|
سلام خليفه ای را دختر عمی بود که دل بدو آويخته بود.پس روزی هر دو بر طرف چاهی نشسته بودند. انگشتری خليفه در چاه افتاد آن دختر انگشتری خويش را بيرون کرد و به چاه انداخت.خليفه دختر را پرسيد که چرا کردی؟ گفت: فراق آزموده داشتم ، چون ميان ما وصل و انس بود نخواستم که انگشتری تو را وحشت جدایی بود،انگشتری خود را مونس وی کردم! من از روز دوشنبه نتوانستم وارد قسمت مديريت يادداشتها و پيامها بشم ،مرتب از پسوردم ايراد می گرفت که با کمک دوستم عمادو آقا رضا مشکلم حل شد. از پرياخانوم ونی نی کوچولوبه خاطر نظراشون ممنونم. امروز عصر هم رفتیم کنار دریا فوتبال توی شن ها بعد از بازی از پاهامون خون می آمد به خاطر شن ها (آخه پا برهنه بازی کردیم )،بعد هم اسب سواری.خلاصه جاتون سبز .
سبز باشيد
|
برای ارسال ترک بک از نشانی زیر استفاده کنید :
http://www.gashmardi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/402