|
سلام با اجازه سحر بلند شدیم برای گرفتن روزه؛بعد از اذان از خدا خواسته خوابیدم،چون امتحان هم داشتم ساعت ۹ بیدار شدم درس بخونم !!!اونقدر خوندم که نگو . از اونجا که خسته شده بودم رفتم توی حیاط و مشغول حرص کردن درخت ها شدم که یهو ازدرخت (لوز) افتاد و من هم بی خبر مشغول خوردن شدم وقتی یادم اومد که فقط هسته مونده بود. ظهر هم دانشگاه بودم که چشمتون روز بد نبینه داشتن چاه توالت رو خالی می کردن.  ساعت ۳ تعطیل شدیم با بچه ها دم دانشگاه ایستادیم و مسخره بازی. جای عماد خالی عباس و میلاد شده بودن ناطق و ما هم با شکم خالی خنده .من و محمود که دلمون درد گرفت.اذان که گفتن همه رفتن خونه...
|
برای ارسال ترک بک از نشانی زیر استفاده کنید :
http://www.gashmardi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/416