درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا


7 بهمن 1384



آقایان !

خانم ها !

ما دیگر چیزی ازمان نمانده ,

شما اگر لطف کنید کمی آنطرف تر بشینید

و ما تحت های مبارک را بجنبانید

می توانیم سرمان را بذاریم روی همین نیمکت های چوبی

و بمیریم !

البته شکی هم  نیست

مردن ما

مدل متفاوتی از زیستن شماست

.

پس سوال نفرمایید.

 


نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:18 قֽظֽ

ترک بک

برای ارسال ترک بک از نشانی زیر استفاده کنید :
http://www.gashmardi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/453

 


نظرات (16)


ااااااااااااااولا که اول!


دومااا!کاکاخیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مشکوک می زنیا !!!!(:/...


مش رجب!!

یادم بود سوال نکنم!


اوه، نمیدونم چی شده ولی... !!!!


یعنی ممکنه یه نفر به جای تکان دادن ماتحت دستشو به نشانه یاری دادن بلند کنه؟


یعنی ممکنه یه نفر به جای تکان دادن ماتحت دستشو به نشانه یاری دادن بلند کنه؟


خشکی خشکی ما تحت کسی نمیجمبه برادر ! یه آهنگ دامبولی بابا کرمی چیزی بذار خوب ....


والله ما زياد اينجور جاها رو اشغال نكرده ايم.از اين نيمكت ها و اين فضاها توي شهرهاي بالاسون پيدا ميشه كه خودت ميري!!!بده اون ور ديگه!


نه انگار قضیه جدیه چشم میریم کنار ببخشین


ای ول ای ول حاج امین ای ول بو آ


چشم سوال نمیکنم.ولی میشه بگین چی شده؟دوست نداری نگوها &اما کاش میگفتی کمک کنیم.نه نه اصلا نگو اصراری نمیکنم بگی


میگن عاشقی دپرس میاره !
(همینجوری برای اطلاعات عمومی گفتما)


دقت کردی تازگیها حالت اصلا خوب نیست..


ببخشييييييييييييييييييييد! مي بينم كه تو هم مثل اوستا تازگيا زدي تو خط دپرشن!


چه خوشگل بووووود !......:-(.....


سلام آقا امین . :) خوبید ؟!

گفتید سوالی نفرمایم
اما سوال این است من هم جای زیادی نمی گیرم
نیمکتی در یک پارک بی عابر در فصل برگ ریزان و در زیر باران شاید یک آرزو باشد
که او هم بیاید و کنارم بنشیند ...

رویاها که نمی میرند ؟؟؟

اما گاهی غصب می شوند ... یعنی به زور می خواهند از تو بگیرند ...

اما می توان ایستاد و رویا را حفظ کرد ...

برای مردن وقت زیاد است ... اما برای زندگی وقت کم است ...
شاید او که رویایمان باشد منتظر مانده باشد ...

برایش صبر کنیم .. بهتر نیست ؟!

همان یک نیمکت چوبی کافی است .... و زندگی را می توان آغاز کرد از همان یک نیمکت ...

_____________________

باران می بارید
تنها بر روی نیمکت چوبی نشسته بود
سرش را رو به آسمان گرفت
و در ابرها رویایش را مرور کرد
به امید آنکه آسمانی شود
شاید رویای پرواز روزی تحقق یابد ...