درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا


25 فروردین 1386

سلانه سلانه راه همیشگی مدرسه رو می رم ! همه چیز مثه همیشه ،فقط اون دختر کفش نارنجیه که همیشه راهمون بالعکسه برای رسیدن به مدرسه هامون رو ندیدم ! پوریاهه رو هم دیدم توی مسیر ، بعد از کلی دست و پا زدن و رد کردن کار توی یه شرکت منطقه ویژه از تاکسی تلفنی، در اومد تا یکی رو برسونه ،اونقدر اذیت کچلیش کردم اول صبحی که حالم بهم خورد .
می نشینیم توی دفتر منتظر زنگ کلاس که مدیر می آد: امین بیا سر صف یه مراسم کوچیک داریم ،مراسم تقدیر از دانش آموزان نمونه !! کادو هاشون رو من می دادم و موقع تحویل ویار زدن کشیده ای آبدار رو به چند تاشون اذیتم می کرد !
سر کلاس اولین کاری که می کنم شّر کلاس رو می اندازم بیرون و می گم آخر زنگ بیا ،حاضری می زنم برات و اونم می ره تا بتونم کلاس رو آروم کنم ! دو تا شکل خفن می دمشون که مطمئنم از بس هیچ کدومشون بر نمی آن و خودم می شینم رو صندلی ! از اینکه بعد از مدت ها فقط دو تا شکل دادم و دیگه نمی خوان مثه همیشه برای کم کردن شکل به 6 یا 7 تا چونه بزنند خوشحالند ولی وقتی که مشغول می شند و قیافه هاشون رو میبینم خیلی بامزه می شه !
صندلی رو می آرم کنار در کلاس و بارون بوشهر اونم توی موقع سال رو نگاه می کنم !
اسمم رو برای اردو هفته آینده با معلم ها می نویسند ،می گم نمی آم قبول نمی کنه و می گه یه 20 روز دیگه بیشتر پیشمون نیستیا هی نق بزن ! می نویسد و جایم امضا هم می کند .اردویی دیگر هم هستیم همون روز که فعلا لنگ در هوا گذاشتیمش تا تکلیف یه چیز هایی مشخص شه که آیا بریم یا نه ! شاید هم دوتاشون رو پیچوندیم محض خنده .
مدرسه تمام می شود و مثه همیشه از نانوایی که این موقع تنها مشتریش منم ،باز هم 300 تومن نون می گیرم ،جالب این جاس که این کارو دو سال انجام می دم ولی تا حالا تعداد نون ها را نشمردم که قیمتش دستم بیاد !
ناهارم رو زودتر می خورم و روی تخت به آکواریوم جدید و این روز های عشقوله ام نگاه می کنم که تلفن رو می آرن و ما هی می گیم الو و قطع می شه . یک بار ،دو بار ،سه بار و چهار بار ! فکر کردم یکی از دانش آموز هاس که بار آخر می خوام دادی فحشی چیزی بدم که یهو می گه : امین صدات درست نمی آد، الو... دعوت شدی برای کیش برای چند روز با بلیط رفت و برگشت و اقامت ! تندی بلند می شوم و از تلفن درسته زنگ می زنم و مثه همیشه کلی کل کل و خنده ! این مسئله هم منتفی می کنم تا سر وقتش و خداحافظی می کنم !
الانم از خواب بیدار شدم !حاج خانم ها ریختم خونه ما و من هم با زیر شلواریی هستم که بچه ها کادو دادن بهم و نمی تونم از اتاق در بیام ! آخه یه شلوار با طرح بهتر می خریدین !: دی .لباس بپوشیم و جیم شیم فعلا .
.
.
پ.ن: همین جوری بیکار بیدم خواستم به روز کنم یه جوری ،هر چی اومد تو ذهنم نوشتم !!

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:00 بֽظֽ

ترک بک

برای ارسال ترک بک از نشانی زیر استفاده کنید :
http://www.gashmardi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/574

 


نظرات (7)


حاجی چشماتو درویش کن.دختر کفش نارنجی یعنی چی؟
کشیده آبدار و دانش آموز نمونه؟؟ چه شود!!! :دی
تو هم شدی عین استادای ما.همیشه سختها مل ما میشه و آسونها مال استاد.شکایتی نیست.یه زمان زیر دست و بال همین استادا درس خوندی!! :دی
اردوی ما رو بپیچونی محض خنده؟حالا میبینیم اخوی!!!!
نامرد.مانم دعوت کن کیش! :دی
هاااا ائی زیرشلواری رو خوب اومدی.آی زیر شلواری قشنگیه.آی قشنگه.یادم باشه یه روز عکسش رو بزنم تو وبلاگ...محض خنده :دی:دی


اینجوری نوشتن تازه میشه وبلاگ نویسی:)
چی میشد این معلما واستادای ما هم میگفتن برو آخر زنگ بیا حاضری میزنم حسرت به دل من یکی موند :(
البته شر نبودما D:


روزانه ء بي دغدغه اي رو گذروندي...خب شما بارش بارون رو ديدي ، منم فقط صداي كوبيده شدن دونه هاش رو به پنجره اتاقم شنيدم...ديگه ادامه بارش بارون تا اين فصل اونم اينجا كمي زياديه!!!!


سلام ...

شلوار به اي قشنگي .. چشن!

حالا كه ايجورن سال ديگه قشنگتر مياريم!!:دي


حاجي جون خوش به حالت راحت مي شيني نگاه آكواريوم مي كني !!!!!!!!


سلام
تا حالا به بلاگ شما نيومده بودم اما از نظري كه تو خانه وبلاگ نويسان دادي بودي تعجب كردم و جواب نيز دادم اما امين جان اين رو بدون اول اينكه من منظور نداشتم دوم اينكه متن جالبي نوشتي منظورم سايت خودتونه
و سوم ....
چهارم سلامتي
موفق باشي


من از اين آپ هاي همينجوري بيكاري خيلي خوشم مياد.
حالا چرا نمي خواي بري اردو؟ مفتي حال ميده. كيش رو كه اگه نميري من حاضرم برم جات! واقعا كه!
حالا چرا آخر درس دادنته. سربازيت بود؟ بر مي گردي كجا؟