درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا

آرشیو دسته بندی Daily


6 اردیبهشت 1384

1.دات كام شدن خودش كلي داستان داره ! هفت ماه پيش توي همايش وبلاگ نويس هاي بوشهر تصميم گرفتيم دات كام بشيم ! و از اونجا كه قرار بود يك هفته اي آماده بشه !بنده بسيار خرسند بوده كه صاحب يك سايت شخصي خواهم شد و اين خرسندي حتي وقتي شركت مورد نظرم براي اين كار با مشكل مواجه شد .همچنان ادامه داشت و وقتي كه حوصله ما هم بالاخره به سر رسيد از شركت ديگه اي اقدام كردم و با كلي دنگ و فنگ www.aminb.comرو گرفتم كه اينم متاسفانه با توجه با اين كه دو برابر قيمت اصليش بود و بازم حاضر به پرداخت بودم به دلايلي خاص خودش كنسل شد !
بعد از اون به طور كل بيخيال دات كام شديم و به همون پرشين بلاگ بسنده كرديم .تا اينكه عماد خان براي كادو تولد بالاخره ما را دات كام كردند ! كه از همين جا بسيار تشكر كرده و قول جبران اين كادو رو خواهيم داد D:. اصلا هم اون شركت اولي كه در موردش صحبت كردم به عماد ربطي نداشتا !! بد فكر نكنيد!

2. اصلا نمي تونم حواسم رو درست جمع كنم .هميشه فكر مي كردم اينجور مسئله ها تمام ذهنم رو پر مي كرد اخه هر نوع مشكلي كه برام پيش مي اد منو داغون مي كنه . ولي اين بار اينجور نشد ...فقط دارم تمامشو مرتب توي ذهنم مرور مي كنم ! ديگه لحظه به لحظه اش رو حفظم ...يه حسي تو تنم داره رژه مي ره ولي نمي دونم چيه ؟ اين حس رو نداشتم تا حالا به خاطر همين طبق غريزه يه كم مي ترسم ! البته ترس كلمه درستي نيست براش ولي نمي شناسمش .نمي دونم چه حسيه ؟!

3.خداييش بعضي از كارا خيلي سخته . آدم ميميره و زنده ميشه ولي بازم نمي تونه انجامش بده .ديگه از كارا نمي كنم !((:

6 ارديبهشت

نظرات (5) | لینک مطلب | | نویسنده : amin | ساعت 0:19 قֽظֽ
9 اردیبهشت 1384

فكرشو بكن !
نه نه نه
فكرشو نكن !

فكرشم هم بده‌ِ!!! كه باز عماد وقتي دراز كشيدي و داري به چيزاي خوب فكر مي كني، زنگ بزنه و مثلا بگه به ماهي ها امروز چي بدم بخورن؟ يا مثلا بگه فردا صبح ساعت 7 بريم كله پاچه بخوريم ؟
دِ آخه برادر من مردم كه مثه تو بيكار نيستند مشغوليت ذهني دارند خوب ! هي فرت و فرت مزاحم مي شي كه چي ؟!

پس تو هم فكرشو نكن ! يكي مزاحمت مي شه D:

9 ارديبهشت

نظرات (14) | لینک مطلب | | نویسنده : amin | ساعت 3:27 بֽظֽ

- چه هواي خوبيه !
+ اهوم !
- چه نسيم خنكي هم داره !
+ آره خوب !
- گوش كن داره يه چيزي هم مي گه !آدم ياد روياهاش مي افته !
+ آره واقعا !
- ياد نگاه هاي عاشقانه هم مي افته!
+ آهان !!!
- هيييييييييييييييييييييييييي...من برم !
+ خوب شدا چشمام داشت مي تركيد از پس توي اين هواي مسخره خاك توش رفت !

16 ارديبهشت

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:00 قֽظֽ
23 اردیبهشت 1384

نوبت من شد بريد كنار!
كلي منتظر بودم كه بتونم سوار بشم ،تازه كلي هم نامردي كرديد تا حالا
الان ديگه نوبته من كه سوار خر شيطون بشم ،حالا حالا هم پياده نمي شم !
هر كسي اعتراض داره سرشو بكوبه به ديوار

پ.ن: دلتون آب آي كيف مي ده سواري ! D:

23 ارديبهشت

بازم پ.ن:لطف كنيد از اين به بعد ناشناس نظر نديد كه شماره IP ها مي افته و راحت مي شه شناخت كه كي هستيد ؟!! اين روز ها هم اصلا حال و روزه درست حسابي ندارما ...پس با نظر هاي مسخره مثه اين خر شيطوني كه نوشته بوديد .دهنمو باز نكنيد

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:24 بֽظֽ
25 خرداد 1384

ار وقتي عاشق اون دختره شدم توي ستاد معين و تصميم گرفتم به معين راي بدم مي خواستم يه متن در مورد انتخابات بنويسم اينو توي عاقلانه ديدم :

<<ما انقلاب و تغییر حکومت و جنگ را به فاصله کم تجربه کردیم ، کشور ما کشور در حال توسعه است ، مردم ما فکر می کنند توسعه آب نبات چوبی ست که بتوان آن را در یک لحظه از نزدیکترین بقالی خرید، مردم ما آزادی می خواهند اما اگر به ایشان بگویی آزادی را تعریف کن می گویند : حجاب برداشته شود و ما بتوانیم برویم دیسکو! مردم ما رئیس جمهور نمی خواهند ، منجی می خواهند که بیاید و یک شبه ره صد ساله برود و آن ها را نجات دهد ، نجات دهنده ای که یک روز فکر می کردند خاتمی ست و بعد دیدند که نجات نیافتند ، من نمی دانم کدام منجی آدم ها را از بی شعوری نجات می دهد ولی مردم ما انتظار نجات دهنده ای را می کشند که آنها را از دست لولو خور خوره هایی نجات دهد و به آنها دموکراسی بدهد ، لولو خورخوره ها هویت متغیر و نا مشخصی دارند چرا که مردم ما فقط حافظهء کوتاه مدتشان کار می کند و حافظهء بلند مدت ندارند ، ممکن است در طی زمانهای خیلی کوتاه مثلا 4 یا 8 سال لولو خورخوره به فرشته و بالعکس تبدیل شود . مردم ما فکر نمی کنند که اصلاحات یک جریان است که اگر از بد شانسی جلوی آن سد باشد و فقط یک سوراخ کوچک برای عبور وجود داشته باشد ، آنها هم با قهرمانی مثل پتروس ظاهر می شوند و همان یک سوراخ را هم با انگشت می گیرند و به جریان پشت سد دهن کجی می کنند و می گویند حالا که رودخانه نیستی گه می خوری قطره هم باشی ! مردم ما باید همه چیز را هی تند تند خودشان تجربه کنند و دوست ندارند از هیچ کدام از تجارب قبلی استفاده کنند ، مردم ما فکر می کنند تغییرات تند و سریع خیلی باحال است و نمی دانند که تا به حال بابت این تغییرات چه هزینه هایی پرداخته اند . مردم ما توقعشان خیلی بالاست ولی آنقدر اعتماد به نفس دارند که فکر می کنند چون یک روز شال و کلاه کردند و به یک آدم رای دادند ، آن آدم موظف بوده معجزه بکند و چون نکرده " اخ " است ! مردم ما می دانند که این را نمی خواهند ولی نمی دانند چه چیزرا می خواهند. به قول الهه کولایی : " بیایید روی زمین زندگی کنیم. ما در جامعه مان، در کشورمان، در جامعه جهانی و در سطح منطقه با انتخاب های مشخصی روبه رو هستیم "
بیایید به جای ایدآلیست بودن کمی واقع گرا باشیم ، این " مبارزه منفی " که کم کم حالم از کلمه اش هم به هم می خورد ؛ چرا که انگارتعبیر همه چیز در این کشور با جاهای دیگر فرق دارد ؛ معنی اش فقط اینست که رای دکتر معین کم بشود . اگر می گویید خاتمی هیچ کاری نکرد باید بگویم همین که من الان دارم به این راحتی این متن را می فرستم هوا و 8 سال پیش نمی توانستم خودش یک کمی دموکراسی است!>>
من به معین رای می دهم !

پ.ن:من اگه زنده موندم به خاطر اون چيزي كه بالا نوشتم مي آم ،اعلام مي كنم بهتون
پ.ن:دقت كرديد همه متن هام پ.ن داره D:
25 خرداد

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:51 بֽظֽ

آهاي ملتي كه عميقترين چاه ها در مقابلتون مثه يه چاله است !!! شايد الان جاي جوهر روي انگشتتون پاك شده باشه ولي اين گندي رو كه زدين هيچ وقت پاك نمي شه !!!
ولي هر چي باشه ديگه بايد قبول كرد احمدي نژاد رئيس جمهورمونه ! حتي اگه بخوايم 4 سال تحملش كنيم .

پيروزي برزيل رو هم تبريك مي گم به آلماني ها !!! من نمي دونم اون همه انرژي و كبكبه قبل از بازي چي شد يهو وقتي بازي تمام شد !

فقط يه هفته ديگه وقت دارم ! هفته ديگه اين موقع سربازم !

پ.ن: پالاگراف اول از مخلوط كردند متن هاي اين و اين !

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:00 قֽظֽ
11 شهریور 1384

تمام شد ‌،سربازي هم با تمام تلخي و شيريني هاش تمام شد .دوباره برگشتم سر خونه اولم ،به همون شكل و همون شرايط.اونجا كه بودم دلم براي اين تكراري بودن ها تنگ نشد ،دلم براي خودم هم تنگ نشد ،ولي ته دلم با اين جا بود.
اين 20 روز آخر هم بهتر گذشت و هم تحملش قابل تحمل بود ،ديگه ذهنم هميشه هنگي نداشت ،ديگه نمي خواستم به فكر بعضي چيزا باشم،چسبيده بودم به كارام! سنگ اندازي سر كلاس ها ،صبحگاه،شامگاه و رژه .خوابيدن زير درخت هاي پادگان و دنبال كردن برگ هايي كه به خاطر شروع تدريجي پاييز مي افتادن،ولي شب كه مي شد،موقع خواب همه فكر ها با هم مي ريختن روي سرم ،خوابم نمي برد ،يا بايد نمي ذاشتن قادر بخوابه و حرف مي زديم يا نگهباني جاي بچه ها،كه اينم خوشبختانه با شروع دوباره كارها نظامي و اردو ها تمام شد ،سر ساعت 10 خواب بودم.
روز آخر خداحافظي با بچه ها شايد سخت ترين روز اين دوره بود .
از امروز بايد معلم باشم ! مي تونم به اين اميدوار باشم كه ديگه روزهام مثه هم نيست ،سروكله زدن با بچه ها مي تونه جالب باشه ! مي تونه ديگه؟؟!!
فردا بايد برم شيراز هم براي كار هاي سربازيم و هم براي عروسي دوستم علي ...از اونجا به روز مي كنم .

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:48 قֽظֽ
21 شهریور 1384

شديدا صبح از ساعت 8 تا 12 و 2 تا 5/5 درگير كلاس هاي آموزش و پرورش هستم ... نحوه برخورد درست با دانش آموز ها ،امتحان ،و كليه مسائل مربوط به معلمي!
اصلا هم جيم نمي زنم !


هي تو !
نبودنت
روزهای داغ تابستانم را
دی روز کرده است

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:48 بֽظֽ
3 آبان 1384

دود مي خيزد ز خلوتگاه من . . . . . كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن . . . . . كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
.
* اینجا همه چیز رو به راه است.
فقط خیال کوچ ذهن آبی آسمان
گاهی چشم‌های ستاره‌های بی‌آسمان را تر می‌کند! *
.
*امروز داشتم كلاه سربازيم رو نگاه مي كردم ،روز آخر موقع خداحافظي دادم به بعضي از بچه ها كه توش رو برام شعربنويسند ( اينجا) و قسمت ديگه رو بچه هايي كه بيشتر با هم بوديم، امضا كردند(اينجا).دفتر حاطرات رو آوردم و شروع كردم به زنگ زدن بهشون ...يكيشون شده مدير توي يه جاي دور افتاده ! يكيشون توي دبيرستان درس مي ده مي گفت داغون شدم ! يكيشون هم اونقدر كلاس رو خشك اداره كرده كه همه ازش ناراضي هستند و كار به جاهاي باريك كشيده بود ! خلاصه كلي حال فعليمون عوض شد،نمي دونم چرا اكثرشون مي گفتن از دست تو راحت شديم با اون كارات!؟! دلم بدجوري براي سنگ اندازي به بچه ها توي رژه تنگ شده !
.
*من كلا با چند نفر بيشتر نمي گشتم كه ابراهيم براي دانشگاه رفت شهر ديگه ! ايمان هم كه تابستون درسش رو تمام كرد و رفت تهران ! هادي هم كه مثه خودم سربازه ولي اون نظامي توي ارتش و گيره! عماد هم كه توي زندگي بيده و امروز زحمت كشيده بعد از 2 ماه به روز كرده ! اگه مشكلي پيش نياد فقط براي مسائل كاري خودم و يا گاهي اون مي تونيم ببينيمش ! اون علي هم كه زن گرفت يا شوهر كرد نمي دونم ولي فعلا گيره ! خلاصه امين مونده و حوضش كه پر بچه ماهيه !
.
*اين عكس هاي وبلاگم رو نمي تونم ببينم ،براي خودم فيلتر شده و با توجه به اين كه هيچ نسخه ذخيره شده اي هم ازش نداشتم ديروز در به در دنبال عكس هاي وبم بودم كه به دادمون رسيدن (دستشون هم درد نكنه ). تا چند رو ديگه درست مي شه .

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:22 قֽظֽ
22 آبان 1384

از اینکه توی این مدت که من نبودم اینقدر تحویل گرفتید و احوال من رو پرسیدید ممنون!!
.
این مدت تهران بودم و ...
ضایع اونه که بلیط برگشتش رو توی فرودگاه بده دسته عموش و خودش بره دنبال کاراش و عمو جان هم بلیط رو دور بیاندازه!
ضایع اونه که لب تاپ رو ببره با خودش ولی مودمش اونجا خراب بشه !
ضایع اونه که sms ِش اونجا قطع باشه!
ضایع اونه که توی همایش خودرو ,سوار پرادو,رونیز,سوزوکی,پاجیرو و موسو بشه و وقتی ازش سوال کنند کدومش نظرت رو جلب کرده سوزوکی رو انتخاب کنه و بعد از اینکه هموشون رو امتحان کنه تازه اونم برای اینکه ضایع نشه به پاجیرو رضایت بده !
ضایه اونه که بعد از این همه فیلم بره آکواریوم رو ببینه !
ضایع اونه که موبایلش رو توی اکواریوم فروشی جا بذاره و بعد از 15 دقیقه تازه یادش بیافته موبایلش نیست!
ضایع اونه که از بیکاری ولیعصر تا هفت تیر رو پیاده بره و باز هم یک ساعت زود برسه و مجبور باشه کلی چرخ الکی بخوره !
ضایع اونه که برای برگشت به بوشهر هم دیر برسه و با کمک یکی از کارکنان(دایی) بتونی کارت پرواز بگیری!
ضایع اونه که جات توی هواپیما رو بروی مامور حراست باشه و کل پرواز قیافه اونو تحمل کنه !
ضایع اونه که هواپیماش موقع فرود مشکل پیدا کنه و به بدترین شکل ممکن بشینه طوری که هر چی خوردی بیاد توی دهنت و باز قورتش بدی!
ضایع اونه که تسمه قسمت بار فرودگاه بین المللی بوشهر خراب بشه و بار ها رو یکی یکی بیارن توی سالن !
.
ضایع اونه که بعد از 4 روز آنلاین بشه هیچ آفی نداشته باشه
.
تمام اینا رو نوشتم که بنویسم خیلی ضایع ام !


نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 بֽظֽ
25 آذر 1384

بازم یه جمعه کسل کننده ! یه مهمونی مشمئز کننده ! یه بحث مسخره و آشغال از اول تا آخرش
.
خدایا می شه بیای این طرف کارت دارم ! می خوام یه چیزی بگم , یه چیزی که هیچ فوضولی نشنوه !حتی فرشته ها !

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:39 بֽظֽ
4 دی 1384

*چند روز پیش مست کردم ...مست مست اونقدر خوردم که هیچی نفهمیدم !مست کردم به خاطر بی حوصلگی،به خاطر خستگی،بلاتکلیفی کاری* ،به خاطر اینکه هر بار که وب رو باز می کنم و این رو می شنوم یه موضوع جدید برای هماهنگی با آهنگ دارم ! اونقدر خوردم که خودم هم از مستی خسته شدم ! می خوام دیگه کمتر حسرت بخورم بلکه کمتر مست بشم ! تو رو خدا بذارید !
اونقدر خودمو به کوچه علی چپ زدم که باز هوس چپ کردن به سرم زده !خدا رحم کنه !
.
*دیروز سالروز عشقولانه عماد و حاج خانمشون بود، بازم تبریک می گم و انشاالله که 100 سال دیگه ما باز تبریک بگیم بهشون ....یادش بخیر چقدر من رقصیدم توی مراسمشون !مردم رسما دیگه آخراش مامان عماد دستوم گرفت بیا عکس بگیر ! دیروز بودا.
دیشب برای خودم هم شب خوبی بود...مخصوصا تله پاتیش وقتی که خوردم توی دیوار ! خیلی با مزه بود ! جاش هنوز درد می کنه.
.
*بازم بارون اومد ! بارون که نه سیل ! خرابی زیاد داد ولی خدا که فردا هم بارون بزنه مدرسه تعطیل بشه !حوصله ندارم ،کلی برگه هم مونده تصحیح نکردم ! هر چند وقتایی که حوصله ندارم یه پلان مشکل می دم که تا ظهر گیرش می شن ولی کلا تعطیل بشه بهتره !
.
پ.ن:گفتم بلاتکلیفی کاری. روی کاری بودنش تاکید می کنم که فردا باز مثه این چند وقته نگاه ها موی تن آدم رو سیخ نکنه ! ای نگاه رو می گم !
پ.ن:قرار بود هر 14 روز یک بار یکی از وبلاگی ها یه متن برام بنویسه که این سری نشد ..انشالله که مشکل خاصی پیش نیامده باشه براش... هرکسی دلش می خواد ،یه متن بنویسه توی word و برام بفرسته ..من اونو lمی نویسم توی وب...هر جور متنی دلتون خاص مشکلی نیست ....پیشاپیش ممنون.
این قضیه شامل همه کسانی که لینک دادم می شه و..این قضییه برای اعضای فامیل کاملا اجباریه ...!
منتظرم و بازم مرسی

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:40 بֽظֽ
12 دی 1384



 
احمق یادته !

یادته چقدر سخت بود برات

همیشه عذاب وجدان

دیدی یه اتفاق چقدر شیرینش کرد

یه کم یاد بگیر

- آها باشه


نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:26 قֽظֽ
15 دی 1384


 


 


اينجا كه مي آم

میفهمم که چقدر از بوشهر متنفرم

و چقدر به اون وصلم


نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:12 بֽظֽ
19 بهمن 1384


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


 


.
.
.
مثه هر سال این شب ها رو توی خونه هستم ...اینجوری خیلی راحت تر و بهتر از عزاداری با سرخاب، ماتیک و موهای پریشان دختر ها و موهای ژل زده و یقه های تا ناف باز پسرهاست!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:32 بֽظֽ
25 بهمن 1384

*اولین مسافر سوار تاکسی می شم و طبق عادت جلو می شینم ! از کنار جمعیت رد می شیم و راننده بوق می زنه !
+ بهمنی ! دواس !
- ای ر.... به این دو تا مسیر ت... ،قسم خوردم که دیگه مسافر این دو خط رو سوار نکنم ! این همه راه می ری بعد سر نرخ کرایه دعواست!
چند دقیقه بعد دو تا دختر سنگی می گن و سوار می شن و فقط یه نفر دیگه جا هست توی ماشین ! مسافر پیدا نمی شه تا سینما یک عدد دختر غرق رنگ روغن ! می گه بهمنی و
همچین ماشین ترمز می گیره که خط ترمز روی آسفالت می مونه !
.
*مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ! در حال حاضر برقراری تماس با مشترک مورد نظر مقدور نیست !مشترک مورد نظر اشغال می باشد!
این صدای یارو چرا موقع گفتن اینا این قدر متغییره !تازه صداش هم نسبت به اون قبلی خیلی xxx تر شده ! اینجور پیش بره آخرش .........!
.
*روز ولنتاینتون هم مبارک
.
بدون شرح برای مخالفان متن محرم

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:41 قֽظֽ
25 اسفند 1384

چند مدتیست غرق شدم
دلم می خواست یه متن بنویسم ،یه متن که جواب بعضی از موضوعات رو بدم ولی حوصله شًر ندارم .چند روز دیگه به عید مونده و باید از حالا به فکر دندون ها باشم که خوب تمیز باشند برای بازدید های عید. اونقدر سفید که لبخندم واقعی تر و جالب تر باشه و هیچ کس شک نکنه که ....
تحمل بعضی حرف ها حتی برای اونکه گفتتش هم سخته دیگه مخاطبش بماند ، برای منم همین جور بود ،مردم ما بیچاره اند که فکر می کنند سکوت علامت رضایت است !
چند مدتیست غرق شدم
کمی احساس،شیطنک های بچگی و کمی هم نون و پنیر می تونه یه آدم رو زنده نگه داره ! آدم موقعی بیشتر زندگی بهش می چسبه که بتونه قسمتی از زندگی رو بالا بیاره ! همون کاری که من کردم و الان راضی ام ، از اینکه الان همه چی روی ریل خودشه خوشحالم ؛ فقط کسی سنگ اندازی نکنه لطفا !
چند مدتیست غرق شدم
غرق شدم توی فکر ها و کارهایی که عاشقشونم ! هیچ وقت از عشق بازی باهاش خسته نمی شم! و این شاید از محدود دفعاتی باشه که از غرق شدنم کاملا لذت می برم ..
.
.
پ.ن: حالمون بهم خورد هر وبلاگی می ریم نوشته بوی بهار می آد! خوب جنبه ندارید دیگه حالا یه بار بهار بو داد هی رسواش کنید !
پ.ن: از حالا دارم به این فکر می کنم که در مورد پالاگراف آخر چه فکر هایی می کنند مردم ! آی دلم :))

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:29 قֽظֽ
21 فروردین 1385

. اینجا چه خبره اینا چیه؟خبریه تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن که صد سال زنده باشی امین آرزو کردن یادت نره حالا فوت کن. یه بهاره دیگه و یه سال دیگه و تولد دیگه.
نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ
7 تیر 1385

رئیس قوه قضائیه اعلام کرد که «مردم جهان عاشق مسوولان ما هستند.»
.
click
.
منم افتخار می کنم که توی ایران زندگی می کنم !


جایی که روز به روز سایت های پورنو بیشتری در اون درست می شه !
جایی که روز به روز شرافت کمتری ارائه می شه !
جایی که هر روز بهتر از دیروز ه در زمینه آزادی !
و جایی که یکی از بزرگترین منابع نفتی جهان وجود رو داره و هنوز توی بازار داخلی قیر برای کار های عمرانی ,گاز برای مصارف خانگی و تا چند وقت دیگه بنزین برای ماشین هاش هم شیشه ای بهت می دن !
و خیلی از ..... های دیگه که می شه بهش افتخار کرد اونم خیلی !
.
اه بیخیال اصن به ........!
.
.
.

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:43 بֽظֽ
15 تیر 1385

آقای آشپز به خاطر تمام برنج های دم نکشیده و بی نمکت ,برای تمام قورمه سبزی های گندت که باز هم ما هر چهارشنبه منتظرش بودیم و اون رو به روز های دیگه ترجیح می دادیم و به خاطر ته سیگاری که توی خوروشتت بود و من اون رو دو ساعت جای گوشت جویدم و بعد فهمیدم .ممنونم !
.

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:13 بֽظֽ
17 تیر 1385

آقا ،
هي آقا ،
آورده ام شناسنامه ام را
به صفحه ي آخرش
يكي دو برگه اضافه كنيد .
در اين روزهايي كه اين همه ميميريم
احتياط
شرط واجب عقل است !
.
* امير آقائي
.
پ.ن: نداریم!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:47 بֽظֽ
7 مرداد 1385

زندگي يک آرزوي دور نيست. زندگي يک جست و جوي کور نيست.
زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن, زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست
.
با تشکر از آیت الله نیلو برای این آف هاشون
.
1.چند می گیری گریه کنی؟
2.ماتیکی و محکم !
3.ابراهیممون اینا
4.اینم سایت اسکیتی های عزیز بعد نگن کسی برامون تبلیغ نمی کنه ,فقط آبمیوه می دنمون!
5.مدتی قسمت یادبودی ها غیر فعال شده .کسانی که متنی چیزی دارند و دلشون می خواد اینجا یادگاری داشته باشند میل بفرستند متن هاشون رو این

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:49 بֽظֽ
20 مرداد 1385

همه چيز سر جاش بود فقط ...
برج ميلاد شكل كلي و تمام شده اش رو تقريبا گرفته ,خيابان شريعتي رو تراشيده بودند براي آسفالت!
بيلبورد هاي توي اتوبان همشون شده بودند سيد حسن نصرااله و ديگه اينكه پيتزا فروشي جلوي خونه هم تعطيل شده بود ! بقيه چيز هاي همون بودند
قيطريه !تجريش ! قائم!هاتداگ شيلا!ماهيران !بستني ميوه اي لادن ! درياچه آزادي و .......
.
اونجا sms ام قطع بود .

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:02 بֽظֽ
25 مرداد 1385

به سراغ من اگر می آیید
مقداری چسب به همراه داشته باشید
برای درست کردن ترک چینی, تنهایی های من !
.
پ.ن تکمیلی : چسبت خیلی محکم و دوست داشتنیه .همیشگی باشه

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:48 بֽظֽ
1 شهریور 1385

125

اگه بدونید این یاروی بالای صحفه با اون کوله پشتیش توی متروی خلوت و ساکت توی چه فکرایه ؟!
اصن اگه می دونستید پشت این صحفه سفید و ساده چه رنگاورنگیه !
زنگ می زدید 125
.
پ.ن:هر چی فکر ميکنم ميبينم نميتونم فکر کنم!

نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:29 قֽظֽ
19 شهریور 1385

هنوز بر ماسه رد پای آن گم شده در پیش است .
هنوز بعضی ها مثل ابر از دور دست می گذرند .
آدمها آب نیستند اما راکدند
هنوز همانجایی هستند که از ازل بودند !!!!

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:36 قֽظֽ
5 مهر 1385

امین :ملچ ملوچ .به به چه ترشه !
- چی می خوری ؟
+ آلوچه !
- ایول منم بخورم !
+ بفرما
- امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین !!!اینو
+ کدومو؟!
- این کرم رو دیدی چه قشنگ توی آلوچه ها بازی می کنه !
+ هاااااااااااااااااااااااااااااااا !!!! آره خیلی قشنگه!!!!!!!!!!!!

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:00 بֽظֽ
12 مهر 1385

هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه برا پر کردن این صفحه سفید
مخم حسابی تعطیله
.
اونشب یه ذوق رو بدجوری قورت دادم !
گاهی حال می ده منطق و ترس را با هم گاز زد

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:02 قֽظֽ
3 آذر 1385

و کنکور امسال
کنکور پارسال
.
خداحافظ همین حالا

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:10 بֽظֽ
16 آذر 1385

بالا
بالا
بازم بالاتر
تا هر جا که فکر می کنی می تونی بری بالا .فقط هر وقت به قدرت رسیدی یادی هم از حباب بکن .
......
بازم اوضاع انتخابات و احترام به مردم و مهم شدن ما !
دختران امروز مادران فردا و پسران امروز مردان مملکت فردا و .....
با شرکت در انتخابات حق خودتون را بگیرید ! حق گرفتنی است ! و از این چرت و پرت ها !
همش سر دادن و ندادنه ! خوب مردم گوش هایتان دراز و چشم هایتان بسته ! برید بدید و ما را هم راحت کنید از دست این تلویزیون! رای بدیدنا !
......
یکی از بچه های کلاس رو به خاطر سیبیلش خیلی اذیت می کردم .باباش نمی ذاشتش که کوتاهش کنه ! خلاصه فابریک فابریک بود ... سه شنبه زنگ راحت رفتم دفتر , بعد که اومدم سر کلاس دیدم یه چسب زده بالای لبش ! تا بچه ها دست و پاش رو گرفتن و به زور سیبیلش رو زدن !
.....
داره بارون می آد
بارون ,بارونی که خیلی دیر اومد خیلی !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:19 قֽظֽ
2 دی 1385

توی بازی شب یلدا که از اینجا شروع شد و توی همه وبلاگ ها دربارش نوشته بودند منم دعوت شدم توسط مثبت بینهایت .
پس ما هم مثه بقیه 5 تا اعترافمون رو می کنیم !
1. 10 سال پیش بعد از امتحان تاریخ با بچه های مدرسه پیاده به سمت خونه حرکت کردیم ,من کرمم گرفت و توی خیابون سنگی ,زنگ یکی از خونه ها رو زدم و فرار کردیم و نیم ساعت بعد یارو اومد و تا تونست به یکی از بچه ها زد و اونم زیر کتک ها اعتراف کرد که کار امین بوده و نه من ! یارو هم که دیگه نای کتک زدن نداشت منو برد به کلانتری .هنوز که هنوزه وقتی از جلوی دفتر نقشه کشی ش رد می شم یاد کتک خوردن حمید و کلکی که سر یارو زدم و از شکایت و کلانتری دست کشید ! می افتم
2. 4 سال هم از این اتفاق که توی بارون با سرعت از کنار یه تاکسی رد شدم و کل مسافر های توی ماشین خیس شدن می گذره و بعد راننده طی یه تعقیب و گریز بالاخره ما رو گرفت ,می گذره ! ولی هنوز وقتی دوست سربازم و یا خوده راننده رو می بینم براشون بوق می زنم !حالا دوستم که می خنده به خاطر اون مسئله .راننده که یه بوق هم جوابم می ده !
3.یه اعتراف قدیمی ! سوم دبستان توی کلاس آقای غریبی یکی از املا هام رو کاملا تقلبی کردم ! یعنی متن درسی رو که قرار بود املا بگیره برام مشخص بود و از اونجایی که عادت داشت بدون یه نقطه جا انداختن املا بگیره ,من توی خونه با مداد کم رنک تمام اون درس رو نوشتم ولی باز هم 19 گرفتم !
اینم بگم الان که اوضاع وجدان درده!
4. من اصلا توی آموزشی سربازی مواقعی که نگهبان بودم بند پوتین بچه ها رو به هم گره نمی زدم و اصلا هم یه روز گندش در نیامد و فرمانده تمام نگهبان های شب قبل رو به جز من که خیلی پسر خوبی بودم !! جمع نکرد که بفهمه کار کیه و آخرش هم همه اونا به خاطر اعتراف نکردن از مرخصی محروم شدن به جز من که پسر خوبی بودم !!!
5.اعتراف می کنم که امسال بعد از اینکه یه معلم دیگه رو آوردن کمکیم توی کلاس ! خیلی تنبل شدم و اصلا حوصله هیچی رو ندارم و همه چیز رو به دست اون دادم و خودم می شینم حالشو می برم !!
.
پ.ن:حیف که فقط پنج تا بود وگرنه همین طور می تونستم بنویسم .
پ.ن:هوا بارونیه ,از همون هوا هایی که آدم رو می گیره مخصوصا الان ! ببخشم!
.
نمی دونم وقت بازی تمام شده یا نه ولی من پنج نفر بعدی رو معرفی می کنم :طارمه,محمد دیونه,روزگار به یاد ماندنی ,یاس سفید شب ,هفت

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:34 بֽظֽ
11 دی 1385

از پروانه پرسیدند : این همه رنگ برای چیست با این عمر کوتاه ؟
گفت : برای یک پرواز کوتاه !



شکار سر کار!


.
.
.
پ.ن:چند روزی نیستم ! امیدوارم خوش بگذرد اگه اتفاق خاصی نباشه!
پ.ن: احساس خوبیه داشتن دوستایی که براشون مهمی .می دونی خیلی حرف ها داشتم که ان روز توی ماشین بزنم ولی ....به سکوت عادت کردم ! به این شرایط مسخره !نیازی هم به هول دادن ندارم ! اونقدر خودم دست و پا زدم و بیشتر غرق شدم که دیگه جایی برای فشار تو نمانده بود !پس بذار خودم مشکل خودمو حل کنم
یه ولی بزرگ توی ذهن خودمه ! یه ولی که اگه روزی باهام بودی می فهمی !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:00 قֽظֽ
16 دی 1385

یه سفر چند روزه به تهران ! به همراهی هادی,عماد و مجتبی که اون دوتا آخری همون شب خدا را شکر برگشتند !حس عکاسی توی هواپیما شروع شد ! اول دماوند و بعد عکس از بچه های بی جنبه !!!
روز اول جمشیدیهو دوباره بالا رفتن از پله ها ولی این بار یخ زده اش ! سرمای هوا اذیت می کرد ولی به دیدن این ,اینو تهران از اون بالا می ارزید.توی اون رستوران بالا هم خوردن چای و چسبیدن به بخاری مزه می داد !
پایین اومدن از پله ها همزمان شد با بارش خفن برف که حسابی دست به عصامون کرد !
روز دوم دربند و دوباره حس کوهنوردی و التماس کردن هادی برای سریع حرکت کردن !همیشه ما دو تا باید می نشستیم تا هادی به ما برسه !بیچاره توی سرما هنگ کرده بود و هیچ عکس العملی نمی تونست به واکنش های اطراف نشون بده !اصلا هم نیوفتاد!
لواشک کثیف!خوردن ناهارو یخ زدن آب توی رستوران و دوغ وارونه و منقل ذغالی زیر میز به یاد پارسال همین موقع ....و در آخر هم رفتن به ظهیرالدوله که درش بسته بود ولی از توی ماشین کارمون رو کردیم !
گشت و گذار توی بازار و سینما و خوردن بستنی توی سرما ! هم که عادی بود و همیشگی بود !
و توچال و تله کابین ,دوباره سرما و هنگ کردن و آموزش قدم برداشتن توی برف به هادی و باز هم افتادن های جالبش !
ایستگاه هفت بسته بود و به ناچار تا همون 5 رفتیم و بعد از کلی سُر خوردن و خودتو کشتن برای نوشتن این دو کلمه توی برف ها, کتک زدن هادی توی برف ,ساعت 11 زمانی که بعضی از آدم های زرنگ توی خواب ناز بودن ما به پایین برگشتیم !
یه روز هم بچم هادی رو سوار مترو کردم ,وای چه ذوقی کرده بود !
.
.
پ.ن:سفر خوبی بود,یه سفر بدون هیچ تماس کاری! یه چند مدتی از گریدر و لودر و کامیون ها و .... راحت شدیم .
پ.ن:این مرمر اونجا هم بودش ! آی هوس کردم برم دم در زنگ بزنم و فرار کنم ولی نشد !!!!!
پ.ن:مرسی از اون آدم های زرنگ همیشه خواب که مجبور بودن هی اس ام اس بزنند !
پ.ن:عماد هم که قرار بود ساعت 1 بیاد الان 3:10 می باشد و ما نیز بیش از این منتظر نمی مانیم و به بستر می رویم !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:08 بֽظֽ
7 بهمن 1385

یه روز حال گیر کاری
بیمارستان,تزریق مرفین,گرفتن عکس, رفتن توی مطب ها ,بخیه .
و دیدن یه نیمچه عمل بد از نزدیک کافیه برای بد شدن حال من بد از خارج شدن از مطب .
.
پ.ن:هنوز صدای شکستن تکه استخوان توسط دکتر توی گوشم بازی می کنه .
بد روزی بود بد

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:58 بֽظֽ
10 بهمن 1385



امشب
جهان دشوار
خدا دشوار
من دشوارمیگذرم
از کنار این جهان
که منم

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:00 بֽظֽ
15 بهمن 1385

اونقدر حال آدم رو بهم می زنند که حوصله نوشتن دو خط در مورد حال و هوای بد این روز های ایران هم نداریم! توی مدرسه ما که هیچ خبری از دهه فجر نیست ! تلویزیون هم خفمون کرده با این برنامه های تکراریه هر ساله ! فقط من نمی دونم چرا هر سال شعار هایی که مردم توی سال 57 دادن به روز می شه و هر سال همون تصویر ها با شعار های جدید به دیدمون می دن !
.
.
امروز یکی از وبلاگی ها اس ام اس زد یاد اون زمان افتادم که توی پرشین می نوشتم ,اون موقع بیشتر وبلاگ نویسی می چسبید . از بچه های اون موقع خیلی هاشون دیگه نمی نویسند .
اون ژینوس روسری پسته ای که وبلاگش رو حذف کرد و کلی خاطرات رو باهاش پاک کرد!
سه کشک هم که احتمالا داردند کشک می سابند یا شوهر کردن و رفتن. ما راحت شدیم ازشون البته !
یلدا هم که 4 تا وبش رو با هم بست !
باران هم که خدا بیامرزتش .چقدر اذیتش می کردم و چقدر روی خط به خط و کلمه و کلمه من حساس بود.روحش شاد . ای نفله بشه اون راننده مست عوضی که این سرنوشت رو ساخت !
کلانتر هم که دو سه ماه بعد من رفت سربازی و از پس سیاسی نوشت فیلتر شد . یادش بخیر از تجریش تا پارک ملت رو توی بارون با هم پیاده رفتیم و بعد هم اون کافی شاپ کذایی.
پریا و دخمر گل هم که دارند مادری می کنند !یاد اسپری و بستنی توت فرنگی می افتم !
دختر مشرقی هم الان فکر کنم معمار شده باشه .
سعید ,مصباح ,حمید و حامدو شاهین هم که هر وقت وبشون رو می بینم یاد دزد و پلیس بازی می افتم و کافی شاپ تجریش .عجب روزی بید .
یاس سفید و نی نی هم که خوشبختانه باز شروع کردن به زرنگ شدن!
همکار بدجنس یادم رفت !!
.
همین جوری دلم تنگولید یهو

نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:16 قֽظֽ
19 اسفند 1385

پنجره ماشين پايينه و باد به صورتت مي خوره. شب شده و توی فکر رفتي . به چراغاي روشن و چراغ های جدیدی که کنار دریا گذاشتن نگاه می کنی . همينجوري كه باد به صورتت مي خوره يهو اون فکرها مي ياد سراغت. داري با باد و فکرت و نور حال مي كني كه يهو بغل دستيت ميگه : اوهوي! پنجره رو بكش بالا بیشعور یخ کردیم !.
.
پ.ن:در راستای حمایت از معلمان تهران روز پنجشنبه کلاس درس رو به شخصه تعطیل کردم ! خیلی راحت. بدون تحصن و دردسر !
خواب ماندم !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:02 قֽظֽ
21 اسفند 1385

لااقل بايست تا بگويمت آنچه را که بايد...
که خواب هایم تاريخ انقضاء دارد...
بايست شايد خوابی را که فراری داده‌ای هرجايی شود و... ناتمام!
.
.
چرا ساعت يک بعد از نيمه شب، ديگر برايم شب نيست.

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:01 قֽظֽ
24 اسفند 1385

بعضی موقع ها می شه که چشم آدم خیلی بیشتر و بهتر منظور طرف مقابل رو بفهمونه تا از گفتار ! به این نوع صحبت معتقدم و حداقلش اینه که خودم کم و بیش با نگاه خیلی چیز ها رو می تونم بفهمم!
پارسال همین موقع نوشتم که: چند روز دیگه به عید مونده و باید از حالا به فکر دندون ها باشم که خوب تمیز باشند برای بازدید های عید. اونقدر سفید که لبخندم واقعی تر و جالب تر باشه و هیچ کس شک نکنه که ....
امسال دیگه به سفید کردن دندان ها هم نیازی ندارم !دیگه حتی لبخند زدن های مصنوعی هم برایم مهم نیستند و چشم هایم رو هم خواهم بست از روی خیلی ها !
شاید عینک سیاه بزرگ برای ندیدن خیلی از قربونت برم ها و عزیزم های رو در رو و عینکی بزرگتر برای ندیدن خنجر های بعد از قربونت برم ها ! حتی گوش هایم رو خواهم بست !.
چند مدتیست غرق شدم
غرق شدم توی فکر ها و کارهایم با اینکه حس و طراوت اول رو ندارم !
سال خوب و بدی بود با هم ! چه روزایی که به اوج بردم وپه روز هاییکه به قعر !هر چی بود تمام شد ,شاید هم بد تمام شد ولی در هر حال : مگر پایان یک قصه را چند بار میخوانند؟!
.
پ.ن:دیوار هایم رو بالاتر می برم ,شاید خورشید هم نتونه سرک بکشه ! اون موقع توی حصار خودم زندگی می کنم !
پ.ن:همیشه ته کیسه امیدواریمان سوراخ بود!
پ.ن:غرق روز های سفرم !

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:44 بֽظֽ
25 اسفند 1385

برادر و شریک من ،امین !
حلول سال نو را به تو تبریک نمی گویم ،بلکه حضور تو را به سال نو تبریک می گویم ! و آنچه را مردم برای یکدیگر آرزو می کنند،برای تو نمی خواهم ،بلکه اندکی از داشته های تو را برای مردم آرزو دارم ،چرا که تو خود از این همه بی نیازی و من نیز با وجود تو احساس بی نیازی می کنم ؛خداوند تو را نگهدار باشد
.
.
برادرت : جبران !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:19 بֽظֽ
16 فروردین 1386

دو سه روزه که یه خاطر مدرسه اومدم بوشهر ولی کلاس ها خوشبختانه تشکیل نمی شه و همچنان می چرخیم! دو روزی هم هست که مهمون دارم توی این مجردی خودم ،یکی از بوشهری های قدیم که بعد بیست و اندی سال از نروژ اومده دنبال یه سری کارای اداری.
خلاصه هم صحبتی با اون خیلی مزه می ده ،منی که اگه توی یه جمع باشم یا از کسی خوشم نیاد ،بکُشنم هم به جز لبخند زدن کاردیگه ای نمی کنم .موقع ناهار،شام و آخر شب می گیرمش به حرف . از اون طرف هم دوستای قدیمیش که این روزا توی بوشهر می بیننش بهش زنگ می زنند و همین جوری دوستاش، خبر اومدنش رو به هم می دن و همین جور زنگ پشت زنگ و تعریف خاطرات در موردشون که ممد شلو کی بوده ! رحمانو چکارا می کرده و......
الان از ساعت 10 که رسید خونه حرف زدیم در مرود زندگی توی نروژ،مردمش،اقتصادش،سیاستش و ...
جالبیش این جا بود که میگه پادشاه نروژ با شورت می آد بیرون ،دوچرخه سوار می شه توی خیابون ،با مردl عکس می گیره و خودش توی مغازه خرید می کنه .
دو سه بار پریدم توی حرفاش که ببینم محافظاش چه نوع آدم هایی هستند ولی نمی دونم چرا خندش گرفت از سوال که چرا پادشاه باید محافظ داشته باشه !!!
خلاصه الان دیگه گفت مگه تو فردا کلاس نداری؟ برو بگیر بخواب دیگه و خودش فرار کرد ! در کل خیلی خوبه این شب ها .
فردا هم دعوتش کردم به خوردن قلیه ماهی البته به دست پخت یکی از همسایه ها ! چقدر من فردا کارم سخته برای ناهار !!!!!

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:40 قֽظֽ
4 اردیبهشت 1386

نه جدا امروز فهمیدم بهروز وثوق و فردین چه حالی می کردند بعد از کارایی که انجام می دادن!!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:52 قֽظֽ
19 اردیبهشت 1386

This dashing pile of grief
that the steep slopes of life
has so faded her face
Is only a hint
to vague aspects of that far event
that red apple
of aged Eve
of that great blunder
              

. پ.ن: به امید روز های خوب برای زندگی جدیدتان و با تشکر برای این  هدیه جالب و خواندنی
نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:28 قֽظֽ
22 اردیبهشت 1386

بالاخره بعد از مدت ها امروز افتادم به جون2 تا  آکواریوم  1 متری های که از عید که آکواریوم بزرگ توی اتاقم رو راه انداختم و ماهی ها رو همه انتقال دادم اونجا خالی بودن و فقط هوا توش کار می کرد !
تازه زرنگ شدم و درخت های توی باغچه رو هم سروسامان دادم . کلی درخت جابه جا کردم . گلدون ها رو درست کردم .
و از همه مهمتر بالاخره اتاقم رو مرتب کردم که کاره بس بزرگ و زمانبری بود !!!توی مرتب کردن اتاق فهمیدم که من چقدر عطر و اسپری دارم ! همه رو منظم کردم و اونایی رو که دیگه خسته ام کردن گذاشتم که بیشتر از این به بعد مصرف کنم و زودتر تمام بشن !
.
پ.ن: فیلم از آکواریوم جدید
پ.ن: این کارا رو که گفتم قبل عید می خواستم انجام بدما !!!! به خاطر همین خیلی ذوق مرگ شدم!
پ.ن: به درخنچه ای که بعد از دو سال از 20 سانت به 2 متر رسیده باشه درخت گویند!

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:44 بֽظֽ
29 اردیبهشت 1386

راستش الان که نتیجه یک سال سختی داره خودی نشون می ده و کار ها راحت شده دیگه مثه قبل حال نمی کنم با کار و یه جوری همون کار پردردسر رو بیشتر دوست داشتم .همون گیر کردن های لودر ،دعوا های کاری و .....
 عصر سر کار  نرفتم* . ساعت 30/6 دوچرخه رو برداشتم و به سمت اونجا حرکت کردم ، برای دیدن کارای امروز. با دوچرخه رفتن همانا و حس ورزش کاری همان !
دیگه از همون جا مسیر پیاده روی چند وقت پیش رو گرفتم و  رفتم ! هوای خوب این روز های بوشهر ،بوی دریا و نسیم خوبش آدم رو خوب کیفول میکنه و بعد هم  نشستن کنار دریا و دوباره حرکت به سمت بهمنی و دوباره خیابان برج و دیدن همون علامت هایی که اون موقع گذاشتیم ! فقط نمی دونم توی خیابان برج همه ماشین ها  چراخلاف می اومدن؟!! 20 کیلومتر توی 5/1 تمام شد !
.
*  اصن حال و حوصله  عوامل کاری شرکت  رو ندارم !
پ.ن: متن  نوشین رو خوندم یاد  باران افتادم،همیشه  وقتی به یادش می افتم اولین خاطره ای که ازش دارم همون داروی پردینوزولون بود که چقدر شوخی و مسخره بازی راه انداخت و چقدر توی چت اذیت می کرد بابت اون . روحش شاد

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:32 بֽظֽ
6 خرداد 1386

*صبح زود دارم می آم بیرون که برم سر کار
- سلام امین    + سلام فسقلیه گل چطوری؟   - مرسی ،امین گل برامون نیاوردیا     + فضول شدیا !
توی فکر فرار بودیم که مامانش سر می رسه :سلام امین بابا چی شد این گل ما !
+ چشم به خدا یادم می ره می آرم !
.
*نیم ساعت بعد سر کار
- سلام امین.می گم این چرخ فرغون کارگرام خراب شده !
+ خوب من چکار کنم برات بیام بشم چرخ؟! بده فلانی بیاد ببره درست کنه خوب که بار اولت نیست !
- نه خواستم گفته باشم !
.
*حرکت می کنیم یه 20 متر بالاتر
من : ببین اینو داری خراب کار می کنی اینجوری نیست !
- مهندس به من گفته اینجوری کار کن ؟!
+ مهندس اشتباه گفته من می گم اینجوری کار کن !
- حالا باشه چه اشکال داره !
.
*یکی از اهالی اونجا صدام می کنه !
- آقای گشمردی می گم این دم خونه ما رو بگو فلان جور کار کنند !
+ باشه بهشون گفتم دو بار دیروز می دونند چکار کنند!
.
*می رم توی تنها مغازه اونجا که همیشه سهم کیت کت دارم اونجا!
- آقا امین من به احترام شما به این بنا ها چیزی نگفتما .به خدا اگزوز ماشینم پاره شد!
+من بابت پارگی ازتون معذرت می خوام !
- داشتیم آقا امین ؟!
+ :دی خوب چکار کنم من ! می گم الان تعطیل کنند بیان دم خونه شما رو درست کنند !
.
*خوب از همه چیز می گذریم که بریم توی کانکس بینیم !
- آقااااااااااااااای گشمردی
+ ای مرض باز این اومد !
 -  آقا من روی اصل شهروندی خودم می گما ! این برای خونه من پله نساختینا !
اینجاس که دیگه خونمون جوش می آد و یه تریپ صدا می آییم  و اونم طبق معمول تهدید شکایت می کند !
+ برو هر کاری دلت خواست بکن بابا کشتی منو !
.
و می رویم و یارو همچنان داد و غار ! ربع ساعت بعد می ری یه سر می زنی بنا هنوز داره خراب کار می کنه دوباره توی سرت می آد و همه موزاییک ها رو خودت در می آری و باز می ری !!!

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:08 قֽظֽ
8 خرداد 1386

امروز سر کار توی ماشین، از همون بحث های خاله زنکی خانواده در مورد فلانی ها و اتفاقات جدید شد! یه برای من مهم نیست و حاضر نیستم دیگه حتی کلمه ای حرف توی این خانواده بزنم ،گفتم و بحث رو بستم ! ذوق و هیجان طرف مقابل هم خشکید!
ظهر هم که انواع و اقسام خواب های داستانی و جالب دیدم ! برام اینجور خواب ها تازگی داشت ، هم خیلی از افرادی که دور و برو بودن رو برای اولین بار توی خواب دیدم ! هم خواب های تلخ و هم شیرین!
چه حکمتی بود نمی دونم ولی برای من سابقه نداشته که خواب هایم بعد از بیدار شدن رو بتونم مرور کنم ! همیشه تا از خواب بیدار می شم خود به خود حافظه ام  پاک می شه . گاهی برام توی روزمرگی ها یه اتفاقاتی می افته که آشناست برام ! بعد ها یادم می آد که اینو توی خواب دیدم !
خلاصه اینکه در حال خواب دیدن بودیم که وز وز های یه آدم بیکار،مزاحم ما رو بیدار کرد ! اینو بردیم سر خونه و زندگی که مزاحممون نشه دیگه ولی انگار فایده نداشت!   دیگه نشستم با هم پای فوتبال و روی استقلال خندیدیم !
.
پ.ن: هوای سرمان هم  بسی تغییر کرد !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:49 قֽظֽ
13 خرداد 1386

این صدا و سیما سِشته با این بازی پخش کردنش!
مردم رو تا این موقع شب بیدار نگه داشته بعد بازی رو پخش نمی کنه !
.
پ.ن:به بهونه برای شب بیداری امشبم پیدا کردم،شب های قبل و شب های آینده رو چه کنم !؟

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:57 قֽظֽ
19 خرداد 1386

من همان همسفری هستم که از من راه را پرسیدی.
و من به جلوتر اشاره کردم، جلوتر از خودم
و جلوتر از تو*
.
ما که نشسته بودیم برای خودمان ! کوه آمد و از ما بالا رفت فتحمان کرد و دوباره رفتش و من الان یک پشت کوهی هستم !
الان کسی زبانم را نمی فهمد و من هم زبان کسی را نمی دانم !
این از نفهمی ام نیست از درک نکردن دور و بری هایم است! می خواهند خوب باشند ولی نمی دانند چطور؟! این از بدی اون ها نیست از توقع زیاد منه که انتظار خوبی  زیادی دارم ازشون!
.
امروز با دوچرخه رفتم سر کار ،توی راه داشتم فکر می کردم به یکی از دوستام که موبایل زنگ خورد ! خودش بود !کلی خوشحال شدم ،هنوز سلام نکرده گفتم نکبت تو فکرت بود همین حالا!
یهو صدای خانمش از اون طرف :سلام امین آقا
چیزی نمونده بود بیفتم  از دوچرخه کف خیابون!
.
*جرج لرنارد شاو

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:43 قֽظֽ
20 خرداد 1386

آدم با کلی ذوق و شوق پرادو سواربشه بره برای  گرفتن پلاک ! اونجا بدون معطلی خاصی کاراشو کنی ،پلاک رو نصب کنی و دوباره برگردی که توی حرکت ماشین زیر پات خاموش بشه بخاطر تمام شدن بنزین !
بری بنزین رو به یه بدبختی بیاری  و بریزی توی باک ولی فایده ای نداشته باشه! 
.
شانس که نباشه همینه دیگه . قربون پاریکال باوفای خودم  که لنگش نیست توی بوشهر!

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:21 قֽظֽ
26 خرداد 1386

من: بالاخره چکار می کنی ؟! می خوای بیای یا نه ! پاسپورتم آماده اس! مگه وضع مالی درست نشد؟!
- چرا اون که حل شد خدا را شکر ! می ریم بابا بذار یه کم کارام رو جمع و جور کنم خوب !
من: خاک تو سرت که همش مشکل داری تو یکی !
- بی تربیت! زمانی هم که مشکل مالی داشتم، همینو می گفتی مسخره،  حل شد مسئله اصلی که!
من: آره. اون زمان هم می گفتم خاک تو سرت ولی این سری خاکش فرق می کنه جون تو !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:48 قֽظֽ
28 خرداد 1386

و باز
بهبود خواهم يافت...احساس خواهم كرد

به جايي وابسته مي شوم

هرگز تا به خود نيايم خود را باز نخواهم گشت

هرگز احساس نخواهم كرد مگر

اينكه زخم ها التيام گردند
.
من به این راننده غلتک آلرژی پیدا کردم ! امروز باز هم روی اعصاب ما رفت و ما داد و غار کردیم! فوقش دو روز دیگه باید تحملش کنم خدا را شکر
از سخنان گوهر بارشون برای کارگرا : حقوق بشر یعنی اینکه  اول برچ!!  آدم حقوق گیرش بیاد!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:55 قֽظֽ
1 تیر 1386

آموختم دوباره،که باید باور کنم
که بودن خواب نیست!
.
پ.ن : دو ساعت  توی  این موقع شب ،نوشتم و نوشتم ! فرستادیم بدون اینکه ذخیره کرده باشیم و هیچی! نه خدایی همین امروز عصر داشتیم با صاحبش  سر بایت نفرستادن بحث می کردیم ! چند تا فحشت بدم من آخه ؟!
البته اشکال از مخابراته ها !

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:22 قֽظֽ

ای دورترین امید من از من ،
با من بنشین که از کنار تو،
تا دورترین ستاره
راهی نیست*
.
* میر صادقی
.
 ساعت 2 شده و هنوز صف پمپ بنزین تا  500 ،600 متر هست! مردم بوشهر که صداشون در نمی آد و انتظاری هم ازشون نمی ره توی این جورموقع ها و باید دست به دامن و شلوار شهر های دیگه باشیم .تا صبح ببینیم چند تا   پمپ بنزین می ره هوا!!
دور نمی خوریم! همه پیاده روی برای سلامتی هم خوبه!
.
پ.ن: ای ماشین نخری تو که ملت رو بیچاره کردی!
پ.ن تکمیلی : می شماریم !  اینجا و اینجا و .........

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ
7 تیر 1386

من خودم باعث این می شوم . می سازم و هیچی نمی گم تا بزرگ شوند! بعد ها ذره ذره از من می نوشند،گاهی هم خودم کرمم می گیرد و دلتنگشان میشوم ،نمی دانم این چه مرضی ست که در من تمامی ندارد!
گاهی به غرور ها و حماقت هام فکر می کنم ! به چرایی ها ! اولش تعطیل می شوم و بعد با دلیل خودم رو قانع می کنم !
.
پ.ن:کاملا شخصی کسی به خودش نگیره !!
پ.ن: سرمست بی خیالی ...سوار بر موج های موزون زندگی دو نفره ! و هی پیر کردن هم دیگه! چند وقت پیش نوبت تو بود و الان اون! تولدت مبارک

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:47 قֽظֽ
12 تیر 1386

حالم خوب ِ خوبه ،فقط اندکی مغزم اسهال گرفته! تمام گذشته ،حال و آینده توی مغزم یکی شده اند و مجبورم به خاطر این مسئله مرتب اون ها رو دفع کنم !
احساسمان هم لاشخور های خوش خوراک میل فرمودند! توی مغزمان دیگر حوصله بازی های جدید زندگی را نداریم!
سگ دو زدن های کاری توی این شهر مسخره و خوش آب و هوا هم جسمی نذاشته! صبح از یقه تیشرت تا جوراب توی کفشم خیس بودن از عرق ! بعد هم یه چیزی به این مردم ..... بدهکار می شویم ! بی شعور برای من که انگار دارم برای عمه اش کار می کنم شرط می گذارد! بحساب یه زمانی کاندیدای نمایندگی مجلس هم بوده!!
کاش فقط همینا بود !
.

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:09 قֽظֽ
13 تیر 1386

206

206 خلاف  داره می آد و منم وارد خیابون اصلی می شم !
206 راه منو بسته و منم راه بقیه رو !
206 بیخیال و منم یه نگاه بهش می کنم و می آم از پشتش رد بشم ! همون موقع 206 هم دنده عقب می گیره و می زنه به ماشین!
همچین با اخم و عصبانیت در ماشین رو باز کردم که یارو خودش رو خیس کرد !
- نه آقا چیزیش نشده به خدا ! می بخشید ..ببین اگه چیزی شده خودم در خدمتم . می بخشید!
یه نگاه به ماشین می کنم و بدون اینکه با یارو حرف بزنم سوار ماشین می شم و می رم !

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:06 قֽظֽ
19 تیر 1386

دلم می خواد از این جلد محدود خارج بشم !  جهانم بزرگ و بزرگ تر بشه ،دلم می خواد خودم رو با مشغولیات و ذهنیات من ِ خودم بزرگ کنم ! توی این یک سال ،چقدر آدما خودشون رو توی دایره ذهنی من قرار دادن و توی ذهن من هر کاری دلش خواسته کردن و رفتن ! هنوز خیلی از  یادگاری هایشان درد دارد ! 
بعد از اون محدوده خودم رو ورود ممنوع کردم  و  هر آدمی که به این محدوده نزدیک می شه رو پس می زنم !
باید به اشتباه های خودم هم اعتراف کنم که همه چیزو مسخره گرفتم و ساده گرفتم و بعد توی منجلاب غرق شدم!
مدتیه ذهن رو آویز کردم تا هوا بخورد و الان راحتم از همه نوع فکر بیهوده! ساکن شدن فعلیم رو دوست دارم ! چقدر اون روز ها تند رفتم و چه قدر بی خیال !
.
پ.ن: دلم یه سفر می خواد  !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ
21 تیر 1386

به شانس خیلی اعتقاد دارم !
خودم گاهی خیلی خیلی خوش شانسم و گاهی هم اگه یه کفتر توی آسمون کاری کنه مستقیم روی سر من می افته!
امروز دنبال کارای کارت سوختی بودم که معلوم نیست کجا رفته!
توی پست:
*آقا این فرم رو پر کن ! خودکار رو بر می دارم و می خوام بنویسم !هر چی می کشم فایده نداره .روی پاکتی که همراهمه دو سه تا خط می کشم، درست می شه .دوباره توی فرم نمی نویسه ! مجبور می شم خودکارو از کسی بگیرم! برای ادامه کار می رم یه خودکار می خرم !
*آقا یه کپی از کارت ماشین و یکی هم از کارت ملی ،فتوکپی هم توی اون باجه آخره! می رم اونجا خانم دو تا از هر کدوم !! می بخشید آقا تونر دستگاه تمام شده یه یک ساعتی باید صبر کنی!می رم بیرون  کپی می گیرم .
خوب کارا رو انجام می دم می رم مرکز پلیس + 10  برای ادامه کار ! دوباره یه فرم بهم می ده که این بار با نیشخندی به خاطر داشتن خودکار فرم رو پر می کنم ! می خواد فرم رو به بقیه مدارک منگنه کنه ! چلق! دوباره چلق ! منگنه تمام شده !!! با سوزن کار رو حل می کنه !
به هر زحمتی کار تمام شد و منتظر کارت جدید می نشینیم ! زودی خودمون رو به خونه می رسونیم برای فوتبال ایران ! موبایل زنگ می خوره امین زودی برو فلان جا آقای فلانی منتظره  !
رفتن همانا و تا ساعت 3 بعد از ظهر همان ! توی همون یک ساعت که به اندازه کل جزوه های دانشگاه صورت وضعیت نوشتم!
.
پ.ن:هیچ وقت شانس و کمکی که خدا کرد به خاطر اون تصادف چند سال پیش رو فراموش نمی کنم !خودم هم مثه همه اونایی که ماشین رو دیده بودن به خوش شانسی ام  معتقدم

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:01 قֽظֽ
22 تیر 1386

از توضیح دادن کاری که به من سپرده شده به دیگری بیزارم و بدجوری واکنش می دم !
اینکه خودت رو بالا و پایین کنی که بتونی اون چیزی بشی که می خوای سخته! بعد توی این مسیر بدونی این طور بالا و پایین رفتنت ،باعث خراب شدن اعتباری می شه که باید می بودی ! اون موقع اس که فقط خودت رو خسته کردی ! دوباره باید یه بازنگری کنی !
حقیقت رو ترجیح می دم به رویا هام !
.
کار های بعضی آدم های اطراف  رو که می بینی، چطوری به حماقتشون گل و برگ می دن ،آدم رو بدجوری اذیت می کنه . عصری کلی با یکیشون بحث کردم سر این اخلاقش،یه مشت عقاید مسخره و من در آوردی ! مسخرگیش موقع ای بیشتر می شد که ادای عرف و شرع دینی این چیزا هم می کرد !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:56 قֽظֽ

شاید تنها چیزی که جمعه های مسخره و کسل کننده رو معنا می ده
همین فوتبال شب های جمعه باشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

 

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:06 بֽظֽ
26 تیر 1386

امروز که سر کار پای پیاده سوت می زدم و اینور، اونور می رفتم. به معجزه بنزین سهمیه ای پی بردم ! کلی سوت زدنم تنظیم شد ولی همچنان با دست بلد نیستم که تا آخر سال برای اون هم وقت هست !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:29 قֽظֽ
29 تیر 1386

فیل م یاد هندوستان کرده ! دلم برای فیلک ِسوراخ سوراخ و بدون عاج ِ دوست داشتنی ام می سوزد .قبلن ها جاش همیشه روی اسپیکر ها بود و الان که میز کوچک شده زیر مانیتور. هر بار که می بینمش کلی عشقوله ترش می شم ! برام شده مثه همون استکان لب پریده جلوی آیینه قدی اتاقم که کلی دوستش داشتم و اکثر موقع ها گل توش بود!ولی شکست دو سال پیش!
صاحب  فیل هم ، هوس هندوستان کرده!
.
پ.ن:دارم می رم سوک سوک کنم و بیام !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:18 قֽظֽ
2 مرداد 1386

من: ایول ،دیدیش؟
+ : آره لامصب عجب تیکه ای بود!
من: مرده شور یارو یا اون ریشش کجاش تیکه بود !
+ : تو رو نمی دونم چی دیدی ، من با اون دختره اون ور خیابونی بودم !
یه نگاه به اون ور می کنم و با دختره از دور سلام می کنم !
+: چیزه امین ،من با همون یارو ریش یه بودم ،خواستم تستت کنم !!
من: @#%&*$&@#%$!@^؛( !!!

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:43 قֽظֽ
3 مرداد 1386

شهر ما مار داره ... خیابوناش خار داره 
شهر ما همینه ... بخوای نخوای اینه
شهر ما شبه جزیره ای فرهنگی است غرق هار مونی آلودگی صوت که منطبق بر اصول معماری و شهر سازی دوره غارنشین ها ساخته شده است . شهر ما را با خرافات آذین بسته اند .شهر ما بر خلاف مردمش آنقدر بزرگ هست که وسعتش تا لب دریا کشیده شده است .
شهر ما توی بوی الکل ضد عفونی شده و توی تخدر مسکن ، درد هایش آرام گرفته اند . فرهنگ شهر ما سالهاست توی قوانین ارث- میراث ، معلق مانده است .شهر ما بین چند نفر تقسیم شده است البته مسئولیتهایش . برای همین شهر ما شهر – دار دارد . فرمان – دار دارد . استان – دار دارد . شو- راءی – شهر دارد .
شهر ما همون شهریه که وقتی یک مسئول هم از جون و دل کار می کنه و بعد کنار می ره ! همه ی بود و نبودش رو زیر سوال می برند و ناجوانمردانه اون رو نقد می کنند ! حق شهر ما همون مسئول های ترسو ساکته ! اینجور مردم شهر بیشتر توی شور و شعف هستند!
ماموران امنیت شهر آدمهای صبوری هستند و صبر می کنند تا مردم خودشان سر عقل بیایند و به خوشی ختم به خیر شود .
شهر ما هم بالا دارد  و هم پایین و تنها جایی است که بین بالا و پایین شهر حتی با نزدیک ترین مرکز استان های دیگه  اختلاف طبقاتی و فر هنگی  وجود ندارد . چون همه مردم بالا و پایین شهر مثل هم زندگی می کنند همه دروغ می گویند تا کارها انجام شود . همه زیر آب می زنند . همه چشم دیدن هم را ندارند . همه تهمت هم می زنند . همه توی قبرستان اقوامشان را بغل می کنند . همه ارزشهایشان بر اساس نداشته هایشان شکل می گیرد . و همه از این حرفها خسته شده اند .
همه وقتی می خواهند به هم دروغ بگویند یا بعد از مرگ به هم گل می دهند .شهر ما یک معجزه است . جایی که آدمهای سیر و گرسنه کنار هم دوام آورده اند .شهر ما اصل توازن است یعنی حاصل ازدیاد رفاه بعضی ها با کمبود نیاز های عده کثیری صفر میشود .و زندگی بین عده ای سر شکن می شود تا زنده بمانند .توی شهر مساحت رشد بعضی ها از روابط ریاضی با داشتن قطر گردن بعضی های دیگر بدست می آید .
امید میان جوانان شهر ما بالاست بخصوص امید به جوان ماندن و بودن که خیلی ها تا آخر عمرشان جوان می مانند در حد 30 سالگی . برای همین کلی امکانات فرهنگی  داریم !
توی شهر ما اعتیاد وجود ندارد بجز در مراکز  ترک اعتیاد  .
اغلب جوانان شهر ما جهت احترام به بزرگتر ها کار هایشان را رها کرده اند .
توی شهر ما همه سر جای خودشان نشسته اند یا توی صف نوبت ایستاده اند تا ارثیه شان مراحل قانو نی اش را طی کند . آخر هنوز هم درس " همه جا به نوبت " که توی کتاب دوم دبستان پدر بزرگم بود ، چاپ می شود .نه می بخشید شهر ما همیشه موش آزمایشگاهی شهر های دیگه بوده و همیشه اولین کتاب ها و شیوه ها رو روی ما تست می کنند !
از آنجایی که عالمان شهر ما افتادگی پیشه کرده اند و از جیفه دنیا دست کشیده اند کار های مهم بر عهده دیگران افتاده است .
شهر ما هنر بند هم دارد .از آنجایی که گفته اند فرق هنر مند و میوه در وقت رسیدن و افتادن است ، هنرمندان شهر ما افتادند تا برسند اما همان موقع میوه های رسیده  افتاده بودند و برای اینکه این سرمایه ها از بین نروند مردم خواستند از روی زمین جمعشان کنند و هنر مندان زیر پای مردم له شدند .
توی شهر ما روی "نگرانی"زندگی مردم یک تشدید (ﱢ ) نشسته است
مردم شهر ما آنقدر به فکر اقتصاد خاکشان هستن که عشق را هم به مزایده می گذارند .توی شهر ما هیچ افراط و تفریطی وجود ندارد و همه چیز بنا بر اصل عرضه و تقاضا وجود دارد .
توی شهر ما آدمها برای معطر ماندن شهر با توجه به دامنه هوا در فواصل منظم ، مشک انبر می فروشند مثلا در ایستگاهای جدید اتوبوس هایی که همیشه آدم به خاطر فشار زیاد از پنجره هایش می افته !توی شهر ما مردم مهربان بدون مراجعه با سا زمانها ،  خونشان را به هم انتقال می دهند .
 توی دانشگاهای شهر ما از علم محافظت می شود و برای همین دانشگا هایمان پاس + گاه هم لازم دارند.
مردم شهر ما خون گرمند و گاهی حرارنت خونشان بعضی ها را می سوزاند یا داغ می کنند.
شهر ما همون شهری که مردم تو گرما به خاطر کمبود سهمیه باید کولر ها رو خاموش کنند و گرما بخورند و حتی یه خانواده دو نفره که تفریحشون تنها و تنها دور خوردن توی خیابون های تکراری بوده ،دیگه نمی تونه این کار رو کنه ! شهر ما همون شهریه که همه جای ایران سروصدا می کنند و وقتی خر ها از پل گذشت ،مردمش مرگ بر فلان و مرگ بر فلان راه می اندازند !
آره شهر ما همینه ! شهر ما،شهر همه این هاس
راستی شهر ما صفا هم داره ! دریا هم داره ! پس لطفا همشهری های  عزیز زیاد جوش نیارند و اینو گوشزد نکنند! خودمان می فهمیم !
.
پ.ن: فقط خواستم توضیحات عماد  رو کامل کنم ! آخه عماد کلی خسته شده اینقدر می گرده دنبال سوژه!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:35 قֽظֽ
5 مرداد 1386


یه نخ سیگار از توی پاکت می‌کشد بیرون. مردد نگاهش می‌کند و
 با اوقات تلخی پرت‌اش می‌کند روی میز:
-اه. قرار بود دیگه نکشم... خوشش نمیاد... می‌دونی؟
 من که خیالیم نبود. عمراً فکرشم نمی‌کردم یه روزی مثل این دختر چِرتا بشینم دودوتا چهارتا کنم. حساب کتاب کنم. تو خودت می‌دونی چقدر ازین چیزا بدم میاد... اه. اصلاً این چه ماجرای بدموقعی بود. داشتم زندگیمو می‌کردما. با تنهاییم حال می‌کردم.
 چه خوش می‌گذشت. مگه نه؟
.
.
.
.

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:31 قֽظֽ
5 مرداد 1386

بعد از دات کام شدن ته تغاری ، چند روز پیش این  دومی هم دات کام شد و حالا روز پدر و دات کام شدن  بابای دانشجو یمان!
.
روزش مبارک

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:14 بֽظֽ
6 مرداد 1386

ساعت  21:40
-این جوشنده، مخصوصه امینه! اگه یه فنجونش رو بخوره تا نیم ساعت دیگه خوابه !
مامانم:آره دست شما درد نکنه بدین بخوره بلکه از این شب بیداریش کم شه جواب داد از فردا جای آب میدم بخوری!
ساعت 1:20
توی فرودگاه منتظر دو تا خارجکی هستم از ایتالیا !توی فرودگاه اکثرا خمیازه می کشند و من همچنان چشم هام مثه جغد گرده ! یارومی آد، طرفدار یوونتوس هم هستند با اون موهای سیخ سیخیشون! چاره نبود وگرنه سوار پاریکال نمی کردمشون !
ساعت 2:17
توی خونه همه خوابند و من از بی خوابی به یخچال پاتک می زنم ! و بدون اینکه اندکی خواب به چششم بیاد دارم توی خونه می پلکم
مامان: بگیر بخواب !  چی این موقع شب گرم کردی خونه بو گرفت ؟ خودت جغدی نمی خوابی بذار ما بخوابیم خوب!

و من همچنان منتظر اثر کردن جوشنده هستم !

نظرات (0) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:30 قֽظֽ
19 مرداد 1386

اينجا همه چيز خوبه
همه چيز آروم و بر روال دل آدم
کسی با کسی کار ندارد !
لينجا دارد خوش می گذرد
کيش را می گويم !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:16 قֽظֽ
20 مرداد 1386

* وقتی يارو در بياد بگه ۸ تومن بدين هر چی خواستيد بخوريد بايد هم طوری بخوری که خودت عذاب وجدان به خاطر پولی که می دی نگيری ! طوری بخوری که بعد تا شب هيچ ميلی نداشته باشی!
*سخت ترين کار ممکن ۲۰ دقيقه بدون کوچک ترين حرکت بشينی تا نقاشيت رو بکشند !!!

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:07 قֽظֽ
25 مرداد 1386

چند وقته احساس می کنم بیرون از زندگیم ایستاده ام ودارم ، نگاه می کنم . نه دخالتی دارم نه می تونم خوشحال و ناراحت بشم. مثل تصویر يه فيلم.
 سکوتم می آد .  توي دلم هم  صدايي نيست . با احساسات جديدم کنار مي آم، براي خودم یه  تعريف نو از زندگي ميسازم.ناراحت نيستم، شايد بشه گفت يه جورايي هم خوشحالم .فقط مشکل اينه که بايد خودمو از کليشه هاي زندگي خارج کنم

یک عدد همدرد توی این موضوع!

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:35 قֽظֽ
29 مرداد 1386

من نمی دونم چرا هر وقت حس دویدن یا دوچرخه سواری ام گل می کند و تا لب دریا می رم همه آشناها ،دوستان و .... اون مسیر رو برای کاراشون انتخاب می کنند !
حساب کردم  توی 2 ساعت دوچرخه سواریم از خونه تا کنار دریا و برگشتن. 14 نفر باهام سلام کردند !
پیرمرده واکری سر کار . مغزه دار و دو تا از همسایه ها محلی که کار می کنیم . نگهبان دستگاه ها .همون خانمه که برام 110 آورد یه بار .اون یکی خانمه که خونشون آخر کاره و کلی سر جوبی که جلوی خونشون باید رد می شد باهاشون درگیر بودیم ! مسئول قسمت بار فرودگاه! دو تا از بچه های مدرسه با اون سلام کردن ضایع شون توی خیابون !یکی از آشنایان با خانمش ! اون یکی آشناهه که کمی هم ایستادیم و حرف زدیم (این یکی از اون آشناهای خوب بود) و سینا صاحب بستنی فروشی پاتوق!

می ری دوچرخه که خودت و خودت باشی ،به اون چیز هایی که دلت می خواد فکر کنی ،حتی موبایل هم جواب نمی دی ولی جَدِ آدم رو در می آرن!

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:36 قֽظֽ
31 مرداد 1386

من حال میکنم با این سفر های یهویی خانواده ما!
یه شب خوابیدم توی حیاط قدیمی خونه پدر بزرگ شیراز و شماردن ستاره ها  که همشون بودند به جز یکیشون! و بعد هم مستقیم تا تهران یه کوب بشینی پشت پاریکال مهربون  بدون بنزین خودم ! اونم در حالی که عینک آدم بشکنه و با عینک دو سال پیش سر کنی تا تهران !
امروز هم سفارش عینک جدید و پیاده روی از پارک ملت  تا تجریش  زیر یه نمه بارون گاه و بی گاهش !

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:00 بֽظֽ
2 شهریور 1386

ذهنم در حال ریکاوری می باشد ، هیچ چیز ندارم بنویسم این روزها به جز روز نوشت هایم !
مثه همیشه که تهران می آم جمشیدیه و بالا رفتن از این پله ها  ، البته این بار شب و همزمان با بارش بارون !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:10 قֽظֽ
6 شهریور 1386

ساعت  9:40 شب
-این جوشنده، مخصوصه امینه! اگه یه فنجونش رو بخوره تا نیم ساعت دیگه خوابه !
مامانم:آره دست شما درد نکنه بدین بخوره بلکه از این شب بیداریش کم شه جواب داد از فردا جای آب میدم بخوری!
ساعت 1:20 صبح
توی فرودگاه منتظر دو تا خارجکی هستم از ایتالیا !توی فرودگاه اکثرا خمیازه می کشند و من همچنان چشم هام مثه جغد گرده ! یارومی آد، طرفدار یوونتوس هم هستند با اون موهای سیخ سیخیشون! چاره نبود وگرنه سوار پاریکال نمی کردمشون !
ساعت 2:17 صبح
توی خونه همه خوابند و من از بی خوابی به یخچال پاتک می زنم ! و بدون اینکه اندکی خواب به چششم بیاد دارم توی خونه می پلکم
مامان: بگیر بخواب !  چی این موقع شب گرم کردی خونه بو گرفت ؟ خودت جغدی نمی خوابی بذار ما بخوابیم خوب!

و من همچنان منتظر اثر کردن جوشنده هستم !

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:26 قֽظֽ
7 شهریور 1386

الان از تو ترافیک تجریش و شریعتی اومدم ! قبلش هم مهمون ها رو برده بودم دربند ! رسیدیم خونه برنامه کوهنوردی فردا رو چیدیم همه گرفتن خوابیدم به جز من !
اومدم توی اتاقی که مهمون ها خوابند . با کلی بدبختی کامپیوتر رو روشن کردم و نور مانیتور رو صفر!و در کنار سمفونی خُرپف دایی جان اینا دارم به روز می کنم! دارم مثه این مبتدی ها دونه دونه حرف ها رو می زنم که صدای کیبورد بلند نشه!

عیدتون هم مبارک هوارتا

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:00 قֽظֽ
11 شهریور 1386

ما در پیاله های شیشه ای  به کندویی از هواییم
از دو سوی شیشه ،
به هم بوسه می فرستیم
چه زندان زیبایی که
دریچه اش ماه است*

پارک ساعی،چیتگر و جمشیدیه رو توی یه روز گشتن رکوده نه ؟!!

*لورکا

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:24 بֽظֽ
22 شهریور 1386

بايد کلی زحمت بکشم تا ساعت خوابم رو تنظيم کنم .
آخه کم کم باید از جغد بودنم بکاهم  سعی کنم که  صبح زودتر از همیشه بيدار ميشم .این روز ها که صبح زود ساعت 12 بیداریمه!  خودم خيلی از اين سيستم لذت ميبرم ولی  خوب باید کم کم درستش کنم برای چند روز دیگه .
صبح زود بيدار شدن يکی از سخت ترين کارهای دنياست  به نظرم. بوشهر که بودم و صبح زود باید برای کاری  بلند می شدم ،شب ها دیگه نمی خوابیدم ! اینجوری زجر کمتری می کشیدم !
اینجا نصفه شب که از پنجره بيرون رو نگاه ميکنم خيلی حال می ده  . همه چيز مرتب و منظم و خلوت و زيبا و ساکت . هنوز هم این خونه روبه رویی  همون پرده های 7 سال پیش رو داره،هنوز هم میز آرایشش پشت پرده اس و من نمی دونم این ساعت 12 .1 شب برای چه آرایش می کنه .

دوباره ما شدیم و مسخره بازی برای دیدن ماه  و ندیدنش ! تیکه تیکه خودشون کنند نمی تونند سر شروع یه  ماه رمضان با هم به توافق برسند بعد هی می گن مسلمان ها باید با هم اتحاد داشته باشند برای فلان کار !

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:24 قֽظֽ
28 شهریور 1386

هر سال ماه رمضون ،می نشستم این سریال ها رو از اول تا آخر نگاه می کردم پشت سر هم ! امسال از همون اول که درگیر مراسم پسر عمه  بودیم ،خودم نمی خواستم مثه هر سال عصر تا شبم رو پشت تلویزیون باشم ،به خاطر همین اصن نگاه نکردم ! دیروز دوباره اومدم تهران ،اینبار تک و تنها .اول خودم رو با کارای خونه سرگرم کردم باز هم وقت اضاف اومد،حوصله بیرون رفتن هم نداشتم . رفتم از اول تا آخر سریال ها رو نگاه کردم !
امروز صبح  هم گنگ و بی هدف از خونه زدم بیرون ،هوا که خوب باشه آدم برای هر چیزی می تونه وقت بذاره حتی اگه برای یاد آوری خاطرات خاکستریی  باشه که زیاد جالب نباشند !
هر چی تو این کوچه  هم پیاده میری به خیابون نمی رسی ،تو راه شاهد تیکه انداختن آقایی به دو تا دختری ! یه کم بحث بالا می گیری و بحث به ... خوری اینا می کشه و دختره انگشتی حواله می کنه و راهشو می کشه می ره ! مرده هم سوار ماشین می شه و توی حرکت فحشی میده ! کمی هم اذیت میوه فروش محل می کنی به خاطر باخت استقلال تا بقیه راه رو خندون باشی!
همچنان بی هدف می ری بالا و توی بازار قائم باز پشت ویترین می ایستی و فیل های سوراخ سوراخ دوست داشتنی رو نگاه می کنی ! بعد عروسک ها ! بعد می ری بالا عطر و ادکلون ها ! همینجوری صبح رو ظهر شد! و دوباره خونه ولی این بار هیچ کاری نبود انجام بدم ! دوباره نشستم تکرار سریال ها رو نگاه کردم !!!!!!

نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:24 بֽظֽ
29 شهریور 1386

خوب وقتی روز قبلش زنگ بزنند که فلان ساعت باید اینجا باشی برای انجام کارات ! آدم یه کم به خودش می آد که بهترین لباسش رو بپوشه و اتو کشیده بره !
شب قبلش تیشرت و شلوار مورد علاقه رو می ندازی توی لباس شویی ،بعد می زاری روی بند که صبح یه اتو بزنی و بعد هم سوار ماشین بشی و بری سر کارت !
صبح زود ساعت 10 که از خواب بیدار میشی تنها دغدغه ات اتو کردن لباس مورده نظره !!! لباس ها رو از بند می آری و مشغول اتو کردن شلوار میشی !خوب که خطش رو درست کردی می ری سراغ تیشرت ! یه طرف رو خوب  اتو می کنی و می ری طرف بعد.
یهو متوجه لطف کبوتر های توی حیاط خلوت می شی !!عمق فاجعه هم خیلی زیاد تر از اونیه که بشه حلش کنی همون موقع !

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:53 بֽظֽ
1 مهر 1386

یکی از دانش آموز های پارسالم زنگ زد، که اول سال بد جوری جلو بقیه ضایع اش کردم !کلی سر به سرش می ذاشتم توی کلاس حالا زنگ زده بود یادآوری .تازه فهمیدم فردا اول مهره،اینکه دیگه استرس و بی حوصلگی برای درس دادن و سروکله زدن با بچه ها رو دیگه ندارم خیلی خوبه .
اولین روز معلمی رو فراموش نمی کنم ! بچه ها چجوری نگاهم می کردند ! سال اول بود و من هیچ زمینه ای برای کار نداشتم ،دو سه بار به خاطر بی تجربه ای با بچه ها درگیر شدم که یه بارش کار به اداره هم کشید ! بچه های سال اول شّر بودن ولی با معرفت .یادمه یه بار سر یکیشون همچین داد کشیدم که تا آخر زنگ ساکت نشسته بود !
معلمی کار خیلی سختیه ، موقع ای که معلم خودم به خاطر کار های من با کلاس قهر می کرد  و می رفت  هیچ وقت نمی فهمیدم یه روز سر خودم هم می آد !ولی  اومد خوبش هم اومد!
سال دوم اما راحت بودم ،اینکه هم می فهمیدم چطور از همون اول سال درستشون کنم و هم اینکه یه کمکی داشتم !
از همه اینا بگذریم پاییزه . فصلی که توی بوشهر  به خاطر بارونش دوستش دارم ولی امسال به خاطر خِش خِش برگ هاش.امروز توی ولیعصر آی حال می کردم روز تک و توک برگ هایی که ریخته بودن پا بزارم ولی هیچ کدوم صدا نداشتن درست !

                                    

خوردن اٌردور ،نٌودل ،چاپسویی،معجون علی بابا،آب انار و کلی لطف و محبت توی این شرایط . خیلی خوش گذشت مرسی انشاالله جبران کنم

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:16 قֽظֽ
3 مهر 1386

حالا که تمامی علامت های سوال نقطه شدند و پس از آن علامت زرد و سرخ خنده ٬ اطمينان با همه ی توانش جملاتم را فتح کرده .

دو دو از این اتاق به اون اتاق ! فراموشی خیلی از چیز های ساده که الان باز باید برگردونیشون ! دو دو زدن برای خرید مارس برای باز کردن افطاری و سریع برگشتن ، دو دو زدن برای رسیدن به خونه برای خوردن افطاری ساعت 10 !و ....
خسته کننده هست ولی  خوبه!

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:33 بֽظֽ
7 مهر 1386

ساعت 9:30 شب سر میرداماد منتظر تاکسی هستم که برم تجریش! یه کم خسته ام و تو فکر !
تاکسی اولی بوق می زنه !
- باغ زهرا !*
دومی بوق می زنه !
- باغ زهرا !
متوجه نگاه کناری شدم ولی بازم نفهمیدم چه خبره !
سومی هم بوق می زنه و باز می گم باغ زهرا !
یکی از بچه ها  میگه ببین امین کجا می خوای بری !
- می گم تجریش !
+خوب چرا می گی باغ زهرا ؟! اصن باغ زهرا کجاست !؟
- هااااا !
بالاخره سوار تاکسی می شم و توی ترافیک ولیعصر باز تو فکرم !
آقا کجا پیاده می شی !
- سر باهنر !
کجا؟؟
- چیزه تجریش !!!

* باغ زهرا اسم خیابونیه تو بوشهر که اونجا می زی ام ! :دی

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:24 بֽظֽ
14 مهر 1386

* هوای تهران کم کم برای من داره سرد می شه ،اینو امروز توی داروخونه موقع خرید قرص سرماخوردگی برای شروع خوددرمانی فهمیدم!
* از دلمشغولی ها و سرگرمی های این روز هایم خوشحالم و با تمام خستگی که داره یه انرژی خوب می ده به آدم ! نسبت به اتفاقات جدید  زندگی توی تهران احساس کرختی میکنم ! نمی دانم یه حس بی رمقی و اشتیاق رو باهم دارم ! قسمت های سیاه دلم اینجا دارن جون می گیرند ،اون قسمت های دلم که مدت ها خاک می خوردند اینجا زنده شدن !!
*  یکی از بدترین دغدغه ها و سرگرم کننده ترین کار ها ی من توی تهران  مربوط به غذا ساختن و خوردنشه! اون روز داشتم سخنان گوهر بار و دندون شکن رئیس جمهور محبوب توی امریکا  رو می دیدم و همزمان سیب زمینی هم رنده می کردم ! اونقده من محو سخنان شدم که دستم هم رنده کردم!

پ.ن:عکس قبل حاصل دلتنگی برای دریا بود!

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:23 بֽظֽ
16 مهر 1386

بالاخره اولین بارون پاییزی رو دیدیم ! اونم چه بارونی از صبح که با نم نم شروع شد و بارونش یه نفره بود ! ولی عصر و شب خوب شدُ، دو نفره ! که من این سری استثنا به خاطر آمپولی که زده بودیم معاف شدم ! ولی در عوضش کلی رانندگی کردم توی این هوا از تهران تا رودهن ! رودهن به تلو ! تلو به تهران پارس و بالاخره خونه  !*
ولی سری دیگه سیل هم بیاد می رم زیر بارون ! مثه اون سال زیر بارون از تجریش تا پارک ملت قدم زدیم با کلانتر!

* یه بریدگی اشتباه رفتم راه رو گم کردم !
پ.ن: دوستای   استقلالی چطورند؟ ما که خوبیم !!

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:59 بֽظֽ
27 مهر 1386

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطرتوام سنگين شده
ای بروي چشم من گسترده خويش
شادی ام بخشیده از اندوه بيش


5 سال گذشت از اولین روز وبلاگ نویسیم ! اینکه وبلاگ نویسی توی این مدت چه چیز ها برام داشته به کنار  . توی هدف های زندگی و دوستی ها و .... هم نقش بسزایی بازی کرده !
بهترین و پررنگ ترین دوستی ها برام داشته ،دوستی هایی که درسته مجازی بودن ولی بار ها و بارها از حقیقی هاش بیشتر نقش داشتن توی زندگیم .
مدتیه صرف نوشتنم و به روز بودنم  برام مهم نیست ،خیلی حالات و دود خوردگی های درونم با نوشتن خوب میشن.

پ.ن: با نوشتن این متن عماد هم یادش می افته وبلاگش 5 ساله شده و تا ساعاتی دیگه به روز میکنه مثه تمام تولد های این 4 سالم که بعدش این اتفاق افتاده !!!! عمادووو گرمنا !

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:05 قֽظֽ
6 آبان 1386

راننده نوار  بند تنبانی اش را برای یک لحظه خاموش می کنه و یهو بحث رو می کشونه به بنزین و مقداری تشکر و تمجید از این مشکلات ! من اما مثه همیشه توی بحث تاکسی ها خودم رو کنار می کشم و بقیه هم ! ولی راننده بیخیال نشده و مرتب مردانگی اش را هم به رخ می کشه، مثه خیلی های دیگه که فقط مردانگی را آن می دانند!!
توی ترافیک گیر کرده ایم و دختر کناری ام میز آرایش همراهش رو باز کرده و سرخاب ماتیک می زنه و در آخر هم تمام 200 سی سی عطرش رو خالی می کنه رو هیکلش  تا پارک وی پیاده بشه! هنوز بوی عطر دختره از توی ماشین نرفته یه پسره سوار میشه و یه عطر داغون دیگه ! تقریبا یه چیزی شده بود توی مایه های فاضلاب! که راننده هم سیگارش رو روشن میکنه ! دیگه بیخیال تاکسی می شویم و بقیه راه رو پیاده می رویم! مثل همیشه باغ فردوس آکواریوم فروشی و خالی کردن عقده 2 ماه به خاطر ندیدن اکوایوم !

پ.ن: از دیدن تک تک بچه هایی که  روز پنجشنبه بودن خوشحال وشدیم ! می بخشید اگه سرشون رو بردم از حرف هام !

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:14 بֽظֽ
9 آبان 1386

بهترین چیزی که توی تهران دارم ،آرامشه ! نه کسی هست که بخوای مجبور باشی هر روز و هر روز ببینیش و به دور از همه ذهنیات باز بخوای باهاش چاکرم ،مخلصم کنی ! و نه اینکه برای کسی علا رغم میلت لبخند خشنودی بزنی! گوشم هم از همه خاله زنک بازی های خاله خان باجی ها خالیه !
تنها چیزی که دلم بعضی تنگولیده می شه براش فقط:

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:26 بֽظֽ

من الان از فرودگاه امام خمینی به روز می کنم . همین جوری اینترنت دیدم گفتم به روز کنم

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:07 قֽظֽ
27 آبان 1386

تهران:هی بعد دو ماه ازتهران دل کندن سخته ها
اصفهان:نمی دونم این ندا اینا چرا همشون نور بالا حرکت می کنند توی خیابون هاشون! ایش
شیراز:هر بار می آم شیراز همین دردسر رو داریم ! یکی نیست این شیردستشویی رو درست کنه ! خوب خطر ناکه دیگه وقتی سر شیر جای آب سرد و گرم عوضی باشه دیگه ! حالا ما هی می گیم کسی گوش نکنه ببینیم بالاخره.....
بوشهر: هیچ تغییری نسبت به قبل نکرده همون .... قبلیه ! نه راستی نمایشگاه زدن!!!

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:45 بֽظֽ
7 آذر 1386

آدم چند وقت که یه جای خوب باشه ،یه جایی که جّو ش خیلی فرق کنه با جایی که بودی ! چیز های داشته باشی که اینجا توی این خراب شده عمری بتونی داشته باشیش! آرامشی داشته باشی که اینجا دو پایی توش راه برند! و ...
خلاصه وقتی از یه جای بالاتر می آی پایین و می بینی مردم اونجا زندگیشون و فکرشون چیه و اینجا چیه ! ته دلت می گیره ،بعد دپرس ِ ت می کنه تا مدتی که دوباره با این محیط مسخره خودتو وفق بدی و دوباره مثه همین مردم بشی ،اون موقع اس که دیگه فراموش می کنی اونجا رو !

با مخاطب خاص: خیلی دلم می خواد جواب حرف هات رو بدم ،همه چیز رو بنویسم ولی .....

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:32 قֽظֽ
13 آذر 1386

کار جالبیه ...دراز کشیدن و رگه‌های دیوار رو شمردن ...
یه سمتش تا الان 13 تا رگه داره که اونم بعدرنگ کردن های مکرر اینقدر  شده  بعداز 10 بار شمردن ...
چون خطای چشمی
همیشه رگه‌ی 10 امی رو با رگه‌ی 11ام اشتباه میشود
داره تموم میشه ولی باید خطای کلیماسیون ! انکسار ،کرویت و ... رو حساب کنم !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:28 بֽظֽ
15 آذر 1386

الان حال می ده بری بیرون ! یه جایی مثه پارک قیطریه ! همون جا آیس پک هم بگیری و بشینی توی همون میدونه وسط پارک و هی مک بزنی که چشمات در آد!
اینجت که مدتیه عادت کردن شب 12 به بعد خیابون رو می بندند و با اون شال چهار خونه خوشکل هاشون ماشین  مردم رو می گردند ! نسبت های افراد هم سوال می کنند ! اون چیزی نمونده بود دعوام بشه !
*
- امین بیچاره شدم ! 
+ بیچاره که بودی فقط یه کم درجه اش بیشتر شده !
- گمشو تو هم نمی شه دو کلوم باهات حرف زد .
+ فقط یه راه داره که درست بشه همه چیز .
- چی؟ چکار باید بکنم ؟؟
+ هیچی روی یه برگه کاغذ 100 بار بنویسی من خرم ! درشت هم باید بنویسیا 
- !@$$%^^%#$^%$%&)**(%$^،@#!#ؤۀ

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:47 قֽظֽ
17 آذر 1386

دیشب عروسی یکی از دوستای قدیمی بود.  جالبی اینکه من باید همه بچه های دوران راهنمایی  رو جمع می کردم .یکی یکی روز های قبل خبر داده بودم و هماهنگ کرده بودم ولی خودم فراموش کرده بودم تاریخ  رو ! زنگ زدن امین چه ساعتی بریم !!!
و بعد از اون تند تند خودتو برسون به خونه ،تازه یادت بیاد هیچی نگرفتی و اصلاح نکردی و ....
دیدن دوستای قدیمی دور یه میز .هر کسی یه جا ،یه زندگی متفاوت و گرفتاری های مختلف ! ولی هیچ فرقی توی صمیمیت و طرز رفتار ها ایجاد نشده بود !
کلی حال داد خلاصه

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:38 قֽظֽ
24 آذر 1386

حذف شد ..........

متنی که هی از سر و ته ش بزنی که به قبای فلانی و فلانی برنخوره و فردا باز یه دلقک بازیه دیگه ای در نیاره همون پاک بشه بهتره !

پ.ن: انگشت رو درون حالم فرو می کنم و همه چیز هایی که دارند رنگ نفرت می گیرند رو یکبار دیگه بالا می آورم ! فقط این بار مواظب دلقک بازی ات باش که تکرار نشه ،وگرنه این سری تو رو .... تصور می کنم و سیفون رو می کشم و راحتت می کنم !

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:24 قֽظֽ
30 آذر 1386

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید هم این آینه می گردانند

وصف رخساره خورشید ز خفاش مپرس
که در این آینه صاحب نظران حیرانند

عاقلان نفقطه پرگار وجودند ، ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

گر به نزهت گه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف خلاف
عشق بازان چنین مستحق هجرانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدای
ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:53 بֽظֽ
4 دی 1386

این روز ها حال و هوام و حتی فکر کردن هام هم چیزی شبیه Achmaz بودنه !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:55 بֽظֽ
8 دی 1386

یه دونه پاک کن دستمه و دارم جز به جز خودم رو پاک می کنم !
احساسم رو ، دوست داشتن هایم ، مقداری از تنفر ها ، علایق ام ، اطرافیان ، رویاهایی که الان خودم هم خندم می گیره بخاطر فکر کردن بهشون ،مقدار زیادی از حوصله ام را و .....
و جایشان با مداد برای خودم نقطه چین می زارم ؛ نقطه چین هایی که هر موقع، هر چی دلم خواست جاشون می زارم !

امشب عقد یکی از دوستان بود ،انشاالله که خوشبخت بشه
پدر زن محترمشون کل مراسم کنار من در مورد دلایل عجیب ازدواج صحبت کردند و من هچ نفهمیدم چرا تعریف از ازدواج تازگی اینجوری شده !!

نظرات (26) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:24 قֽظֽ
25 دی 1386

قهوه را روی میزم گذاشته ام و آهنگه وب ندا.ن دوباره برای صدمین بار همان چیزها را تکرار می کند!
این ملاصدرا اگه بودش می تونستم فلسفه حرکت جوهریش رو نقض کنم من !

پ.ن:کسی کار شبانه روزی جایی سراغ نداره ؟! :دی

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:08 قֽظֽ
5 بهمن 1386

روزم به پایان رسیده
و من به یکی کشتی مانم
     بر لب دریا نشسته
به آهنگ رقص ِ مَد گوش می کند

پ.ن:حال و هوایمان مسافرت می خواد !

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:00 بֽظֽ
6 بهمن 1386

نمی دونم چرا دو سه روزه هر کی قیافه منو می بینه یا صدام رو می شنوه، یاد شیرینی میفته، چند روزه بدجوری احساس شیرین شدن ناگهانی بهم دست داده. بگذریم از بعضیا که با دیدن قیافه ام هوس پفک می کنن.
امروز کلی توی آیینه خودم رو نگاه کردم بعد از برگشتن از دانشگاه،حالا درسته سیبیلم یه کمی ضایع اس، ولی چرا همه توی راهرو اینجور نگاه می کردن باز !
در این میانه شیرین شدن باید کلی اعصاب داشته باشی برای جنگ گلادیاتوری جدید !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:46 بֽظֽ
21 بهمن 1386

شب بیداری را دوست دارم و طراوت صبحگاهی هم  برای سرو کله زدن با محدود مردم نفهم !!!!!! ،یه مشت مدیر بی شعور پشت میز نشین ِ ترسو !، کارگر ، بنا ،دوست ِ همیشه گشنه و کلی افراد دیگه ...  ضروری است.
از همون صبح اول وقت فقط مدتی که توی ماشین تنهایی و به سر کار می ری وقت داری برای صداقت، بينش، هوش، اعتماد به نفس، پرانرژی بودن، اجتماعی بودن و اورژينال بودن گرفته تا جذابيت چهره، شعور چشمها، خوش لباسی و ....  به محض اولین برخورد با مردم فهیم همه چیز تو هم می شه !
همه این ها به کنار خستگی روحی و تیکه های دوستان هم جای خود. خوبیش اینه که از همون عصر خوابی تا دیر وقت ..فقط بیداری بین  ساعت 12 تا 2 برای دور خوردن و تغذیه و دوباره می خوابی برای یه روز جدید .... دیگه !!!

پ.ن:کاش یه وقت برای حلاجی آدمها از نقطه نظر تناقض باور های زندگی بود

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:12 قֽظֽ
8 اسفند 1386

من: حسین تو هنوز آدم نشدی؟!
- ببین توی دنیا آدم ها دو نوع هستند یا ذاتی مشنگن مثه من یا دوره زمونه مشنگشون می کنه .ولی خودمونیم تو همونی بچه موذی موندیا !
من: موذی عمته !

پ.ن:چقدر دلم برای مسخره بازی هاش تنگ شده بود ! کلی نشستیم یاد تک تک بچه ها کردیم که الان هر کدومشون کجا هستند و چه می کنند !

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:49 قֽظֽ
17 اسفند 1386

 استاد در این مرحله از کار ش از بلاغت عبور کرده و به نوعی اسهال در سخن رسید و شروع به گنده ...وزی در مورد انتخابات شد ! و من چقدر دلم می سوزد برای خودم که این استاده و برای همه اون هایی که دنبال راست و چپ کردن هستند !
و چه قدر بعضی ها روشن فکرن برای معیار رای دادن و نوع انتخاب ! کاش این قدر ملت ما روشن فکری نمی کردن  تا اندکی از پشه های دور روشن فکریشون کم شه !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:01 بֽظֽ
21 اسفند 1386

به یک نفر مسلط به زبان مهندس ارجمند ..... برای گرفتن صورت وضعیت  شرکت نیازمندیم ! شخص نامبرده باید به زبان نفهمی مسلط باشد !...بیشتر


مردم فهیم و همیشه در صحنه جان مادر و پدرتون به هر کی می خواین رای بدین چاه را عمیق تر نکنید ! بلکه زودتر 24  اسفند هم بیاد و ما نجات پیدا کنیم !

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:34 قֽظֽ
26 اسفند 1386

گاهی
باید
لذت عطر باغ‌های بهارنارنج را
باغ‌های بهارنارنج ِ باران‌زده‌یِ اردیبهشت را
در لیوانی بی‌احساس
و سردتر از دستانم
در کافه‌ای
آغشته به دود سیگار
خلاصه کرد،
به تنهایی.

 

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:24 بֽظֽ
1 فروردین 1387

خورشید باش تا اگر هم بخواهی که نتابی ، نتوانی
زرتشت

سال نو گشت
به یاران کهن مژده دهید
که بهار آمد و گل آمد و باغ آمد 

                                                     عید  نوروز مبارک

پ.ن:مرسی به خاطر کارت خوشگلت

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:37 قֽظֽ
3 فروردین 1387

ندا.ن: تولدت مبارک ...

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:13 قֽظֽ
6 فروردین 1387

شیراز ... پاسارگارد ... ابرکوه ... یزد ... میبد ... اردستان... کاشان ... ابیانه ...تهران فعلا همین

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:01 بֽظֽ
17 فروردین 1387

-  امین جون خودت لگد نزن ! سرویسم کردی خوب ! هی رد می شم توپ رد می شه من نمی رم !
+  خوب کجا می خوای بری ؟ باش با هم حرف بزنیم ! بعدشم من حرفه ای می زنمت نمی بینی داور هیچ کدومش رو نمی بینی !!
-  ای تو روحت کردن با این کارات مرتیکه ..اغ !
5 دقیقه بعد :من می رم بیرون از بازی روی صندلی های کنار با بچه ها دارم حرف می زنم که یهو

- آی پااااااااام ..شکست ! و همین طور عرق از سر و روش می ریزه و چیزی تا گریه نمونده ! چارلنگش رو می گیریم می آریم بیرون از زمین و بازی ادامه پیدا می کنه !
+حقت بود  همه که مثه من نیستند درست بزننت ..این یارو  نگاه هیکلش ،ظرافتی توش می بینی که می ری جلوش
15 دقیقه بعد :مصدوم قبلی خودش رفت حالا کجا ما نمی دونیم بازی همچنان ادامه دارد که !

یه پاس بهم میدن منتظرم که توپ بهم برسه که تمام صورتم رو باسن مبارک هیکل قشنگ می پوشونه و با کله می خورم زمین و اونم تالاپی می افته روش  ! دنیا دور سرم چرخید از اون طرف دنیاش خیلی هم بو می داد !

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:23 قֽظֽ
30 فروردین 1387

این هفته برعکس هفته پیش خیلی غیر مفید بود. البته از نظر کاری و درسی. این هفته کلاس ها که فقط می نوشتم و می نوشتم ... ولی از اینکه این همه استعداد دارم توی خوابیدن  به خودم امیدوار شدم که توی یه زمینه جا برای کار دارم !
و بعد از مدت ها شب های غیر جمعه و سه شنبه  کمی از خونه بیرون زدیم !

امم تعداد دانش آموز های سال اولم ، هم توی دانشگاه به 5 تا رسید ! آی باحاله وقتی توی یه محیط جدید باهاشون کل کل کنی باز !

پ.ن: خوب هیچی نداشتم دیگه برای به روز کردن !

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ
13 اردیبهشت 1387

می خواستم به خاطر روز معلم یه سر بزنم مدرسه که به خاطر مشکلات ظاهری ترجیح دادم نرم !!! از اون طرف هم کلی از بچه ها زنگ می زدن و تبریک می گفتن !
اینکه معلمی چه سخته و چی می کشند از دست بچه ها ،با تمام وجود می فهمم !در هر حال روز همشون مبارک

------
دیروز
- امین زشته ،به خدا ،اینجوری رفتار نکن این یارو  و اون مو قشنگ هر چی باشه الان برای خودشون کسی هستند و حداقلش اینه که ناظر کارته و مجبوری آخر کار منتش بکشی ،کلی ازت ناراحت شده و گله کرده !
من: به جهنم که ناراحته ! من از کسی آویزون نمی شم ! وقتی چرت می گه مثه شما نمی تونم بگم چشم !
- تو بگو چشم انجام نده !
من : چون انجام نمی دم نمی گم !

امروز
من : چیه عصبانی هستی؟
- این مرتیکه مو قشنگ اومده چرت پرت می گه ،مرتیکه بی منطق ِ عوضی در اومده بهم می گه ...... وایستا حالشو می گیرم به موقع اش
من : خوب عزیزم تو بگو چشم (:دی) و انجام نده ،الان کلی ازت گله منده هااااااا
- برو امین یه چیزی بهت می گما !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:24 قֽظֽ
26 اردیبهشت 1387

دوباره مثه اون مدتی که تهران بودم افتادم روی خوردن آب آلبالو و آب انار ،اما این کجا و ممد اناری کجا !!! هر روز سر کار و شب ها توی خونه ! اما اگه یه لیترش هم پشت سر هم بخورم ،که می خورم به اندازه یه فنجون قهوه  مرا به حس روشنفکری نمی بره !

مدت ها بود اون بوی به یاد ماندنی عطر را احساس نکرده بودم، امروز تو دانشگاه  پر شدم از همون عطر و کلی انرژی مثبت برای غیبت نکردن توی این روز !

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:32 قֽظֽ
30 اردیبهشت 1387

*خود کرده را تدبیر نیست !
د ِ آخه کِرم از خودته دیگه ،حالا نشستی و خط خطی می کنی صحفه رو !
ولی خودمونیم خوب با هم زیر آبی می ریم !

* هادی: امین ناهار خونه چی دارید ؟!
من : می خوای دوباره خراب شی سرمون، لوس بازی نداره دیگه ،بیا!
-نه خوب من باید بدونم چی دارین ،َشاید مادر زن یه چیز بهتر از خونه خودمون و خونه شما ساخته باشه !
+ غذا هر چی که هست ،مهمون هم هر خری هست ! حالا خواستی بیا، نخواستی هم جهنم ! 

* امروز یه استقلالی اومده بود روزنامه فروشی سر خیابان باهنر همه روزنامه های امروز رو خریده بود و ریخته بود توی جوی آب رو به رو ! نازی چه چقدر گناه داشته !!!!!!!

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:45 قֽظֽ
15 خرداد 1387

آب که یه روز درمیان نداریم ! برق هم که فرتُ فرت میره توی این گرمای این خرب شده ! سهمیه بنزین 3 لیتری هم که جواب کولر ماشین های اینجا رو نمی دن به خاطر گرما ! جای تفریحی و گشت و گذار هم نداریم ! کارو بار هم که به خاطر مشتی ........ تعطیله ! اداره ها هم که بدهیشون رو نمی دن به خاطر نداشتن بودجه ! آقای شهردارمون هم که شب  دعواش میشه ،صبح تمام درخت های یه خیابون رو می زنه تا جاش کاج بکاره با این هوا ! با اون ناظرفوق دیپلمی و سر ناظر مو قشنگش که الف رو افقی می نویسه !
نه آخه دلمون به چی خوش باشه ! به کجای این مملکت تعطیلات !

معلوم نیست یارو داره چه که که ای لا کو کو می ذاره *
مگه نه ندا !

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:02 بֽظֽ
20 خرداد 1387

بعد کلی صحبت در مورد آقای X که چرا این همه بدبخت شده و خودش رو  چرا هر لحظه بیشتر می بره پایین با این دست و پا زدنش و اینکه چرا این همه بیشعور بازی در می آره و .........
در می آد می گه: البته بهش حق می دم وقتی عشق رو با هوس و هوس را با خریت قاطی کنی این می شه !!

.. فکر کنم فهمیدم موضوع همه این بدبختی ها  یه ازدواج بوده !

پ.ن:جدا دهن خیلی از ما ایرانی ها به خاطر ادعای زیاد  و بلند پروازی و حسودیه که پاره ست !

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:19 بֽظֽ
27 خرداد 1387

دیشب بعد از مدتها موقع درس خوندن یه موجودی* اونقدر تو سرم چرخید و چرخید و منو با خودش برد که وقتی به خودم اومدم دیدم بدون اینکه حتی گذر یک ثانیه اش رو حس کنم بیشتر از یک ساعت گذشته! دلم برای اون حال و هوا، برای اونروزها، برای این حواس پرتیهای لذتبخش تنگ شده بود. وقتی به خودم اومدم خنده ام گرفت.


* یه موجود دوست داشتنی ِ تاکسی دار با یه  فرم سبز !!!! و البته ناملد :دی

پ.ن: نکته انحرافیه این متن فقط توجه به درس خوندن من بود !!!
پ.ن: از صعود تیم فوتبال کشور  دوست و برادر  ترکیه اونم اینجوریش!!! بسیار خوشنود شدیم !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:53 قֽظֽ
2 تیر 1387

*برای هر شخصی  به خاطر انسان بودنش احترام قائلم ولی برای عقیده اش نه ،و اگه خلاف عقیده ام باشه ،ممکنه حتی باهاش به هر نوع که بتونم مقابله هم بکنم !وجدان کاری یعنی اینکه کاری رو که بهت سپرده شده کار خودت بدونی و دل بسوزونی؟یعنی اینکه تمم تلاشت رو برای پیشرفت هر چند ناچیز هم باشه بکنی! خوب هر جایی و هر چیزی بالا و پایین داره ،حالا اگه به این وضع رسیده و زخمیه هی شما کارد بزنید و نمک بپاشید ببینید به کجا می رسید ! یعنی اینجوری تو دیگه تکلیف از رو دوشت برداشتی و هر جا میشینی خاله زنک بازی در می آری که چی؟!!واقعا برام سواله یه چیز هایی که آدم دستش بسته اس برای نوشتن !

*دوش آگهی زیار سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
این روز ها با همه مشکلات، خوشم با بیخیالی خودم و اتفاق های گاه و بی گاه زندگی ام ! یه چیز عجیب توی این روز ها هم اینه که همه اتفاق ها سر یه ساعت می افته ! جداّ هر بار که ساعت رو نگاه کردم 48:..  دقیقه بوده !حالا یا من خیلی خوش شانسم یا اون اتفاق خیلی وقت شناسه !

*این روز ها تقریبا تمام مسائل روز سیاسی رو توی سایت های معتبر می خونم ،واقعا خیلی ........!

*خوب بعد از حذف بد پرتغال اون هم به خاطر خر شانسی آلمان ها ! امشب  هلند حذف شد که البته حقش بود این نتیجه توی این بازی ! روسیه خیلی بهتر و سَر تر از هلند بود توی بازی ! فقط اسپانیا مونده از علائق!

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:50 قֽظֽ
3 تیر 1387

بازم گلی به جمال اسپانیا که ادامه جام رو از گندآب در آورد !

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:01 قֽظֽ
10 تیر 1387

*این امتحان های آشغال هم داره کم کم تمام می شه ! هر چند اوضاع متوسط رو به بالاست !! توی اوج درس ها ذهنیات جدید وارد مغز می شه و شروع به تصویر سازی می کنه برای خودش و قاتل فکر آزاد ما !

*یک بار جستی ملخک از پرتغال ، دو بار جستی ملخک از ترکیه ! بار سوم له می شی ملخک!!
مرسی به خاطر بازی اسپانیا ،فقط حیف که این همه موقعیت رو خراب کردند ! آلمانی ها زیاد ناراحت نباشند همین رسیدن به فینال با این همه شانس و قرعه راحت خودش کلی افتخار براتون !!!

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:46 قֽظֽ
7 مرداد 1387

با امروز سر چهار راه فکر کنم، سومین روز متوالیه که  می بینیمت  ! امروز که داشتی چپکی و یواشکی نگاه می کردی ، توی این فکر بودم که اگه همه چیز درست شده بود و الان تو جای اونی بودی که الان هست چقدر زندگی فلاکت وار فعلی این احمق ،بهتر بود !

از وصلت خجسته باد ها 
به این گل هایی
که در باغچه می پوسند
دو سه باور برای ما
 مانده است:
باور اول که باوری نیست 
باور دوم که باور اول را باور نمی کند
باور سوم که همه باور ها را انکار می کند

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ
1 شهریور 1387

شب های  گرم و عرق ریزان شهر ما، آرام و بی‌ستاره
بی جنبش حتی یک برگ...

کاش می شد هر وقت از گاهی همه دلت را عق بزنی !
با شمام 
که همچون 
برگان به انتظار،ترحم گرگها نشسته اید

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:29 قֽظֽ
2 شهریور 1387

چه فکر مضحک و مبهمی ست برگشتن بعضی آب های رفته به جوی !!
هیچ دغدغه ای دیگه  ندارم به جز گذشتن این روز ها و حس بزرگ شدن لحظه به لحظه دایره پنج ماهه ی، سکوت درونم .
حالا کو ، تا نه ماه و نه روز  !

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:58 قֽظֽ
3 شهریور 1387
صبح:سرو کله زدن با افغانی ها با شعور + سرو کله زدن با کارفرمای بیشعور+حمام عرق سر کار+انواع و اقسام فحش های زیر لبی+جواب ندادن زنگ های موبایل+نشستن و خودخوری
ظهر: آشپزی کردن +دیدن ایم سان اوک مسخره+mpc persia + بستنی +آب البالو+بستنی +خواب
عصر:تنهایی+خاکستری+بستنی+mbc persia +آب آلبالو +sms + تلفن +سروکله زدن با یه گشنه همیشگی + بستنی + یه کم  آب آلبالو دوباره +یه نگاه به درسا +بستنی +mbc persia +ترانه مادری همراه با ردو بدل کردن های فحش با Sms به پویا با عماد +فالوده آلبالویی +یه کم روزنامه خوندن +خواب!
نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:13 قֽظֽ
6 شهریور 1387

امروز اينجا هوا بهتر بود و داره باد مياد، به همین دلیل عروسی می گیریم حالا کجا باشه بماند ! کسانی که  نميدانند بگم که در اينجا باد اومدن و تکان خوردن شاخه‌ها از پديدهای نادری هست که فقط در زمان باد لیمر پدید می آید که آخرین تکان های خود درخت نیز می باشد ! بعد از اون باد درخت کاملا می افتد !
اين چند روزه  با کولر گازی نیز هم تاول می زنیم و البته همین دلیلی برای سرما خوردن می باشد !

پ.ن: امروز یه اس ام اس  اومده که باید فلان کار رو انجام بدی من سه شب ،همچین خوابی در مورد تو دیدم ، ما هم فلان کار رو کردیم !

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:34 قֽظֽ
8 شهریور 1387

روز شنبه
توی بانک  کارای افتتاح حساب رو می کنم و موقع ای که خانم متصدی کارت شناسایی رو می بینه !میگه :میبخشید مثله اینکه مدارک رواشتباه دادین این عکس شما نیستا !
میگم:چراخودمم
کلی نگاه می کنه ولی خیلی تغییر کردین اصن مشخص نیست !

دوشنبه:
دوباره برای کارای بانکی میرم ! این بار موقع دیدن مدارک آقاهه می گه این عکس خودتونه ؟!!
می گم : آره دو روز پیش هم خانم باجه 6 همین رو بهم گفتن می ره پیش اون و دو تایی یه نگاه می کنن و می خندیم !

پنجشنبه:
اینبارتوی باجه 3 موقع تحویل مدارک به خانمه میگم می تونید برای اطمینان از خانم باجه 6 یا آقای کناریتون سوال کنید ! یه نگاه میکنه و می گه میبخشید؟!!  بعدطبق معمول  مدارک رونگاه می کنه می گه این که شما نیستید! یهو متصدی  باجه بغلی خندش می گیره !
خلاصه  توی این بانکه شدیم تابلو توی یه هفته وقتیمی میریم همشون باخنده جواب سلام رو میدن !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:42 قֽظֽ
30 شهریور 1387

با درختی که زند سر به فلک
به زبان مه و ابر
به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف نزن
با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن

گاهی زندگی اونقدر ماهرانه توی پاچه ات می کنه که دیگه فرصتی برای احساسی شدن و تصمیم گرفتن نداری و من از همه این خستگی هاش و روزمرگی هایش  راضی ام

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:58 بֽظֽ
12 مهر 1387

...

گفتم: که ای ....!

                       چرا ناز می کنی؟

                       هردم نوای مختلفی ساز می کنی؟

گفتا:

                      بدرب خانه ات ار کس نکوفت مشت،

                      روی سکوت محض تو در باز می کنی؟

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 بֽظֽ
16 آذر 1387

چيز تازه اي نيست
حرف ديروز شدن فرداهاست
و تكرار خورشيد
كه اين حوالي چرخ مي زند
و مي رود.
تكرار بغض درخت
بر تابوت برگ هايي كه به فراموشي مي روند
و تكرار خيابان
كه عابرانش را مي شمارد.
تكرار من است
كه هنوز نفهميده ام
مردم اينجا به چه زباني راه مي روند
و تكرار توست
كه به قيمت خاك خوردن عتيقه عقل
احساس اجدادت را
نبش قبر مي كني.        ( آپامه آذرپيرا)

حال من خوب است ،تازه کــــــَفش را هم پارکت کرده ام ! به جون عمه ام  راست می گم !

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 بֽظֽ

حاضرم استعفا بدهم
آره تو راست می گی با این  ......
از همون اول باهاش مشکل داشتم تا الان !

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:25 قֽظֽ
14 دی 1387

نمی دونم از کی و دقیقا چرا، ولی تا یادم می آید اینویز بالا می اومدیم و اینویز می رفتیم .. توی این مدت  هم بار ها انواع و اقسام فحش ها خورده ایم به همین دلیل ! تازه پا را فراتر گذاشته و علاوه بر این خاموش آمدن همیشگی ؛اسمم را از لیست خیلی ها حذف کرده ایم با برنامه ! و به عده ای خاص کسی نمانده !
دیشب خوابم نمی برد یعنی دو شبه  درست خوابم نمی بره و بعد از مدت های آنلاین شدیم اونم روشن ! از پس که عادت نداشتیم حسی که به آدم دست می داد مثه این بود که با مایو توی خیابون رفتیم !

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:49 بֽظֽ
17 دی 1387

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم می‏زیند و بر حسینی می‏گریند که آزاده بود.
"استاد شریعتی"


باز هم مثه همیشه توی خونه ام و بر این واقفم که رسم عزاداری این نیست ! اسرائیل هم شورش رو در آورده ! تلویزیون هم به نوعی !

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:41 بֽظֽ
29 بهمن 1387

خسروا گوي فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفته پرچم توست
ديده فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش ديوان تو باد
طيره جلوه طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت بستان تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:20 بֽظֽ
21 فروردین 1388

بیست و پنج  سال گدشت و... بماند!

 تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند

 خدایا از  هدیه ات ،معرفتش و خوبی اش ممنونم !

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:47 قֽظֽ
1 اردیبهشت 1388

یادمه سرکلاس برای یادگیری بهتر بچه ها توی مبحت تبدیل میلیمتر به سانتیمتر و به متر و بالعکس چکار هایی کردم و با کلی مثال و توضیح جورواجور و نمونه های متعدد ،وقتی که ازشون سوال می کردم ،جواب های احمقانشون باعث خندم می شد و در آخر هم بعد از چند جلسه و با مشورت معلم های دیگه  اون مبحث درسی رو از امتحان حذف کردم که گندشون بیشتر درنیاد !
حالا وقتی توی دانشگاه و یا محوطه، همون بچه های خودم رو می بینم که وارد دانشگاه شدن و هنوز هم مثه سرکلاس همچین آقا ،آقا می کنند ! خنده ام می گیره ! هر چی فکر کردم خدایی  نمی دونم ،اونی که بلدنبود  یک سانت چند میلمتره !چجوری یه درسی مثه استاتیک رو پاس کنی !
ای .............!!!!

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:30 بֽظֽ
19 اردیبهشت 1388
مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ

آره دوست جونم مدت هاس ما با جَوِِفِ  عاشق خود خوشیم !
نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:40 قֽظֽ
3 خرداد 1388

پدربزرگ
آهنگی بود اصیل،بلند
صحفه اش ...آبی ِ آسمونی
یه ساله که نیستش دیگه

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:14 بֽظֽ

 بای ذنب قتلت ؟!!!
.....
ای روی برافروخته خود پرچم ره باش
ای مشت برافراشته، افراشته تر شو
ای حافظ جان وطن از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو

دیوار مصیب زده حوصله بشکست
شرم آیدم از این همه صبر تو، ظفر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سر این تن به قضا داده قدر شو

..
ایران الان حذف شد ولی اصلا ناراحت نیستم ،به خاطر این روز ها ،به خاطر گندی که با آوردن اون نکبت به تیم ملی زدن و به خاطر قدم های نحس ....  و تمام سیاستی که این تیم رو اینجور کرد..همون بند سبز روی مچ بازیکن های امروز صد شرف داشت به همه چی  

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:57 بֽظֽ
3 آبان 1388

6 روز پیش اینجا هفت ساله شد!
این روز ها که زندگی مجازی کمرنگ شده و توی پیچ و خم حقیقت ها گیر هستم ،تنها خوندن آرشیو قدیمی توی این وبلاگ برام خوشاینده ...

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:11 قֽظֽ
8 تیر 1389


این روزها باید قناعت کرد،
به  بازخوانی  همان خاطرات

جاری در کوچه و خیابانهای

این  شهر


ادامه مطلب ...
| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:34 قֽظֽ
9 تیر 1389

ما را به حال خودمان بگذار رفیق!ا
تو که نباشی
نوازش تیغ های کاکتوس
آن قدر ها هم که تو فکر میکنی
درد ندارد
برود تا کی غم بیاوری و پیدایت شود !

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:02 قֽظֽ
10 تیر 1389

باید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها
راهی نیست
..
صالحی

ادامه مطلب ...
| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:15 بֽظֽ
11 تیر 1389

* آی زندگی
من تمام شدم !
پس کی شروع می شوی ؟!

*من و سایه ام

ادامه مطلب ...
| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:55 بֽظֽ