امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.
از اونجا كه درس رو تمام كردم و تا چند وقت ديگه سرباز مي باشم ! و با توجه به مراجعه 5 ارديبهشتم به دايره گزينش يكي از ادارات ! بنده فردا از دو كتاب آموزش احكام و انسان و ايمان امتحان دارم!
كتاب انسان و ايمان كه اصلا بوشهر گيرم نيامد و اونم بعد از يك هفته امروز صبح بازش كردم يه نگاهي بهش بندازم ! از صبح از پس واجب ،حرام،مستحب،مباح،پاك،غسل،جنب،آميزش ،شك در نماز،روزه و ازدواج اين چيزا بلغور كردم همه چيزو قاطي كردم با هم ! ولي همه كتاب يه طرف اون بحث 43 هم يه طرف ! بمونيد تو خماري كه چه بيده :))
واقعا مسخره است كه يه نفر رو براي كاري با توجه با اين اطلاعات قبول يا رد مي كنند ! اصلا به اين چيزا اعتقاد ندارم كه بايد ازشون پيروي كنم ،اونقدر مي فهمم كه چه كارا رو بكنم و چه كارايي رو نكنم ! اكثر چيز هايي هم كه توي كتاب (رساله) هست بايد با توجه به زندگي الان تغيير كنه !
يه تريپ براتون بيام كه مثلا يادمه : اگر بر اثر تماس ته كفش يا كف پا با زمين ،نجاست برطرف شود پاك مي گردد، ولي بهتر است حداقل پانزده قدم راه برود! زمين هم بايد خشك باشد ! حال كرديد اصلا حفظم همشو !!
خلاصه بايد به روز بشه و مسائل جديد هم اضافش كنند ،مثلا همين وبلاگ نويسي! به طور مثال:
مسئله 1 وبلاگ نويسي : انسان يا موجود وبلاگ نويسي كه خون جهنده دارد بايد نوشته هاي خود را با توجه به تراوشات ذهن خود بنويسد و از هر گونه دزدي و كپي خودداري كند ! زيرا كه دزدي حرام مي باشد .
مسئله 2:وبلاگ نويس بايد شئونات اسلامي رو در نوشته ها رعايت كند در غير اين صورت گناه كبيره كرده است .
مسئله 3: تنها براي رضاي وبلاگ نويسي لينك دهد و نه براي ريا به ديگران اينكار را كند .
مسئله 4: بايد بيشتر از از 5 خط بنويسد واگه شك كند كه نوشته اش كمتر از 5 خط مي باشد ،آن نوشته را پاك كند ،و اگر پاك نكند وبلاگش هك شده و غسل بر او واجب است
مسئله 5: وبلاگ خود را بعد از هر نوشته پينگ كند ،كه اين كار موجب ثواب و خشنودي ديگران است و احتياط آن است كه از پينگ كردن مطمئن باشد، در غير اين صورت پينگ آن باطل است *
*كساني كه هر فرت و فرت پينگ مي كنند ،گناه كبيره كرده اند و روزي آنها كم مي شود
به خدا من بي تقصيرم الان كه دارم اينا رو مي نويسم و هي به مانيتور نگاه مي كنم همش قسمت نگاه به نامحرم مي آد تو ذهنم ! برم تا گناه نكردم !
هي كثافت لاشي
هي گه لاااااااشي
انه لاشي
خوده خوده خوده لاشي
لاشيه لاشي!!
با توام راننده سمند مشكي به شماره 495ج88 شيراز
وقتي اشتباهي گه مي خوري حداقل جرات داشته باش و وايسا ! نه به ماشيني كه پارك كرده مي زني و فرار مي كني !!
تصورش رو بكن
چقدر سخته كه بخواي 4 سال !
4 سال تصوير رئيس جمهورمون از تلويزيون احمدي نژاد باشه !
تصورش رو بكن
چقدر سخته كه بخواي 4 سال !
4 سال صداي رئيس جمهورمون از راديو كروبي باشه!
تصورش رو بكن
دلت هم خواست مي توني نكني ! بكني هم فرقي نمي كنه !
چون تحمل 4 ساله هاشمي از هر جا بهتره دو تا قبليه !
ديگه مگه فرقي هم مي كنه ! يه برگشت به عقب رو مردم ايران تبريك مي گم و مردم با حضور پر شور و خوبشون هم مشت محكمي به دهنه آمريكا زند و هم ثابت كردند كه لياقتشون همينه !
پ.ن 1:گفتم تصوير احمدي نژاد تا 4 سال كابوس و آيينه دق باشه و گفتم صداي كروبي چون نمي تونه توي تلويزيون راحت صحبت كنه ! توي راديو دراز مي كشه و راحت حرف مي زنه خوب! مگه نه ؟؟
پ.ن2:من نمی دانم کدام منجی آدم ها را از بی شعوری نجات می دهد !!
-------------------------------------------------------------------- اينم دوست دارم ،اينو كه گوش مي كنم يه حالي مي شم ،ياد اون سحري كه بالاي كوه نور توي تاريكي نشسته بودم وكعبه رو مي ديدم ! ياد اون لحظه اي كه توي شلوغي دور كعبه براي دست زدن به حجرالاسود نوبتم نشد و همون طور كه توي صف بودم نظافتچي اومدن راه بقيه رو بستن براي تميز كردن و دور من رو گرفتن تا بتونم خودمو به اونجا برسونم ! ياد اون شبي كه روي پله ها و كوه صفا نشسته بودم و ياد روز آخر و ....
--------------------------------------------------------------------
تمام آرشيو پرشين بلاگ رو به اينجا انتقال دادم.با تشكر از مثبت بي نهايت و عماد!!!
--------------------------------------------------------------------
تو ! آره خودت ...مرسي
دل را مجال نیست که از ذوق دم زند
جان سجده میکند که خدایا مبارک است...
.
عید فطر مبارک
.
هر سال ما باید این برنامه رو سر تعیین عید داشته باشیم ,چند تا آدم که 5 متریشون رو به زور می بینند باید تایید کنند که ماه دیده شده !!هی از عصر پنجشنبه یکی در میون گفتند : ماه دیده شد , ماه دیده نشد ! د ٍ آخه مگه کورید؟!! آخر هم تعداد ماه ندیده ها بیشتر شد و عید نشد !
.
به قول ستیغ ما فردا ناهار می خوریم .ما فردا ناهار می خوریم ,ما فردا ناهار می خوریم !!!(مثه ناهار نخورده ها عقده شده بود سر دلمونا)
.
هی تو
هوا خوش است به يمن حضور شب بو ها
همون شعر سهراب که می گه: زیر باران باید رفت...بقیش رو خودتون برید بخونید!!
.
.
توی بوشهر آرزوی قدم زدن زیر بارون رو باید به گور ببری ...هیچ وقت نمی تونی به حرف سهراب برسی که می گه :عشق را زیر باران بایدجست!
خدا همیشه سهمیهبارون بوشهر رو یهو می بارونه!یهو بارون می آد که تا زیر زانوت توی آب می ره . دانلود کنید!
.
پ.ن: ما به همین هم راضی هستیم
پ.ن.تکمیلی: الان بازی بحرین و تریداد و توباگو تمام شد و بحرین حذف شد ...تریداد یک گل جلو بود و وقت کشی می کرد و بحرینی ها اونجاشون می سوخت ...یک عمر ما همین بلا رو سر ما آوردن حالا خوردنش
.
.
.
.
انشاالله ... به امید خدا ...اگه خدا بخواد ... اگه مشکلی پیش نیاد ... ما که بخیل نیستیم ... از ما که گذشت ... حالا ببینم چی پیش می آد و غیره !
تمام مشکل کاری،سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و کلی چیزه دیگه توی این زندگیمون به خاطر همین جمله ها و فعل های بالاست !
.
اصولا زیاد عصبانی نمی شم یعنی خیلی بیش از حد تحمل می کنم و مراعات طرف مقابل ولی وقتی هم از کوره در می رم دیگه امین نیستم ،طوری واکنش نشون می دم که بعدش خودم هم بدم می آد از کاری که کردم !
امروز سر کلاس یکی از بچه ها رو با لگد انداختم بیرون!!
به میرزا رضای کرمانی که به خاطر ترور ناصرالدین شاه افتاده بود توی زندان گفتند : می دونی الان که زندانی شیخ فضل الله نوری داره به ریشت می خنده !
جواب داد : خوب حتما ریشم خنده داره که این کارو می کنه !
.
خواستم بگم آقای ریئس جمهور عزیز اومده بوشهر با سوتی دادن های ماه توی سخنرانی هاش!
داريم شطرنج بازی ميکنيم .
اسب رو برداشته و می گه زندگی مثه اين بازيه شطرنجه ! در جواب حرکتش يه پياده رو می برم جلو و همين طور به بازی نگاه می کنم ،تنها شباهتش رو من توی خونه های سياه و سفيد ديدم ! باز دست می کنه به اسب ! گير داده ،آدم هميشه بايد توی اين زندگی هم حواسش به پشتش باشه و هم جلو خودشو ببينه ! و حرکت بعدی و بعدی همين حرف ها ! يه حرکت می کنم و کيش می شه ! به رو خودش نمی آره ! و باز حرف می زنه تا اينکه مات می شه ! بهش می گم آدم تو زندگی نبايد زياد حرف بزنه ،حواسش پرت می شه و اينجوری مات می شه !اونی.... (حذف شد !). دست می کنه آدمای روی صحفه زندگی رو می ريزه روی زمين!
از:<<در اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست، هیچ کس شکی ندارد و اصلا غلط می کند شک داشته باشد. اما خوب است در کنار حق هسته ای - که به نظر می رسد ایرانی ها مادر زاد این حق را دارند - حق های مسلم دیگری هم داریم:
فیل ترینگ بدون ضابطه و اشتباه حق مسلم ماست
هوای آلوده و شهر کثیف حق مسلم ماست
داشتن اینترنت کند و گران حق مسلم ماست
ترافیک سنگین اتوبان ها، خیابان ها، کوچه ها و حتی بن بست ها حق مسلم ماست
خرید اتوموبیل ها با چند برابر قیمت تمام شده حق مسلم ماست
حروم شدن دو سال از عمر ما در سربازی حق مسلم ماست
داشتن رتبه اول در تصادفات جاده ای حق مسلم ماست
سفره های خالی از پول نفت حق مسلم ماست
نداشتن رادیو و تلویزیون خصوصی حق مسلم ماست>>
خوب امشب جام جهانی هم تمام شد
.
خوب بازی نکردیم دیگه اینم جریمش .ولی بازم مثه همون دورانی که تمام اتاقم پر عکسای برزیل بید می دوستمش .
.
پ.ن: اصن دلم نمی خواست این متنم هم فوتبالی باشه می خواستم از تخت 38 بگم ! از به زور ایستادن توی گرما ! از مرگ فکری توی اون شرایط ! اون روز های مسخره و داغون , تحمل همه چیز برای رسیدن جمعه هاش .
پ.ن:باید خودم را به ثبت برسانم تا چند روز دیگه .
+ می دونی خیلی قشنگ می خوابی !
- مرسی چشمات قشنگ دیدن !
+ خدا را شکر که این صدا هایی که ازت پخش می شه فقط شامل همین دو تا سوراخ بینی ات بود!
- $%#@@!$#%$^%&
.
.
پ.ن:جشن هم به خوبی برگزار شد ,دست بچه هایی که زحمت کشیدن توی این کار درد نکنه و خسته هم نباشند .
نقاش خوبی نخواهم شد!
ديشب سيبی کشيدم
اما بخاطر لرزش دستانم
زير آواز رنگها ناپديد ماند
.
حسين پناهی
.
و سال ها وقت لازم است تا جای نمک پاشیدن ها خوب شود ! خواب هایم روال صحیحی ندارند ,یکی در میان سیاه سفیدن ! زمانش بین آینده و گذشته می چرخد و فصل ها مخلوط !
وقتی که ساکتم یا می خوام ساکت باشم ,صدهای مزاحم رو می شنوم !اول شاکی می شوم از بقیه ولی بعد می فهمم که صداها از ذهن خودمه ! بلبشویی مسخره
هوا کاملا قدم زدنیست ,از اون قدم زدن ها که پاهات به اجبار همراهیت کنن .داشتم به حرفت فکر می کردم که گفتی ترک کردن بعضی حالات و گفتار ها از زندگی کردن هم سخت تره ,اینو امروز فهمیدم اونم از روی ناچاری !
اون سیبی که آدم تو باغ بهشت خورد رو یادت هست ؟ می دونی تو اون سیب منطق بود . منطق و چرندیات . اگه می خوای همه چیزو همونطوری که هستن ببینی باید اون سیب رو بالابیاری .. " . "وای که این انبوه سیب خورها حال آدمو به هم می زنن " .( سالینجر ) .
.
.
بعد از قطع شدن یک بند انگشت ,بسته شدن دست خودم ,اینبار هم .....
دلم می خواد بعضی از موقع ها وبم خود به خود به روز بشه ! بیام و یکی اون چیزی رو که می خوام نوشته باشه ,نه اینکه مرتب با خود سانسوری ها خوانده شوم !
دیگه حوصله فکر کردم به چرا های گذشته رو ندارم !دیگه نمی خوام با خاطرات خوش گذشته و ترک خورده فعلی زندگی کنم ! ترک ها خود به خود عمیق می شن و همه چیز شکسته می شه.
.
بالاخره کارت عضویتم رسید ! شاید یه روز مردنم باعث زنده ماندن چند نفر شد !
بعضی آدم ها هستند عینهو مترسک .از اون مترسک هایی که با یونجه ساخته می شن!یه کلاه حصیری هم سرشونه و یه لباس پاره! با همه این ها بازم کلاغ ها ازش نمی ترسند و روی دست و سرش می نشینند
بعضی مترسک ها هم مثه آدمند .از اون هایکه از گوشتند! مو دارند ! یه لباس شیک می پوشند ! ولی آدم حالش بهم می خوره از 10 متریشون رد شه !
توی این بین من هم یه مترسک می خوام برای نشستن و هم دلم می خواد یه کلاغ باشم چون فقط کلاغ می دونه که چطور هیچ کس رو نبینه و برای خودش زندگی کنه !
.
پ.ن: مدتیست در حال غرغر می باشیم ! باشد که ما نیز آدم شویم !
الهی آمین
دو تا پیتزای مخصوص به همراه خارش شبانه بدن من !
سه سیب زمینی به همراه غریب شدن حال بعضی ها !
سه آب هویچ بستنی به همراه کار های هادی !
از همه اینا بگذری و نا دیده بگیری خوب بود !
..................
دو تا خاله زنک می افتند زندان به مدت 20 و اندی سال.. چند سال بعد یکیون عفو می خوره و آزاد می شه . موقع خداحافظی رو به اون یکی می کنه و می گه یادت باشه حرفای دیروز رو بقیه اش اومدم بیرون می گم !
یک سال گذشت از همه ماجراها و هنوز داستان وزوزک هایتان گاهی ادامه دارد ! ما که همه چیز را حواله کردیم ،باشد که شما هم شاد باشید از نجات خانواده تان !
.
پ.ن:اون بعضی ها حالشون چطوره ؟
مثل اینکه دوباره یه بازی راه انداختن و شروع کردن به ضایع کردن خودشون و ماهم دعوت شدیم توسط هدی از بلاد کفر! این بار 3 تا از ترسیدن ها و این چیزا!
.
1.هیچ وقت بیشتر از زمانی که با ماشین تصادف کردم و روی زمین و هوا بودم نترسیدم و وقتی هم سالم از اون تکه آهن در اومدم دیگه هیچ حس و هیچ خاطره ای از چند لحظه قبلم به یاد نداشتم !
2. یه بار داشتم شلوار می پوشیدم که برم بیرون همین پام رو کردم توی پاچه شلوار یه چیزی تند از روی پام رد شد و فرار کرد ،من فقط جیغ زدم ! هنوز هم به همین خاطر مارمولک رو که می بینم چندشم می شه به خاطر همون موقع !
3. هیچ چیزی بیشتر یه خواب که اونم بیشتر موقع مریضی ها به سراغم می آد منو نمی ترسونه یا بهتر بگم دیونه نمی کنه !یه خواب که از بچگی می بینم و شاید خواهم دید !
.
پ.ن: خوششون اومده ها هی فرت و فرت بازی می سازن !!این مثه قبلی حال نمی ده ولی ما پنج نفر رو دعوت می کنیم که وظیفمون رو انجام داده باشیم :مثبت بی نهایت .و این منم .جودی آبوت.آبجی اخمالو و یاس سفید شب
همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه ز شراره یی که هر شب دل تنگ می فروشد به دکان بخت مردم که نشسته است یارب گل خنده می ستاند، غم جنگ می فروشد دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می فروشد
همیشه خوردن قهوه رو ترجیح می دم به چای . مخصوص وقتی که با اسم قهوه یاد عماد می افتم ،که قهوه را برای رفع کم خوابی من تجویز کرد! . قهوهای دیگر برای راه، قهوهای دیگر پیش از آن که بروم به راهِ دور... داشتم به یکی از عکس های نه چندان قدیمی نگاه می کردم ، که رگ تلخی قهوه بیدارم کرد ! عکس رو پاک کردم ! . پ.ن:بعضی از موقع ها که کیفولم یه کارایی می کنم که خودم هم خندم می گیره ! امروز یه ایمیل داشتم از یه بنده خدای کچلی بعد از اینکه کلی خندیدم نگاه کردم تا همین جوری یکی فرستاده برای دوستش و اونم همین طور فاروارد کرده . نشستم از بیکاری یکی یکی شماردم !از نفر اول تا موقعی که به دست من رسیده بود 193 اینو، حالا چه تکی یا گروهی برای هم فرستاده بودن ! پ.ن: ما هی می ریم وب بعضی ها هی در مورد بارون نوشتن هی می گه زیر باران باید رفت ! حالا هی مای بی بارون توی بوشهر رو بسوزون . تنها چیزی که می تونیم تلافی کنیم اینهدیگه ! پ.ن: عکس قبلی هم تخم شتر مرغ بود . وزن 5/1!
یه تیکه شیشه کوچیک چقدر می تونه دید و منظره های اطراف رو تغییر بده ! همه چیزش خوبه به جز سر درد های روز های اول! . پ.ن:بعضی موقع ها مثه الان انگار که گرد دلتنگی روی تنت پاک نمی شه هیچ جور! پ.ن: نشسته بود و هی می گفت و می گفت : رو کرد به من و گفت راستی شنیدی فلانی هم آره ؟! گفتم هووم توی خانواده شما چیزی ساکت نمی مونه!( آی حال کردم با خودم یهو )
توی رانندگی یه کم یه دنده هستم ،نه اینکه بخوام فرمون بدم و یا سرعت اینا رو به رخ کسی بکشم، اینو هم بگم اصلا عادت یه بوق زدن ندارم مگر در شرایط خیلی خاص که واقعا لازمه. ولی وقتی توی ترافیکم و یکی هی بوق می زنه و هی پشت سر هم چراغ می زنه یه جورایی کرم اذیتم می گیره و یواش تر می رم ! وقتی توی قسمت خودم دارم حرکت می کنم و ماشینی که سبقت بیجا گرفته و هی به من چراغ می زنه کرم اذیتم می گیره ! امروز از سر کار می رفتم خونه ،طبق معمول تنهایی هایم توی ماشین صدای بلند ! ماشینی از جلو سبقت گرفته بود و هی به من چراغ می زد !این طرف هم که من جا نداشتم و اون هم بیخیال نمی شد که بره سر جاش و همین طور اومد! شاید مطمئن بودکه من که به خاطر ماشین هم شده کنار می کشم! خلاصه من کاملا ترمز کردم و اون با خنده و حرکت انگشت رد شد!! کرم اذیتم گرفت دور زدم و پشتش حرکت کردم !هر چی گاز می داد نمی تونست کاری کنه درست رفت توی همان خیابونی که خودمون داریم کار می کنیم ! خوب به اون قسمت هایی که خراب بود یا به خاطر فاضلاب پایین افتاده کاملا آشنا هستم دیگه بعد از یک سال یه کم تند رفتم و رسیدم کنارش اونم اومد تند بره خودشو زد توی یکی از چاله ها ! دور زدم و بدون اینکه نگاهشون کنم برگشتم ! عصر از کارگر ها شنیدم یه چرخش ترکیده بوده!
دیشب رنگ اتاق رو تمام کردم . بعد از جا دادن وسائل، روی تخت دراز کشیدم و به کار خودم نگاه می کردم ! اون چیزی که می خواستم نشد ولی بازم بهتر از رنگ قبلی بود .خسته بودم ولی خوابم نمی برد .رفتم و از سایت آرشیو قالب و نوشته های پرشین رو باز کردم ! اولین قالب وبلاگم! با اون رز مسخره بالای صحفه اش که مُردیم تا پاکش کردم ! اون موقع آپولو هوا کرده بودیم ! بعد ها یاد گرفتم رنگ قالب رو عوض کنم و اولین بار اینو ساختم . چه روز هایی بود کلی به خودم می افتخاریدم به همین خاطر! بعد ها دوباره تغییر رنگ(این و این ) و سر انجام دات کام شدن ! خلاصه که کلی خاطره هایمان قلمبید!!
باورت نمی شود... فراموش کرده ام کدام رکعت قرار بود تو را دعا کنم!!! امشب ، دست هایم را به تو قرض می دهم ببینم حالا که با منی کی عمر دوری ات تمام می شود . بعضی موقع ها یه مشکلاتی توی کار هست که می شه ازش بگذری ! گاهی می بینی ولی نمی تونی کاری کنی برای درست شدن اوضاع! بخوای گیر بشی درست می شه ها ولی در شرایط فعلی باید خیلی حرف ها و کنایه ها رو بشنوی و ساکت باشی! همین ساکن شدن های کاری یه روز می شه لجن زار! پس ترجیح می دم قید خیلی چیز ها رو بزنم ! . پ.ن: چقدر زود یک سال پیر شدین از دستش ! در هر حال مبارک گفتیم و کیک می خواهیم ! یه روز جلوتر نوشتم برای اطلاع و انتظار خبر از دایی خانعلی جان.
لحظههايی هست برایم ، که احترام و ترس رو فراموش می کنم ،گاهی هم محبت شايد دستی داشته باشد و مهربانی ام گل کرد. ناظرانی که منو می شناسند گیج می شوند توی این شرایط ! امروز بد جوری راننده غلتک رو بافتم ! بعد از کار کلی پیاده روی فرمودیم تا دوباره آدم شدیم !
.
پ.ن: اینکه منو پینگ می کنی کار خوبیه ولی زمانی این کارو کن که به روزم!
دارم کم کم عاشق می شوم ! عاشق فکر هایم ! فکر هایم یکی یکی متولد می شوند ! بزرگ می شوند ! و باز تولید مثل می کنند! کاشکی اون ها بهداشت و تنظیم خانواده رو پاس می کردند تا این همه زیاد نشند توی مغز آدم ! هه یکی از فکر هایم را نفله کردم الان ! . همش تقصیر این کتاب بهداشت توی کتاب خونه بید !
از دوره پیش دانشگاهی که صبح ها بیکار بودیم و عصر ها کلاس ،تنظیم خواب من به هم خورد ! از اون به بعد به جز مدتی که آموزشی کرمانشاه بودم بقیه شب ها هم به همین منوال گذشته و می گذره! شب ها به هر دلیلی ؛ وبگردی،کتاب خوندن،فیلم دیدن ،و ....بیدارم .تمام کار هایی رو که توی طول روز باید انجام بدم شب گرفتارش می شم ! گاهی بدون هیچ دلیل هم روی تخت دراز می کشم و همین طور با آکواریوم و فکر هایم مشغولم! حدود 3 و گاهی 4 می خوابم و صبح هم سر کار تا ظهر! بعد از ناهار تخت می خوابم و عصر دوباره کار ! روز هایی که مشغله کاری خیلی زیاده ظهر هم بیرونم و عصر ها خوابم و دوباره شب به همین رویه ! این شده یه عادت برام ، اینجور بودن سخته ولی دوستش دارم ! شاید مسخره باشه ولی آرامشم بیشتره. خیلی از دوستان و آشنایان هم که از این عادت من با خبرند از جغد بودن ما استفاده می کنند ! یکی برای زنگ زدن و بیدار کردنشون برای نماز شب! یکی برای درس خوندن ! یکی برای بیدار شدن و رفتن به دریا ! همه اینا رو گفتم به این خاطر که امروز ظهر یه دونه رفیق اومده بود خونه و من در حضور اون خوابیدم ،جدا نمی تونستم بشینم و اون هم با ناراحتی رفت! الان که داری اینو می خونی اگه هنوز ناراحتی می تونی سرت رو بکوبی به دیفال تا من بگم معذرت! :دی . پ.ن:یاد ایمان و پایه بودنش توی استرس های شبانه بخیر ! بعد از خودت یکی پایه نشد توی استرس ها !
دیگه این حرف ها و حرکات کسانی که دنیاشون فقط تا نوک بینی مبارکشون می باشد من رو اذیت نمی کنه ! دایورت می کنم همه رو به شماره ای خاموش! پس خودتون رو جرواجر هم کنید و از حرف ها و تیکه ها هم بترکید اثری نمی کنه ! . برنامه 90 داره پخش می شه ! خوب آقای قلعه نوعی نظرتون در مورد تیم چیه؟ من تشکر می کنم از آقای دایی! از بازیکن های تیم هم تشکر می کنم ! من لازمه از اینم تشکر کنم! یه تشکر هم دارم از بابای فریدون به خاطر لهجه قشنگ پسرش،همچنین تشکر دارم از آقای نبی که برامون توپ خریده، یه تشکر هم از مادر فلانی دارم به خاطر دست پخت خوبشون! از ناصر فرفری هم تشکر دارم برای نزدن مو های با مزه سینه ان! یه تشکر هم از بقالی دارم . دیگه صحبتی نیست فقط خواستم بگم تشکر می کنم که سیستم ما توی جام هم باعثه تشکره! و .... . پ.ن1:با اجازه از نوشین خانم که کپی رایت بی مخاطب ها رو دارن ! قسمت اول بی مخاطب می باشد! پ.ن2: تشکر می کنم بابت دوربین شما که.....!! پ.ن3:یه تبریک ويژه بابت ماشین نو به بعضی ها! روزی بهتر از اینا باشه البته بعد از بستنی دادن برای این ماشین پ.ن4:امروز رفتم دوچرخه سواری 20 کیلومتر توی 15/1 ساعت . خودم که حاال کردم خفن!
مسئله خیلی پیچیده از این چیز هاست! سَُمش رو از گلیمش دراز تر کرده و هی پا رو دُم ما می زاره ! بعضی بودن ها از نبودن بهتره و بعضی نبودن ها و دور بودن ها از هر چی بودن ! . امروز حدود سه ساعت نشستم حرکت به حرکت ماهی ها رو زیر نظر گرفتم ،تا بدونم زیر اون همه گیاه شناور روی آب آکواریوم کدوم دو تا ماهی قایم می شن ! آخه موقع تمیز کردن های هفتگی یه اثاری از تخم ریزی رویت شد! . پ.ن: بدجوری وبلاگم زیر ذره بین رفته این روز ها ! تا حرفی چیزی می شه بازتاب داره ! خوشم می آد از این عادتشون که درست بشو نیستند!
فراموشی ها عمدی ام را دوست دارم ! انگار وقت خوابم است آغوش گرمت را امشب از من دریغ نکن که بدجوری خوابم گرفته مرسی پتو . پ.ن:حال کردم با اولین تار سفید سرم ! پ.ن: آرشیو وبلاگم هم بعد از مدت ها درست شد.مرسی حسین خان.انشاالله همه سنگ هات بیافته!
جنگل،دریا،کباب.دویدن توی ساحل پی هم بی دلیل ،دویدن و شاید به دلایلی ناگفتنی ،دور آتش نشستن،صدای دف که خیلی دوست دارم،بعد سروصدا موقع خوردن ،کباب لای نون،سماق ،ریحون و دوغ! همه شان یه خواب بود ! دیشب مجبور شدیم یه پاتک توی خواب آلودگی به یخچال بزنیم ! ولی هیچ کدوم از خوردنی های خواب توی یخچال نبود! صبح ساعت 7 سر کار بودم توی سایه درخت ها نشسته بودم و به کارگره می گفتم چه بکنه ! یه جا اومدیم کمکش کنیم ،کباب شدیم ! یاد خواب و تلافی بعضی ها افتادیم و می خندیدیم! . پ.ن:سر کار وقتی صندل می پوشی و یه سنگ 15، 20 کیلویی از 1 متری می افته روی انگشت بزرگه پات حتما یخ فراموش نشه!
- ها امین ؟! باز ساکت شدی و رفتی توی صندلی! توی مرده شور برده سکوتت فقط توی دو حالته : یا می خوای کرمی بریزی و داری تجریه و تحلیلش میکنی برای انجامش ! یا باز رفتی تو کما ! حالا کدومشه این سری نکبت ؟ ها ؟؟ هنوز ، ها تمام نشده که آخ گفتنه بلندش فضای ماشین رو می گیره ! . پ.ن: من چکاره بیدم اصن!؟
ریسمان پاره با یه گره درست می شه ! اما هر کاریش کنی بازم ریسمان رو پاره می دونند! . امروز برای تسکین دادن یکی از دوستام کلی به عقب برگشتم! کلی فراموش کار شدم ،اونم منی که یه اتفاق رو با کوچکترین جزییاتش توی ذهنم ثبت می کردم !
مسافرت های 24 ساعته به شیراز این سری به 16 ساعت کاهش یافت ! رفتم ناهار خوردم و برگشتم!!!!!! بعد از اون جریان تصادف خودم دیگه توی پیچ با سرعت نمی تونم برم ! می ترسم ،مخصوصا وقتی که خودم هم راننده نباشم ! هی خودم رو می خورم، هی با خودم کلنجار می رم ! هی خودم رو به یه چیزی مشغول می کنم که مثلا جلو رو نبینم ولی بازم نمی شه و آخرش واکنش نشون میدم ! . پ.ن:اونقدر این افتخاری رو گوش کردم توی راه رفت و برگشت که اون آهنگ قدح رو حفظ شدم !
نمی دانم این راه عبور کجاست؟ به کجاست این همه خیال ها که می آیند ذهن پرنده روح ام را مدام به اشاره ای پر ِ پرواز می دهند در تردید های ممنوع آمدن از کجاست؟ این آمده ای که می آید و دیگر نمی آید
دارند می رن توی یه جمع موجود زنده و فکر می کنند بهشون خوش می گذرد ! و مثه همیشه در جواب در خواست برای همراهیشون می گم : نه ! اینکه اینجور راحت از کنار آدم ها می گذرم روزی برام خیلی سخت بود ولی حالا خیلی بی احساس شدم به گمونم ! اینجوری کمی هم راحت ترم . دیگه لبخند های محبت آمیزی که دو دقیقه بعد از خداحافظی از یه شمشیر هم بدتر و عمیق تر می بُره رو نمی بینم ! دیگه دستم به بعضی قسمت های مغزم نمی رسه و اون هم این شرایط رو پذیرفته و اُخت شده با این اخلاقم ! دم در خونه هستند و یه بار دیگه می گه : یه چیزی بود اتفاق افتاد تمام شد ،پاشو بیا لوس هم نشو ! و دوباره نه می شنوه و آخرین سرو صداها که می گه : خیلی کینه ت شتریه ،خیلی امین ! و صدای بسته شدن محکم در ! . پ.ن: خوب وقتی نمی خوام یه جمع رو ببینم !چکار کنم ؟!! پ.ن: خان بابا ی ما 3 ،4 ساله توی پرشین می نوشته و الان دات کام شده ! تازه وارد هم نیست !
توی وبگردی ها اینو دیدم پوکیدم ! یاد چند وقت پیش افتادم سه راه عاشوری که چه جوری یه بنده خدایی پشت موتور نشسته بود و خودش رو محکم گره زده بود ! . پ.ن:بعد بگید امین به فکر نیست و ما رو فراموش کرده ! توی کوچک ترین اتفاق ها به یادتونم !
یه حسی دارم که هنوز خودمم نمیدونم چیه! فقط یک حس نا شناس ! دلم سفر میخواد، یک سفر طولانی، به یک جای دور! یا شاید هم یه فرار بزرگ از همه روزمرگی هام ، دلم یه سفر تنهایی می خواد ! راحت و بی دغدغه ! . پ.ن: photo by abji
رفتهرفته بهتر میشوند. در نگاهشان میخوانی که می خواهند خوب باشند .از وجود خود، یکدیگر و اشیاء آگاه شدهاند. هر کس از قالب، نقشی که هر روز بازی میکند، بیرون آمده . سرخوشی، رضایتی داده که جای کدورت را تنگ میکند ولی..... هر چی توی این وب می نویسم عملی می شه ! خدایا اگه وب ما رو می خونی یه کم بیشتر حال بده به ما ! امروز دیدی که زرد شدم و چه جوری بدنم سرد شد ! می دونی که دوست های واقعیم چقدر کم هستند پس هواشون رو داشته باش !
چه باید کرد !؟ اون روز که اومدی گقتی امین قضییه اینجوریه ، من خودم رو کنار کشیدم و رفتی پیش کسی که بُرش ِ بیشتری داشته باشه ، می دونستم چه می شه ! با دُمت گردو شکستی و رفتی ! حتی فکر هم نمی کردم که این قدر مصصم باشی تو این مسئله و اینقدر راحت هم جواب بگیری ؟! حالا که دنیا یه روت خندید چرا اینجور کردی؟! همین 3،4 روز پیش بود که دمار ما رو در آوردی که چه خبر؟ چی شد؟چی گفت؟ ... نشستی توی خونه اون پشم ها هم انداختی بیرون و فکر می کنی ! خجالت هم داره عزیزه من ! نگاه کردن توی روی بعضی ها خجالت هم داره ! الان تازه یادت اومده که یه نمه احساسی هم نسبت به قبل داری؟! آره برادر من کِز کردن تو خونه هم داره ! و تو خواهر من اینکه هر کسی گفت چشمات قشنگه که نباید عشوه بری! تفاهم توی 20 دقیقه این چیز ها هم داره ! بهتر بود قبل از اینکه توی ذوق و شوق دوستات غرق بشی و گرفتار خاله خانباجی های بقیه بشی خودت به فکر خودت می بودی و آینده ات رو می دیدی! اینکه برای آینده ات هیچ حرفی نداشته باشی خیلی بده! در هر حال با اینکه بازیچه شدی توی این ماجرا ولی بدون گاهی اندکی تحقیق بدک نیست . بروند گشتی بزنند، هوایی بخورند، بروند و عاشق گرههای دستی هوسباز شوند، شکست عشقی بخورند و بازگردند
پ.ن:همیشه توی عشقوله بازی ها و رمانتیک بازی ها دو نفره هستند و توی غم و ر..دمان هایشان یاد بدون امین می افتند که تسلی بده بهشون! پ.ن: هی چند مدت می خوام اینو بنویسم گفتم مصلحت نیست دیگه نشد !
+ ما تلخی عبور را چشيده ايم... در تشنج اکنون شناوريم... و در التهاب فردا جان می دهيم... چگونه می توان در وهم يک لحظه گم شد و به پايان رسيد؟
امروز راحت و کمتر از چند دقیقه کل ماجرا تمام شد ! البته اینجور فکر می کنم . برای من جواب دادن مسئله مِن مِنه ای شده بود ! در هر حال خيرگي زخمهاي تهي دلان از تو دور باد
دو ساعت چرخ زدن توی اتوبان ها هر چند اعصاب خورد کنه ولی برای رسیدن به مراسم ازدواج دو دوست می ارزید .ازدواج دوستی که خیلی خیلی خاطره دارم ازش و توی خیلی از کارا هم ممنونشم ... انشالله که 120 سال با هم زندگی با سعادتی داشته باشند و به دست هم پیر بشن ! توی مراسم سر یه میز نشستم که همه وبلاگی بودند ! هر چند نمی شناختم ولی بعد که یکی یکی معرفی کردن از خودم خجالت کشیدم که بگم آره منم وبلاگ می نویسم ! کلی طفره رفتم تا آقای داماد اومد پته ما رو ریخت روی آب !
من عادت کردم به نبودن ها و دلهره های دائمی ! عادت کرده ام که قلبم کمتر بتپد ولی گاهی بلرزد ...!عادتی که یه چیزی کم دارد...شاید این برایم نهایت عاشقی باشه ! شاید هم نهایت تنفر ! هی می نویسم و هی پاک می کنم ! هی می نویسم و هی سانسور میکنم ! خط می زنم و پاک می کنم که نخواند و نخوانند ! ولی همیشه قله هایی هست که از اون بالا بشه روی ابر ها رو دید ،ابر هایی که خورشید را همیشه جمع و جور می کنند! گاهی خسته می شوم از لبخند های مصنوعی و تکراریم و فراموش می کنم لبخند را برای چه می خواستم ؟! فراموش می کنم که این لبخند آخر را باید به کی تقدیم می کردم و نکردم !
پ.ن:متنی که همش سانسوری توش باشه همون بهتره که نباشه ،ولی ترجیح دادم همین هم بذارم برای یاد آوری حداقل! پ.ن:مرسی دیشب خوب حالش رو گرفتی ! هر شب همین برنامه رو بذار این دست از سر ما برداره ! شام هم می دمتون بیخیال اون یکی شام شید !
گفتی که مرده باد .... زخمی عظیم از کوه خرده باد ... فکر می کردم جمعه ها تو بوشهر که هستم و جایی برای تفریح نیست دلگیر می شم و دیونه ! نگو ناف جمعه رو اینجوری بریدن!این جا هم همین طوره ! لامصب ساعت هم توی جمعه ها تکون نمی خوره!
شروع می کنی به حرکت ! چراغ قرمز اولی ،دومی ،سومی رو رد می کنی و می رسی به جاده به حساب کفی . ماشین جلویی تو باند سبقت داره موبایل حرف می زنه و سرعت 80 ،خوب بوق نمی زنی که همین اول بسمه الله اعصابت خورد بشه .از سمت چپش رد می شی و راه خودت رو می ری ! یهو ماشین جلویی می زنه روی ترمز و تو هم خودت رو به زور نگه می داری ! یارو با زنش یا دوست دخترش یا نمی دونم کی ش دعواش شده ! خوب اینم می گذری ! هنوز اعصابت روبه راهه ! می ری سمت لواسان و اون جاده پرپیچ و خمش ! یارو هن هن کنان وسط باند داره می ره ! برای اولین بار یه بوق می زنی تا یارو اونم با عصبانیت از بوقت بره کنار ! پیچ بعدی یهو یکی خودش رو می کشه سمت راست و تا 10 .20 سانتی تو می رسه ایتجا یه بوق ممتد و یه نگاه بد کافی می دونی .خوب می رسی به سه راهی یارو الاغ وسط خیابون تغییر مسیر می ده و میره به طرف فشم! اونجا دیگه بوق هم نمی زنی به یه فحش اکتفا میکنی! گشتن توی ویلاها و رفتن تا پیش سد و خیابون سید پیاز و 6 تا آب هویچ بستنی !
در بیرون،برروی آلاچیق های سبز،مرغان چهچه می زنند و خروس سرود طلوع آفتاب را می خواند و روشنی مزارع را فرا میگیرد ،جوانه ها باز می شوند .شاخه ها سر بر می آورند :شیره نباتی درتنه درختان بالا می رود .اینجا کودکانی دیده می شوند،با چه شادی جنون آمیزی بر چمن های نمناک از ژاله سحری راه می روند و نفس میزنند بی آنکه خسته شوند ! چه نشاطی،چه روحی و چه وجدی! آنها چه توجهی به مرگ دارند ؟!آنها رشد خواهند کرد و یاد خواهندگرفت و عشق خواهند ورزید و شاید هم پیش از مردن کیفیت حیات را کمی بالاتر ببرند...به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت آنها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول می زنند . در زیر سایه درختان نرم و آهسته آنها با صدای مرغان که جفت خود را می خوانند درمی آمیزد:آن عطش و گرسنگی کهن از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن میگویند و شیفتگی والایی از راه دست های به هم فشرده و لبهای به هم مالیده به هم جاری میگردد! زندگی پیروز میشود !
هر چیزی رو تغییر می ده فشار بعضی ها با تحت فشار قرار گرفتن درست می شن ! و بعضی ها داغون ! خوبه که آدم توانایی هایی داشته باشه و بتونه استعداد خودش را تحت اراده داشته باشه و در مواقع مقتضی و در ضرب العجل ازش استفاده کنه ای