درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا

آرشیو دسته بندی persianblog


آقا من متن اولمه زياد گير ندين .اگه مشکلی پيش نياد از فردا شروع می کنم
برای اولين بار شعر می نويسم


ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطرتوام سنگين شده
ای بروي چشم من گسترده خويش
شادی ام بخشیده از اندوه بيش



| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:44 بֽظֽ
29 مهر 1381


سلام امروز چشمتون روز بد نبينه از همون صبح تو تعميرگاه بود.
با اجازتون موبايلم از صبح در دسترس نبود خراب شده بود .ماشين هم خراب بود چون بابام مسافرته افتاد گردن من. خلاصه موبايلم ساعت ۳ درست شد ولي فقط خودم مي توانستم
زنگ بزنم بقيه كه زنگ مي زدن يه خانمي گوشي برمي داشت و مي گفت امين در دسترس
نيست!!!!
ماشين هم ساعت ۶ درست شد.بعد هم كه رسيدم خونه حال ماهي هام خوب نبود ؛دوباره
رفتم دارو خريدم و اومدم ،بماند كه نزديك بود تصادف هم بكونم.
شب هم برادرم رو بردم تعميرگاه(همون دكتر)
راستي بابام هم فكر كرده موبايلم سوخته برام يه موبايل نو خريده!!undefined

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:38 قֽظֽ

از اين همه تكرار خسته شدم.بيدار شدن و خوابيدن ،از خانه رفتن و آمدن ،سلام هايي كه بوي
كهنگي مي دهند ، نگاهاي بي رمق، لبخندي كه به بن بست مي رود و از اين همه تظاهر.
از اين همه تكرار خسته شدم، نفس هاي تكراري، خشم ها ، مهر ها، غم ها همه تكراريند.
دلم مي خواهد از اين همه تكرار بگريزم، اما به كجا؟؟ جايي كه فردا به رنگ ديروز نباشد و ديروز
به رنگ امسال وامسال به رنگ پس فردا كه من نباشم.
آقا ما يه رفيق توپ بيشتر نداريم كه خوره اينترنته ، طرفدار اين علي پروین هم هست از قضا يه
سايتي هم داره ، بد نيست بريد ببينيد.قرمزته

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:48 قֽظֽ
1 آبان 1381

فصل پنجمي در راه است و اين راز بزرگ انتظار است.
امروز عيد بود ولي خيلي كسل كننده . بابام كه رفته مسافرت،مامان هم شيراز،ايمان پسر داييم
هم كه امسال دانشگاه اينجا قبول شده رفت تهران.
صبح كه ساعت ۱۱ بيدار شديم.
عصر هم كه برادرم كلاس داشت مجبور شديم تو خونه بمونيم،تا شب كه يه دوري خورديم
عليرضا پسر دايي گلم هم امروز رفت خواستگاري.انشا الله به زودي عروسيشه..
عليرضا جان مباركه
شب هم ساعته ۱۱ براي بار چهارم فيلمه دختري به نام تندر رو نگاه كرديم
آقا ما ديشب تبليغ سايته دوستم عماد رو كردم به علته تقاضاي زياد هموطنان يه بار ديگه تبليغ
مي کنیمقرمزته
اين به روش صدا و سيما بود.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:30 قֽظֽ
2 آبان 1381

هر شب به قصه دل من گوش مي کنی
فردا مرا چون قصه فراموش می کنی
صبح زود ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم و رفتم دانشگاه .بعد که اومدم خونه حال يکی از ماهيها
بد بود نگاه كردم ديدم روي تن همه ماهي ها انگل هست (اين نوع انگل درست كار زالو رو مي كنه ) وقت نداشتم بايد مي رفتم سر كلاس.
بجز دو نفر بقيه پسر بودن يعني كلاس مختلطه ،وسطه كلاس يكي از اون دو تا هم رفت !!!!!
ساعته ۶ خونه بودم مشغول اكواريوم شدم ماهي ها رو يكي يكي ميگرفتم و انگل ها رو جدا
مي كردم .خيلي سخت جدا مي شدن خلاصه بعد هم اكواريوم رو خالي كردم و سنگ ها رو توی آب جوشوندم

آقا اين باير مونيخ مسخره هم حذف شد تا از اين به بعد تو يوفا بازي هاي ماه رو ببينيم
مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
همين.....

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:57 قֽظֽ

سلام دوباره به همگی
آقا ما داشتیم عادت می کردیم که این چینی های مائو!!!!! زدن تو حالمون.
تو این مدت هم ما فقط مردیم ، اون از دوست صمیمیمون که نمی دونم چشه هر چی هم سوال
می کنیم جواب نمی ده ، میگه من چیزیم نیست!!!!!
از گورخری سوال میکنند که تو سفیدی راه راه سیاه داری یا سیاهی راه راه سفید؟

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:02 بֽظֽ

سلام
با اجازه سحر بلند شدیم برای گرفتن روزه؛بعد از اذان از خدا خواسته خوابیدم،چون امتحان
هم داشتم ساعت ۹ بیدار شدم درس بخونم !!!اونقدر خوندم که نگو.
از اونجا که خسته شده بودم رفتم توی حیاط و مشغول حرص کردن درخت ها شدم که یهو ازدرخت (لوز) افتاد و من هم بی خبر مشغول خوردن شدم وقتی یادم اومد که فقط هسته
مونده بود.
ظهر هم دانشگاه بودم که چشمتون روز بد نبینه داشتن چاه توالت رو خالی می کردن.
ساعت ۳ تعطیل شدیم با بچه ها دم دانشگاه ایستادیم و مسخره بازی. جای عماد خالی
عباس و میلاد شده بودن ناطق و ما هم با شکم خالی خنده .من و محمود که دلمون درد
گرفت.اذان که گفتن همه رفتن خونه...

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:51 قֽظֽ


امروز صبح ساعت ۹ بلند شدم و مشغول کشیدن نقشه شدم تا ساعت ۱۱ .ساعت ۱۳ هم رفتم دانشگاه با اون استاد مسخره اش ، سر کلاس به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس بود.
تا می رفتیم تو فکر این عماد حرف می زد!!
عصر ساعت ۶ هم ماشین رو برداشتیم و با ایمان رفتیم بیرون،آبمیوه خریدیم و رفتیم کنار دریا
هوا ابری بود و مرتب رعد وبرق می زد ، یه کم قدم زدیم بعد رفتیم دنبال برادرم؛ دوباره رفتیم
همون خیابان که دور بخوریم که باد زده بود و کابل ها رو انداخته بود!!!!!!!!!
همه درخت های محل هم افتادن و با لودر مشغول جمع کردن هستن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 بֽظֽ

بيهوده نکن عمر گران صرف رفيقان
عمرصرف کسی کن که از جان با تو باشد
سلام
امروز چهلم خانم ....... بود،یادش بخیر ساعت ۹ اومد خونمون؛ساعت ۱۱ بردیمش بیمارستان و
به همین راحتی تمام کرد.زن های همسایه اومده بودن خونه ما و چی می ساختندبرای افطار.
ظهر از بیکاری ماشین رو شستم و بعد رفتیم کنار دریا تا ساعت ۱۰.۵ که اومدیم خونه..

طی شد این عمر تو دانی چه سان؟
پوچ و بس تند، چنان باد دمان
همه تقصیر من است که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی،که چسان می گذرد،عمر گران.
راستی تو سایت دوستم عماد یه قسمته جدید درست شده به اسمانجمن هواداران

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:49 قֽظֽ
17 آبان 1381

در این دنیای بی فردای فانی...
بجز(فردا)بگو!دیگر چه دانی؟!
همه اش (فردا)! چرا فردا؟چه فردا؟!
امروز ظهر ساعت ۳ رفتیم برای اسب سواری ولی کسی نیامده بود،از اونجا رفتیم کنار دریا
عجب آبی بود چشمک می زد، ما هم دوباره رفتیم خونه لباس هامون رو آوردیم و رفتیم تو
آب .. آی کیف داد جاتون خالی..

زیبا و شاد باشین!!!!

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:51 بֽظֽ
18 آبان 1381

امروز صبح ساعت ۷.۵ کلاس داشتم ،حالا بماند با چه بدبختی بیدار شدم!و سر کلاس همش
خواب بودم.
ساعت ۹ تعطیل شدیم سریع رفتم مشکل معدلم رو حل کردم و دوباره برگشتم دانشگاه،قرار
بود بچه ها به خاطر غذای بد دانشگاه که باعث مسمومیت چند نفر شده ،جلوی دانشگاه به
نشانه اعتراض بشینند،تا همه بچه ها جمع شدن حدود ۹.۴۵ شد و همون جا جلوی دانشگاه
روی زمین نشستیم.کم کم شلوغ شد و راه رو به کلی بستیم.رییس دانشکده اومد و همون
حرف های همیشگی(حالا شما برین ما پیگیری می کنیم) که بچه ها زیر بار نرفتن.
کم کم شروع به نوشتن شعار روی مقوا کردن..(بیایید به جای ترسیدن از تاریکی شمع روشن
کنیم و............)و مقواها رو دیوار چسباندن.حدود ۳۰۰ نفری شدیم.
از روزنامه های محلی برای گرفتن عکس اومدن و چند تا دوربین هم برای فیلم برداری که بچه ها
اجازه فیلمبرداری رو ندادن .ساعت ۱۳ شد و از مسئولان دانشگاه خبری نشد،من هم رفتم
خونه و دوباره ساعت ۱۵ با ایمان رفتیم دانشگاه؛هنوز شلوغ بود ،رفتیم جلوی در دانشگاه
ایستادیم که یهو متوجه شدن یه نفر از خونه همسایه دانشگاه داره فیلم می گیره فوری دور
خونه رو گرفتن که یارو فرار نکنه، من و ایمان درست جلوی او بودیم.
ساعت ۱۶ رییس دانشگاه اومد حرف بزنه که همه بهش پشت کردن و اون هم رفت.ساعت۱۶.۵
فرماندار اومد که با اون هم کنار نیامدیم و همه خواستاراستعفای رییس دانشگاه شدن.
با صحبت نیروی انتظامی یک روز برای استعفای رییس وقت دادیم و قرار شد فردا دوباره همه
جمع بشن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:15 بֽظֽ

سلام
امروز از ساعت ۹ رفتم دانشگاه که چون نيروی انتظامی اجازه تجمع نداد مجبور شديم همه به
دانشگاه انسانی بريم.تا همه رسيدن اونجا ۱۰ شد ، دوباره روی زمين نشستيم و بعد از مدتی
از دانشجو های انسانی هم خواستيم که به ما بپيوندند، که اونها هم کلاس ها رو تعطيل کرده
و به جمع بقيه پيوستند.چون تعداد زياد بود صدا درست بگوش نمی رسيد و مجبور به مهيا کردن
بلندگو شدن...
دوباره دوربين آوردن و مشغول فيلمبرداری ،که اين بار ترس بچه ها ريخته بود و هيچ عکس العمل
خاصی از خودشون نشان نمی دادن.. درست توی همون لحظه چاه فاضلاب آشپز خانه بالا زد و
دوربين هم فيلم گرفت.
تا قبل از اذان هيچ خبری از نماينده استانداری نشد، برای افطار رفتم خونه و بعد دوباره برگشتم
نماينده استاندار هم اومد و با نمايندگان ما صحبت کردن که به توافق رسيدن آخرين مهلت برای
چهارشنبه باشه..بعد هم پليس کل خيابان رو ايستاد تا همه متفرق شدن...
بيهوده نکن عمر گران صرف رفيقان
عمر صرف کسی کن که از جان با تو باشد.
زيبا باشين.

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:52 بֽظֽ

امروز که قرار نبود کسی بره سر کلاس به خاطر همين من ساعت نيم ساعت قبل کلاس رفتم
و چند تا از بچه ها رو راضی کردم که کلاس نرن..بابا دم دانشجو های فنی گرم از صبح هيچ کس
کلاس نيامده،دانشجو های انسانی سر کلاس رفته بودن.
خلاصه کلاس که تعطيل شد رفتيم استاديوم برای بازی های فوتبال سالنی که ما هم عضو تيم
هستيم با اجازتون با برق بازی داشتيم که برق گرفتمون.
بعد از بازی با ماشين داشتيم حال می کرديم که نزديک بود تصادف بکنم!!
شب هم مهمون داشتيم ، دختر عمه ام برام آدامس خرسی آورده بود.!!!بعد هم عروس و داماد اومدن.
تو که با مو سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم.
عزيز ميام دنبالت بریم بیرون سنگ هامون رو با هم وا بکنيم فقط کار نداشته باش..فردا

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:15 قֽظֽ
21 آبان 1381

-پرسيدن عشق چيست؟
-گفت :امروز بينی و فردا و پس فردا.
-پس او را که آن روزش بکشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادن....يعنی عشق
اين است؟

ديوار های اتاقم شاهدند،ماهی ها نيز،همين ديروز به خودم قول دادم که دیگه هيچ وقت به ياد
تو نباشم ولی می دونی که نمی شه.
در هر حال هر جا می ری موفق باشی و به اميد قوس ليمويی پرستوها.
در ضمن دره خونه ما هر وقت که خواستی بيای بروت بازه ،البته اگه خواستی..
کسی می آيد
کسی مي آيد
کسی که در دلش با ماست و نفسش.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:37 بֽظֽ

تحصن چيزی که بچه از شنبه بر ضد رئيس دانشگاه گرفتن،امروز هم مثل روز های قبل سر وقت
اونجا بودن،برای ورود کارت دانشجويی می خواستند.راستش امروز اصلا مثل هميشه نبود حدود۴۰ لباس شخصی داخل بودن و برای بر هم زدن نظم هر کاری می کردن.
اجازه ورود بلند گو هم ندادن،از طرفی هوا هم ابری بود و کم کم بارش هم شروع شد،نمايندها
هم تهديد شده بودن و مثل هر روز نبودن،چند تا از بچه ها هم گرفتن،خلاصه اوضاع خيلی بد بود
که بارش باران هم اضاف شد.بارش باران به اوج رسيد ولی هيچ کس از جای خودش تکان هم
نخورد توی باران هم شعار می دادن.
بعد از باران نمايندها برای مذاکره با استاندار و نماينده دانشگاه رفتن،توی اين مدت هم لباس
شخصی ها که به دنبال بهانه می گشتن مرتب به بچه ها گير می دادن.جلسه ۴ ساعت طول
کشيد،ورود نماينده با گريه گويای همه چيز بود . برای امنيت شهر و دانشگاه بايد کوتاه بياييم که
اين با مخالفت بچه ها روبرو شد ،نماينده ها حتی قادر به حرف زدن هم نبودن که با ورود معاون
استاندار و درخواست او برای پايان دادن اين تحصن ، بچه ها به عنوان ادامه تحصن روی زمين
نشستن،لباس شخصی ها هم مرتب کار خرابی می کردن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:24 بֽظֽ

سلام
دیروز چيزی نمونده بود که ببرنم کلانتری که با کمک دوست سرباز شده ام گذشت
تحصن هم با مهلت خواستن رئيس دانشگاه ۱۵ روز عقب افتاد.
عماد جان تو قهری نه من.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:11 بֽظֽ

ما که می خواستيم خلق جهان**دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستيم نيکی و مهر*** حکم رانند در جهان با هم
شور بختی نگر که در همه عمر**** خود نبوديم مهربان با هم
ای شمايان! که باز می گذريد ******بعد ما زير آسمان با هم
گر رسيد آن دمی که آدميان * دوست گشتند و همزبان با هم
آن زمان، با گذشت ياد کنيد *******ياد نوميد رفتگان!باهم

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:07 قֽظֽ
30 آبان 1381

با عرض تبریک بابت میلاد امام حسن مجتبی (ع)

وقتي توي اتاق كسي نيست كه بخواهي چيزي را ازش پنهان كني، مي تواني هرچه دوست داري بپوشي، هر چه مي خواهي بخوري، با خودت حرف بزني، گريه كني، بخندي، برقصي، خلاصه آنطور كه دوست داري زندگي كني. كسي هم چيزي نمي فهمد و كار به كارت ندارد. ولي خدا آن روز را نياورد كه بفهمند آنوقت بيچاره مي شوي و خلوتت را هم، مثل چيزهاي ديگر، ازت مي گيرند. بيشتر از هزار سال است كه يواشكي زندگي مي كنيم. هر كسي توي اتاقش.

اگر عشق وجودمان را نمي خراشيد زندگي تمام مي شد.
آيا ما تمام مي شويم؟

پریا خانوم همیشه موفق باشین.

سبز باشین.





| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:09 قֽظֽ
1 آذر 1381

مرگ بر..... زنده باد.....حذف.....خداحافظ.....سلام
عشق
برش های زندگی من و تو ......چه با خشم ،چه با نرمی،دید و نگاهی که هرگز میانمان
مشترک نبوده اماشبیه.
چرا.
به اشتراک می گذاریم نگاه هایمان را برای پیدا کردن شباهت ها ..... که هر چه بیشتر باشد،
دوست داشتن را ساده می کند.

خسرو نقيبي

زيبا باشين.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:58 قֽظֽ
4 آذر 1381

سلام

مثل همیشه عمری است که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره می کنم،باشد برای روز مبادا.
و در صخره های ترديد،روزی به نام روز مبادا هست. آن روز هر چه باشد شبيه ديروزو امروزوفردا
است.بی تو هر روز ،روز مباداست.
عشق کور است در عوض دوست داشتن نتیجه بصیرت است.
سبز باشيد.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:39 بֽظֽ

سلام
خليفه ای را دختر عمی بود که دل بدو آويخته بود.پس روزی هر دو بر طرف چاهی نشسته بودند.
انگشتری خليفه در چاه افتاد آن دختر انگشتری خويش را بيرون کرد و به چاه انداخت.خليفه دختر
را پرسيد که چرا کردی؟ گفت: فراق آزموده داشتم ، چون ميان ما وصل و انس بود نخواستم که
انگشتری تو را وحشت جدایی بود،انگشتری خود را مونس وی کردم!
من از روز دوشنبه نتوانستم وارد قسمت مديريت يادداشتها و پيامها بشم ،مرتب از پسوردم ايراد
می گرفت که با کمک دوستم عمادو آقا رضا مشکلم حل شد.
از پرياخانوم ونی نی کوچولوبه خاطر نظراشون ممنونم.
امروز عصر هم رفتیم کنار دریا فوتبال توی شن ها بعد از بازی از پاهامون خون می آمد به خاطر
شن ها (آخه پا برهنه بازی کردیم )،بعد هم اسب سواری.خلاصه جاتون سبز .

سبز باشيد

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:35 بֽظֽ
12 آذر 1381

سلام
چو رفتم به مهمانی چشم تو**دلم گشت زندانی چشم تو
ما هی آکواريومم از روز شنبه مريضند .دو تاشون هم مردن خلاصه زياد حال و حوصله نداريم.
الان هم همه ماهی هام گیج هستن ،نمی دونم چه کار کنم.
دیروز هم امتحان محاسبات داشتیم جاتون خالی ۳ تا سوال ۱۳۰ دقیقه وقت،لازم به ذکره که تو
برگه هیچ عددی پیدا نمی شد،من هم مثل همه یه کم سیاه بازی کردم و اومدم بیرون.
امروز از طرف دانشگاه از ساختمان جديد و در حال ساخت دانشگاه ديدن کرديم ،چه عرض کنم
فقط اونو بالا می برند ،همش با اشکال ،تمام اسکلت ها و جوشکاری ها مشکل داشتن
وقتی به دنبال سراب بودم........به آب رسيدم.......بی احساس تشنگی.
بهاری باشيد.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ
16 آذر 1381

عيد شما مبارک، می بخشيد که با تاخيره.نماز و روزتون هم قبول باشه.
اینک تویی و بازتاب آینه *اینک تویی و نگرش جدید در آینه
پس ای دوست آینه را از گرد پاک کن تا زیبایی را بهتر جلوه دهد و گلی از عشق را در مقابل خود بینی.

جمعه مراسم عقد پسر داييم بود.انشاالله روزی خودتون باشه اما نه به شکل اين.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:49 بֽظֽ

سلام
من آن خاکسترسردم که در من شعله همه عصيان هاست.
من آن دريای آرامم که در من فرياد همه توفان هاست.
من آن سرداب تاريکم که در من آتش همه ايمان هاست.
صبح زود بلند شدن و کشيدن نقشه هم بدبختی ها،البته جاتون سبز يه صبحانه آماده کردم که نگو ،شما هم بفرماييد.
راستی :چه خاصیتی که آدم کفترتنهای برج کهنه ای باشد؟
دنيای ما قصه نبود .
پيغوم سر بسته نبود.
دنيای ما عيونه
هر کی می خواد می دونه:
دنيای ما خار داره...بيابوناش مار داره.........
ديروز بعد از ۵۰ روز با يکی از دوست های صميميم رفتيم بيرون ،اونم چه بيرونی می خواستم برادرم رو برسونم کلاس که ديديمش .يادش به خير قبلا هر روز با هم بوديم.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:48 قֽظֽ

سلام به همگی
آقا کمکم کنيد ،شما بگين چکار کنم ،چند وقتی که اصلا حوصله درس خوندن ندارم ،نه اين که نخواما ،باور کنيد دلم می خواد ولی حواسم رو نمی تونم جمع کنم.خلاصه شما يه راهی پيش پام بذارين .
*قلب های کوچک بازيگوش از حس گريه می ترکند.
راستی چند وقت پيش اينجا يه باد که بعدا فهميديم بهش میگن طوفان اومد.امروز تو تاکسي
يه نفر کنارم نشسته بود که دستش گچ گرفته بود(البته داغون شده بودا) گفت باد ماشينم رو
وارو کرد که دستم زير بدنه ماشين گير کرد.
سبز باشيد و از باد دوری کنيد.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:31 بֽظֽ

شب يلدا مبارک
خلاصه امشب کرايه نشين جديد هم اومد و پاييز با همه خوبی و بديش رفت.زمستان رو با برف می شناسند ولی تو شهر ما از اين خبرا نيست.
صبح ساعت ۷ بلند شدن و رفتن سر کلاس زبان هم خودش يه نوع مجازاته،حالا توی کلاس عباس اومده کنارم می گه: امين يه برگه با خودکار اضافی نداری بهم بدی؟ خودم ديگه دارم
خجالت می کشم..يه نگاهی بهش کردم و با هم زديم زير خنده ،استاد هم چپ چپ نگاهمون
کرد که خودمون فهميديم چه ضايع خنديديم.
عصر هم رفتم پيش يکی از دوستام توی فنی و مهندسی ،يارو ۲۸ سالشه و يه ساختمان
بزرگ دادن دستش،از اولش مسخره بازيه تا وقتی که خداحافظی می کنيم.بدبختی فردا شب
پيتزا خودشو دعوت کرد.
شب هم همه خونه ما بودن تا ساعت ۱۲ ،اين رفيق ۲۸ ساله ما زود می خوابه،ما هم با موبايل خودم ،علی،بابام،رضا و ايمان بهش زنگ می زديم و قطع می کرديم .آخر هم تسليم
شد.
خلاصه زمستان خوبی داشته باشيد و هميشه سبز باشيد

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:44 قֽظֽ
3 دی 1381

اشک رازيست.
لبخند رازيست.
عشق رازيست.
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
***
قصه نيستم که بگويی.
نغمه نيستم که بخوانی.
صدا نيستم که بشنوی.
يا چيزی چنان که ببينی،يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
***
پريا هم رفت،عادت کرده بوديم بهش ،انشاالله بر می گرده.
بعد از امتحان رفتن کنار دريا حال می دها.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:01 بֽظֽ

سلام
قسمتی از فیلم شب يلدا:
زخم های آدم قسمتی از سرمايه آدمه،سرمايه خودت رو با اين و اون تقسيم نکن ،داد نکش ،هوار نکش ،آروم و بی سر وصدا همه چيز رو تحمل کن.
يه چند وقتی با پسر دايی هام و علی دوست عليرضا می ريم بيرون دور می خوريم و برای شام هم سکه ۲۵ تومنی ميندازيم هر کی خط بود پيتزا می خره ،بار قبل نوبت من بود .
امشب ساعت ۸ با رضا و ايمان رفتیم دنبال دو تا علی ها،از شانس ما يه بارونی هم گرفته بود
که نگو.جلوی پيتزا فروشی از ماشين پياده شديم و مشغول انداختن سکه اونم تو بارون .
بار اول همه شير ولی آخر اسم ايمان افتاد و رفتيم توی پيتزا فروشی ،اونجا هم بعد از کلی خنده
و خوردن پيتزا اومدهم بيرون .من رفتم ماشين رو آوردم جلوی در ايمان و دو تا علی ها عقب نشستن يهو رضا هم پريد عقب و درو بست ،من هم حرکت کردم.اون قدر بهم زدن که نگو ،منم بخاری رو روشن کردم ،ديگه اصلا نمی شد نفس کشيد .
ساعت ۱۱ هم اومديم خونه.همه ۲۵ تومنی ها رو مگه داشتن برای دفعه بعد.يادگاری خوبی می شه
***
تو غريزه ات را بخوان عشق قانون خود را می داند.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ

اميدوارم که مشکلات همه حل بشه بخصوص انسان هايی قلبشون مثل آينه پاک و زيباست.
يه فلش هم از فريدون فروغیاميدوارم خوشتون بيات.
سبز باشين

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:36 بֽظֽ

پدر و مادرم چند وقت ديگه می خوان برن حج،روزی خودتون باشه ،يه نواری آوردن که تمام جزييات رو نشون داده ،داشتيم نگاه می کرديم که ياد تابستان سال ۸۰ افتادم،یاد مسجدالنبی،
یاد قبرستان بقیع،یاد عظمت مسجدالحرام و یاد بوسیدن حجرالاسودو رفتن به غار حرا ساعت ۲.۵ شب ،نشستن کنار غار حرا و توی تاریکی گریه کردن ،راستش توی غار حرا فقط ۶ نفر بودیم
ساکت نشسته بودیم ،بعد که هوا با اذان شروع به روشن شدن شد ،دیدم که چشم های همه
خیسه.
شب هم با پسر دايی ها و دختر دایی ها رفتيم شام بيرون و بعدش هم کنار دريا ايستاديم و آتيش روشن کرديم.جاتون خالی.
سبزباشید.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ

صبح ساعت ۹ از خواب بيدار شدم ،يه نگاهی به آکواريوم انداختم ،ماهی ها زياد سر حال نبودن ديشب جاشون رو تغيير دادم ،دوباره اکواريوم متوسطه رو دو قسمت کردم و ماهی ها رو دوباره سر جاشون گذاشتم.
ظهر هم با پدرم رفتم سر کار ،يکی از دوستاش اومده بهم گير داده که نسبت سيمان،ماسه و شن تو بتن چنده؟... يکی از دوستام هم بعد از ۷۳ روز اومد خونمون.بازم شکرش که اومد.
******
راستی اگه بخواهید دو جمله در مورد خدا بگين چی می نويسيد؟
******
از مهربانی پرچين ها ساده نگذريم سيم های خاردار در راه اند

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:44 قֽظֽ

یکی از ماهی هام همین الان مرد.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوری و ديري
دانی که رسيدن،هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رودکه پيوسته روان است
باشد که يکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله اين کهنه کمان است
از راه مرو سايه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است.
از پرياخانم برای نظراتش ممنونم.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:19 قֽظֽ
25 دی 1381

آخرين باری که اين جوری سرم درد گرفته بود ۲ سال پيش بود،می خواستم برم توی آشپزخانه که چشم هام تار شد و افتادم زمين طوری که سرم خورد به چهارچوب در ،عکس العمل مادرم هم که معلومه،جيغی زد که دوباره از ترس بلند شدم.دکتر هم گفت فشارت بالا و پایین رفته .
دیشب هم باز همون طوری شدم داشتم چت می کردم،اومدم بلند شم برم دنبال يه چيزی که باز چشم هام تار شد ولی اين بار نشستم که باز زمين نخورم.
*******
نه در حالت بمان ،نه در جايت بمان
همواره روحی مهاجر باش بسوی مبداء
بسوی آنجا که می توانی انسان باشی
بسوی آنجايی که می توانی جهاد کنی
بسوی آنجايی که می توانی از آنچه هستی و هستند فاصله بگيری
اين رسالت دائمی توست.
دکتر علی شريعتی
*******
وبلاگ يعنی به آفتاب گذاشتن شخصيت هر فرد .
*******
راستی عماد جان به خاطر نظرت ممنون ،پريا خانم هم به همچنين.

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:53 قֽظֽ

*صبح جمعه بعد از امتحان زبان ،ساعت ۹ رفتن کنار دریا حال می ده .دریا ساکت و آروم،با اون نسیم خنکش خیلی حال می ده(البته اگه امتحان رو خوب داده باشی).يک هفته برای امتحان استاتيک وقت دارم ،از اونجا که اين درس رو خيلی بلدم حالا دارم استراحت ميکنم.
*چند وقتی هست که می خوام برای وبلاگم آهنگ بذارم ،تو سايت های مختلف می چرخم ديروز رفتم سایت يانی بد نيست اگه بريد ببينيد.
سبز باشيد.
undefined

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:01 بֽظֽ

سلام
يک هفته برای امتحان محاسبات فنی وقت داشتم،دو روز اول که نخواندم،قرار بود يکی از دوستام بياد با من کار کنه ،که براش يه مشکلی پيش اومد ،خودم هم هر چی می خوندم چيزی ياد نمی گرفتم.خلاصه شب چهارشنبه تا ۴ خوندم و پنج شنبه هم تا ۳ ،از طرفی تو کل روز هم می خوندمش..سرتون درد نيارم ،رفتم سر جلسه ۴ تا سوال ۳ ساعت وقت هر چی مي نوشتم تمام نمی شد ،حالا که اومدم بيرون فهميدم خرابه.دعا کنيد قبول بشم شيرينيش رو می دم.
*ايمان پسر داييم هم که همرشته خودمه و از تهران اومده بود اينجا چهارشنبه امتحاناش تمام شد و تا ترم بعد رفت .
*راستی يکی از دوستام هم تازگی وبلاگ دار شده:بارانی در کوير
*در جواب دل شدهعزیز هم بگم من هر کاری ازم بر بیاد مطمئن باشید انجام می دم.
*پرياخانم هم که خیلی زحمتشون دادم ،امیدوارم بتونم جبران کنم .البته اگه کاری ازم بر بیاد
*کلانترجان منم از آشنايي با شما خوشبختم ،بله من از جنوب هستم .نيروگاه اتمی!!!!!!!

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:33 بֽظֽ
7 بهمن 1381

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیبرا دزدیدم
باغبان از پی من تنها دوید
سیبرا دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیبدندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
خانه ما سیبنداشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۰ چراغ
راستی دوری از خانواده برای کار ، درس و هر دلیل دیگه چه مزه ای می ده ؟؟
من خودم که ۲ ماه تابستون تنها بودم ،دروغ نگفته باشم داشتم دیوانه می شدم ..شما چی؟
**پدر و مادرم چهارشنبه به عربستان اعزام می شن،اگه کسی سفارشی چیزی داره سه روز وقت هستا ،ما در خدمتیم.

**راستی یه خبر در موردبه راه انداختن صندوق خیریه که تو وبلاگپريا بخونيد.
سبز باشيد.

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 قֽظֽ

زندگی رويا نيست.
زندگی زيباست.
می توان ،بر درخت تهی از بار،زدن پيوندی.
می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت.
می توان،از ميان فاصله ها را برداشت.
دل من با دل تو ،هر دو بيزار از اين فاصله هاست.
**
وقتی شب تا صبح نخوابی و بشينی درس بخونی و سر امتحان استاد از جزوه خودش سوال نگه تکليف چيه؟ها؟
**
آقای کلانتر هم گفته :(می خواستم بپرسم که تو هم عاشقی مگه؟؟؟ به خاطر اسم وبلاگت.)در جواب ايشون این مطلب از دکترشریعتی رو می گم:
(خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه / عشق از زندگي كردن بهتر است / وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه / دوست داشتن از عشق برتر)
**
عنوان وبلاگم به زمان تحصن تو دانشگاه بر می گرده وقتی که همه از دوربين های فيلم برداری می ترسيدن يکی اين بيت شعر رو خواند.(تحصن ما برای دکتر آقاجری نبودا)
سبز و بهاری باشيد

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:18 بֽظֽ

سلام
امروز امتحاناتم تمام شداز امشب پيتزا خورونه.
بيا سکوت را از من چون هديه ای بگير و با خود ببر ،سکوت که کنيم همه چيز بر خلاف تو حرکت می کند.بيا صداهای روزمره را نشنويم بلکه به خاموش ترين صدا گوش کنيم!آنگاه اگر خوب گوش کنيم به تنهايی،صدای آهسته ديگری می شنويم که در ميان آن همه صدا جاريست.آن صدا ،صدای ماست،صدای شماست٬صدای اوست.
**
راستی اگه دلتون خواست بريد آهنگ های فروغرا بگيريد،مخصوصا تولدی ديگر رو.
**
مکه هم طبق آخرين گزارش هوا گرمه حسابی.مادرم آنفولانزا گرفته.
**
از بنده خدا ،پريا خانم و فاطمه خانم گل هم به خاطر نظرشون ممنون .يادم رفت کلانتر بود(شبا که ما می خوابيم آقا پليسه هم می خوابه)
سبز باشيد.

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:51 بֽظֽ

امروز انتخاب واحد ما بود ،این دانشگاه ما اگه نگاهش کنیدا از خودتون خجالت می کشید یه خونه وقفی سه طبقه که اتاق (کلاس)بزرگش یه کم از اتاق من بزرگتره.خلاصه می خوام بگم که دانشگاهمون این طوریه بعد انتخاب واحدش تلفنیه ،یعنی تکنولوژی برتر داره!!!.شيشتا شماره تلفن دادن برای ۳۰۰ دانشجو،حالا خودتو بکش تا بتونی وصل بشی ،تازه اگه وصل شدی کامپيوتر درست باشه يا نه بماند.از ساعت ۶ صبح پشت تلفن بودم تا ۹ وصل شد حالا که گرفته هر چی می زنم می گه:(ظرفيت تکميل) ،فقط ۱۳ واحد گيرم اومد.نمراتم هم که گند زدم حسابی.
**
چند وقت پيش رفتم يه وبلاگی در مورد کربلا نوشته بود.راستش اسم وبلاگ يادم نيست ولی من خيلی خوشحالم که تمام نقاط زيارتی رو تا حالا رفتم .
کربلارو توی ۲ سالگی وقتی می خواستيم با هواپيما بريم مشهد،رفتميعنی هواپيما رو دزديدن و ما سر از بغداد در آورديم،خلاصه زيارت هم رفتيم.(اين يارو که هواپيما رو دزديده بود می خواستم بزنمش که بابام نذاشتشانس اوردا)
سوریه هم که بعله و مکه هم که سال ۸۰ .یادش بخیر گفتن وقتی مکه یا مدینه می شین بار اول که مسجدالنبی یا مسجدالاحرام رو می بینید ،سه آرزو بکنید بر آورده می شه.اولین آرزوم قبولی دانشگاه بود که توی همون مدینه خبر قبولیم رو دادن.
**
(توحيد،امیر،پريا،فرداد،کلانتر وبلاگستان،یاس سفید،دختر مشرقي، احسان(پسرایرونی)،مامان و بابا و دخترشون،داش امير،سپیده،الهه،شقایق و عماد) جان به خاطر نظرتون ممنون
**
امروز خیلی نوشتما..سبز باشید.

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:32 قֽظֽ
21 بهمن 1381

معتاد شدم به این پرشين بلاگ رفت!!!اگه يه روز خراب بشه (روز من همون شبا ست) انگار يه چيزی گم کردم.می گفتم معتاد شدم دارم بچه های مردم هم از راه به در می کنم ،تا حالا دو نفر رو وبلاگی کردم .آخرينش اين علی بود ،آقا وبلاگ رو ساختيم ما رفتيم يه نظر داديم توی وبلاگش از خوشحالی گفت بريم برات پيتزا بخرم ..عجب آدم خوبيهنظر بدين پيتزا بخوريد.(کوه يخی).
الانم با پسر داييم و دختر دايی ها کنار دريا بوديم ،جاتون سبز اين پسر دايی ما جو گرفتش گفت ۱۰۰۰ تومن بدين تا برم تو آب ،ما هم قبول کرديم ،خلاصه لباساش رو درآورد رفت يه کم که خيس شد با دو برگشت (نمی شه لا مصب آبش سرده) ما هم روش خنده جلوی مردم!!برای برگشتن هم چون خيس بود رفت توی صندوق عقب نشست!!منم نامردی نکردما هر چی چاله و چوله توی خيابون جلوم بود نه نمی گفتم،اونم هی داد می زد آروم برو.
راستی می خوام ماهی هام رو بفروشم ،ديشب رفتم آکواريوم فروشی گفتم برام مشتری پيدا کنه ،صبح رفتم اونجا دست کرده يه کارت بهم داده که روش شماره تلفن و عکس مشتريه هست با کت و شلوار ژست گرفته اينم مطلب داره ها نه !!؟؟؟

**
از نظر همه هم ممنون انشاالله که همه به اين زيارت ها برن.
سپيده خانم والا منم نمی دونم ولی فکر کنم يه نوع صيغه محرميت باشه. ما که دانشجو اينجاييم نفهميديم شما اگه دونستيد خبرم بدين.

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:32 بֽظֽ

راستی می بخشيد دير شدا عيدقربان هم مبارک..

*دیروز از بیکاری افتادم به جون درخت لیمو شیرین توی باغچه از ته کندمش ،آخه خشک شده بود با ماشین کشیدمش در نیامد،خلاصه با یه بدبختی تمام شد آخر کار هم پوست دستم بلند شد .شب خانم دکتر گفت کره بهش بزن!!!!!
*در رختخواب می غلتم و خوااب تو را می بینم.خواب هایم روال صحیحی ندارند،فصل ها را مخلوط می کنم،زمان را جابجا می کنم.......
امين حيايی هم خواننده شد!!!صداشم بد نيستا!! اگه تونستيد حتما گوش کنيد .

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:43 بֽظֽ

سلام
*آقا اين امين حيايی ما رو توی خيابون ديد گفت توی وبلاگت برام تبليغ کن ما هم گفتيم باشه،زدن توی ذوق نداشتمون! آقا اصلا نخريد ،منم نوارو انداختم دور
*اين نمرات دانشگاهم که گل کرده حسابی ،به سلامتی همه دارم مشروط می شم ،انشاالله نصيب شما نشه.
*راستی اين پنج شنبه عروسی يکی از آشناهاست،قراره بيان ماشين ما رو ببرن،تا حالا يه ۸ باری ماشين عروس بوده،اين حميد که چند روز ديگه عروسيشه ،پارسال می خواست بره
خواستگاری اومد ماشين ما رو برد ،بعد خانواده عروس فکر کرده بودن ماشين خود حميده و مهريه رو ۲۵۰۰ سکه گذاشتن،ديگه هم کوتاه نيامدن،خلاصه اون يکی که بهم خورد ، اونقدر اذيتش کرديم که نگو .آخه چرا نبايد خودمون باشيم چرا همش تظاهر؟؟؟و يا ۲۵۰۰ سکه کجا می تونه يه زندگی رو تضمين کنه؟؟؟
*راستی ياس سفيد عزيز ما اينجا زمستون نداريم ،هوا فقط توی آذر و دی سرد می شه ، الان
ديگه درخت ها شروع به شکوفه زدن می کنند.
*از همه کسانی که توی وبلاگم نظر دادن هم ممنونم.

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:20 بֽظֽ
1 اسفند 1381

*با ديدگانی فرو بسته لب بر جام زندگی نهاديم و اشک سوزان بر کناره زرين آن فرو می ريزيم.اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از ديدگان ما بر می دارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه ما بود از ما می گيرد.فقط آن وقت می فهميم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست از اين جام جز باده خيال ننوشيده ايم.
*امروز خواستگاری يکی از دوستام بود .با هم رفتيم شيرينی و گل خريديم و بعد هم رسوندمش خونه عروس ،دستشو گذاشتم توی دست عروس و رفتم!!!برای خوشبختش دعا کنيد.
*آقا هر کی می آد توی وبلاگمون نظر ميده ميگه حالا اينجا برفه..ما که بوشهر از گرمی داريم ميميريم ،اینجا اکنون هوا بهاری است.حسرت برف هم تو دلمون موند..ای محمد رضا بگم خدا چکارت کنه که هر چی می کشيم از تو!!!من به زودی بعد از برگشت پدر و مادر یه سفر میام تهران بگین برفا آب نشن تا بیام.
*اقا راستی تعداد بازديد کنندها از وبلاگم به ۱۰۶۳ نفر رسيد،من نمی دونم اين اسپانيايی ها از وبلاگم چی می خوان؟۴۰۳ نفرشون از اونجاست ..عمادتو نمی دونی؟؟؟ها؟؟

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:03 قֽظֽ

**سه شنبه قراره پدر و مادرم از حج برگردند و ما از اين فلاکت در بيايم!!! انشاالله. تا دلتون بخوات هم کار داريم .نمی دونم به کدوم برسم ، از طرفی هم نقشه های دانشگاه روی دستم مونده ،حالا خر بيار نقشه بار کن!!..ديروز داييم ۳۰ کيلو سبزی آورده که پاک کنيم ، مگه هر چه پاک می کنيم تمام می شه لامصب این عماد هم قرار بود بياد خونمون گفتيم به بهونه او از کار در بريم مگه اومدش ؟!

**راستی این روزا تبلیغات شوراها دیواری رو سالم نداشته! همسایه ما هم کاندید شده!!

**راستی اين رنگ وبلاگ هم بذارين سرم خلوت بشه و اين عماد هم بياتش عوض می کنم. از تمام کسانی که تو وبلاگم نظر دادن ممنون. سعی می کنم به همتون سر بزنم البته اگه بشه...

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:51 بֽظֽ

سلام سلام سلام
من دوباره اومدم!!خوش آمدمپدر و مادرم هم اومدن!! اونا هم خوش آمدن،کسانی هم که اومدن توی وبلاگم نظر دادن خوش آمدنمرسی از نظراتتون.
توی اين هفته هر تلافی اين يک ماه که راحت بوديم رو در آوردن..سه شنبه که اومدن خودم تنها رفتم جلوشون ،خوشبختانه زود از فرودگاه اومدن بيرون و خيلی زودتر از اونی که فکر می کرديم رسيدن خونه.بعدش هم که اوضاع رفت و آمد و پذيرايی..خدا نصيبتون نکنه.دمار از روزگارمون در امد.
****
ميخوام اگه دوست داشتید نظرتو نو در مورد اين جمله بدونم
دوست داشتن دوستی که نداند دوستش داری زيباست ؟
علیجان مي بخشيد دزدی کردما!!!

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:34 بֽظֽ

جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است،و جاودانگی
رازش را ،با تو در ميان نهاد
پس به هئيت گنجی در آمدی
بايسته و آزانگيز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان دلپذير کرده است


**
نيلوفر،الهه،کیمیاگر،مامان و بابا و دخترشون،کلانتر وبلاگستان، عماد،ني ني،سپيده و احسان!،توحيد،پرهام،عطا،ميرزا قلمدون،mabhooty،شقايق هميشه عاشق و آرش از نظراتون توی وبلاگم ممنونم.
**
راستی چند وقت پيش بعضی هامی خواستن يه صندوق خیریه درست کنن ،حالا درست شد.
حساب قرض الحسنه ؛به شمارهء 147276974 ؛ بانک تجارت ؛ شعبه کشاورز- فلسطين ؛ به نام سيد حيدر مرتضوی و سارا سعيدی کيا
در ضمن فردا ۱۶ اسفند هم هستا.
**
آخر هفته خوبی داشته باشین

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:01 بֽظֽ

هميشه حرف هايم تصوير وارانه می شوند
حرف هايم پشت واژه هاست
حرف هايم را با چشم های بسته نگاه کن
در کوچ کلمه
وقتی از من می گويی
به روايت آينه چاله های چشم تو
تصوير می شود
سکوت مجال بهتری است
و طعم خيال بوسه
که به هيچ کلامی نمی آويزد.
**
اين روزا همش گير کارم به خاطر همين نمی تونم سر وقت وبلاگ رو بنويسم ،شبا ساعت ۱۲.۵ می آم خونه و مثل مرده ها می افتم توی رختخواب.
**
راستی امير جان با وبلاگ قاب شيشه ای و مهرنوش خانم با وبلاگ کيمياگر شرمنده کردن و يه جايی هم به من دادن توی وبلاگشون.ممنونم

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:07 بֽظֽ

دلم کوچک است .دلم خیلی کوچک است و خیلی حرف ها توی آن جا نمی شه،اگر قرار باشه که همه چیز رو توی آن جا بدم ،دلم می ترکد.در طول روز هزار چیز هست که ذهن مرا در گیر می کند،هزار چیز که باید در باره آن بالاخره با کسی حرف بزنم،یک نفر که بتواند خوب گوش کند.من به دنبال چه کسی می گردم؟
حرف های واقعی دلم را نمی توانم به کسی بگویم ،هدف هایم و حتی حس واقعی ام نسبت به بعضی آدما..ولی من یه دوست دارم یه دوست که وبلاگ می خوات جاشو بگیره ولی من نمی ذارم..اون همون دفتره که حرف هام رو گوش می کنه و منتظر که فردا،ادامه حس هاو آرزو هام رو بشنود.
کسی مثل من از این دوستا داره یا نه؟؟


**
این عکسا رو هم نگاه کنید.


چه طوره؟؟؟؟اگه با روسی ها کار داشتین بگینا.
نظرات (29) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:54 قֽظֽ

پيشاپيش عيد سعيد باستانی رو به همه تبريک می گم و انشاالله که همه شما سال خوبی در کنار خانواده داشته باشيد و به همه آرزو هاتون هم برسيد .
از همه کسانی که تو اين مدت با من بودن و با قدم سبزشون وبلاگ من رو بهاری کردندممنونماميدوارم که سال نو هم باز بتونيم در کنار هم باشيم .




من کيم يک قطره از دريای تو
يا نه کمتر ذره در دريای تو

عمادجان با امسال دوستيمون ۹ ساله شد انشاالله که به پای هم پير بشيم به خاطر همه چيز ممنونم.


همتون رو دوست دارم
نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 قֽظֽ



آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پيداست
من به پایان دگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:49 قֽظֽ
9 فروردین 1382

- امين اين نوع، نوشتند رو عوض کن
+مگه چشه؟؟
- چشه ؟؟همش شعر عاشقانه...هی من عاشقتم ،عشق پايان راه است ،پايان راه نيست و ..
+خوب چی بنويسم ديگه؟
ـ بابا يه کم پسرونه بنويس !!نمی بينی همش دختر ها می آن نظر می دن؟
+ عجبا خوب من اين جور راحتم و خيلی هم راضی هستم
- بابا بيا رنگ وبلاگت رو عوض کن ،يه رنگ تيره مثل مال من يا يه رنگ تند،بعد هم يه کم رک تر بنويس يه چند تا فحش تو وبلاگت بنويس بازديد کننده ها هم زيادتر ميشن.
+!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- خلاصه اين نظر ما بود دلت خواست عمل کن وبلاگت رله بشه.
**
اگه رله شدن وبلاگ به خاطر فحش و از اين حرف ها باشه همون رله نشه بهتره ،من همين طوری خوشم می آد ،دلم هم نمی خوات همش يه جور بنويسم ،يا يه دفتر خاطرات باز کنم اينجا ،سعی می کنم از اين به بعد بهتر بنويسم البته بدون فحش رلش می کنم،در مورد نظر ها هم بچه ها به من لطف دارن که منو با نظر هاشون راهنمايی می کنند.از همشون هم ممنونم .راستی این رله یعنی چی؟؟
در کل وبلاگ به آفتاب گذاشتن شخصيت نویسنده است،البته به نظر من.
**
راستی اين آهنگه وبلاگم هم عمادزحمتش کشيده،هر چند که آهنگ مورد نظرم نشد ولی در اولين فرصت و در صورت پيدا کردنش حتما اين رو عوض می کنم ،آخه از اون آهنگه خاطرات دارم،فعلا همين رو گوش کنيد تا يه رووووووووزی اونو بذارم.
کسانی هم که لينکشون يادم رفته در اولين فرصت اضاف می کنم.

سبز باشيد.

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:19 بֽظֽ
14 فروردین 1382


می توان هر گونه کشتی راند بر دريا
می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوت آرام دريا راند
می توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاری زد،لبی بوسيد
ليکن آن شبخيز ترين پولادی ماهيگير ،که زير چشم بر می اندازد شراع کشتی خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب های هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه خونين
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده است؟؟

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:42 قֽظֽ
17 فروردین 1382

از گورخری پرسيدند :تو سفيدی ،راه راه سياه داری يا سياهی،راه راه سفيد داری؟
گورخر به جای جواب دادن پرسيد:تو خوبی فقط عادت های بد داری يا بدی فقط چند تا عادت خوب داری؟تو ساکتی بعضی از وقت ها شلوغ می کنی ،يا شلوغی بعضی وقت ها ساکت می شی ؟ذاتا خوشحالی بعضی روزا ناراحتی يا ذاتا افسرده ای بعضی از روزا خوشحالی؟لباسات تميزند فقط پيرهنت کثيفه يا فقط شلوارت تميزه؟و گورخر پرسيدو پرسيدو پرسيد و بعد رفت.
حالا شما بگين گورخر چه رنگيه؟؟
اين مطلب هم به اين دليل انتخاب کردم که ديشب اکواريوم سومم هم آب کردم و يه ماهی مثل گورخر راه راه انداختم توش؟
**
راستی پنج شنبه حتما بهم سر بزنيد يه خبرايی هست اينجا

نظرات (36) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:21 بֽظֽ
21 فروردین 1382


**********************


امروز تولد من می باشد و من خيلی خوشحال می باشم چون که ۲۰ ساله شده ام !! مامانم می گه ۲۰ ساله بزرگ می باشند ، بابام می گه ۲۰ ساله ها در بعضی کارها می توانند مستقل باشندو عمادهم می گويد ۲۰ ساله ها می توانند بله بگويند!!!
خلاصه ۲۰ سال پيش ما تو شيراز دنيا آمديم حالا هم در خدمت شما هستيم .شما می توانيد هدايا خود را به آدرس من بفرستيد!!!.
سبز باشید و امیدوارم از شوخی من ناراحت نشید،قربونتون هدیه ها رو شوخی نکردما اونا رو بفرستید

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:32 قֽظֽ

مثل باد ســــــــرد پاييز غم لعنتي به من زد
حتي باغبون نفهميد كه چه آفتي به من زد
رگ و ريشه هام همه سياه شد،توي تنم جوونه خوشكيد
اما ايـــن دل صبــــورم به غم زمـــونه خنديد
آسمون مست جنوني آسمون تشنه خوني
آسمون مست گناهي آسمون چه رو سياهي
اگـــــــر زندگي عذابه يك حباب روي آبـــــــه
من به گريه ها مي خندم ميگم اين همش يك خوابه
آسمون تو مرگ عشقو توي يافته هام نوشتي
اين يك غم نامه تلخه سر تا پام نوشتي
من به لحظه شكستن اگر نزديك، اگر دورم
از ترحم تو بيزارم، توي خودم سنگ صبورم
والا اين شاعرش رو نمی دونستم از روی دفتر خاطراتم نوشتم .
**
راستی از همه کسانی که به من لطف داشتند و تولــــدم را تبريک گفتن ممنونم ،همين که به من سر می زنيد برام بسه.انشاالله که تولد شما جبران کنم ،البته اگر روزش رو بهم بگين.
**
بلاگ اسکای هم اومد ، شايد هم يه روز رفتم اونجاالبته وقتی جام رو عوض می کنم و به يه خونه جديد می رم که تمام طرح های مورد نظرم رو بتونم اونجا پياده کنم. وگرنه اسباب کشی نمی کنم.پس فعلا فکر کنيد اونجا دردست ساخته!!

کلاه ايمنی يادتون نره!!

نظرات (28) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:16 بֽظֽ

پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها


***
به من محبت کن
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می روئید.
به خاطر همه چیز ممنونم.
***

راستش بيخيال اين بلاگ اسکای شديم و همين جا ماندگاريم، دلم نيامد اينجا رو ول کنم.اينم آمار وبلاگ من تا حالا
تا حالا ۵۶ متن نوشتم که شما ها ۴۴۹ تا نظر دادين و در کل ۲۵۷۹ بازديد کننده داشتم ،يعنی برای هر متن ۴۶ نفربازدید کننده و ۸ نظر.

ممنون از اینکه به من سر می زدید .
سبز باشيد .

نظرات (37) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:09 بֽظֽ

برای پروژه درس اجرای ساختمان سنتی باید یه خونه با سن بیش از ۱۰۰ سال رو پیدا کنم و روی اون خونه کار کنیم .اون روز همین طور که داشتیم دنبال خونه می گشتیم یه سری به عمارت ملک از بناهای قدیمی اینجا زدیم ،در ابتدای ورود با پارک کردن ماشین سه تا بچه به سرعت برق و باد خودشون رو به ما رسوندن،در ماشین رو قفل کردم و به سما خونه حرکت کردیم .که
+ سلام
- سلام ،همین جا مواظب ماشین هستی تا ما بریم و برگردیم؟
+ باشه ،این ماشینه صدا هم می ده؟
- نه صدا نداره
+ خوب کلیدش رو بده تا من همین جا مواظبش باشم و دستش رو کرد تو جیب ما ،خوب که موبایل رو ندید وگرنه به اون هم گیر می داد.
خلاصه ما رفتیم داخل ،وضع افتضاح ،مثل اینکه می خواستن تعمیرش کنند ولی به خاطر کمبود بودجه ول شده (همیشه کمبود بودجه می آرن)در انتهای هر راهرو عده ای با پارچه یه دیوار حائل ساختند و داشتند توش زندگی می کردند.باید وضع رو از نزدیک می دیدید تا بفهمید چی می گم.خلاصه با دیدن این چیزا از اینجا گذشتیم و رفتیم طرف ماشین ،حالا می خواهیم بریم این بچه ها رفتن رو ماشین پایین بیا هم نیستند،یه لحظه اومدن پایین و ما مثل تیر فرار کردیم مردم کجا دارن زندگی میکنند؟؟؟؟؟؟؟
زندگی ،بی گوهری این گونه نازیباست

**
به علت خطر مشروطی در این ترم دیگه کم کم باید به فکر درس خوندن باشیم و شاید هر ۵ روز بتونم وبلاگ رو بنویسم ،ولی به همتون سر می زنم.

نظرات (36) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:48 بֽظֽ
3 اردیبهشت 1382

از دايره ات ای عـــشــــق،بيرون نروم هرگز
هر گـونه که گردونم ،ســـر گشــته بگرداند
من چرخش تصويرم ،سر گيجه نمی گيرم
بگــذار که تقـــديرم،هـمــــواره بچــــرخــاند
گـــردونه آتـــش را بايــــــــد که بگــــردانـنـد
تا غــنچــه پنهان را در خــود بشـــکـــوفاند
آن شـــــعله خرد اينک،فواره آتش هاسـت
ای کاش تو را هم عشق،اين گونه بگيراند


**

ديشب جاتون خالی از ساعت ۱۲ ،با پسر داییم و دوست مشترکمون رفتيم کنار دريا و تاساعت ۵ صبح مشغول ماهیگيری بوديم، البته بيشتر حرف می زديم.يه سر رفتيم خونه و ساعت ۷ دوباره با بچه های دانشگاه رفتيم دريا (شنا)..جاتون خالی خيلی خوش گذشت .
**
راستی کنار خونه ما يه باشگاه بدنسازيه،يارو بار اولشه تازه رفته ثبت نام کنه ها ،وقتی از باشگاه در می آد شده ممد آرنولد اينا ولی همشون اینجوری تمرین می کنندا !!!!

نظرات (38) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:00 بֽظֽ
7 اردیبهشت 1382

نشستن توی شب،توی آرامش شب ،کنار دشت شقايق،بدور از تنهايی،بدور از هر غم و غصه ،گفتن از مشقعشق،گفتن از حرکت گندم زارتوی باد،يا که بارون پاييزیو يا بوی ياسو يا نصب قابعشق بر ديوار زندگی ،هر چند زيباست .اما ،اما اين ها همه پر پر وازمی خوان!!!
ديگه صبحشد و شب هم گذشت ولی باز منم که تنها ماندم ،دوباره انتظار غروبنشستن و باز خود را زدن به جادهو رفتن و رفتن ،اما به جايی نرسيدن؟!
ياد اون روزگاربخير،ياد دخترای مشرقی،ياد کيمياگریتوی رودخانه بدور از چشم کلانترولی باز هيچ نيافتن،ياد اون شوخیهای قديمی که همش مهر بود بخير!!
ای خداکاش به قول بچه ها هنوزم نی نیبودم!!
عاقلانهفکر کنيم ،بدور از هر گونه بی معنی گری ،چرا هنوز در جزيره سر گردانيم؟!
**
از تمام کسانی که اسمشون جا موند ديگه معذرت می خوام جمله سازيم ديگه از اين بهتر نشد!!!!!!!!!

نظرات (48) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:21 قֽظֽ
11 اردیبهشت 1382


حالا نوبت من است،راستش را بخواهی
ابرو هايم خيلی فشرده اند ،رگ هاي غم گرفته ام تير می کشند
سازی با همه غربتش ،بر سينه ام ويرانه می زند
من که غريبه نبودم،پر بود بوی آشنا
در راه نفس های من .
پس چرا دست تنها يی ام را نمی گيری؟
نترس!
من در سايه تو پنهان خواهم شد
مگر ما از کام اين جهان چه می خواهيم
جز خلوتی امن و دلی در کنار
آهسته بگو!
حسرت جهانی ،برانگيخته خواهد شد
**
ازبابت نظراتون در مورد متن زير خيلی ممنون

نظرات (44) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:35 قֽظֽ
13 اردیبهشت 1382


چه خوش نازيست ،ناز خوبرويان
زديده رانده را دزديده جويان
به چشمی خيرگی کردن که:((برخيز))
به ديگر چشــم ،دل دادن که:(( مگريز))
به صد جان ارزد آن ساعت که جانان
نخواهمگويد و خواهد به صد جان
نظامی

**
هر گونه عشق و عاشقی را تکذيب می کنم
**
اين بلاگ اسکايی ها بيکارند و هی توی اين بلاگ ما اذيت می کنند!!!!البته ما مخلص همشون هم هستيما !!!
**
سبز باشید همگی

نظرات (46) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:47 بֽظֽ
16 اردیبهشت 1382

آخ که چه قدر برنامه داشتيم ،چه قدر برای مراسم دوندگی کرد اين علی،بدو برو جا رزو کن توی هتل،از اماکن اجازه بگير ،برو ميز سفارش بده ،دسته گل ،سفره عقد،کیک و هزار تا چيز ديگه !!! چه قدر توی اين چند مدت دنبال اين چيزا بود ..مهمون دعوت کرد !! ولی دو روز مانده به مراسم مادربزرگش فوت کرد(روحش شاد).همه چيز به هم خورد .صبح با هم رفتیم تمام این جاها و گفتیم مراسم عقب افتاد،قلبش هم درد می کرد ،هر کاریش کردم نرفت دکتر ،رفته داروخانه و قرص گرفته، می خوات چند تا با هم بخوره که قرص ها رو ازش گرفتم

هر چی خيرهپيش می آد.بازم می گيم خدا را شکر

نگذاريم شــعلــــه بميرد
فریب حــــرارترا نخوريم
اصل رقصشعله هاست.

**می بخشيد ديگه اين دفعه از هميشه کمتر شد .سبز باشيد

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:36 بֽظֽ

اين متن از طرف يکی از دوستامه ها به من گير ندينا

به مدرسه می روم ،باز هم همان مطالب تکراري از ذهنم عبور می کند و باز کتاب شيمی،ديفرانسيل و ۱۰۰۰ نکته عذابم می دهد.شيمی مرا به طبيعت عشق می برد و مرا خاکی و مادی می کند ،فيزيک پر است قوانينی که سرم را به درد می آورد ،جبر دلم را منقبض می کند ،در اين ميان تنها چيز و کسی که هيچ نشانی از او نيست تو هستی! نمی دانم چرا خود را برای کنکور عشق تو آماده نمی کنم .اماچرا می دانم آخر برای دانشکده عشق تو ،پيش دانشگاهی دوست داشتن لازم استو برای دوست داشتن تو پيش نياز معرفت (به خاطر همين همه درسام رو ترم اول افتادم)
Lim عشق تو در دلم ،بی نهايت و رفع ابهام آن دشوارتر!!سينوس زاويه چشمانم عکی تو و کسينوس آن انتظار است.


***
حالا خودم!!
امتحانام داره شروع می شه و ديگه اوضاع درس خوندن !!!!!!!!!! مردم از درس خوندنا می دونيد کهيه نظری ،کمکی بکنيد من درسخون بشم !!! درسخونا يالا نظر بدين ....کـــــــــــــــمـــــــــــــــــک!!!
نظرات (55) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:38 قֽظֽ
25 اردیبهشت 1382

بعد از ۵ روز اومدم يه چيزی بنويسم ديديم آقا مغزمون تعطيل شده ،روش هم با خط بزرگ نوشته کارگران مشغول کارند!!!!
***
گفتمش :شـيرين ترين آواز چيست؟
چشم غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشـکش از مژگان چکيد ،
لــــرزه افتاد بر گــيســـوی بـــلــــند ،
زير لب غمناک خواند:ناله زنجير ها بر دست من !
.......
.......
در مــيان اشـــــــک ها پرسيدمـش :
خــــوش تــرين لبخــــند چــــــيست؟
شـــعله در چشم تاريکـش شکـفت.
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت: لبخندی که عشق وقت مردن بر لب مردان نشاند
من زجا برخاستم ،
بـــــوســــيدمــــش

هوشنگ ابتهاج
**
۱. توی این چند روز دو تا امتحان میانترم دادیم ،حالا بازم اولی ،این دومی که استاده انگار زورش می آد دو تا سوال بیشتر بده .سه تا سوال و ۸ نمره !! فحشش ندینا خودم می دم
۲. اين رئال هم ديشب اوتيد و از دور رفت کنار ...(هــــــــــــــــــــی) خلاصه گذشت ما که فينال طرفدار ميلان می شيم !!! تنها حالی که اين دور داد اين بود که باير مونيخ تيم هميشه کسل همون دور اول گفت :بای بای !
۳. از نظرای همتون خيلی مرسی

نظرات (40) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:03 بֽظֽ
29 اردیبهشت 1382

ما عادت کرده ايم به اينکه هر ميلاد،ميلاد هر عزيزی باشد ،تبريک بگوييم و تنها تبريک بگوييم !!
وقتی اسممون برای حج عمره در آمد واقعيتش زياد راضی نبودم که بريم ولی رفتيم ..از تهران به جده و بعد از رسيدن به جده با اتوبوس به مدينه رفتيم ..چون آخر شب رسيديم و همه خسته بودند ،ديگه کسی به حرم نرفت ...صبح به طور زجر آوری بيدار شدم يعنی بيدارم کردند و خودم رو به زور به حرم رساندم در حالی که فقط ۱۵ دقيقه راه بود.. رفتن به حرم برام زياد با ورود به مسجد های شهر خودمون فرقی نداشت ...نماز شروع شد و من همچنان در خواب بودم !!! رکعت اول بعد از حمد ،شروع به خواندن يه سوره درازی کرد ...مرده بودم از خستگی ..نفهميدم چی شد که اصلا کلا نماز رو خراب کردم ولی با جماعت خم و راست شدم که بعد از تمام شدن نماز خدم از نو نماز بخوانم ....شروع به خواندن نماز کردم ،رکعت دوم موقع قنوت وقتی يه لحظه چشمم به مقبره حضرت محمد افتاد باز همه چيز يادم رفت!! موقع که می خواستيم از مدينه بريم شايد برای اولين بار بود که گريه افتادم!!! الان فقط آرزوی يه بار ديدنش رو از نزديک دارم .
**
کامپيوتر خونه رو بخاطر بعضی مشکلات عدیده و شنیده و ندیده مسخره مجبور شدم جمع کنم !!! خدا باعث و بانی مخترع اين بازی های کامپيوتری رو نابود کنه !!! هر کی موافقه بگه آمين!!
الانم از دريا اومدم ،هنوز حتی حمام هم نرفتم ...مستقيم اومدم محل کار پدرم و دارم اينا رو می نويسم ....آی که چه کيفی داره خوابيدن روی آب و نگاه کردن به آسمون آبی و تنها صدای نفس های خودت رو شنيدن..يا توی آب از يار خود بوسه گرفتن ،البته چند متر اونطرف تر که روی آب خوابیده بودم !!
سبز و شاد باشيد .

نظرات (46) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:03 قֽظֽ
2 خرداد 1382

عصرآينه قدی توی اتاق شکست!!
دو ساعت بعدآينه رو درست کردم ،وقتی که از ماشين آوردمش بيرون تمام آينه به خاطر تغيير هوا شرجی گرفت و موقع نصب همون شرجی ها تبديل به اشک شدن ،من با انگشتان روی آينه نوشتم <<<دوستت دارم >>>
شبخرد و خسته به آينه نگاه می کردم ،امين توی آينه داشت می خنديد!!!!
**
۱. جاتون خالی دیشب با پسر دایی و علی که تازه قاطی مرغ ها شدن رفتیم بیرون این وسط من تنها مجرد ...هر چی می گم آخه من بیام چکار قبول نمی کنند!! اون سری قبل ما رو دعوت کردند کنار دریا ..شام بهمون سالاد الویه دادند به زور اونو فرستادیم پایین و تمام شد ،خوشبختانه دیشب چیز دیگه بود ،تا ساعت ۱۲ بیرون بودیم

۲. توهم سالی يه بار بنويسا....... سلام........ اين چندمين باره که اومدم ... ولی چيز جديدی نديدم......باز هم ميام ..... يا علی
باور کنيد دلم می خوات زود به زود بنويسم ولی به خدا کامپيوتر ندارم ،اگه بدونيد با چه بدبختی همينا رو هم می نويسم ،گاهی هم زنگ می زنم به عمادو زحمت می کشه و نظر ها رو برام می خونه .اگه به موقع نمی نويسم به همين دليله ....راستش خودم هم خسته شدم!!
*غربتی عزيز بايد بگم هر کس يه اعتقاداتی داره ،منم نظر شما و تمام بچه ها برام محترمه و به همشون احترام می ذارم .من از نظر دينی حتی به اون گاوپرست نيز احترام می ذارم چون اونم برای خودش عقايدی داره


نظرات (46) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:30 قֽظֽ

آخ که چقدر خسته شدم ،ديگه حال ندارم ،می خوام بگيرم بخوابم هفته ها ،ماه ها ،آخ اگه می شد از اين همه دورنگی و دورويی فرار کنم !!
عصر ديروز اون قدر خسته بودم که نگو ،نمی دونم چرا ولی حال هيچ کس رو نداشتم ،به جز اين عماد ،هر چی هم زنگ می زدم خونشون نبودش ،حتما رفته دانشگاه !!! حالا هيچ وقت نمی رفتا ديروز که ما کارش داشتيم برام شده بود دانشجو!! رفتم شرکت پدرم نشستم بعد از يک ساعت فهميدم که چه قدر گرمه ،که خيس عرق شدم !! آخه کولر رو روشن نکرده بودم،هر چی خواستم خودمون رو با اين وبلاگا مشغول کنيم نشد ....هی خدا چکار کنم چکار نکنم؟؟؟
يه فکر شوم!!!!سيگاررفتم پايين يه سيگار خريدم حالا اومدم بالا هی نگاهش می کنم و به خودم می گم آخه اين چيه که خودم رو به خاطرش اذيت کنم !! انداختمش زمين و پا گذاشتم روش و له اش کردم ،يه بار نه کمشه دو بار ،سه بار ،نفهميدم چند بار پام رو روش تکون دادم ولی هر چی بود خيلی کيف داد ،انگار انتقام همه چيز رو از اين سيگاره گرفتم ،اگه قيافه سيگاره رو می ديديد چطور شده بود!!
شب رفتم خونه زنگ زدم به عماد :
- سلام امتحان چکار کردی؟
+ هيچی خراب کردم!!!( انگار تا حالا کار ديگه ای هم کرده بود !!!!)
- خوب چه خبر ديگه ؟
+ امروز اين مهران!! حالش زياد خوب نبود ......اینم اعصابش خرد بود .....اونم با مامانش دعواش شده بود و....
- بابا عماد با من کاری نداری؟؟؟؟؟ من برم سلام خواهرت هم برسون
+ تو هم سلام خواهرت رو برسون!!( حالا هيچ کدوم خواهر نداريما!!)

همين ديگه زياد حوصله نداشتم می بخشيد ...سبز باشيد تا بعد

نظرات (29) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:05 بֽظֽ


شايد ای خســتگان وحشــت دشت!
شايد ای مانــــدگان ظلــمت شب !
در بـــهاری کـــه می رســد از راه
گـــل خـــورشــيد آرزوهــايـــمان
سـر زد از لای ابرهای حسود
شايد اکنون کبوتر امـــيـــد
بال در بال آمدند فرود...



*آخرش چوب بی حوصلگی اين چند روز رو خوردم يکی از ماهی های اکواريومم مرد !پمپ هوا خاموش شده بود و به خاطر کمبود هوا مرده بود .آخ که چقدر دوستش داشتم ،از کوچکی پیش خودم بود حالا ۲۵ سانتيمتری شده بود .....اگه درست بهشون سر می زدم اين طور نمی شد .خلاصه ۱۰ هزار تومن ضرر کردم ولی برام خيلی بيشتر ارزش داشت.
*راستی چقدر آبجی داشتيم و خودمون نمی دونستيم ، تا حالا یه ۷تایی شدن ديگه جا نداريم هر کی داداش می خوات بايد اسم بنويسه تا بعد ببینم چی پیش می آد !!!!!

سبز باشيد .

نظرات (48) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:35 قֽظֽ
14 خرداد 1382


پروانه ها در حقيقت ناقل بوسه های يک عاشق دور افتاده و نا مرئی و ساکن بر لبان ظريف گل هستند .

*ديروز اين عماد هم ۲۰ ساله شد ، يه سال به شيرينی خورونش نزديکتر شديم!!
* این چند هفته تریپ ورزشکاریم خیلی گل کرده ،همش یا فوتبال هستیم ،یا صبح زود میریم می دویم و یا دریا ،خلاصه تو این هفته ۲ کیلو کم کردم و اگه این طور پیش بره تا ۳۳ هفته دیگه بی وزن می شم !!!

نظرات (45) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:10 بֽظֽ
18 خرداد 1382


خدايا به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر لحظه ای که برای زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم ،هر کس آنچنان ميميرد که زندگی می کند ،خدا بگذار آن(مرگ) را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ،چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
خدايا مگذار..... ،که آنچه را که حق ميدانم به خاطر آنکه بد می دانند کتمان نکنم .
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد،قوتی بخش که نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم،تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ،نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند .
دکتر علی شريعتی
**
در مورد اين تقسيم بندی لينک های وبلاگم بگم که اين تقسيم بندی بر حسب ميزان بازديد از وبلاگمه يعنی افرادی که در قسمت کهنسال ها قرار گرفتند از قديمی ترين نظر دهنده های وبلاگمند و به ترتيب در قسمت پايين و قسمت آخر که زياد از آشناييمون نمی گذره .پس اگه اسمتون بالا نيست به اين دليله، انشاالله يه روز اسم شما هم می برم بالا.در مورد اسمشون هم خوشحال می شم نظرتون رو بگید اگه خوب نیست یه پیشنهادی بدین برای جایگزینیش اما هر سه تا شون هم به هم بخوره !! ... اون نوشته متحرک بالا چطوره ؟؟؟ به قول بعضی ها ترپه یا نه؟؟؟

سبز باشيد

نظرات (48) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:03 بֽظֽ

کســی می خواهم،نمی یابمش
می سازمش روی تصویر تو
و تو با یک کلمه فرو می ریزی اش
تو هم کسی می خواهی ،نمی یابی اش
می سازیش روی تصویر من
و من نیز با یک کلمه.....
اصلا بیا دیگرچیزی نسازیم
و تن به زیبایی ابهام دهیم

مهری رحمانی

* امتحاناتم شروع شده و به همين خاطر نمی تونم زود به زود اينجا رو به روز کنم،ولی هر چی باشه می نويسم و به همتون هم سر می زنم ...الان هم از امتحان اومدم !! چهار روز ديگه هم دو تا امتحان توی يه ساعت(۸صبح) دارم !! احتمالا بايد با يه دست يکيش رو و با يه دست ديگه ديگری رو بنويسم !! آخر برنامه ريزی هستند اين دانشگاه ما!.
*در مورد اسم قسمت لينک ها هم از کلانتر و نيلوفر به خاطر نظراتشون ممنونم ،اميدوارم اين اسم جديد بهتر باشه.
*راستی توی مجله چلچراغ نوشته که خونه قديمی دکتر شريعتی رو می خوان به موزه تبديل کنند ...والا توی اين کشور خيلی افراد بيشتری هستند که بايد خودشون موزه بشند ،چه برسه به خونه هاشون!! (تریپ سياسی!! )

نظرات (59) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:17 بֽظֽ
26 خرداد 1382

*آن غريبه سلام کرد به ما،به ترديد ما ،به سکوت ما ،غريبه لبخند می زد به خلق تنگ ما ،به یاس ما و با هر سلامی دلش را در هوا تکذيب می کرد و هيچ نمی ترسيد دلش تمام شود ،غريبه را نديدم ،تنها وقتی که رفت بوی آفتاب را شنيدم! کی بود؟؟
سرم شلوغه يه جورايی،کاش می شد يه جورايی بازم تنها باشم ..هر تابستون خانواده می رند مسافرت و من اينجا می شم خونه پا!!! دلم برای تنهايی تابستون تنگ شده ،می تونم هر جور که می خوام باشم ،تابستون نزديکه...نمی خوام کسی آرامشم رو بهم بزنه!!نمی خوام.دیروز پیرمردی رو دیدم که ،زندگیش را از پلک های خیابان می روید وقتی که دستش رو گرفتم تمام چین های دستش توی دستام جا موند،تمام زندگیش رو توی دستهاش دیدم !!

*دو تا امتحان امروز هم رو توپ دادم،هر چند که دستخط اين استاده زد حالمون رو گرفت،بدبخت خوب وقتی دستخط زشتی داری ،تایپ کن ..مراقبه خودش خندش گرفته بود !!! سوال ها هم که آخرش بود هر چی نگاهش می کنيم همش يه جوره،تازه وقتی از امتحان اومدم بیرون دیدم از اونایی که یه امتحان داشتند زودتر تمام شدم

سبز باشيد و پيروز ،مخصوصا دانشجوها!!

نظرات (50) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:33 قֽظֽ
29 خرداد 1382

به یاد دکتر علی شریعتی
خدایا.... آنها که باید ما رو بنوازند می زنند،آنهاکه باید همراهمان باشند سد راهمان می شوند،آنها که باید حق شناسی کنند ،حق کشی می کنند،آنها که باید دست ما را بفشارند سیلی می زنند،آنها که باید در مقابل دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می برند،و آنها که در مقابل سمپاشی های بیگانه ستایشمان کنند،تقویتمان کنند،امیدوارمان کنندو تبرئه مان کنند سرزنشمان می کنند،تضعيفمان می کنند،نوميدمان می کنند،متهممان می کنند، سپاس می گذاريم ،سپاس!!!همين نعمت بزرگيست ،جز از اين طريق آدم از نعمت اخلاص بر خوردار نمی شه...(اما ديگه بسه! به اخلاص رسيديم )....یا نابود خواهد شد ،خوب به درک،کسی که نابود شد حتما محکوم به نابوديست و اگر خواهد ماند و خواهد رفت يک جهت بيشتر برايش نمانده،تورا سپاس می گذاريم .
امروز 29 خرداد، سالروز شهادت معلم شهيد دكتر شريعتي است، برخي آقايان كه سال‌هاي سال آن عزيز را با چوب تكفير مي‌راندند امروز چون محبوبيت ايشان رادر بين خيل عظيم ايرانيان مي‌بينند دستور به برگزاري مراسم با شكوه در سالگردش مي‌دهند تا شايد اين بار نام شريعتي فرشته نجاتشان در نزد مردم باشد و در همين حال، آگاهان به عقايد و آشنايان به انديشه معلم شهيد (رضا عليجاني، تقي رحماني، هدي صابر و…) را به اتهام ارتباط با دانشجويان به زنجير مي‌افكنند تا مبادا مراسم دلخواهشان به طريقه ديگري برگزار شود و چهره حقيقي‌شان از زبان شريعتي بر ملا شود.
هرکه گريزد ز خرابات شهر
جورکش غول بيابان شود
خوب دیگه بسه خیلی سیاسی شد این بار ،فقط اینو این تحمل کنيد!!
********
اين صــــدای پا کـــه مــــی آيد ز دور
افـــــکند بر هستيم يکـــباره شــــور
می شناسم اين صدای پای اوست
طــــرز ره پيـمــــــــودن زيبای اوست

خوب دیگه اینم برای اینکه بعضیا بتونند بهم گیر بدن!!! از بعضی ها هم به خاطر نظرهام عذر می خوام

نظرات (51) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:59 قֽظֽ



اتاق تاريک بود.فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود.
روی تـخــت دراز کشيدم و بهش نگاه کردم.
آروم و ســاکت بود مثل خودم .
بلند و کشيده ،چشم هاش برق می زد .
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم هيچی نمی گفت.
هميشه تسليم بود تسلیم محض
لبامو گذاشتم روی لباش و با اولین بوسه مثل هميشه آرومم کرد.
بوسه هايی که بين من و اون ردوبدل می شد هميشه کوتاه بود .
دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم.
همين سکوتش منو ديونه می کرد.
اون روزای اول که باهاش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود ولی اون عين خيالش نبود
هميشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت ،پشت ديوارهای بلند و....بود.
می ترسيدم کسی من رو با اون ببينه.آخه اون يه جوری بود.
توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت.
با اولین بوسه منو اسیر خودش کرد.
همیشه وقتی از هم جدا می شدیم به خودم قول می دادم که دیگه نبینمش ولی مگه می شد ،وقتی با هم بودیم فقط بوسه بود و بوسه،رابطه ما از این بیشتر نمی شد .
یه جورایی فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی ....شاید اشتباه می کردم.
اون از من هیچ نمی خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم!
و لحظه ای که می بوسیدمش چقدر چشم هاش برق می زد.
کم کم همه عادت کردن ما دوتا رو با هم ببینند.هر دو بی پروا بودیم.
توی لحظه های غم و تنهایی منو صبورانه تحمل می کرد .هیچ وقت عاشقش نشدم .
حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم ... می رفتم سراغش.
بهش نگاه کردم .چشاش رو بسته بود و اتاق بوی عرق تن اون رو به خود گرفته بود.
آخرین بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توی جاسیگاری لهش کردم!
لعنتی دوست داشتنی!!


اعتراف کنيد که همتون گول خورديد!!!از عمو بهرام که اينو برام فرستاده بود ۱۰۰۰ بار تشکر می کنم .


نظرات (35) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:37 بֽظֽ
2 تیر 1382


باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
باز کن پنجره را !
صبح دميد!
...
کودک قلب من اين قصه شادآور نغز،از لبان تو شنيد:
زندگی رويا نيست ،زندگی زيباست
می توان ،بردرختی تهی از بار ،زدن پيوندی.
می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت
می توان ،ار ميان فاصله ها را برداشت
دل من با تو ،هر دو بيزار از فاصله هاست



حميد مصدق
نظرات (77) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:53 قֽظֽ

اوهوم می گن ازخودت بنويس يعنی چی مثل دخترا همش شعر می نويسی؟ بابا به خدا پسرم چرا باور نمی کنيد من امين متولد ۱۳۶۲ شيراز ولی ساکن بوشهر ،می گن يه جورايی مرده دنيا اومدم !! ولی بعد زنده شدم !!از همون موقع آب زيرکاه بودم ..اول مردم ،بعد زنده شدم ،به خاطر همين ديگه نميميرم !!! حالا همين فردا فوتم می آد!! .
با اين عماده هم توی راهنمايی آشنا شدم ،اين عماده دوست يه ياررويی بود که من خيلی باهاش کنار نمی آمدم يه روز بهش گفتم هاپو و الفرار ،اين عماد و اون هاپو هم دنبال ما دو!! عمرا اگه خودشون هم می کشتند منو می گرفتند!! خلاصه چون خونه هامون نزديک هم بود هر روز بايد تحملش می کردم ...ديگه به هم عادت کرديم و کم کم شديم رفيق !!!
يه بار بعد از امتحان تاریخ ثلث دوم با بچه ها مثل گله بزی به سمت خونه حرکت می کرديم ،اين هاپوه نيامدا،خلاصه يه کم که گذشت بنده دم در يکی از خونه ها زنگ زدم و با بچه فرار کرديم ديگه همه چيز يادمون رفته بود که يه موتوری اومد جلومون و يکی از بچه ها رو تا می خورد زد ،آی به اين بدبخت زد که نگو ،همه فرار کردن و من که از ماجرا پرت بودم همون جا ايستادم و کتک خوردن حميد رو نگاه می کردم .ای قشنگ کتک می خورد يه کم که گذشت بچه ها اومدن ، و همه به من اشاره کردن که اين بود زنگ زد ،اینم بگما عماد اصلا نرفت خونه مردما !!! دیگه بیرون هم نیامد!!، از اونجایی که مرده ديگه حال نداشت به ما کتک بزنه ،ما رو گذاشت پشت موتور و بردمون کلانتری ،چون يارو رو می شناختم تا خودمو معرفی کردم ،دوباره سوار موتورمون کرد و بردمون دم در خونه!!کرايه هم نگرفت .از بچه های اون موقع من و عماد تنها دانشگاه قبول شديم خودتون بدونيد اونا چی بودن که ما زرنگاش بوديم !! اون حميد هم که سيری کتک خورد هنوز نتونسته دیپلم بگيره ،احتمالا به خاطر همون کتک ها بوده .

راستی اگه به موقع ننوشتم اين کامپيوترم ریپ زده بود و درست نمی شد ،فعلا همين رو بخونيد تا باز بيام شعر بنويسم !!!!

نظرات (42) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:00 بֽظֽ

ما هم برای اولين بار به طور جدی رفتيم سر يه کاری ،اما کارم هستا ،طرف قرارداد استاندار بوشهره مگه می شه بگه بالای چشمت دهنه!! از اونجا که کار هم خيلی مهمه و زود بايد افتتاح بشه هر نوع مجوزی هم بخواهيم دو دستی می آرن بهمون می دن (حال می کنيد قدرت )برای گرفتن مجوز يکی از دستگاه ها رفتيم پيش رئيس امور سياسی استاندار ،اول دوستم رفت مشتی اراجيف بافت و بعد منو مهندس و همکار خودش معرفی می کنه و مامور گرفتن اين مجوز...حالا ما نمی تونيم جلوی خندمون بگيريم ،اين يارو هم گير داده ول کن هم نيست ...آخرش هم فکر کنم فهميد داريم سرشو شيره می ماليم ،رئيس راهنمايی و رانندگی هم به همين طور.حالا داشتيم کار می کرديم که شهردار و معاون استاندار اومدن ،خداييش اين معاون استانداره به آرنولد می گفت :زکی!!! اگه به من می گفت :تو ...خودمو خيس می کردم !.هر چند چیزی نمانده بود موقعی که من بالای سر کار بودم بیل مکانیکی تمام کابل های برق رو از جا بکنه ،خلاصه داریم برای آبادی شهر کار می کنیم (شما باور نکنید )،اما توی این هوا اگه مرغ تخم بذاره همون جا آبپز می شه!!مردیم گرما
*ای یه خبر توپ: ماهی های آکواریومم می خوان تخم بذارن به زودی ،ای خوشحالم که نگو ،اینا رو وقتی ۵ سانت بودن گرفتم حالا ۲۰ سانتی هستن !! اگه تخم گذاشتنا ،یه شیرینی پیش من دارین همتون !!! آی دوستشون دارم ،حتی از بعضی از اطرافیانم هم بیشتر برام ارزش دارند .
یه بیت شعر هم بنویسم که دارم خفه می شم متن قبلی هم ننوشتم

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده

نظرات (43) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:49 بֽظֽ

بشکن طلسم حادثه را
بشکن!
مهر سکوت ،از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار


مصدق


*خوب به سلامتی کار هم تمام شد !! به خوبی و خوشی ۶۰ اصله نخل دو متری در يکی از بلوارهای شهر کاشت شد و بعد از چند روز يه کم می استراحتيم ! مرديم از پس ظهر ها با دست غذا خورديم اما خداييش خيلی مزه می داد .از اون طرف هم از گرمای هوا راحت شديم از بس آفتاب خوردم پوست دستم تيره شده ولی روی مچم که ساعت بوده به خط سفيد مونده !! خلاصه خوب که تمام شد وگرنه ديگه از بس سياه می شدم زن بهم نمی دادنا.
*از اونجا که توی این وبلاگ اکثرا شعر می نویسم و خیلی وقت پیش توی بلاگ اسکای هم یه بلاگ ساخته بیدم ،این عماد یه دست و رویی بهش کشید و قراره از این به بعد اونجا هم بنویسم ولی تریپ نوشته ها اونجا شاید به مذاق بعضی ها خوش نیاد !! از کسی انتظار نظر دادن ندارم ولی شاید یه روزی کامل رفتم اونجا !
*در ضمن آذين خانم فکر کنم کاشت نخل ها سخت بود ولی هر چی بود از تمرين های هر روز تیم مبارکتون و در آخر باخت های وحشتناک به شهر های دیگه که فقط باعث آبروريزی شهر می شه خيلی بهترن،از طرفی کار ما يه سودی داشت ولی کار شما که فقط خرابکاری می باشد !!!
*از کسانی که بهم لينک دادن و من هنوز بهشون لينک ندادم معذرت می خوام..يه بوق بزنند تا بذارم ،من يادم نيست .

نظرات (44) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:26 بֽظֽ

- الو ٬ بفرمائين ؟
+ الو سلام !
- سلاااااام ! چطوری خوبی ؟
+ مرسی قربونت ٬ تو خوبی؟
- منم بد نيستم خوبم .
+ يه چيزيت هست ولی ٬ چته ؟
- نه چيزيم نيست ٬ يه کم سرم درد می کنه .
+ آخی ٬ قربونت برم حتما شب کم خوابيدی ؟
- آره تا دير وقت داشتم با کامپيوتر کار می کردم . هنوزم همهء کارام مونده !
+ اِ ..... کارات تموم نشد ؟
- نه هنوز .
..................

یک ساعت بعد

+ خب ديگه عزيزم من برم !
- راستی اون کاره رو که گفته بودم ٬ امروز تماس گرفتم گفتن يه شرايطی داره و خلاصه نمی دونم حالا چی بشه ؟!
+ جور می شه ايشالّا ! خب ديگه من ......
- ببين اين دوستم رو که گفته بودم آهنگسازی می کنه ٬ داره يه کار جديد درست می کنه خيلی خوبه !
+ آهان ! خب باشه ! قربونت من فعلا برم الان جيش دارم شب باهات تماس می گيرم !
- حتما يه روز می برمت خونه شون ! اتفاقا زنش خيلی دوست داره تو رو ببينه . می گه بايد موجود جالبی باشی !
+ هه ! مرسی ببين من برم ديگه ....
- اَ...............ه ! حال آدمو می گيری ! هی بايد برم بايد برم ! چرا اينطوری می کنی ؟
+ بابا جان جيش دارم داره می ريزه !
- اَه ! واقعا که خيلی عوض شدی ! تو جيشت برات از من مهمتره ! برو اصلا ..........
+ دِ .... صبر کن ! چرا قهر می کنی ؟ خب .... ببین ! الو ؟..... الو ؟..........!!!!

از وبلاگ عاقلانه

*بازم ما رفتيم سر جلسه و اين استاده ۳ تا سوال داد ،۵/۲ ساعت هم وقت !!!! آخه الاغ دو تا سوال آسون بده وقتش رو کم کن ،هی سر جلسه نگاه اون می کنيم داره با ماشين حساب بازی می کنه ،نگاه اون می کنيم با خودکار ور می ره!!! مونده بوديم چکار کنيم ،که مراقبه اومد کنارم نشست و برگه يکی از بچه ها رو داد دستم گفت بشين بنويس مونده بودم چکار کنم دو تاش رو که نوشته بودم ،برگه رو گرفتم مثل خر نوشتم !!!!خودش هم رفته بود جلوی در مواظب بود!!! اينو نوشتيم و بلند شديم ،ازش تشکر کردم و تا خونه دو !!!! اگه اين بار بيافتم شلوارو از پای استاد در می آرم !!!!
راستی اين يکی وبلاگم هم به روز شد

نظرات (41) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:45 بֽظֽ
20 تیر 1382

مرگ من سفری نيست،هجرتيست
از وطنی که دوستش نمی داشتيم
به خاطر مردمانش
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آيين مردمی
از دست
بنهاده ايد


يه سری به اينجا بزنيد من که دلم رفت!!


يادتان باشد روزي‌ همه‌ متعلق‌ به‌ جهان‌ مردگان‌ خواهيم‌ بود. اما مي‌پنداريم‌ مي‌توانيم‌ از دام‌ مرگ‌ بگريزيم‌. هميشه‌ از آينده‌ مي‌ترسيم‌. اما وقتي‌ چشم‌ بر دنيا مي‌بنديم‌ هر آنچه‌ را داشتيم‌ جا مي‌گذاريم‌ و با دست‌هاي‌ خالي‌ مي‌رويم‌. اگر غافل‌ نبوديم‌.


شايد نتونم اينجا رو به روز کنم تا چند روز می خوام وارد پايتخت ميهن اسلامی بشم !!از اونجا اگه شد به روز می کنم ! اون وبلاگ هم به روز شد!

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:30 بֽظֽ

ديدگــــــانم همچون دالان های تار
گونه هايم همچون مرمرهای سرد
ناگـــــــهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خــواهم شد از فرياد درد

اين فيلم رو هم ببينيد :خانه سياه است

*من معتقد نيستم اگه يه چيزی برای کسی خيلی اهميت داره برای يه نفر ديگه همون مقدار بايد ارزش داشته باشه ! اما فرهنگ مشترک می تونه تاثير گذار باشه !
صبح که برای چند تا کار رفتم بيرون ،پشت شيشه يه ماشين نوشته بود:به بابات می گما!! ،توی اون گرما که آدم نمی تونه به هيچ چيز ديگه به غير از زود رسيدن به مقصد و کمتر عرق کردن فکر کنه ،ايستادم . دور شدن اون رو نگاه کردم ،آدما چقدر عجيبند .شايد يه روز هم من پشت ماشينم نوشتم : اگه مردی بزن!!

صبح که منتظر تاکسی بودم ،يکی از دخترای کوچه هم اونطرف تر ايستاده بود ،من سوار شدم بعد اونم هم درست کنار من نشست.از اون جا که زياد سلام و عليک نداشتيم زياد تحويل نگرفتم ،موقع پياده شدن به راننده گفت :آقا دو نفر رو حساب کنيد !! بعد هم به من گفت امين آقا سلام خانواده هم برسونيد !! يه جورايی می خواست تلافی کم محليم رو کنه ،ولی من که پوسم کلفت فقط تشکر کردم !!

نظرات (71) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:27 بֽظֽ
5 مرداد 1382

خوب به سلامتی تعطيلات وبلاگی هم که در پايتخت بود به خوبی و خوشی تمام شد! و ما دوباره برگشتيم ،نمی دونستم اين قدر طرفدار چرت و پرت های من هستيد!! از نظراتون ممنون.
از کجا بگم !! همه اين دوازده روز رو توی يه متن بگم زود تموم بشه! از همون اول که سوار هواپيما شدم ،با علی و خانمش يه رديف فاصله داشتيم ،حالا دنبال صندلی می گرديم درست افتاديم کنار يه دختر همسن خودم !هی به علی اشاره می کنم که خانمت بياد اينجا بشينه من بيام اونجا !!! هرهر می خنديد و می گفت بايد همون جا بشينی! ای مرض ،الهی فقط زير پای تو سوراخ بشه و تو بيافتی پايين !! خلاصه ما نشستيم و از اونجا که به کم حرفی عادت داريم به من زياد سخت نگذشت ولی انگار طرف داشت از کم حرفی خفه می شد ! خلاصه يک ساعت حرف نزدن برای من سخت نبود! روزای بعد هم که با اين عروس و داماد (داماد را بخوانيد بدبخت) می رفتيم بيرون !! از اين بازار به اون بازار ،با مامان و بابام هم بازار نمی رم گاهی گير اينا افتاده بوديم!! توی تمام اين مدت هم از خانمش حمايت می کردم می رفتيم يه جا طلا فروشی بود گير می دادم علی برای خانمت بايد سرويس بگيری ،بيچاره خانمش حرف نمی زد ،اين قدر ما اذيتش می کرديم تا آخرش کيسه رو شل کرد ،حالا هم که گرفته اومديم خونه داره حساب می کنه که چقدر پول داره !!! داماد بايد پياده بشه البته استثناء شما زياد روی اين حساب نکنيد .خلاصه خوش گذشت ،دربند ،جمشيديه و.....  از اين دوازده روز دو روزش خيلی خوش گذشت که توی اون وبلاگم به طور کامل تر بخونيد !! برای برگشت هم دوباره کنار يه بنده خدايی نشستيم !يارو  داشت نوشابه می خوردا (الهی کوفت بخوره) نمی دونم چی شد که احساس کردم يهو خيس شدم !! نامرد همش رو ريخت رو ما ،بدبخت ترسيده بود که چيزی بهش بگم هی پشت سر هم معذرت خواهی می کرد ! هی می گم مهم نيست ولش کن !! باز می گه ببخش ،حوصله وراجيش رو نداشتم تازه زبونش باز شده بود خوب که زود رسيديم که از شرش راحت بشم .
از متن بعدی !!!

نظرات (35) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:51 قֽظֽ
8 مرداد 1382

سنگ برای ســنگر
سنگر برای تسليم
آهن برای شمشير
آهن برای آشـــتی
جـوهر برای عشق
جوهـــر برای مـرگ

کدوم از اينا درسته!!؟


داشت فوتم می آمدا يه تن ماهی فسقلی مسموم کرده بيد !! حالا خوبه نيرو کمکی از شيراز رسيدا !!.اما خداييش نمی دونم چرا بعضی موقع ها ياد عماد می افتادم ..آی چقدر دريا باصفاست!!!

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:47 بֽظֽ
10 مرداد 1382

من نمی دونم اين پرشين بلاگ چه مرگشه ، دو ساعت می شينم می نويسم همين تا می فرستمش همش قورت می ده !!! آخه لامصب مراعات کن .متن قبلی هم همين جور شد دو ساعت نوشتم يهو خوردش!! ديگه حوصلم نشد باز بنويسمشون .

هی با توام!
چطور فاصله را به خاطر يکسانی نفسهايت فراموش کردی؟
خشم هميشه در سکوت تيز می شود ،آرامش تاريکان به صاعقه ای آباد می شود ،تمام آب ها در رودخانه در فصل زمستان يخ می بندند و ماه مدارش را گم می کند .گاهی سکوت نشانه خصوصيتی است که بيش از هر حرفی عمق دارد ،و قطعا کسی به فکر انکار آن نيست .


بدون شرح!!!


هی می گن سنگ روی سنگ بند نمی شه وقتی سنگ می تونه امین هم می تونه !!!

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:43 بֽظֽ
13 مرداد 1382

آن دست ها بيش از آنکه گيرنده باشند
می بخشند
آن چشم ها پيش از آنکه نگاهی باشد
تماشايی است

شاملو
*******
ترم دوم دانشگاه ،درس آزمايشگاه بتن استاد ديلاقش بعد از معرفی خودش شروع به برنامه خودش شد و در مورد گروه بندی گروه ها هم گفت:گروه ها بايد حداکثر دو نفره و حداقل يک نفره باشند و کمتر از يک نفر هم نباشيد ..يه نفر که اصن من نبودم گفت آقا اگه نصفی بشيم اشکال نداره که يهو کلاس رفت روی هوا و استاد هم عصبانی و شروع به خط و نشان کشيدن کرد !! ترم سوم هم که متاسفانه تصادف کرد و فقط وفقط گردنش شکست !! توی اين شرايط بود که حال می داد باهاش سلام کنيم می رفتيم پشت سرش و باهاش سلام می کرديم و اونم مجبور بود کامل برگرده !! تنها مدتی که بچه ها تحولش می گرفتند همين موقع بود !!
اين ترم هم تابستون ،واحد گرفتم و صبح ها از ساعت ۵/۷ تا ۱۲ و ۵/۲ تا ۸ کلاس دارم توی اين گرما و وقتی هم می آم خونه می گيرم می خوابم، باباهه هم هی رد می شه می گه تو که همش خوابی!!
امروز هم جاتون خالی آزمايشگاه خاک بود با اين استاده چون خيلی قابل احترام بود برامون خيلی اذيت نکرديم فقط نمی دونم چرا همه آزمايشا با خطا بودن!!! ما ترازو رو دست کاری نکرده بوديما تهمت نزنيد

نظرات (49) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:39 بֽظֽ
24 مرداد 1382

قسمت اول
می گم: خسته شدم چکار کنم ؟!
می گه: بيا من راهش رو بلدم.دستم رو گرفته برده رو قله کوه ! يه تيشه هم می ده دستم می گه: بسم الله.
-  چه کار کنم؟
+ خوب بيا عاشق بشو مثه فرهاد ! 
-  بابا برو جمع کن فعلا شيرين خانم خونه نيستن که بشم فرهادش ،به موقعش کوه هم می کنم!بيا اين تيشه ،خودت کوه بکن ! تيشه رو دادم دستش و از کوه اومدم پايين .
+ د امين وايسا منم بيام ! من کندم.
-  چی کندی؟!؟!
+ بابا کوه رو می گم !بی تربيت

قسمت دوم
- د علی پاشو بيا بوشهر ديگه ،سه هفته اس رفته اصفهان ! مگه نمی خوای بيای حوصلمون سر رفت بابا !
+ من که بهت گفته بودم بيا بريم اصفهان ،خانمم هم خوشحال می شد . حالا با عماد برو بيرون ،مگه نيستش؟
- چرا ولی داره انار دون می کنه ،تازه بعد هم بايد سيب قرمز پاک کنه ! در کل دستش تو نازک کاريه .کم پيداست.
دو روز بعد
+ امين بد بخت شدم ! سوختم
-  چی شده ؟ درست بگو ببينم کجات سوخته؟
+ د باز تو افتادی رو دور مسخره بازی ،کيفم رو با ۵۰۰،۶۰۰ تومن گم کردم
- مبارکه
+ دستم به دامنت (منظورش همون شلوار بودا) يه کم پول برام بفرست.

قسمت سوم
- الو.سلام     + سلام     -آقا امين؟     + بله بفرماييد     - خوب هستيد شما؟!   +مرسی بفرما؟!   - خوب خداحافظ!        + بله؟! الـــــــو   بـــــــــــــــــــوق!
خداحافظ و مرگ ،الهی کارد بخوره تو اون دلت ! نمی دونم وبلاگم رو می خونی يا نه ! اگه می خونی که بخون تا چيشات ۸ تا بشه ،اگه هم نمی خونی بهت بگم که من اگه شمارت رو پيدا کردم يه دهنی ازت سرويس کنم الاغ.(همش می نويسه call 1 )

قسمت چهارم
داریم کلاغ پر بازی می کنيم
کبوتر = پر      کلاغ = پر      فلانی = همه گفتند فلانی که پر نداره ولی من گفتم پر!  ديدم همه دارن مثه گاو نگاهم می کنند ،يکی هم زدن تو سرم گفتن تو باختی برو بيرون ! ولی من ثابت کردم که فلانی پر داشت ! اگه هم نداشت خودم براش ساختم (در ادامه بريدن بند های اضافی)

قسمت آخر
اومدم فقط بنويسم :سلامی به گرمی خداحافظی يا بالعکس فرقی نمی کنه! ولی اين همه دراز شد ! يه کم خسته بيدم که بايد برم استراحت کنم تا باز بشم  من خودم مثه همون اولا .برم شايد فردا ،شايد هم هفته ديگه ،خلاصه فعلا برم و اگه مشکلی پيش نياد با يه طرح جديد و من خودم برگردم. از نظرای همتون ممنون ،دست همتون رو می بوسم ولی خانما يه دستکشی چيزی دستشون کنند حوصله شلاق و اين حرفا ندارما.فعلا بهتره خودم رو با درس و کار مشغول کنم !

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:01 بֽظֽ
27 مرداد 1382

من اناری را،مــی کنم دانه،به دل مـــی گويم:
خوب بود اين مردم ، دانه های دلشان پيدا بود
مـی پرد در چشـمـم آب انـار :اشـک می ريزم

***
اول: روز مادر مبارک
دوم: نيلوفر خانم تولدت مبارک


تولد صد سالگی انشااللهبرای هر دو مورد هم مادر هم نیلوفر خانم



 

نظرات (34) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:24 بֽظֽ
1 شهریور 1382

سه روز ديگه پايانترم آزخاک دارم .الان يعنی دارم می خونم اگه اين مورچه بذاره .همين تا می رسيم به فرمول رطوبت، تخلخل و وزن مخصوص ،تند تند از روی صحفه کاغذ رد می شه .بار اول گفتم حالا گناه داره می گن: «ميازار موری که دانه کش است» ولی بازم اومد ديگه داشتم به دانه کش بودنش شک می کردم !! اين بار با خودکار دورش يه خط کشيدم همين تا رسيد به خطه برگشت که از اون سمت  بره من هم اونور رو با خودکار پررنگ تر کردم که بوی مرکب به خودم هم رسيد ديگه نمی دونم اون داره از اين بو چی می کشه .از ما خط و از اون راهپيمايی روی صحفه کاغذ، يه کم که گذشت انگار ديگه براش عادی شد راحت از روی کاغذ رفت پايين.حالا کاغذ رو نگاه می کنم شده آبيه آبی .اکثر فرمول ها مرکبی شدن فقط اين فرمول پوکی که از همش هم آسون تره پيداست ،پوکی می شه تخلخل به روی يک + تخلخل!!  ولش کن گور بابای خاک !
روی زمين دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم، أه أه اين پره های پنکه چرا اين قدر تميزند؟! ،اون طرفی دراز بکشم بهتره اين ور هم پنجرست ولی پشتش يه ديوار بلند کشيدن که نور هم خودش رو بايد بکشه تا بياد داخل!، نه به اکواريوم نگاه کنم بهتره ! اين ماهی ها هم اعصابم رو خرد کردن يه گل طبيعی توش گذاشتم از پس با اين گله ور می رند همه برگ هاش جدا شده و رو آب گرفته !آخرش سرم رو می کنم تو متکا تا خوابم ببره،يه کم می گذره احساس خفگی می کنم .
از بس مثبت بينهايت از دوست هاش گفت ياد سوم دبيرستان می افتم ! ياد حسين ،کاميار ،بهزاد ،آرش و ... عجب کرم هايی بوديم ! همه دبيرا از کلاس ما می ناليدن ،من روی ترک ديوار هم می خنديدم اين حسين فلان شده پشت سر من چرت و پرت می گفت و منم خنده !آخرش يه روز اين قدر خنديدم که دبير فارسی بهم گفت به خدا من روی سرم شاخ ندارم که اينقدر می خندی رو من و يه شعر برام خوند و قهر کرد و رفت «تو خنده می بينی ولی از گريه دل غافلي» فکر کنم درست گفتم! هنوز که هنوزه جواب سلامم رو نمی ده .جالب اين بود که مدير می اومد سر کلاس به همه کسانی که شک داشت يه چيزی می گفت ولی به من هيچی نمی گفت !


خواهی بیا ببخشا خواهی بیا جفا کن!!

نظرات (35) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:04 بֽظֽ
7 شهریور 1382

ميان تاريكي
ترا صدا كردم
سكوت بود و نسيم
كه پرده را مي برد
در آسمان ملول
ستاره اي مي سوخت
ستاره اي مي رفت
ستاره اي مي مرد
ترا صدا كردم
ترا صدا كردم
تمام هستي من
چو يك پياله ي شير
ميان دستم بود
نگاه آبي ماه
به شيشه ها مي خورد

ترانه اي غمناك
چو دود بر مي خاست
ز شهر زنجره ها
چو دود مي لغزيد
به روي پنجره ها
تمام شب آنجا
ميان سينه ي من
كسي ز نو ميدي
نفس نفس مي زد
كسي به پا مي خاست
كسي ترا مي خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس مي زد


تمتم شب آنجا
ز شاخه هاي سياه
غمي فرو مي ريخت
كسي ز خود مي ماند
كسي ترا مي خواند
هوا چو آواري
به روي او مي ريخت


درخت كوچك من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
كجاست خانه ي باد؟
كجاست خانه ي باد؟


ـ فروغ فرخزاد ـ

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:44 قֽظֽ

 رفتم يه سر به اکواريوم فروشی بزنم ...توی اکواريوم فروشی به غير از فروشنده يه مرد و دختر ۵ - ۶ ساله هم بود .مرده سرگرم حرف زدن با فروشنده بود و دختره هم داشت ماهی ها رو نگاه می کرد به بعضی از اکواريوما که نمی رسيد روی پنجه پا می ايستاد ولی بازم نمی تونست اونا رو ببينه ... منم داشتم به ماهی هايی که برام آورده نگاه می کردم که يهو مرده بلند گفت : د نکن نکبت!!! و دوباره مشغول پچ پچ کردن با فروشنده شد . من مونده بودم چی شده نگاه دختره کردم ديديم همون جور خشکش زده و سرش انداخته پايين ..يواش رفتم کنارش گفتم :از کدومشون بيشتر خوشت می آد .گفت : اينا و اينا و اينا و اينا و اينا و اينا و ........
وقتی فهميدم تا همه ماهی ها رو جز اينا شد ...باباهه با فروشنده نمی دونم کجا می خواستن برن ...فروشنده بهم گفت :امين همين جا باش تا من بيام ..باباهه هم به دختره گفت همين جا باش دست به چيزی نزن تا بياما وگرنه عمو دعوا می کنه .فهميدی؟ دختره ديگه ساکته ساکت شد.همين تا رفتن بهش
گفتم: اسمت چيه ؟
-  سيما!
+ ماهی دوست داری ؟
- آره ولی بابام برام نمی خره ،خودش داره ولی من ندارم .
+ خوب تو هم بزرگ شدی برات می خره ديگه
- من نمی خوام بزرگ بشم ! بزرگ بشم همش بايد دعوا کنم ! من می خوام کوچولو باشم
+ من چی به اين می گفتم !! کم آوردم !
- تو هم بزرگ شدی که منو دعوا می کنی ؟؟
+ نه من دعوا نمی کنم دختر خوبی مثه تو رو
- پس تو هم کوچولويی مثه من  دعوا نمی کنی ؟
+ آره منم کوچولوام ...حالا از کدوم ماهی خيلی خوشت می آد برات بگيرم ببری خونه .
- از اينا ( گوپی) از اين خوشم می آد .ولی من که اکواريوم ندارم !
+خوب من می برم خونه خودم هر وقت اکوريوم خريدی بيا از من بگيرش باشه
- باشه مواظبش باشيا .
تو همين موقع فروشنده و باباه اومدن ! مرده رو کرد به من توله ما که اذيتت نکرد!!!! والا توی اونجا يه سگ بود و اونم خودش بود که جای واق واق ،حرف می زد .کثافت به بچه اش می گفت : توله ..اونم از برخورد کردنش و اونم از حرف های سيما که همه چيزو تو يه جمله گفت! می گن حرف راست رو بايد از بچه فهميدا.
اونا رفتن و فروشنده :امين اين ماهی ها که سفارش داده بودی رو ديدی ؟ کشتنم بخدا مشتری ها هی چونه می زنند سر اينا ..هی می گم ماله کسی باور نمی کنند.
- آره ديدمش ولی يکی از نر ها سفيدک داره ها !
+ نه بابا ؟؟ وايسا بينم..آره ولی حيفن اينا بيا اينم ببرش ،من اون ۵ تا رو باهات حساب می کنم .می دونی که چکار بايد کرد درست بشه ؟
- آره بابا .می برمش .يه جفت هم گوپی می خوام .
+ بابا تو و گوپی ؟ بعد از اين همه ماهی درست گوپی می خوای ببری ؟
ـ برا خودم نيست برا کسيه بعد می آد ازم می گيره !
**************************
راستی انگار خيلی فکر امتحان خاک من بوديد ..والا اون امتحانه لغو شد و قراره ۱۳ هم تئوری و هم عملی رو باهم امتحان بديم .يکشنبه هم دو تا امتحان با هم ساعت ۸ داشتيم ،اول نشستم اونی که کامل خونده بودم نوشتم ،بعد برا دومی گند زديم ! گفته بود برای فلان سازه با نبشی طراحی کنيد ،خداييش يه طراحی کردم که اگه زلزله مخرب هم بياد ،ساختمانه هيچيش نمی شه .از هر نبشی آخرين شماره رو استفاده کردم .
*************************
راستی اگه يکی پيدا بشه ما رو از دست اين موجود نجات بده تو اين دنيا و اون دنيا پاداش جاودانی می گيره..صبح به خاطر اين عوضی بيدارم کردن رفتم توی اسکله و روی لنج ها ! دهنم سرويس شد حالا خوب بود آشنا بود خودشون می آوردنا وگرنه هيچ ديگه


 یه موجود مزاحم

نظرات (54) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:33 بֽظֽ
19 شهریور 1382

بار ديگر سيب سرخی را بر کف داشت
به هوا انداخت
سيب چندی گشت و باز آمد
سيب را بوييد
گفت: گپ زدن از آبياری ها و از پيوند ها کافی ست
خوب تو چه می گويی
چه بگويم ،هيچ

نظرات (48) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:08 بֽظֽ
30 شهریور 1382

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رســيدم ز ره غبار آلــود
تشنه بر چشمه نبرد و دريغ
شــهرمـــن گـور آرزويـم بـود
**فروغ**

وقتی همش مشغول سلام و عليک های مسخره باشی و همش يه خنده الکی که مثلا از ديدن دوباره ات خوشحالم در حالی که هر دو طرف می خوان سر به تن طرف مقابل نباشه ! بشينی يه کم چه خبر ،چه خبر کنی و بعد پاشی اونجاتو بتکونی و بری ! می خوام صد سال ديگه همچين آدمايی نباشن.قبل رفتن به پای تخت چقدر برنامه داشتم می خواستم مش رجب رو ببينم که اون فرار کرده بود قبلش ! می خواستم کلانتر رو ببينم که بازم نشد و ..... .
برای کارای دانشگاه و دنبال استاد دويدن برای يه نمره ،برداشتيم اومديم بوشهر باز ،برسی خونه همون جور بری جلوی آکواريوم ها و دو تا از گرونترين ماهی ها نباشه ! تمام خستگی بالا رفتی از دربند تو تنت بمونه ! بعد محکم کيفو پرت کنی يه طرف و يهو يادت بيوفته که توش چی بود !  ديگه تا شب حوصله خودت هم نداشته باشی ولی آخر شب  ياد دنبال استاد دويدن برای يه نمره  و کارهای خسته کننده واريز پول و ... بيوفتی،ديگه هيچ! ولی صبح بلند بشی بری دانشگاه تو برد دانشگاه نمره درست شده رو ببينی و همه چيز يادت بره باز و تا ظهر ذوق کنی ولی باز بيای خونه ،همين درو باز کنی و بوی گند همه جا رو برداشته باشه ،بری تو آشپز خونه تا غذای رو گاز مونده خونه پا ! که معلوم نيست چند روز روی گاز بوده همه جا رو برداشته باشه ! و باز بری تو اتاق و جای خالی ماهی رو ببينی و دوباره روز از نو روزی از نو ! بعد يه کم نگاهشون کنی که برای ريختن غذا  التماس می کنند ! بهشون غذا بدی و بگيری بکپی !
*از لطف و نظر همتون ممنون بخصوص سه کشک

نظرات (36) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:03 بֽظֽ
4 مهر 1382

* باد ها خبر از تغيير فصل می دادند!
نسيم توی کوچه پس کوچه ها گشت  و بيخ گوش ما را گرفت ! اومده گروگانگيری ! کامپيوترو گروگان گرفته! به خاطر نمرات بسيار بسيار عالی پسر دايی محترمه و برادر گرامی ! ضد حاااااالی به ما زدن خلاصه ! قرار شد کامپيوترو جمع کنم تا يعنی بشينند درس بخونند جون کلشون! .ولی من می نويسم پس هستم !
* بادها خبر از تغيير فصل می دادند !
ديروز هم عماد ساعت ۵ اومد دنبالم که بريم هتل دلوار ! قرار بود مرمر و نازی دو وبلاگر همشهری رو ببينيم که متاسفانه نازی به خاطر مشکلاتی نتونست بياد و مرمر به همراه مادر گراميشون اومدن ...قبل از رفتن هر کاری کردم عماد امانتی خودشو که از تهران آورده بودم که قبول نکرد و با کمال سخاوتمندی به من هديه کردند ! مرسی عماد جان .خوب بگذريم ! رفتيم توی کافی شاپ نشستيم ! همش من حرف می زدم اين عماد که ساکت!! خلاصه يه کافی گلاسه سفارش داديم توپ ! دل همه وبلاگی ها آب ! ای خوشمزه بيد آی خوشمزه بی که نگو ! جاتون خالی! انشاالله هفته ديگه قرار عمومی وبلاگر های بوشهری در همان مکان به صرف کافی گلاسه حاوی آب ،قهوه و مقداربستنی از نوع ميهنش!!! زحمت اضاف کردن شير و شکر با خودتون !
* بادها تغيير فصل را اعلام کردند!

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:23 بֽظֽ

اندکی بدی در نهاد تو !
اندکی بدی در نهاد من !
اندکی بدی در نهاد ما !
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آيد .
آبريزی کوچک به، هر چند که خلوتگاه عشقی باشد
شهر را از برای آنکه به گنداب در نشيند کفايت است !
*شاملو*

ديشب توی  ماشين نشسته بوديم ، رضا رانندگی می کرد منم پشت سر رضا نشسته بودم و به بيرون نگاه می کردم ، سکوت و تاريکی آرامش بخشی بود ، هر از گاهی ماشينی سبقت می گرفت و چراغ قرمز رنگ پشتش چشم های آدم رو پر می کرد ولی من به تنها چيزی که فکر می کردم پايان جاده بود و اينکه من چقدر مقصرم ! شايد اگه يه کم يواش تر می رفتيم جاده اين جور تمام نمی شد !‌چی فکر می کردم چی شد ، زدم همه چيز رو خراب کردم به خاطر چی؟؟!!

نظرات (28) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:25 بֽظֽ

هر کسی از ظن خویش شد یار ما
گفتمش نقاش را نقشی کش از زندگی
با قلــم نقش حبـــاب بر لــب دريا کشيد

دانشگاه ما هم بالاخره باز و ما اينبار برای چند تا کلاس بايد۲۴ کيلومتر از شهر بيرون بريم تا برسيم به عالی شهر!! تازه برسی اونجا آيا تشکيل بشه ؟ آيا نشه ؟! فقط خوبيش اينه که همه رشته ها همون جا هستند و ما ديروز بعد از مدتها تونستيم همه بچه های سال سوم رو ببينيم و کلی بگيم و بخنديم ،حسين ،کاميار ،فريد،سامان و عليرضا ! جای بهزاد اين وسط خالی بود .
بعد هم بری سر کلاس و همون جلسه اول بچه ها اذيت کنند و استاد قهر کنه و از کلاس بره بيرون ! از همين حالا مطمئن باشی که  درسو افتادي! بعد بيخيال دانشگاه شديم و ماشين رو برداشتيم که بيايم بوشهر ،قبلش رفتيم يه سری به کارگرای شرکت بزنيم که همون نزديکی مشغول کارند! ديديم يکی از کارگرها روی دستگاه نوار گذاشته و داره گوش می کنه ، ما هم بخاطر اينکه به کارشون بهتر برسند نوار رو برداشتيم برای توی ماشين.
راستی از لطف همتون برای متن پيش ممنونم من مشکلی نداشتم و از اينکه همتون رو ناراحت کردم می بخشيد ،جاده همچنان ادامه دارد .

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:30 بֽظֽ
19 مهر 1382

رفــت يـکـبـاره زدسـت
لـيک تا لـحظه آخـر دم مـرگ
جان زانديشه بوی نفست واله و مست
تو برو،عشق بزرگ
تو برو،عين محبت
گـــل دوســـتی و مـــهر
مــن،سـراسـيـمه بيايم از پی
چند منزل تو برو
من ،پروازکنان به تو می پيوندم...
و تمام شد سخن
آمده روز وصال تو
...سلام ...
*ميلاد حضرت مهدی موعود (عج) بر همه مبارک


 


گذشت زمان همه چيز رو مشخص می کنه ! و خيلی از خط ها رو شير نشون می ده .چند وقت پيش گفتم شايد يه روزی پشت شيشه ماشين نوشتم : اگه مردی بزن ! حالا می گم شايد اينو نوشتم : تا بوده ام ، بوده ای تا هستم ،باش ...
از اينکه مرتب نمی تونم به همتون سر بزنم می بخشيد ،راستی هشت روز ديگه اينجا !!! ؟


 

نظرات (29) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:35 بֽظֽ
27 مهر 1382

همسفر عشق يکساله شد



يکسال پيش اولين متن رو توی وبلاگم نوشتم و توی اين مدت وبلاگ شما را خوندم و با وبلاگ خودم زندگی کردم و شما با نظر ها و لطفتون به اين زندگی معنا داديد.از همسفری شما در اين يکسال ممنونم و از اينکه وبلاگ باعث پيدا کردن دوستان عزيزی شد بسيار خوشحالم .
* توی اين يکسال ۱۱۱۱۱ نفر از وبلاگم ديدن کردن و ۲۱۳۲ همسفر در وبلاگم نظر دادند .
اولين نظر(مهدی): دفتر خاطراتت رو روی اينترنت به اشتراک نذار،خوب فيلمی می تونی بسازی ،من چه جوری می تونم يکی مثه اين بسازم ؟!

نظر ۵۰۰ ام (مثبت بينهايت ):
سلام خيلي ممنونم که اول شدين وبلاگتون هم خيلي اوله تولدهم که بوده پس مبارکه اون توت فرنگيا منو کشت عجب عکسي بود من خيلي از وبلاگتونو خوندم جالب بود واينکه ماهم رفتيم تو بلاگ اسکاي ناشناس بازکرديم ولي اونجا چون خيلي خلوته يه وبلاگ مخصوص دردودلاي شخصي شد برامون وگرنه ما به هيچ عنوان بيخيال پرشين جون نمشيم ؛)

نظر ۱۰۰۰ ام  (سه کشک):
سلام......خوبی؟!! ای بابا اينقدر به خودتون فشار نياريد....!!!!!!!!!! ضعيف ميشيد نمی تونيد بيايد تويه وبلاگ ما نظر بديد........!!!!!!!!!!!!! اون متن بالا هم زيبا بود..... فقظ آبی .......فعلآ خدافظ....

نظر ۱۵۰۰ ام (روزهای به ياد ماندنی ):
سلااام...ميگما اونجارو نوشتي اينجارم بنويس!!!البته بعد امتحانت...موفق باشی

نظر ۲۰۰۰ ام  (روزهای من ): بلاخره نوشتی خونه پا!! روزه خوبی بوده ها !!
همچنين کلانتر وبلاگستان با بيش از ۷۷ نظر در ۷۷ متن از ۹۸ متنی که تا حالا نوشتم با سابقه ترين همراهم بوده و قديمی ترين همسفرانم عماد ،پريا خانم و کلانتر بودن . از بقيه هم به خاطر همه چيز ممنونم .

* چيزی نمانده بود ولی انگار پيمانه ام هنوز پر نشده !! همه گفتند خدا را شکر منم می گم خدا را شکر.

نظرات (46) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:49 قֽظֽ
9 آبان 1382



هرگز نباید آرام گرفت ، حتی اگر راهی بس دراز پیموده باشی ، باید به صحرا عشق ورزید . اما هرگز نباید به آن اعتماد کرد . چون صحرا برای تمام انسان ها یک آزمون است : هر گام را می آزماید و هر کس را که سر گشته بماند . خواهد کشت !
پائولوکوئلیو

نظرات (36) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:15 قֽظֽ
22 آبان 1382

يه مدت بود حوصله هيچی رو نداشتم ،همه می خواستند يه جوری محبت کنند ولی بدتر بود ! قصدی نداشتند ولی محبتشون برام از عذاب هم بدتر بود . ول کن هم نبودند ! به خاطر همين به روز کردن وبلاگم برام شده بود سخت ترين کار ممکن .که به کمک ستاره ،دريا و يخ حل شد ! راستی که ساحل دريا همون قسمتی که آب مدام بالا و پايين می ره و يا يخ برای يادگاری و پاک کردن خيلی چيز ها موثره ! اسمشو اونجا نوشتم .زودتر از اونی که فکر می کردم پاک شد ،بگذريم .
اين ترم هم مثه تابستون کارگاه داريم ولی اين بار از کارگاه خاک بيشتر کیـف می ده .چند تا  الکترود بر می داريم و هر چی دم دست باشه جوش می ديم  استاد دو ساعت قطعه کار ها را با دستگاه می بره و تحويلمون می ده همه با هم وقتی که کارمون تمام شد ، دوباره همشون رو بهم جوش می ديم !‌
از اين همه لطف و نظری که توی اين مدت داشتيد ممنونم ،اميدوارم بتونم تند تند بنويسم !!!!
ستاره ها راست می گفتند من چرا بايد غصه بخورم برای هيچ !


   

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:47 بֽظֽ
29 آبان 1382

از کلاس اومدم بيرون ،تازه ساعت ۵/۸ صبح بود،به خاطر همين پياده رفتم کنار دريا ، هوا هم کم کم داره سرد می شه ،فکر کنم آخرای پاييزه و ما چند وقتی که کولر ها رو خاموش کرديم ! ‌ نشستم روی سکو ها و به دريا نگاه کردم ! مقابلم دو نفر با قايقشون مشغول درست کردن توری بودن که توی آب انداخته بودن ، نمی دونم چی شده بود که هی می کشيدنش اينطرف ، دوباره می رفتند اونطرف و باز می کشيدن ! به نظرم هيچ کاره مفيدی نمی کردند مرتب به راست و چپ می کشيدنش ! توی همين کش و قوس يکشون موقع درست کردن تور همين طور که توی قايق عقب عقب می رفت تلپ  افتاد کف قايق! مونده بودم بخندم يا نه  بعد هم با عصبانيت تور رو ول کرد و رفت طرف اسکله !!! منم بلند شدم برم خونه از کنار نگين که يه مدت مرتب می آمديم رد شدم ! هتل دلوار با اون کافه گلاسش ! رسيدم به خيابون رئيس علی دلواری! عجب نخل هايی کاشتيما ! تازه دارن سبز می شند ،۵ تاشون هم خشک شده ! کاش می شد چند ماه برگرديم عقب و دوباره همه اين ماجرا هايی که برای کاشت اين نخل ها داشتيم تکرار بشه .
هيچ سايتی مناسبی وجود نداره تا يه عکس از بوشهر رو بشه توش پيدا کنی ! چند تا سايتی که وجود دارند هم هيچ کارايی ندارند ! اين عکس هم فکر کنم اشتباه شده بود و توی يکی از سايت ها ی مفيد پيدا کردم !من به شهردار خوش خنده بوشهر تاکيد می کنم اگه فکری به حال اين موضوع نکنه تمام مسائل شهر رو افشا می کنم ! مثلا می گم که تا چند وقت ديگه توی فلکه برج يه لنج بزرگ جايگزين کشتی کوچک وسط فلکه می شه و ... !! فکر کنم اينجوری بترسه و يه کاری بکنه  .



*خدا ساحل بی طوفان ،آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ! جاده های آسون و هموار ،سفرهای بی معطلی رو قول نداده ولی رسيدن به يه روز خوب رو قول داده .پس خدا را شکر.

*وقتی قدرت عشق غلبه کنه بر عشق به قدرت ،اون وقته که دنيا طعم صلح رو می چشه .<جيمی هندريکس>

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:34 بֽظֽ
8 آذر 1382


زيباست تنهايی...نه تجاوزی و نه رنجشی
ديگران تو را به حال  خود وا نهاده اند
و تو نيز خلوت ديگران را بهم نمی زنی
هرگز در نمايشنامه ای که ديگران نوشته اند
بازی نخواهم کرد
من خود اصول بازی رو می نويسم

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:30 بֽظֽ
13 آذر 1382

 




آن تيره مردمک ها آه
آن صو فيان ساده ی خلوت نشين من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند


ديدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه ی آتش
چون انعکاس آب
چون ابری از تشنج باران ها
چون آسمانی از نفس فصل های گرم


تا بی نهايت
تا آن سوی حيات
گسترده بود او


 ديدم که در وزيدن دستانش
جسميت وجودم
تحليل می رود
ديدم که قلب او
با آن طنين ساحر سرگردان
پيچيده در تمامی قلب من


ساعت پريد
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در حاله ی حريق


می خواستم بگويم
اما شگفت را
انبوه سايه گستر مژگانش
چون ريشه های پرده ابريشم
جاری شدند از بن تاريکی


در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب
و آن تشنج آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده ی من


 ديدم که می رهم
ديدم که می رهم
ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
ديدم که حجم آتشينم


آهسته آب شد
و ريخت ريخت ريخت
در ماه  ماه به گودی نشسته  ماه منقلب تار


 در يکديگر گريسته بوديم
در يکديگر تمام  لحظه ی بی اعتبار وحدت را
ديوانه وار زيسته بوديم


ـ فروغ فرخزاد ـ


تهيه شده توسط مش رجب !


** ازدواج پريا خانم هم تبريک می گم ، خيلی خوشحال شدم از شنيدن اين خبر ..انشاالله که خوشبخت شوند .

نظرات (38) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:28 بֽظֽ
28 آذر 1382

 بر نگه سرد من به گرمی خورشيد


مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت


تشنه اين چشمه ام ، چه سود خدا را


شبنم جان مرا ، نه تاب نگاهت


 


جز گل خشكيده اي و برق نگاهي


از تو در اين گوشه يادگار ندارم


زان شب غمگين ، كه از كنار تو رفتم ،


يك نفس از دست غم قرار ندارم


 


اي گل زيبا ، بهاي هستي من بود


گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم


گوشه تنها ، چه اشك ها كه فشاندم


وان گل خشكيده را به سينه فشردم


 


آن گل خشكيده ، شرح حال دلم بود


از دل پر درد خويش با تو چه بگويم؟


جز به تو از سوز عشق با كه نالم


جز ز تو درمان درد از كه بجويم؟


 


من دگر آن نيستم به خويش مخوانم


من گل خشكيده ام ، به هيچ نيرزم


عشق فريبم دهد كه مهر ببندم


مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم!


 


پاي اميد دلم اگرچه شكست ست


دست تمناي جان هميشه دراز است


تا نفسي مي كشم  ز سينه پر درد


چشم خدا بين من به روي تو باز است



 


_ فريدون مشيري _


 


امضا! مش رجب...


 


 

نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:55 بֽظֽ
3 دی 1382

پاييز هم تمام شد ،چيزای زيادی برام داشت ! اول که يه برگ ۱۰ ساله از درخت افتاد ،تلخ بود ولی گذشت ديگه . چيزی نمونده بود که برگ زندگی خودم هم از درخت جدا بشه ولی خدا خيلی دوستم داره که توی آخرين لحظه به کمکم اومد تا برگ های ديگه از نيافتادن من همون موقع انگشت به دهان بمونند ! همه گفتند بگو خدا را شکر ! اون موقع بود که يه احساس عجيب بهم لبخند زد نمی دونم چی ولی!خدايا چاکريم .خدايا دوست دارم .
تنبل ترين ماه ها و فصل وبلاگم بود ،طوری که مجموع تمام متن های نوشته ام توی پاييز حتی به اندازه يکی از ماه های قبل هم نشد ،شايد نداشتن کامپيوتر توی خونه بهانه خوبی برای اين تنبلی باشه ولی خودم هم چيزی نداشتم بنويسم ! سخت ترين کارم شده بود به روز کردن وبلاگ ! شايد اگه مش رجب عزيز نبود و گاهی جور تنبليم رو نمی کشيد و با متن هاش وبلاگم رو به روز نمی کرد ،يه جورايی وبلاگم تعطيل می شد .اين که مش رجب کيه ؟ يه آدم گل که با  قدم زدن روی برگ ها و زير بارون عاشق می شه ،عربی رو هم خيلی دوست داره !! دستش درد نکنه خلاصه ،انشاالله که جبران کنم کاراشو. اگه بد توضيح دادم در موردش بذارين بعد خودشو بيشتر معرفی کنه !
پاورقی:*ببين اون درخته چقدر عمر کرده؟چقدر قشنگه ! آدم بايد سرشو بالا ببره تا نوکشو ببينه .درخت کهنسال تورو ياد چی می اندازه ؟
داشت چيزی رو ازم پنهان می کرد .حالتش رو می شناختم .آدمی نبود که سفره دلش را باز کنه . هر چه تو کله اش هست برای آدم تعريف کنه .جز بعضی وقت ها از خودش حرف نمی زد اما هيچ وقت هم دروغ نمی گفت .چيزی را که نمی خواست آدم بفهمد بروز نمی داد ،خاموش می ماند يا حرف دو پهلو می زد و سر آدم را به طاق می کوبيد مثل همين درخت کهنسال تو رو ياد چی می اندازه * همين طوری خوشم اومد از اين متن ! همين !
*۱.عمل قلب شهردار بوشهر که چندی پيش دچار حمله قلبی شده بود با موفقيت تمام شده و انشاالله چند وقت ديگه باز می آد و باز متلک بپرونه بهم !
۲.سايت و يه سی دی در مورد بوشهر با هزينه ۱۵ ميليون تومان در دست ساخت بيده ! ولی جدی نگيريد فعلا !
۳.لنجی که قرار بود در فلکه برج قرار بگيره به عللی تا حالا آماده نشده ولی اينم قراره بشه ! يعنی يه روزی آماده بشه !
۴.مانور دلاور مردان واحد توپ پدافند اطراف پايگاه هوايی بوشهر منجر به کشته شدن ۲ نفر و مجروح شدن ۱۳ نفر شد !! باور کنيد ۲ نفر !
۵. زمان ثبت نام نمايندگان مجلس هم تمام شد و مطمئن شدم که در انتخابات شرکت نخواهم کرد !

* خيلی شدا ، شده بود برام عقده راحت شدما ..فعلا خوش باشيد

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:24 بֽظֽ
11 دی 1382



و حال درختان پير گواهی می دهند
که زمستان خفته
در رويای بهاری از شکوفه های هلو سنگين شده است


نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:32 بֽظֽ
20 دی 1382

دوباره ما هوس تيرون کرديم و يه سری رفتيم تيرون يا همون پای تخت ! جاتون خالی بيد .. اول که پرواز همون شب به خاطر هوای بد کنسل شد و فردا صبحش رفتيم تيرون ! تا به مش رجب ثابت کنم من می تونم ! سفر پر خرجی بود ولی ارزشش رو داشت از همه اين چيزا بگذريم ديدن کلانتر بود .از نزديک ديديمش نه دستبندی داشت و نه اسلحه ای ،فقط و فقط محبت همراش بود و يه نوکيا ،نمی دونم چرا اسمشو گذاشته بود کلانتر ،يادم رفت بپرسم ازش .از ميدون قدس تا پارک ملت پای پياده و زير بارون قدم زديم و توی راه آموزش کار کردن با نوکيا داشتيم و .... .اما کافی شاپ رفتن و خوردن کاپوچينو آی شيرين بود که نگو ! نمی دونم چرا از اين کافی شاپ رفتن اين جوری می شه .

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:52 بֽظֽ
25 دی 1382


بی دريا


کشتی ٬ بی معناست


مرگ کشتی ها اما در درياست!


بدون باورها


انسان ٬ بی معناست


مرگ آدمی اما


در انجماد باورهاست!


 


ـ  ميرزا آقا عسگری  ( مانی ) ـ


مش رجب!

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:13 بֽظֽ
2 بهمن 1382



                   
      غزال عاشق يوزپلنگ بود .
حــاضر بود جــانش را بـــرای او بدهد .
    عاقبت همين طور شد .
يــوزپلنگ تحـــمل گرسنــگی نداشـت.

نظرات (229) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:30 بֽظֽ
16 بهمن 1382

امتحانا هم تموم شد و دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطيل ، استادای محترم هم لطف می فرمايند و کم کم نمره ها رو اعلام می کنند ، خوشبختانه اين ترم مثه ترم های پيش ديگه استرس خرابکاری نداشته بيدم و مثه خيلی ها توی زندگيم هدف! ندارم که با اعلام نمره ها گل کاری کرده باشم !!
تعطيلی دانشگاه ما رو باز ورزشکار کردند و باز فوتبال توی زمين چمنی که سری قبل بعد از يه بازی لغو شد ! ولی اين سری همه پايه بيدن ! اين سری آخر که رفتيم فوتبال با تيم استانداری بازی کرديم که خيلی تيم ضعيف و نا توانی بودند ولی با تمام شدن بازی نتيجه ۷ به ۵ به نفع اونا بود !
از ديگر فوائد تعطيلی دانشگاه ،علاقه مندی دوباره به جمع آوری پرندگان در خانه و همچنين گسترش آکواريوم و انتقال آن به پذيرايی خونه ! که اين آخری خيلی حال داد .همچنيم افتادن به جون باغچه و کاشتنه انواع گل رز !
راستی می گن دهه فجره ! من نمی دونم اين همه خرج اضافی برای چيه ؟! اين همه خرج می کنند و بعد به جشن های قبل از انقلاب ايراد می گيرند در حالی که فقط تا اونجايی که من می دونم فقط برای تزيينات شهر توی بوشهر چيزی بيش از ۳۰ ميليون خرج شده ( با درخت های کاشته شده در ميدان ها ) !! حالا هزينه جشن ها و مراسم مربوطه نيز اضاف کنيد !

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:33 بֽظֽ

دوباره ما از بيکاری سر از تهران در آورديم ،هی می گفتند جشنواره ،جشنواره ، خواستيم ببينيم چه جوريه ! اگه کمتر توی صف ها برای ديدن فيلم منتظر می مونديم بيشتر حال می داد . دو ساعت زودتر می رفتيم که به حساب خودمون زود برسيم می ديديم که ۱۰۰ نفر زودتر ما زنبيل گذاشتند ! بازيگر فيلم اشک سرما (گلشيفته فراهانی )توی جلسه بعد از نمايش فيلمش به خاطر سختی های ساخت فيلم و ... گريه افتاد ! ولی خدايی گريه هم داشت ،برای يه فيلمی پدرشون رو در آوردند !
رفتن بر سر مزار فروغ فرخزاد در سالگرد مرگش هم جالب بيد . اون موقع که من رفتم فقط چند تا ۳ تا دانشجو بيشتر نبودند ، يکی از خانما که گل گذاشته بود روی سنگ قبر ، نشسته بود و چند تا شمع روشن کرده بود .يه فاتحه ای خونديم و همون جا دور می خورديم . همه قبر ها  خان زاده ها و اشراف زاده ها بودند که بعضی تاريخ وفات اونا يه سال ۱۳۱۰ بر می گشت . قبر حسين صبا ،ملک الشهرا بهار ، پسيانی و انواع و اقسام ملک الملوک های قاجاری و.. هم اونجا بود . پسری هم که با دخترای دانشجو اومده بود با يکيشون در گوشه قبرستان در بالای مزار يکی داشتند در مورد خوبی ها و خصوصيات فرد مزبور از دل و جان صحبت می کردند !! اون يکی همچنان بر سر مزار فروغ بود . بعدش هم دربند و زير برف ناهار کنار آتيش و لرزش از سرما ( بعد که تمام شد تازه يادمون افتاد که سردم بود ) .
يه سوتی  ماه هم اينکه توی وليعصر دنبال يه چيزی برای سوغات و از اين حرفا بوديم که در يه مغازه ما يه سلامی کرديم ، يارو هم دل خوش بلند شد و خوش آمديد و از اين حرفا ! دا خل که نمی خواستم برم ديگه ديدم زشته رفتيم داخل توی راهرو نوشته بود اين قيمت ها به تومان است ! همه قيمت ها بالای ۱۰۰ هزار تومن ! الکی داشتيم می گشتيم شايد يه چيزی ارزونتری پيدا کنيم ! روی يکی از مجسمه ها نوشته بود ۱۸۰۰ !! دلمون خوش يه چيزی پيدا کرديم وای اصلا به قيافه اش نمی خورد اين قيمت به خاطر همين از فروشنده که همين طور دنبالم بود سوال کردم گفت قابل نداره اين يک ميليون و هشتصد هزار تومنه !!!!‌ خندم گرفته بود نمی دونستم چکار کنم ،اونم از جنسش که برنز بود و تاريخ ساخت و .... حرف می زد . برای فرار از اونجا گفتم بله قشنگه ولی يه کم ديگه بگردم شايد يه چيز بهتر پيدا کردم !! اولين در که پيدا کرديم خداحافظی کرديم و يارو هم به همون صورت سلامش ما را همراهی کرد !!!!‌
از اينکه دير به دير به همتون سر می زنم می بخشيد ،کم کم دوباره پر کار می شم !

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:18 بֽظֽ
11 اسفند 1382

اول مثه همه اين روزا رو تسليت می گم .

افسوس تو ارباب وفا را نشناسی
ما يار تو باشيم و تو ما را نشناسی
....
اگر سنگم زنی سنگت ببوسم
وگر زهرم دهی چون می بنوشم
 گاهی يه تلنگر لازمه .يه تلنگر لازمه که بدونی چی هستی و چی می خوای از اين زندگی ،اين که تو اين مدت راه رو اشتباه می رفتی و حالا بايد چقدر تند بری تا باز برسی به نقطه اول ،برسی به همون نقطه صفر و پاتو دوباره بذاری پشت خط شروع و آماده صدای حرکت بشی ،ولی هر چی بايستی صدای حرکت رو نشنوی وقتی که نگاه می کنی  يارو اعلام حرکت کرده و  همه دارن می دوند و باز هم عقب بيافتی ولی ناميد نشی . بدوی و بدوی تا برسی بهشون .
آره بابا بزرگ راست می گفتی ،اشتباه کردم هميشه وقتی می گفتی اعتماد نکن .توی دلم بهتون می خنديدم و می گفتم من فرق می کنم ، ما با هم اين حرفا رو نداريم و اصرار داشتم که اينو بهتون ثابت کنم ولی ... ولی نشد .کاش هميشه مثه شما که دستم رو بوس می کنيد و منو کنار خودتون می نشونيد ،منم دستتون رو بوس کنم .
آره تو راست می گفتی بابا بزرگ ،راست می گفتی .

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:48 بֽظֽ
21 اسفند 1382

اين روز ها از صبح ساعت ۹ بيرون هستم و گاهی شب ها هم ساعت ۴ يا ۵ می آم  خونه،شايد گاهی خستگی جسمی داشته باشه ولی خستگی روحی نداره و ديگه از بيکاری و به  اين و اون فکر کردن راحتم .الانم هر کاری کردم خوابم نمی برد گفتم بيام چند تا خطی بنويسم البته مثه هميشه بی موضوع
۱. اول اينکه بايرمونيخ ،اين تيم کسالت آور خوشبختانه باز هم حذف شد تا ديدن بازی های خوب  در جام باشگاه های اروپا ادامه داشته باشه .
۲. ميدان جلوی فرودگاه تا الان مشغول نخل کاری بيديم  که دوتاش به فردا موکول شد .
۳.لنجی که قرار بود در فلکه برج قرار بگيره انشاالله فردا شب به محل انتقال داده می شود .
۴.مجسمه رئيس علی دلواری به زودی (البته بعد از عيد ) به رو به روی هتل دلوار انتقال داده می شود .
همش درباره ميدان شد !
امسال هم با تمام خوبی ها و بدی هاش داره تمام می شه ،نيمه دوم اين شال از تنبل ترين روز های وبلاگم بود .سال جديد اولين سالی خواهد بود که در لحظه سال تحويل  کنار خانواده نيستم .سعی می کنم قبل از رفتنم متن آخر هم بنويسم !

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:58 قֽظֽ
23 اسفند 1382

سال نو هم داره می رسه ، يا اگر بتوانم بالاخره بگويم عيد، دم باغچه، پشت در منتظر است، پا پا مي كند كه در را باز كنيم و راهش دهيم. قراره با خود  طراوت و تازگي و شادابي بياورد. قرار است كلي اوقات فراغت به آدم بدهد تا بشود، نشست و فكر كرد به چند و چون بودن. مثل تولد. ولي در عيد چون نو شدن همه گير است انگار بهتر مفهوم مي يابد که در روز تولد در آمدنمان بي اختيار و تنها ييم. از خود مي پرسيم: خوب حالا من آمدم كه چه؟ نمي آمدم چه مي شد؟ بروم چه خواهد شد؟ ... ولي سال نو با آمدن و رفتن كاري ندارد با ماندن و نو شدن و دور ريختن و آراستن و حرف از بودن و بودن مي زند و بهتر و بهتر بودن. امسال  نمی تونم بوشهر باشم تا بعد از سال تحويل بين خانواده ها مسابقه باشه برای زودتر رسيدن به خانه بابا بزرگ ، دارم می رم کيش .
ديشب خيلي دير خوابيدم و خيلي بيدارخوابيدم! از خوابيدن دلم گرفته بود. كلي چيز بود كه مي خواستم بهشون فكر كنم و تو ذهنم بهشون نظم بدم، كلي احساسات سر در گم و عجبا كه كلي هراس. نوعي آسودگي در زندگي الانم هست كه از بس تازه و ناآشناست مي ترساندم.
امسال با تمام بالا و پايينی که توی مسير حرکتم درست کرد ،سال خوبی برام بود ،نمی خوام بگم بعضی اتفاق ها برام گران تمام نشد ولی ديگه الان مدتهاست كه ديگر متأسف نيستم كه تو را در كنار خود ندارم. باور كرده ام كه واقعاً چه مي تواني و مي خواهي براي من باشي؟ من هم همه تلاشم را مي كنم كه براي تو هماني باشم كه مي خواهی خاطره اي در حضور آينه ، موضوع مشتركي در ديدار دوستان قديمي و  نكته  اصلي همينجاست. و اينکه فهميدم که هنوز بايد زنده باشم چون که  خدا می خواست و منو سالم از يه تکه آهن بيرون آورد و امروز مجوز رفتن به خانه اش رو هم بهم داد ،به نوعی اينو عيدی به من داد . اسمم توی گروه اعزامی حج عمره دانشگاه در اومد نفر سوم شدم .يه بار ديگه دارم می رم پيشش ،مرسی خدا فکر نمی کردم که  يکی هوای منو اينقدر داشته باشه .
 اينم جالبه :  هر پنجشنبه به رسم خانواده پدری همه می ريم خونه بابا بزرگ ،چند وقت پيش مثه اکثر موقع ها بحث ازدواج و اين حرفا پيش اومد ،و مادر بزرگ لطف کردن و کادو ازدواج ما را از حالا انداختن گردنمون !!! خوب که کسی اونجا نبود وگرنه می شديم شديدا . با اين تفاصيل يه قدم جلو افتادم !ديگه نمی خواد فکر گردنبند باشم بايد بگرديم دنبال گردنش !!
فردا دارم می رم تهران تا از اونجا برم کيش و چون نمی تونم ديگه به روز کنم  پس پيشاپيش اين عيد را به همه شما تبريک می گم و اميدوارم که سال خوب و پر برکتی در کنار خانواده و دوستان داشته باشيد .
*عماد خان اميدوارم سال خوبی رو در کنار خانواده آغاز کنی و در زندگی و کار آينده ات موفق و خوشبخت بشی .
* راستی سفره هفت سين چيدن هم سخته ها ! اينجا
*خيلی خوب می شه کسی برای سوغات يه فيل از هند بياره نه ؟!!


 

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:02 بֽظֽ
9 فروردین 1383

اقامت توی  هتل تماشا ،اشباع شدن از بازار ! چارشنبه سوری و جت اسکی ،کشتی يونانی و رفتن به پارک دلفين ها ....



فعلا همين


نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:36 بֽظֽ
13 فروردین 1383

سايه هاي تاريكي روي چهره ها جاي خودشون رو پيدا كردن....
سايه ها رشد ميكنن به همراه چهره ها؛
سايه ها ميميرن به همراه چهره ها؛
اما سايه ها بازم به دنيا ميان...
به همراه چهره ها

سبزی من از تو ،سرخی تو از من

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:55 بֽظֽ
16 فروردین 1383

يه اتفاق ساده مثه يه سلام می تونه باعث بزرگی يه قلب بشه ؟!بزرگ مثه يه بادکنک سرخ ،بادکنکی که دست يه بچه خردسال باشه و پشت خواب درخت ها گم بشه ولی من يادم رفت سلام کنم .مثه هميشه يادم رفت .فصل پنجمی هم تو راه !!
 ديروز دبير ادبيات سال سوم دبيرستان رو ديدم .سر کلاسش من يه رديف مونده به آخر می نشستم و پشت سرم هم يکی از بچه های شر (حسين) بود .يارو خيلی ادعای شعر داشت و مرتب شعر تراوش می کرد ازش ! ما هم که فقط جسممون تو کلاس بود هميشه اين حسين تيکه می انداخت  و من دو ساعت کلاس رو می خنديدم ! از تنها چيزی هم که کفری می شد خنده های مدام من بود ! دو سه بار می خواست بيرونم کنه که يه جوری بچه ها مخشو می زدند .به خاطر همين زياد با ما نداشت .هميشه بعد از خنده هام در مورد خنده شعر می گفت منم پررو می نوشتم !!
تو خنده می بينی و از گريه دل غافلی و .... از اين خيلی خوشم می اومد .
خلاصه آخرای سال گفت : آقای خوش خنده اگه روزی منو تو خيابون ديدی لطف کن با من سلام نکن !!‌ و من هم ديروز ديدمش و سلام نکردم دست هم ندادم !!‌ زود شناختم !! وقتی فهميد دانشگاه هستم ، گفت خدا به داده استادات برسه !!‌من که نفهميدم منظورش چی بود

* بوشهر !
۱.ميدان باغ زهرا رو هم دارند درست می کنند تا اون ناوی که توی ميدان برج بود رو به اينجا منتقل کنند.شايد سايزش يه کم بزرگ تر هم شد !! البته شايد
۲. تبريک می گم به خاطر دزدين شبانه کاج طبقاتی که در ميدان جلوی فرودگاه کاشته بودند !! ولی خوشبختانه يکی ديگه جاش  کاشتند .


اين ساختمان به دستور حكمران وقت جنوب “ميرزا احمد خان دريابيگي“ ساخته شده است.بعد از آن در اوايل حكومت رضاشاه به ساختمان بلديه (شهرداري) معروف گشت.اين ساختمان دو طبقه و بسيار زيباست.ستون هاي جلوي ساختمان از جنس چوب ساج است و در جهت جلوگيري از نفوذ رطوبت و موريانه نخست اطراف ستونها را با بند كبنا كه از پوست درخت نارگيل درست مي شود پيچانده و سپس روي پوست مزبور را با گچ تزئين كردند.اين بنا توسط شهرداري بوشهر مرمت گرديد و هم اكنون مقر“شوراي شهر بوشهر“ مي باشد.



نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:03 بֽظֽ
21 فروردین 1383


شگفتا ! وقتی که بودی نمی ديدم،وقتی که می خواند نمی شنيدم ...وقتی ديدم که نبود ...وقتی شنيدم که نخواند...! چه غم انگيز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ،در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،تشنه آتش باشی ،و نه آب،و چشمه که خشکيد ،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شدو به هوا رفت ،و آتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان باريد ،تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،و بعد ،عمری گداختن از غم نبودن،کسی که ،تا بود از غم نبودن تو می گداخت .
شريعتی
امروز ۲۱ ساله شدم .۲۰ سال گذشت و رفت .از تمام کسانی که تبريک گفتند پيشاپيش و لطف کردند و زنگ زدن و منو شرمنده کردند ممنون انشاالله به موقع جبران کنم اين همه لطفو

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:49 قֽظֽ
25 فروردین 1383

ده سالی هست که تنها سرگرميم ماهی و آکواريومه ..همه دردسرهاش از عوض کردنه آب ،خريد دارو های مختلف برای درمانشون و غذا دادن و ... را دوست دارم .چند تا عکس داشتم ولی چون نمی تونستم بفرستم روی اينترنت اينا رو زدم
اين رو هم بخونيد:
Gold fish aquarium يک محافظ صحفه نمايش زيباست که مانيتور شما را به آکواريوم طبيعی تبديل می کند .اين نرم افزار دارای تنظيمات است که شما با تغييرات در آن می توانيد آکواريو م دلخواه خود را پديد آوريد.در نسخه آزمايشی شما فقط يک ماهی در آکواريوم داريد ولی با دانلود کرک آن می توانيد نوع و تعداد ماهی ها را انتخاب کنيد .همچنين نور پردازی آن را به دلخواه تنظيم کنيد.اين محافظ صحفه  چند رسانه ای حتی صدای پمپ هوای آکواريوم را نيز شبيه سازی کرده .
مشخصات نرم افزار اکواريوم گلدفيش:
ناشر:lifeglobe
لينک دانلود :آکواريوم ماهی های طلايی
حجم فايل:۸۶/۲ مگابايت
فايل کرک:رايان کامپيوتر
حجم فايل:۱۲ کيلوبايت



           
           کله شیری .بالونی

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:30 بֽظֽ
30 فروردین 1383

يادت هست
تاب می خورديم روی تابستان
خوب که از فواره ها بالا می رفتيم
دستی ما را هل داد روی خش خش يک سلام
که توی خٍس خٍس سينه مان خشکيد

هميشه خيلی اتفاقی بعضی از موضوع ها پيش می ره ،اونقدر پيشرفت می کنه که تو رو توی مسير و راه خودش گم می کنه و وقتی به خودت می آيی که ديگه کاری نمی تونی بکنی ،اگه هم بخواهی ته دلت نمی خوات که مقاومتی نشون بدی ! و يا مثلا خلاف حرکت آب شنا کنی .

يادت هست افتادی ته خواب هايم
وقتی در تب خال تابستان هايم می سوختم

و بعد از اون   خودت بهش شاخ و برگ می دی ! مداد رنگی رو بر می داری و همين طور رنگ می کنی .سبز، سبز و سبز

من روی خيابان گم شدم
که ماه های شيشه ايش را
آويزان تير های چراغ برقش می کرد
وخواب های پياده رو اش را
عابران فردا تعبير می کردند

الان اونقدر سبز شده که هر وقت می بينيش ،می ترسی ،ترسی که با خجالت پيوند خورده ،ترسی که خودت اونو ساختی  ولی اين بار ديگه خودت رو به ترس تحويل ندادی .و می خوای تمومش کنی !

گل های اينجا از چهارراه بيشتر نرفتند
نترس
می شود امسال رو پشت و رو کرد
شنبه ها تقويم را قرمز
مهرگان را تير باران
و بعد هم خٍس خٍس کرد روی سينه تابستان

راستی يادت هست توی نمايشگاهی که با هم رفتيم پرچم ايرانو برعکس زده بودند !چقدر خنديديم و بعد گفتيم تا درستش کردند .

يادت هست تاب را هل دادی
افتادم کجای خيابان
که از چهار راه بيشتر نرفتم
دست های خدا روی گوش هايم سرخ شد
بوی اسفند گرفتم
روی صورتم چراغ ها زرد می شوند
می ترسم از سوت پاسبان های سرد 
می خشکم در خٍش خٍش يک سلام
که می سوزد روی خواب های تب خال زده ام
شعرها از ف.قوامی
دارم می روم شيراز!




نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:09 قֽظֽ
6 اردیبهشت 1383

فاتح شدم .
خود را به ثبت رساندم.
و خود را به نامی در يک شناسنامه ،مزين کردم
و هستيم به يک شماره مشخص شد.
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران.

*اصلا فکر نمی کردم در مورد بعضی چيز ها حرف زدن اينقدر سخت باشه .هزار بار موقعت را درست می کردم ولی همين که می خواستم حرفی بزنم همه چيز دود می شد و می رفت ! ولی خدا عمر بده اين SMS گاهی خوب به درد آدم می خوره.راستی اون روز داشتم همين طور SMS  بازی می کردم ،يهو شماره طرف مقابل را اشتباه زدم و به يکی ديگه رسيد.اونم خيلی لطف داشت و کلی با هم دوست شديم!!! به خاطر همين اشتباه ،گاهی اشتباه کردن هم بد نيست .

يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره برای من کافی است
يک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت.
انديشه های گذشته ديگر به کار نمی آيند.خيال رنگين و رمانتيک فراررنگ باخته است.
هميشه خواب ها  .از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می ميرند.
شعر ها : فروغ فرخزاد

*شيراز جاتون خالی سينما هم رفتيم و کلی به قيافه و کارهای  امين حيايی توی فيلم خنديديم.
حافظيه هم رفتيم.
اينم يه فال حافظ:

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد        از يــــــــار آشــنا سخن آشــنا شنيد
اينش ســـــــزا نبود دل حق گزار من        کز غمگسار خود سخن نا سزا شنيد

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:12 قֽظֽ

يه روزايی خاطراتم رو  توی يه دفتر می نوشتم . هر چی می خواستم بدون هيچ دغدغه ای مينوشتم .هيچ نوع سانسوری توی متن های دفترم نبود .خوشحال بودم که دفتر مال خوده خودمه ،نظرم رو در مورد هر چيزی يا هر شخصی  راحت می نوشتم .توی همون دفتر گريه می کردم ،می خنديدم هيچ کس هم نبود که بگه چرا اينقدر بلند می خندی يا بلد گريه می کنی ،تمام ماجراها هم با بستن دفتر تمام می شد.وقتی وبلاگ نويس شدم خوشحال بودم که يه جايی مثه دفتر پيدا کردم که بتونم حرف دلم رو توش بنويسم ولی ازقديم گفتن ..خشت اول چون نهد معمار کج تا ثريا رود ديوار کج .. همون روز اول تکليف خودم را با من ،خودم  روشن نکردم ،نفهميدم از وبلاگ نويسی چی می خوام ،همش تو فکر بيشتر شدن نظر هام و تعداد بازديد کننده هام بودم و بس !هر از گاهی يه چيزايی می نوشتم ولی هر بار به کسی بر می خورد !هر بار نظر خواهيم می شد پر انواع فحش ها و حرف های مسخره ! الان چند وقتی هست که ديگه برام نظرها اهميت ندارند ،ديگه تعداد بازديدکننده ها برام مهم نيست ،ديگه قبول کردم که وبلاگستان هم آدم بد داره ،مثه توی جامعه که آدم احمق هم هست !
يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،راهی نروم که بيراه باشد،خطی ننويسم که آزار دهد کسی را .يادم باشد که روز و روزگار کجاست ،همه چيز روبه را و بر وفق مراد است .خوب،تنها ...تنها .
دل ما دل نيست.آره
می خوام دوباره توی دفتری بنويسم که قلمش صحفه کليد و دفترش جلوی روی همه هست .ولی خط قرمز هايی هم داره .

*اسباب کشی هم سخته ...رفتن به خونه جديد خوبه ولی خيلی از خاطراتت رو توی خونه قديمی بايد جا بذاری ...تا حالا حسش نکردم ولی يه جوريه.

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:30 قֽظֽ
13 اردیبهشت 1383

همیشه تصادف
من به اسمت سند نمی زنم
عشقم به شناسنامه نمی کشد
می روی
مرده خوار ها من را ميان خود تقسيم می کنند
به خاطره ات تف می ريزم
گاهی آنقدر هستی که حس نمی شوی
گاهی آنقدر نيستی که نمی خواهمت
از:ف.حق ورديان 

چيزی نمونده بود خرج رو دست خودم بذارم ،هميشه وقتی به فکر يه کاری می افتم ،بايد اونو انجام بدم . بهش فکر نمی کنم بعد که انجام شد و توی گل گير کردم تازه يادم  می افته اشتباه کردم ! البته تمام پولش رو می خواستم با فروش يه جفت از ماهی هام در بيارم ولی خودم هم می دونم سرم هم می رفت به خاطر اين کار ماهی هام رو نمی فروشم فقط به خودم تلقين می کنم .
از فردا بايد برم دنبال کارای حج .

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:16 بֽظֽ
19 اردیبهشت 1383

 ديروز هر کاری کرديم حس وبلاگ نويسی نيامد .توی اينترنت داشتم می گشتم اين رو پيدا کردم ،خواستم بزنم اينجا ديدم هيچ توجيهی نداره !!!
بعد از دو هفته تصميم گرفتيم اين هفته بريم سر کلاس! صبح طبق قراری که گذاشته بودم با يکی از دوستام بايد ساعت ۱۵/۷ می رفتم دنبالشون ،که ساعت۳۰/۷ با زنگ خودش بيدار شدم !!  - د امين نامرد علف زير پام سبز شد .
سر کلاس رفتم آخر نشستم تا مسئله هايی رو که  هفته قبل داده بود حل کنم آخر وقت بدمش ! استاد هم اول صبحی هی چرت و پرت می گفت : ضريب لاغری اين ستون در حالت کشش و تنش اين قدر است حالا و ...... .هی روی تخته نقاشی می کشيد،روح همه نقاشا رو می لرزند با اين طرح هاش . کل کلاس ۱۰ نفر بوديم ،مسئله ها رو حل کردم و مشغول گوش کردن شدم .  هيچی حاليم نمی شد ،تمام تلاش خودم رو کردما ولی نشد ! از کناری پرسیدم می فهمی چی می گه ؟ گفت نه بابا ولی بازم من نمی فهمم ولی می نويسم ! تو که نه می فهمی و نه  می نويسی ! اينا چيه کشيدی بابا ؟؟ اين اتاقی که کشيدی در وروديش کو ؟؟اصلا ضايع ندورنی .کلاس تمام شد حالا می خواستم مسئله ها رو تحويل بدم جلوی اسم استاد موندم چی بنويسم آخه اسمشو يادم نبيد ! از هر کی هم می پرسم می گه والا يه اسمه سختيه ما هم نمی دونيم !!‌ ولش کن بابا اسم برا چشه ؟!
برگشتن  يه بچه کوچيک کنار جاده داره کار خرابی می کنه بدون هيچ عذابی !! د نامرد يه کم پايين تر برو تو جاده نياد حداقل ! درياچه ساخته اين وسط . امين مواظب باش ،اُه رد شدی از توشون ! برو ديگه .


 

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:05 بֽظֽ
23 اردیبهشت 1383

پنجشنبه قبل برای چندمين بار رفتم دکتر پوست .اين سری ششم هست که می رم پيش اين دکتر ! سری سوم که رفته بودم به خانم دکتر که يه کم هم شوخ تشريف دارند گفتم :خانم دکتر يه شامپو يا داروی خوبی بهم بدين تا از دست اين پوسته خلاص بشم،هر چی بوده تا حالا امتحان کردم،ديگه اين سری يه چيز خوبی بدين مشکل پولش نيست ! خنديد و گفت:حالا اينو برات می نويسم اگه خوب نشد سری ديگه بيا گردنت رو می برم از دست پوسته سرت راهت بشی ! گذشت و اين سری باز رفتم پيشش و گفتم خانم دکتر به خدا خسته شدم از پس قرص خوردم هيچ فرقی نمی کنه ،دو روز خوبه دوباره همون می شه يه چيز خوبی بدين راحت بشم بابا ! که اين بار گفت برات مرگ موش مينويسم که راحت بشی !!!
دارو ها رو نوشت و من رفتم داروخانه اونا رو گرفتم.يکی از قرص هايی که داده قرص پردنيزولون هست که برگه داخلش درباره عوارض استفاده از اون  نوشته .

توجه:قطع ناگهانی مصرف دارو می تواند مرگ آور باشد يا ممکن است بيماری زمينه ای را تشديد کند.(خسته نباشه )
عوارض جانبی:
سيستم اعصاب مرکزی :احساس سرخوشی،بيخوابی، سردرد، تغييرات ذهنی ،عصبانيت ، بيقراری.
دستگاه قلبی: عروقی ، نارسايی احتقانی قلب (CHF )، زيادی فشار خون ،خيز .
پوست : تاخير در ترميم زخم ها ،آکنه ، بثوارت پوستی
چشم - دهان : آب مرواريد،گلوکوم ، برفک دهان ..
مجرای گوارشی :زخم گوارشی ،تحريک، افزايش اشتها.
سيستم ايمنی :افزايش استعداد ابتلای به عفونت .
متابوليک ،کمی پتاسيم خون ، احتباس سديم ، احتباس مايع ، افزايش وزن بدن ، زيادی قند خون ، پوکی استخوان ، مهار رشد کودکان ،سيستم استخوانی ،عضلانی ، آتروفی عضله ، ضعف.
تمام اينا رو  عينا از روی برگ راهنمای قرص نوشتم البته خانم ها علاوه بر اين ها چند تا عوارض ديگه هم داره براشون .
نتيجه: زين پس می توانيد به  جای واژه نامانوس مرگ موش از پردنيزولون استفاده کنيد.

يه نظر کاملا شخصی :
*نمی دونم فيلم خانه ای در ماسه و مه رو ديدين يا نه ؟اين که يه ايرانی کانديد جايزه بزرگی مثه اسکار بشه خوبه و خيلی هم افتخار داره ولی واقعا شهره آغداشلو اينقدر توی اين فيلم خوب بازی کرده بود که کانديد همچين جايزه بزرگی باشه ؟! اين همه مصاحبه توی راديو و اينترنت ! که توی اکثرشون هم *حجاب * رو توی ايران يه چيز دست و پا گير و اضافه بيان کرده که با حجاب نمی شه کار کرد و .......پس اين همه بازيگر که به نظرم بازيشون خيلی هم روانتر و بهتر هست با همين حجاب چی؟ حواسشون به روسری بوده ! گوش هاشون هم از زير روسری خوب شنديه چی ،ولی باز موندند و در همين فضای به حساب آلوده کار کردند و الان به قول وحيد، رخشان بانوی سينمای  ايران هستند چی ؟ هر چند  اگه جايزه هم می برد ،درسته افتخار بزرگی برای ايران بود ولی هيچ وقت به افتخار جايزه شيرين عبادی برای ايران می رسيد . با اينکه می دونم  اصلا درست نيست نوع جايزه اونا رو با هم مقايسه کرد . 
پ.ن: قصدم خوب يا بد دونستن حجاب نيست هر کسی هر جوری دلش می خوات ميتونه بگرده ،حالا اگه يه عرف اينجا قانون  شده ولی همه ،حالا چه کم و چه زياد به اون عمل می کنند .اگه يه سفر به همين دبی بريد ،هستند افراد زيادی که اونجا دست خيلی از  خارجی ها  رو از پشت بستند ،می رسيم به همون که هر کسی هر جور دلش می خوات زندگی می کنه .

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:03 قֽظֽ

ديشب خواب می ديدم که بالشت زير سرم سفت و سخت شده ،درست مثه يه تکه فلز سرد،بعد آروم آروم از توی بالشت صدای سوت شنيدم و اين صدا يواش يواش اونقدر بلند و سرسماور شد که گوش را کر می کرد.فلز زير سرم ديگه سرد نبود ،خيلی آروم داغ شده بود ،آنوقت که صدا به اوج خودش رسيد بالشتم از جايش کنده شد و سنگين و سريع با يه شيب ملايم به سمت آسمان اوج گرفت ،نگاه که کردم فهميدم که تمام مدت روی موتور يه هواپيما خوابيدم !

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:19 بֽظֽ
30 اردیبهشت 1383

اول اينکه خودم هم نفهميدم توی متنه قبلی چه ارتباطی بين نوشته ها بود ! و اينکه چرا همشون رو توی يه روز نوشتم !ولی در کل احتمالا ربطشون توی ارتباطشون بوده و اصن چه فرقی با تفاوت داره ؟ همه متن هايی که می نويسم همين جوری هستند .خواستم بگم من اون قرص را رو نمی خوردم !


6 ماهگی



داشتم فکر می کردم ،اگه باز به  سن اين عکس بالا  برمی گشتم . بازم همين راه و زندگی رو داشتم ؟بازم با همين دوستا بودم ؟بازم دانشگاه همين رشته رو می خوندم ؟بازم پيش می اومد که هواپيمامون رو بدزدند و به جای مشهد سر از کربلا و نجف در بیاريم؟ بازم مکه می رفتم ؟و اين کسی که الان دوست دارم بازم پيش می اومد که دوست داشته باشم ؟
يه کم که فکر کردم مطمئن شدم که ،آره .چی کم دارم ؟ بهترين پدر و مادر . بهترين دوستا رو داشته و دارم .و بهترين زندگی و خيلی از بهترين ها .
آره اگه ۱۰ بار ديگه هم به اين سن می رفتم ،باز توی حياط دنبال مرغ می دويدم ! بازم اينجوری می نشستم آجيل می خوردم ! بازم عاشق آکواريوم بودم و خيلی بازم های ديگه . من از امين الان راضيم و بازم همين جوری می شدم .


پ.ن:فکر می کردم که خيلی هنر دارم که ماهی هام ۹۰ يا ۱۰۰ تومنی قيمت دارند و حال می کنم باهاشون .امروز رفتيم يه جايی نامرد توی يه اتاق ۲در ۱ همه کار کرده بود !انواع ماهی ها رو توی همين يه تکه جا نگه داشته بود !يه جفت ماهی ازش برداشتم ،وقتی که رفتم ماهی ماده تخم ريزی کرده بود و ماهی نر داشت اونو بارور می کرد  .کارشون که تمام شد من آوردمش خونه .

نظرات (35) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:51 بֽظֽ
3 خرداد 1383

 


آخرين فرمان

...

آخرين تحقير

...

مرز را پرواز تيری می دهد سامان !

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:00 قֽظֽ
5 خرداد 1383

لباسم را کندم افکارم عوض شد !
من نمی دونم بعضی از پسر ها چه جوری هستند ! کنارشون که می شينی همش يا متلک انداختن به فلان دختر و يا  صحبت از فلان دختر که ديروز بهشون خنديد و اون روز براشون بای بای کرد ! يا اون روز رفتيم سينما پشت سرمون دو تا پسر و يه دختر نشستن ! داريم فيلم نگاه می کنيم که يهو !!!!! دوباره چند لحظه بعد باز !!!!! و همين طور ادامه پيدا می کنه تا ربع ساعت مانده با آخر فيلم که بلند می شند و می رن! آخه خاک بر اون سرتون اين چه لذتی داره ؟؟ اونقدر بدبخت شديم يعنی ؟!گاهی چششم رو ببندی که راحت تر می رسی به جايی ،هر چند همينا هم به خاطر اينه که خيلی ها چشماشون رو بستند .<<من نمی دونم شماها عمل اخلاقی و غیر اخلاقی رو چه طوری برای خودتون تعریف می کنین ؟ ولی من یک سری اصولی برای خودم دارم که احتمالا یا مختص منند و یا فقط به تعداد آدمهای کمی تعلق دارن برای مثال این رو قبول دارم که :" آدم با هر دگوری خاک تو سری نمی کنه " >>.بگذريم .

بيـا بريم تا مـــی خوريم !
شراب ملــک ری خوريم !
حالا نخوريم کی بخوريم ؟

امروز اولين جلسه کلاس توجيهی حج بود ،يک ساعت دير تر ميرسی به اونجا . حاج آقا ايستاده و داره توضيح می ده ،اکثر اين چيزايی که می گفت برام تکراری بود و بلد بودم . ديگه داشت خستم می شد که يکی از بچه ها SMS می فرسته و ما هم مشغول چت می شيم !!کل زمانی که ايستاده بود با اين که اول ته سالن بودم ولی بعد مجبور شدم به خاطر اشاره استاد برای پر کردن چند تا فرم برم درست دو،سه متريش بشينم حتی يه بار هم نگاهی به طرف نکرد ! آخه توی اون جمع من و يکی ديگه تنها کسی بوديم که صورتمون و کامل اصلاح کرده بوديم ! حالا فردا به کوری چشمش باز اصلاح می کنم و می رم کلاس .کلاس هم با دادن آبميوه تمام شد ،اين قسمتش خوب بود .
بعد ميری سر کار توی آفتاب ! بعد که می آی خونه يه سر درد هم داری توپ...دوباره با هر بار بلند شدن چشم هات سياهی می ره و می خوای بيوفتی ! توی همين گير و دار می خوای  فر گاز رو روشن کنی يهو شعله می زنه و تمام مو های دست ،يه کم از مو های سر ، ابرو ها و مژه هات هم بر باد می ره و يه سرخی کوچيک رو مچ دست ! آخرش رفتم دکتر مثه سری قبل که همين جوری شدم و افتادم زمين فشارم رفته بود بالا !
اينم از يه روز خوب بهاری.

نظرات (39) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:59 بֽظֽ
10 خرداد 1383

نـــردبام زندگی ما و منـــــی ست                   عاقبت اين نردبام افتادنيست
پس در آن هر کس که بالاـر نشست              استخوانش سخت تر خواهد شکست
<<همه به فکر آنند که بشريت رو اصلاح کنند،ولی هيچ کس به فکر آن نيست که خود را عوض کند >>
به هنگاه پوشيدن پيراهنی که با دست های مردد دوخته شده بود نمی توانستم از بابت آن همه نقص هايی که بر من آشکار بود رنج نبرم و همين نقش ها  مرا سرگرم می کند،من با او حرف نمی زنم، ايفای نقش می کنم .حوصله خودم رو هم نداشتم ولی بايد جلوش نقش بازی می کردم ،هميشه رودربايست که از توی همه ايرانی ها هست ،گيرم می انداخت . با اينکه حالم بهم هم می خوره باز بايد کنارش می بودم چون اينو ازم خواسته بودند . انگار يه خط کشيدن برات و بهت بگن روی اين خط حرکت کن و همين که می خوای به راست يا چپ بری جريمه می شی !می خوام تنها باشم بابا ولم کنيد،خودم هزار نو کار انجام نشده دارم ،گير دادند !

من کــــــــــــــندوی بـــــــــــی کلامم
که زنبور هايش به هوا پرواز کرده اند
دگــــــــــــــــــــر غذای خون خود را
برای پيکــــــــر ضعيف تو نمی آورم
هستی ام خــانه ای بسته است
که از آن مــــــــــــرده ای برده اند

*همايش وبلاگ نويسان بوشهری روز جمعه برگزار شد و با چند تا از وبلاگی ها بيشتر آشنا شديم ،هر چند مراسم کاستی هايی رو داشت ولی برای سری اول و شروع خيلی خوب بود .



نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:59 بֽظֽ
12 خرداد 1383

دلم يه پنجره می خوات
يه پنجره که سرم رو ازش بکنم بيرون داد بزنم
دارم خفه می شم



آها یه پنجره رو به دريا مثه اين
رو به دريا

نظرات (40) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:38 بֽظֽ
17 خرداد 1383

همين حالا از سر کار اومدم ،يه دوش آب سرد گرفتم و الان هم به هيچ وجه خوابم نمی آد.الانم هيچ موضوعی به نظرم نمی آد که بخوام اونو بنويسم و بگم حداقل چيزی نوشتم و به روز کردم !
اين دو سه روز آخر هفته خيلی جالب نبود،اتفاقاتی که تا آستانه تعطيلی وبلاگ و خداحافظی از دنيای اينترنت هم پيش رفت .نمی دونم شايد هم خوب بود ،ولی خوشحالم که گفته شد و بيشتر از اين مشکلی برای کسی نساختم .اصن نمی تونم  الان در موردش اظهار نظر کنم .فقط اميدوارم منو ببخشه تا منم بتونم برادريم رو بهش ثابت کنم .فقط يادت باشه بهم قول دادی،قول دادی،قول دادی،قول داد، قول دا ،قول د، قول ،قو ،ق .می آم پيشت .
فقط به روز کردم.

نظرات (38) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:07 قֽظֽ

 هميشه وقتی تو ماشين تنها هستم صدای ضبط رو اونقدر بلند می کنم که تمام ماشين  از صدا پر می شه ،داشتم اينجوری می رفتم که موبايل زنگ زد ،شمارشو که نگاه کردم مطمئن شدم که کار داده باهام. يه سلام کردم و اونم بعد از سلام ،شروع کرد به احوال پرسی !!! تو همين حال يکی ديگه از بچه ها رو ديدم که کنار خيابون منتظر ماشينه . براش ايستادم و اونم سوار شد . يارو هنوز داشت حرف می زد  بعد رفت سر اصل مطلب : امين جان امشب ساعت ۹  می تونی بيای بريم جايی؟!!!!! برای اولين بار گفتم :نه .بيچاره سوسک شد ! پشيمون شد از اين همه احوال پرسی ! يه خداحافظی به زور کرد و مطمئنم بعد از قطع کردن يه چند تا فحش هم داد .تا تلفن قطع شد جو تو ماشين عوض شد
+ کجايی تو نکبت ؟ اصن پيدات نيست .تو گور به گور شده يه وقت احوال ما رو نپرسيا ؟برو  کار دارم من حاليم نيست می ريم دنبال فلانی با هم می ريم بيرون !
من: بابا همين دو روز پيش پيشت بودم ! 
 رفتيم کافی شاپ !! بخوريم سه تايی نشستيم که يهو يکی ديگه از بچه ها که تازه ازدواج کرده ،اومد.  تا ما رو می بينه چشاش گرد می شه اومده بود با خانمش بيرون مثلا . روی يه ميز ديگه می شينند و شروع  می کنه به دروغ گفتن ! تا بستنيشون آماده بشه ما مدام با هسته آلبالو از پشت جوری می زنيمش که خانمش نبينه .هی برمی گرده و مثه بامشاد فحش می ده ! بعد از کلی خنده ،برای خداحافظی می ريم ميز کناری و بهش می گيم برای شيرينی ازدواج ،چيزايی که ما خورديم  رو هم حساب کن .اونم جلو خانمش می گه باشه بابا من در خدمتم ! نامرد توف از دهنش نمی افتاد اون زمان ،حالا گير افتاد حسابی .کلی بهش خنديديم باز .

*امروز ساعت ۵/۵ با پسر عمه ام رفتيم دير ، ۱۹۰ کيلومتری بوشهر ! نرسيده به دير کار شروع می شد ،وسط بيابون .انگار يه کاغذ رو برداشتی و رنگ کوير زديش بعد اون وسط فقط و فقط يه جاده کشيدی ، نقاشش يادش رفته بود حداقل يه درخت بکشه !!
بادش هم اولاش خوب بود بعد انگار سشوار روشن کرده باشی ! می زد گرما که مثه اين بخارپز ها بدون هيچ چيزی پخته می شدی ! تنها سايه ای که گير می آورديم و خودمون رو يه کم نجات می داديم اين پل های آب زير جاده بود .می رفتيم اونجا می نشستيم. برای ظهر هم هيچ چی نبرده بوديم ،ماشين رو برداشتم می رم به طرف دير که يه نيمچه مغازه ای می بينم البته اگه به مغازه توهين نشه ! يه چند تا کنسرو می خرم و بهش می گم : قربون دستت يه شيشه آب خنک هم بده ! دست می کنه يه شيشه آب می زاره جلوم ،نگاهش که ميکنم مشتی کرم توش داره بازی می کنه ! مشتی که چه عرض کنم خيلی! می گم اين چيه ؟؟ می گه آب اين جا اين جوريه !!
بهش می گم قربون دستت نمی خوام همون نوشابه بده .اينا رو می دم به کارگر ها و خودمون می آييم بوشهر ...از جاده ساحلی می آييم ،خيلی قشنگ بود اين ور کوه و سمت ديگه دريا . کوه ها هم هر کدوم به يک شکل . يکيش از دور مثه يه سگ بود کاش دوربين داشتم .توی راه به روستا هايی بر می خوريم که فقط و فقط يک خونه توشه !!! بدون آب و برق هم ! حبيب هم داره برای خودش می خونه : ايران رو دوباره می کنيم آباد ولی هر بار که اينو می خوند توی اون بيابون ما از کنار يه قبرستون داشتيم رد می شديم !

* راستی سکوت سرد از اينکه بهم گفتی خيلی هم خوشحالم ، تو مگه به من قول ندادی باز شروع کردی؟!!‌ ها

نظرات (45) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:00 بֽظֽ

ديگه منم دارم کم می آرم ، منم دارم تمام می شم ،هر کاری و هر راه می رم باز دو روز بعد همون آش و همون کاسه! هر چی حرف می زنم باز هم همون جوريه .نمی دونم شايد هم حق داشته باشه ،شرايطش خيلی سخته ! ولی پس اميد چی می شه ؟؟!!

اگر گياهان به بهار اميد دارند
پس چرا من به انتظار بهار نباشم ؟
بهاری که خود را در آن شکوفا کنم
شايد بهار در اين هستی نيست
شايد وقتی ديگر از راه رسد
اين زندگانی شايد زمستانی باشد
زمستانی در انتظار بهار

پس اين چيه ؟ اينو خوب می شناسی،حالا خوب بخونش ،خوب بخون ،خوب .يه بار ،ده بار ،صد بار .
آره منم دارم مثه تو می شم ،چقدر حرف بزنم و هيچ !دارم به حرفام و خودم شک می کنم ،منم دارم مثه تو می شم ولی نااميد نمی شم ،می دونی خدا نااميد ها رو دوست نداره ؟ پس کاری نکنی که  من هميشه خودم رو سرزنش کنم .آره عاقل باش ،عاقل.هی با توام گريه هم نکن ،ديگه از گريه هم بدم می آد ،از خودم هم به خاطر اين مشکلات بدم می آد .

پرواز کنيد و آگاه باشيد
که فقدان بال هيچ وقت دليلی برای پرواز نکردن نيست
چرا که هستند بال هايی که هيچگاه گشوده نمی شوند


تو که خودت پرنده هستی چرا هيچ وقت اينو نفهميدی ؟؟
وقتی روی دريا پرواز می کنی و می خوای ماهی بگيری ،همه ماهی ها از دستت فرار می کنند ،اما همون ماهی ها اگه چند روز نيای ،دلشون برای همون پرنده که يه روز با بودنش احساس خطر می کردند ،تنگ می شه . پس به فکر ماهی ها هم باش .
مگه نمی گم گريه نکن من بدم می آد،هــــــــــــــی با تـو ام .

کاش زودتر اعزام بشم ،خدايا کاش الان اونجا بودم

لَبيکْ اللّهم لَبيک ،لَبيک لا شريکَ لَکَ لَبيک ،اِنّ الحمدَ و نعمت َ،لَکَ و المُلکْ،لا شريکَ لَکَ لَبيکْ
خدايا همه چيزو خودت درست کن .

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:14 بֽظֽ

ديروز فقط يه گوش می خواستم ،داشتم می مردم. وقتی اومدم اينجا نوشتم يه کم راحت شدم ،منتظر بودم يکی بگه چته ؟ ديگه رفتيم پيش يه نفر و خودمون رو تخليه کرديم شديد ، ما خيلی مخلصيما برات هر چی خواستی می آرم،دو سری از هر کدومش .حالا که گفتم نمی خواستم اين متنه باشه ،می خواستم پاکش کنم ولی گذاشتمش چون اينو برای يه نفر ديگه هم نوشته بودم ،اونم بايد بخونه.

راديو داره درباره ساخت ماشين افراد کم درآمد صحبت می کنه ! دلشون خوشه که بعد از ۴۰~۵۰ سال ،می خوان پيکانو دک کنند ،ولی من نفهميدم چه لزومی داره که مرتب  ماشين رو  به افراد کم در آمد ارتباط می دن ! ما ايرانی ها عادت داريم هميشه با تکرار يه چيزی رو قبول کنيم ،فردا که ماشين به بازار اومد هم همين اسم روش می مونه .هيچ کس هم نمی گه چرا بايد افراد کم درآمد باشند اصن ! پس اون سرمايه های نفت و گاز و .... که توی جيب بعضی از افراد خاص می ره چيه ؟؟ همين شده که ما الان توی بوشهر يکی از بزرگترين منابع گاز  تو جهان رو داريم ولی هنوز خود شهر گاز کشی نداره ! قيری که برای کار های عمرانی گير نمی آد ،پشت سر هم توسط يکی از آقا زاده ها از اسکله بوشهر صادرات می شه ! جلوی اينا رو بگيريد تا مردم کم درآمد نشن که با صد تا منت می خوان يه ماشين از رده خارج کشور های ديگه رو قالب کنند به مردم ! لُپ مطلب دزدی نکنيد به اسم مردم .
کثافت همه جا رو برداشته و ما همچنان عاقلانه هستيم تا طعم نان خارجی رو احساس نکنيم .
اين  زلزله جاده چالوس رو ببينيد .کاش بعضی ها هم زودتر تلنگر بخوردن ،من که ۲۶ مهر خوردم اونقدرا هم که می گفتند بد نبود .زلزله به خيلی ها تلنگر زد همين نزديکی ها يکيش هست توی همين لينک ها .

ورزشی
جام ملت ها هم شروع شد ، بازی اول پرتقال ریپ زد .حالا خوبه اسپانيا يه کم اونو رفع کرد ولی در کل فقط پرتقال،اسپانيا،هلند و يه کم ايتاليا ،باقی می تونند برن بميرن.
تبريک می گم برگشت علی جونشون رو به پرسپوليس !!!‌خسته نباشن که به نقطه صفر رسيدن ! اين علی جون چکاره شد ؟ همون مدیر فنی که غمخوار بيچاره از بس به خودش فشار آورد باد شد و قبول نکرد ،و جای اينکه کمک کنه در اون برهه به ضرر پرسپوليسی ها هم کار کرد ! غمخوار نمی دونست که بايد سر کيسه رو خيلی شل کنه !

۱. هر کاری می کنم نمی تونم وارد بلاگ اسپات بشم .
۲. فردا دارم می رم تهران برای چند روز

نظرات (59) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:02 بֽظֽ
3 تیر 1383

آدم بايد هر از گاهی بره تهران . اونجا جاهايی که دوست داره رو بره ،باز بعضی ها رو زحمت بده و بره پارک جمشيديه ،بعضی ها رو با بيل تهديد کنه تا بستنی گيرش بياد ،بعضی ها رو با سوغاتی تهديد کنه که بازم کار ساز نبود !!!! من اگه چيزی دادمت حالا وايسا . آدم برای خودش بايد از تهران قناری بياره .
چيزای می بينی که از خودت بدت می آد !  جمهوری اسلامی !!! از تجريش به سمت پايين ! چند تا دختر دارن رد می شن محال بود کنار خيابون يکی دو تا ماشين نباشه ! اينو توی سه روز متوالی ديدم که خوشبختانه فقط يک بارش سوار شدن ،بازم جای اميدواری!
جدا از دکتراش خوب بود البته به غير از اين آخری
رفتم راديولوژی عکس بگيرم ،خانمه می گه زير دستگاه بخواب ،نگاه می کنم دو تا گذاشته می رم طرف اون خوشکل تره ! می گه: آقا پشت اين من اينجا نشستما تربچه که نيستم اينجا  !!! می خوابم زير دستگاه می گه يه کم سرتو بيار پايين ، نه نه زياد رفتی گفتم يه کم !‌دوباره نه نه باز برگشتی سر جای اول که .می آد بالا سرم دو تا دستشو می زنه به پهلوش می گه منو اذيت می کنی تو ! تو که از من سالم تری بابا  می گم: نه به خدا آذيت چيه  خلاصه خودش سرم رو زير دستگاه تنظيم می کنه و عکس می گيره و می گه حالا برعکس ! می گم: خوب چه جوری بخوابم بخدا يادم رفته بود .بعد می خوابم عکسشو که می گيره می گه برو فردا بيا برا جواب ! می گم بابا عجله دارم می خوام برم دکتر باز ! می گه:  شيطون !

نظرات (33) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ

من چه گويم که کسی را به سخن حاجت نيست
خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نيست
اين شب آويختگان را چه ثمر مژده صبح
کرده را عربده خواب شکن حاجت نيست
ای صبا مگذر از اينجا ،که درين دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نيست
در بهاری که بر او چشم خزان می گريد
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نيست
لاله را بس بود اين پيرهن غرقه به خون

دو ساعت نشستم نوشتم همش پاک شد ! ای تو گور باباش

چه جامی شده اين دوره همه تيم های بزرگ  دارند حذف می شن .آلمانو  نسبت به دوره قبل ۲ امتياز پيشرفت کرده انشاالله اينجوری پيش بره به تعداد تيم های دوره های بعد هم اضاف نشه ۲۴ سال ديگه قهرمانه !
فقط پرتقال و هلند
يه وبلاگ ماه پيدا کردم :آکواريوم تنهایی  های من

نظرات (27) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:36 بֽظֽ

بحريست بحر عشق،که هيچش کناره نيست
آنجا جز آنکه جان بـــــــــــــسپارد چاره نيست

کنار يه استکان لب پريده روی ميز و کنار آيينه قدی،کنار راهرو کوچک اتاقم هاله ای وجود دارد که من و تنهاييم واردش می شويم.انگار توی سرزمينی پر از مه و رويا قدم می زدم تا چند دقيقه پيش و الان تمام شعر ها و خاطرات و تمام خواب ها ،تمام رويا ها ،تمام يادگارهای کوچک دوست داشتنی و تمام تجربه هام و تمام خودم در اين لحظه جاودان محو می شوم .
تا حالا شده وقتی يه کار خوب می کنيد و بعد به آينه نگاه  می کنيد اونی که توی آينه زل زده توی چشمات داره همين طور می خنده بهت و گاهی هم چشمکی می زنه ؟اما اگه يه کاری کنيد که خودتون هم پشيمون بشيد چی ؟ اون وقت اصن توی آينه نگاه می کنيد ؟! مثه ديشبه من اومدم پشت به آينه نشستم و بهش می گم منو ببخش اگر نگاهم جز وزش پندار ها و خاطره ها نيست ولی با سکوتم با تو حرف می زنم .

*يک تير و دو نشون ! مرسی خيلی خيلی  قشنگ بود .کلی دستت درد نکنه .



نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:05 بֽظֽ
11 تیر 1383

به قول ژينوس :من گاهی دچار جنون ادواری می شم ! حالا من ،چند وقته بد جوری به اين درد دچار شدم ،ديگه گاهی دست راست و چپم را هم گم می کنم اين وسط .
حالت گرفته اس می ری کنار دريا خير سرت تنها باشی ،همين طور نشستی نيم ساعت ،يک ساعت ،نمی دونم چقدر گذشته بود که از پشت يه دست می آد روی شونه ام و بهم می گه غمباد گرفتی انگار !! توی اين فکری که اين چرا دست از سرت بر نمی داره ،کجا بايد بری که اين تو رو پيدا نکنه ؟! حوصله اش رو ندارم همون جور که نشستم بدون اينکه سرم رو بچرخونم می گم :باز توی نفله پيدات شد ؟ بابا ولم کن عجبا
+ چی چی رو ولت کنم ! بو می دی بعد ! پاشو بينم کجايی تو ؟
ـ زير سايه ات نشسته ام و دارم ....
+ هوی  با خانمم هستم .آبروريزی نکن !
- برمی گردم نگاه می کنم ،می بينم آره با خانمش پشت سرم ايستادن ،نامرد فحشم می ده جواب که می خوام بدم می گه با خانمم هستم .
+پاشو بريم شامی چيزی بخوريم
 حالا از اون اصرار که بريم و هر چی ما می گيم نمی آم .گرسنه نيستم توی گوشش نمی ره وقتی می بينه اين جوری دم به تله نمی دم ،می گه من نمی دونم خودت می دونی و خانمم.حالا اگه عرضه داری به خانمم بگو نمی آم!  من رفتم ،راست می گفت هميشه جلو خانمش کم می  آرم
= پاشو آقا امين ! پاشو که مُرديم گرسنگی .قبل از اينکه بگم نه می آد دستم رو می گيره و بلندم می کنه و با خودش می بره .
- خوب باشه می آم دستمو ول کنيد می آم بابا .باشه می آم
= نمی شه بخدا می ترسم يهو گم شيد ! در ضمن من مامورم و معذور
- بابا ول کنيد همه دارن نگاه می کنن ! بابا حالا اين شوهر بی خاصيتتون غيرتی می شه !
= توی اوج جدی بودن که می زنه زير خنده و دست منو ول می کنه .
تا به اون نامرد هميشه مزاحم می رسيم ،رو می کنه به خانمش می گه چت شد تو يهو زدی زير خنده ! تا می فهمه من چی گفتم ! می گه اصن برو گمشو تقصير منه که به فکر تو هستم !بدبخت ولت کرده بودم که کم کم داشتی می رفتی تو دريا !خودتم نمی فهميدی !و يه کم شوخ که آخر می خندوننمون .
منتظريم تا پيتزا آماده بشه هی رو می کنه به من می گه خوب چه مرگته! وقتی می بينه جواب نمی دم باز نگاه خانمش می کنه که اين بار خودمم هم خندم گرفت ! تنها خوبی اين بود که شمارمون رو خوندن و من رفتم .قبل از اينکه بيام بالا توی يکی از نوشابه ها پر نمک می کنم و اونو بالا می زارم جلوی دوستم .شروع می کنه از پيتزا خوردن و ديگه به هيچی حواسش نيست ! داره می خوره که تمام بشه نه اينکه سير بشه ! دست می کنه نوشابه رو بر می داره و می خوره و صورتش يهو  می شه ! خودش می فهمه چه کردم بدون اينکه چيزی بگه می ره پايين و با يه نوشابه ديگه می آد بالا و خانمش مرده از خنده
تمام تلاش خودشون رو کردند که بفهمند من چمه!! ولی آخه اونا چی می دونند  چی شده !؟ خدای نکرده اون تو بيمارستان چيزيش می شد من چه جوری با خودم کنار می اومدم ،اصن خودم رو می بخشيدم.خوش که می گه بابا تو چکار کردی مگه !! من هيچی ولی کاش پام می شکست روز اول نمی اومدم که اينجوری بشه.در هر حال بازم مواظب خودت باش می دونم سر منو شيره می مالی و می گی باشه !ولی ..

*گير ندين که چی شده و اين چيزا ها !حوصله ندارم اومدم اينجا نوشتم چون نياز به نوشتن داشتم ،کاشکی وبلاگم توی خانواده لو نرفته بود ،حداقل همچين موقعی می تونستم بنويسم چه مرگمه ! اين همه هم نقش بازی نمی کردم .الانم ساعت ۶ صبحه ،اينا رو خواستم ديشب بنويسم ،نذاشتند من نمی دونم وقتی يه نفر ناراحته بايد چکار کنه دست از سرش بردارند.الانم بابام مثه مامانم که يهو برداشت رفت تهران ،يهو رفت شيراز ! خدا به خير کنه همه چيز داره يهو اتفاق می افته .اين مامان بزرگه هم بيچاره توی اين پيری همش تو دکتره .همه يهو ها زير سر اينه انگار.

*هر چی می کشيم از اين عاشقی ولی من تا اطلاع ثانوی هر گونه عاشقی رو تکذيب می کنم .

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:00 قֽظֽ
14 تیر 1383

داريم شطرنج بازی ميکنيم .
اسب رو برداشته و می گه زندگی مثه اين بازيه شطرنجه ! در جواب حرکتش يه پياده رو می برم جلو و همين طور به بازی نگاه می کنم ،تنها شباهتش رو من توی خونه های سياه و سفيد ديدم ! باز دست می کنه به اسب ! گير داده ،آدم هميشه بايد توی اين زندگی هم حواسش به پشتش باشه و هم جلو خودشو ببينه ! و حرکت بعدی و بعدی همين حرف ها ! يه حرکت می کنم و کيش می شه ! به رو خودش نمی آره ! و باز حرف می زنه تا اينکه مات  می شه ! بهش می گم آدم تو زندگی نبايد زياد حرف بزنه ،حواسش پرت می شه و اينجوری مات می شه !اونی که عادتش ندادن به حرف زدن ،خودتو هم بکشی حرف نمی زنه ،چرا؟ چون عادت نداره ! پس خودش يه روز می آد می گه ! دست می کنه آدمای روی صحفه زندگی رو می ريزه روی زمين!

اين کلانتر هم به جرم تشويش اذهان عمومی به خدمت سربازی توی نيروی انتظامی بوشهر ! نه نه صفر پنج کرمان محکوم شد و همچنيم ياس سفيد هم به خاطر تشويق در اين اغتشاش به تماشای ۲۴ ساعته برنامه نقطه چين و همچنين زين پس بايد تمام وسايل برقی خودش رو از مارک سامسونگ تهيه کنه وگرنه سوسک کنکوريه پيداش می شه !
 دوستم زنگ زده با خوشحالی می گه :من گرفتم چته،تو عاشق شدی؟!
می گم : اگه مثه الانِ من نياز شديد به دست به آب داشتی می فهميدی عاشقی يعنی چی ؟! قطع می کنم و بعد خودم بهش زنگ می زنم ، می گه زده حال ! بی احساس ! من با اين همه هيجان زنگ می زنم تو اينجوری می کنی ! برا من می ری دستشويی؟!
می گم بابا برا خودم رفتم دستشويی چکاره تو دارم اصن ! مگه بيکارم جای تو برم دستشويی! باز اعصبانی می شه می گه همش شوخی ميکنه ! مسخرشو در آورده !
می گم باشه بابا ديگه دستشويی نمی رم حالا چی شده مگه ؟ اصن همونه که تو می گی ! تو درست زدی تو هدف ،درست حدس زدی!
يه کم نرمتر می شه و می خوات حرف بزنه که  می گم ولی خداييش به خاطر خودم رفتم دستشويی ها !!  و اون شروع می کنه به فحش دادن و قطع می کنه !
يه sms براش می زنم که خيلی مخلصيما . جوابش می رسه اول به نظر می آد نوشته I LOVE YOU اما يه چيزه ديگه می شه !‌ تند زنگ می زنم بهش می گم حالا که نشون خانمت دادم می فهمی يعنی چی ؟! امين  غ.. قطع می کنم !

امشب هم پرتقال (برزيل دوم) اول می شه و همه چيز تمام .
* يونان قهرمان شد چی فکر می کرديم چی شد !

نظرات (31) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:56 بֽظֽ
17 تیر 1383

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

 

 

امضاء: مش رجب!!

 

 

 

نظرات (28) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:50 قֽظֽ
19 تیر 1383

فاصله يه حرف ساده س بين ديدن و نديدن
بگو حرف ما کدومه،شنيدن يا نشينيدن



دارم می رم تهران تا وقت اعزامم هم اگه مشکلی پيش نياد اونجا هستم.
* و من از پای تخت آنلاين می شوم مخلصيم پارس آنلاين

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:23 بֽظֽ
22 تیر 1383

تو خونه مثه بچه آدم نشستی که صدای بارن هواييت می کنه ،ميری تو حياط ،کم کم بوی خاک خيس همه جا رو می گيره واين وسط خودتو پر می کنی از اين بو ،می رم داخل لباسم رو عوض می کنم و به طرف پارک قيطريه حرکت می کنم ،حدود ۱۰ دقيقه بعد اونجا ،عجب حسی خوشمزه ای بهت دست می ده قدم زدن زير بارون اونم توی پارک.روی يکی از صندلی ها می شينی ،جالب اينه که قبلش با وسواس صندلی رو پاک می کنی در حالی که خيس خيسی خودت .کم کم بارون تمام می شه ولی هنوز حال و هوايی بارون هست و تو همچنان عاشق می باشی!! اون روبرو چند تا کلاغ دارند سر يه چيزی دعوا می کنند ! يه سنگ بر می داری و پرت می کنی ،همشون فرار می کنند .
يهو يه گل ديدت رو می گيره و يه صدای نازک که می گه :۲۰۰ تومن دونه ای ۲۰۰ تومن ! يه دختر ۱۰ يا ۱۱ ساله اينو می گه .بهش می گم من گل نمی خوام .مثه بقيشون شروع می کنه به التماس!! جون بچه ات يکی بخر ،جون........ بابا بچه ندارم ! زنم کجا بود ! می شينه رو صندلی و همون طور که گل رو طرفم گرفته نگاهم می کنه،نگاه که چه عرض کنم التماس! گل ها هم که هر کدوم يه طرف افتادن از پژمردگی .می گم باشه يکی بده .يه خندهای می کنه و دست می کنه سه تا بهم می ده ! منم ديگه هيچی نمی گم و سه تاشو برمی دارم و پولشون رو می دم ،اونم می ره .

*خداييش خيلی هوای توپی شده اين چند روز . به عموم می گم عجب هوايی داره شهرمونا ! ميگه گمشو دو روز اومده دُم در آورده برام ! شهرمون.
*اين اولين متن وبلاگمه که توسط خودم از جايی غير از بوشهر به روز می شه .

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:46 بֽظֽ
24 تیر 1383

من به او سخن سهراب را گفتم که نور سبزی لب درگاه تو است و اگر در بگشايی به رفتار تو خواهد تابيد ،سبز خواهی شد .و من او را به طنين ..سيب سرخ .. بشارت دادم و به نزديکی نور.و باز به او گفتم :هر که با مرغ دلش دوست شود،خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود !
*از..بناساز
ديشب با يکی از وبلاگی ها داشتم چت می کردم ..اونم می خواست بره مکه مثه خودم .بهش می گم خوب چرا چيزی ننوشتی تو وبلاگت ؟ می گه :آخه می ترسم مشکلی پيش بياد نتونم برم ! می گم اون کسی که تو رو طلبيده خودش تا آخر باهات هست !ولی  الان خودم هم همين احساس رو دارم،می ترسم به يه دليل نتونم برم .اين چند مدت به اون امينی که بايد  برای اين سفر آماده می شد نه تنها نرسيدم ،يه جوری دارم احساس می کنم از الان خودم هم دارم دور می شم.
خدايا خودت می دونی چقدر دلم می خوات بيام که ...خودت کمکم کن.


کعبه يک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببين يار کجاست

نظرات (38) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:07 بֽظֽ
27 تیر 1383

کاخ صاحبقرانيه که قدمت اون به دوران قاجاريه بر می گرده و در دوران پهلوی هم مورد استفاده قرار می گرفت .حياط خيلی جالب و توی کاخ هم که پر از تابلو ها و ظروف دوره های مختلف از صفوی به بعد .عکس ها و مبلمانی که اکثر اون ها فرانسوی بودند.
توی گروه ما که برای بازديد با يه خانم راهنما همراه بود ،يه آقايی خيلی اصرار داشت که به راهنما بفهمونه که ظروفی که شاه استفاده می کرده از طلا بوده و يا تختی که شاه برای خواب قيقوله !( وی چه باحاله اين کلمه قيقوله قيقوله قيقوله قيقوله ) استفاده می کرده از پر قو بوده و ...ولی همه گفته هاو اظهارات مرده  توسط راهنما انکار می شد !
به نظر من همچين کاخی برای زندگی شاه يه کشور پادشاهی اونم مثه ايران اصلا هم عجيب نيست ، که اين قدر شورش کرده بود .خيلی دلم می خواد محل زندگی مقامات فعلی رو هم ببينم ! توی رفسنجان و کيش که خونه يکی از مقامات زياد فرقی با اين نمی کنه بقيه رو نمی دونم !
ولی خداييش عجب دستشويی برزگی داشته اين شاه ! اگه اينو کوچيک تر می ساخت اين بلا سرش نمی اومد .بگذريم

* ديروز هم جاتون خالی رفتيم دربند و بالای کوه ،خيلی خوش گذشت برای برگشتن هم اصلا همراه ها نمی افتادند !!! ‌اصلا .ناهارم که کباب چررررررب  همون جا يه فال حافظ هم گرفتم :


عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگــــــــران بر تو نـخواهند نوشت
من اگــــــر نيکم اگر بد تو برو خود را باش
هــر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چــــــه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

نظرات (40) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:11 بֽظֽ
31 تیر 1383

**فاطمه، فاطمه است ...شهادت حضرت فاطمه، زهرا رو تسليت می گم

تو زندگی هر کسی يه چراهايی هست .بعضی هاش اونقدر کمه، که اونو جدی نمی گيرند و بعضی های اونقدر پررنگ و سياه شده که قسمتی از زندگی طرف رو مختل کرده !
من يه چيزی بين اينام !حالا اين چرا ها با من همراه شدن ! بعد از ۲۱ سال هنوز وقتی از خودم می پرسم :امين کيه؟ نمی دونم چی جواب بدم !امين يه آدم خجالتی ،ساکت که هميشه توی يه جمع سکوت رو به هر چيزی ترجيح می ده ! اون قدر خجالتی که گاهی از پس گرفتن حق خودش هم بر نمی آد! توی دادگاه خودش هميشه مامان و باباش متهم بودن ،که چرا بهش ياد ندادن توی فلان سن حرفشو بزنه که ياد بگيره ؟! توی فلان سن چرا نذاشتن حقشو خودش بگيره که الان براش اولين باشه ؟
ولی همه امينی رو که توی اينترنت می شناسن يکی ديگه اس ،يه امين پرحرف ،شوخ که يا می خنده ،يا می خندونه !چون عقده شده سر دلش اين جور شده ! کسی چه می دونه امين هنوز از پس کوچکترين رابطه های اجتماعی خودش حتی با نزديک ترين آشنا ها بر نمی آد !چرا؟؟؟
تو وبلاگمون هم که بايد نقش يه بچه مثبت بازی کنيم که يه وقت خانواده اون امينی رو که می شناسن گستاخ ندونن! هر چند که اونجوری هم نيستم که هر خط قرمزی رو زير پا بذارم .
همين چند وقت پيش برای يه موضوعی بابام اومده که يعنی با هم حرف بزنيم ! توی اين مدت که اين کارو نکردی ! حداقل حالا که اين کارو می خواستی بکنی اول ياد می گرفتی چه جوری شروع کنی ! نه بشينی جلوم زل بزنی تو چشمام بگی يالا!
اين دفعه جنون ادواری هم نيست ،اون هنوز وقتش نرسيده ! اين يه بی خوابی معموليه ! حموم هم رفتم از بيخوابی.اومدم يکی از اين حوله های مثلث شکل رو مثه يه روسری گذاشتم روی مو هام که خيسند .بعد بند های حوله رو می بندم يه مدت می گذره احساس خفگی می کنم ! اين دختر چه جور با اين کنار اومدن؟! می آم گره رو باز کنم که هر چی می کشم سفتتر می شه ..تا درش می آرم جونم به لبم می رسه . 
تو زندگی هر کسی هی چراهايی هست .بعضی هاش اونقدر کمه، که اونو جدی نمی گيرند و بعضی های اونقدر پررنگ و سياه شده که قسمتی از زندگی طرف رو مختل کرده !

۱.يه معذرتم به خاطر ديروز از بعضی ها .
۲.ايران هم که می خواد اول شه اين سری به سلامتی .
۳.طبق شنيده ها هم بعد از بستن روزنامه و جمع کردن بعضی از کتاب ها ،خيلی از وبلاگ ها ی بلاگ اسپاتی رو هم فيلتر کردند ! اصن بيان کل اينترنت رو فيلتر کنند خوب !!! همون ياهو بسه ؟! چه کاری خوب خودشون رو اذيت می کنند !
۴. با تمام اين اوصاف بازم می گم بهترين پدر و مادر رو دارم

نظرات (22) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:32 قֽظֽ
31 تیر 1383

 هر سال ،سه ماه تابستون من بوشهر بودم ،خانواده اينجا .امسال برعکس شده ! امروز ناهار را در يکی از پارک های زيبای شهرمون (حالا باز بعضی ها جوش می آرن  )  يعنی پارک جمشيديه صرف شد .بعد هم که رفتيم بالای بالا .اينم يه عکس از اون بالا  از تهران .


تهران همیشه نور است !


و بعد از يه کم نشستن چند تا عکس اون بالا گرفتيم و راهی پايين شديم ! اينم يه عکس از ما که مرديم تا پله ها تموم شد !


امین خسته ! امین ناراحت!


ذهنم داشت قاط می زد يه کم بهتر شد بعد از اينکه از پارک اومديم .

نظرات (39) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:25 بֽظֽ
2 مرداد 1383

نظرات (27) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:20 بֽظֽ
3 مرداد 1383

امروز بالاخره يه دليل برای ساکت بودن خودم توی يه جمع  پيدا کردم !

اينکه آدم دهنشو ببنده و باز نکنه و اين شک را در بقيه ايجاد کنه که آدم احمقيه ،بهتر از اونه که دهنشو باز کنه و اين شک را از بين ببره ! 

نظرات (42) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:53 بֽظֽ
7 مرداد 1383

جانم از آتش گذر می کند
با خویشتن در جنگم،
از تو عبور می کنم
تو آن سوی من ایستاده ای
و لبخند می زنی...
و لبخندِ تو آنقدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم،
من طلا خواهم شد،
می دانم...
جبران خليل جبران

۱. دلم لک زده برای يه رانندگی ، به يک ماشين نيازمنديم !
۲. بالاخره موبايلم هم زنگ خورد و با مهناز کار داشتند ! +خانم شماره رو اشتباه گرفتی !  - نه همين شماره بهم داده ! + باشه اومد می گم زنگ بزنه
۳.تابستون رو هميشه دوست دارم چون اکثر موقع هاش تنهام ،همين تنهايی باعث شده بتونم بعضی غذا ها رو خوب ياد بگيرم ،خيلی لذت داره گاهی. ولی شستن يه کاسه ماستی که يه کم تو ظرف شويی مونده.حاضرم هر کاری کنم اين کاسه ماستی رو نشورم ! حتی اگه شده از عمد بشکونمش !!
۴.ديروز هم با دوست زمان دبيرستان  رفتيم بيرون و هالی به هولی.جای بهزاد و حسين خالی
۵.به يک عدد قالب ساز نيازمنديم برای رفع يک مشکل!
۶.اينو می گم آخر نداشتن متن برای نوشتن وبلاگ !

نظرات (26) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:51 بֽظֽ
9 مرداد 1383

کم کم بايد جل و پلاسمون رو جمع کنيم و از اين يکی شهرمون بريم به اون يکی شهرمون ،و آماده اعزام باشيم .
می گن وقتی وارد مسجدالحرام می شويد ،اگه سه تا آرزو کنيد خدا اونا رو برآورده می کنه .سه سال پيش که رفتم اونجا از خدا خواستم که دانشگاه قبول بشم که توی همون جا خبر قبولی دانشگاه رو بهم دادند .اون دو تا آرزو ديگه هم يه جورايی رسيدم بهش .شما اگه جای من بوديد اين سری چی می خواستين ازش ؟؟

اين  احمق تا ياد دارم پدر خودشو رو در می آره که اين رو بگيره ولی نمی تونه ،خوب  بسه کن  ديگه .روی هر چی اميدوار بود رو کم کرده! ولی خداييش گاهی دلم براش می سوزه !


کنار دریای اون یکی شهرمون


۱. قرار بود يه قالب ديگه بذارم ولی هر کاری کردم نتونستم اون رو يه جای درست آپلود کنم و ديگه اينجوری شد ..فکر کنم از اون قبلی بهتر باشه !چطوره؟!
۲.يکی از دوستان هم به جمع دات کام ها پيوست :بانوی ماه و آب... روزی خودم باشه !!!!
۳.دستم شديدا به خاطر واکسنی که زدم درد می کنه !

نظرات (39) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:31 بֽظֽ
13 مرداد 1383

من انار را می کنم دانه دانه ،به دل می گوييم
خـــوب بود اين مردم دانه های دلشان پيدا بود
می پرد در چشمم آب انار،اشــــــک می ريزم


ديگه به خبر های مردن ماهی ها و يا پرنده هام وقتی که می آم مسافرت عادت کردم ،هميشه همين جور می شه ! ديروز ۶ تا از مرغ عشق هام به خاطر نيش زنبور هايی که همون حوالی قفس تو درخت ها کندو داشتند مردن!اون سری هم که کلی ماهی هام مردن !

امين ،جون من راستشو بگو دستام نمی لرزه ! آخه اگه بخوام جراح بشم دستام بلرزه قبولم نمی کنند ! هميشه دستاش می لرزيد ولی می گفتم نه بهراد ،اصن تکون نمی خورند...می گفت :امين اگه جراح بشم ۲۰ تا مريض اولم رو مجانی  عمل می کنم !
حالا بهراد مريض شده ! يه مريضی که دکتر ها هنوز نمی دونند چيه !

نظرات (50) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:26 قֽظֽ
21 مرداد 1383

از تهران اومدن و آماده شدن برای اين سفر فکر کنم بهانه خوبی می تونه باشه برای به روز نکردنم !
خـــداوندا هــــــزاران وای بر من     اگـــر بی خوشه برخيزيم ز خرمن
تو جـــــــانم را زسّرت پر ثمر کن     توان بندگـــــــــــــی را بيشتر کن
اگــــر در من توان بندگی نيست     ره آوردم به جز شرمندگی نيست
به حق کعبه دل را زندگی بخش     به جـــان تيره ام ،تا بندگی بخش



خوب من فردا دارم می رم شيراز و از اونجا روز دوشنبه عازم هستم .نمی دونم برای خداحافظی همچين موقع هايی چی می گن ؟ ولی اين چيزی که توی اين مدت ياد گرفتم ! اميدوارم کسی از من ذره ای ناراحت نباشه و اگه با شوخی هام و حرفام ناراحتتون کردم ،منو ببخشيد و مطمئن باشيد اونجا برای همتون نماز می خونم .قول قول .
روز ۲۸ مرداد هم تولد يه عزيزيه که آرزو می کنم صد سال زنده باشه و هميشه خوب ،خوش و سلامت .پيشاپيش تولدش رو تبريک می گم
نمی تونم بهتون سر بزنم ولی شايد شيراز روز قبل از سفر يه کافی نتی چيزی رفتم و نظر هاتون رو خوندم .چيزی خواستيد بنويسيد!


تا وقتی برگردم
                                                 

نظرات (53) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:35 قֽظֽ

جای همتون اونجا خالی ،برای همه کسانی که خواسته بودند دعا کردم و نماز خوندم ...فعلا خونه شلوغه، خيلی حرف بيده که بزنم ،يه کم سرم خلوت بشه می آم می نويسم

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:09 قֽظֽ
14 شهریور 1383

اول ممنون به خاطر لطفی که داريد به من و بازم می گم جاتون خالی بود انشاالله نصيب تک تکتون بشه و بريد اونجاو آخر اينکه می خوام  همه سفر رو  تو دو تا متن می نويسم.
از اينجا که حرکت کرديم ساعت ۱ شب به فرودگاه جده رسيديم . کيف ها رو تحويل گرفتيم و رفتيم توی اتوبوس هايی که از قبل مشخص شده بود ! يک ساعت ،دو ساعت  منتظر يه نفر بوديم که گم شده بود !‌بعد از دو ساعت يه آدم لاغر ،دراز ، سياه و خوابالود، جابر نام وارد شد که به اشتباه رفته بود سوار يه اتوبوس ديگه شده و همون جا هم گرفته خوابيده، و ما دو ساعت منتظر اين بوديم ! حالا ماشين حرکت کرده بعد از يک ساعت ماشين خراب شد همون موقع يه ماشين ديگه اومد و ما با اون راه ۵  ساعته تا مدينه رو طی کرديم .همون موقع رفتيم برای نماز صبح و بعد از اون با هم اتاقی ها (حسين.پوريا.رامين) که کاروان رو گم کرده بوديم رفتيم بقيع .چون بلد بودم توضيح دادم و زيارت ها رو هم خونديم ،کارمون که تمام شد تازه کاروان وارد بقيع شد ،دوباره با اونها رفتيم .حالا  حاج آقا شروع کرده به نوحه سرايی و بچه ها گريه (هيچ وقت با اين نوحه سرايی ها توی عزاداری ها گريه ام نمی گيره حتی اگه خودم بخوام .البته بار اول که بقيع يا خونه خدا رو ببينی و يا بار آخر يه استثناء )جلوی مقبره چهار امام ايستاديم و حاج آقا داره در مورد کربلا حرف می زنه !!!!! بچه ها هم گريه !!! زيارت نامه صحفه ۲۵۷ بود و توی همون گريه ها حاج آقا گفت صحفه ۲۵۷ ! يهو بچه ها زدن زير گريه !!!‌  
برنامه کلی ما توی مدينه تمام هفته همين بود . نماز صبح و بعد هم زيارت توی قبرستان بقيع و با خوردن صبحانه ،يه کم خواب و بعد باز ساعت  مسجدالنبی و ناهار و باز يه دوری توی بازار و يا مسجد تا نماز مغرب و شام و ديگه علافی تا صبح ! آخه شب ها گاهی می رفتيم بيرون .گاهی پشت در های مسجد نماز اين چيزا و گاهی هم تا صبح خنده و شوخی با هم اتاقی ها !
مسجد غمامه،مشربه ام ابراهيم،کوه احد ،مسجد قبا،مسجد ذوقبلتين،مساجد سبعه که الان خرابش کرده بودند،از ديگر جاهايی بود که رفتيم.
توی مدينه يه سوئيت که توش دو تا اتاق و سرويس و آشپزخونه بود بهمون دادن که يکيش ما چهار تا توش بوديم و کناری يه گروه بوشهری ديگه ! از قضا جابر جان که اصليتش  گناوه ای بود هم اونجا بود ! بماند که چه کار ها می کرد و وقتی اين می شد سوژه از دل درد می مرديم !
حسين يکی از هم اتاقی ها دو سال تحصيلات حوزوی داشت و بعد اومده بود دانشگاه آزاد ،خيلی باحال بود مخصوصا تعريف هايی که می کرد ، پوريا که اصليت اصفهانی و ساکن شهرکرد بود هم خيلی باحال بود و اين رامين هم که همش توی بازار بود و شده بود مامور خريد ، هر چی می خريد نشون ما می داد و ما هم برميداشتيم باهاش می رفتيم همون رو می خريديم ! بعدا علی هم از اتاق کناری با ما صميمی شد و فقط موقع خواب می رفت اونجا .اونم اهل ماهشهر بود و متاهل و باحال .
رامين روز دوم مريض شد و قرص و آمپول اين چيزا ،اون خوب شد من مريض شدم و همين جور گذشت که همه اتاق مريض شدن و تا همين دو سه روز خوب شديم.فقط می ترسيدم نتونم اعمالم رو انجام بدم که خدا را شکر خبری نبود و دو بار هم رفتم ! بار اول که خودم و بار دوم هم جای خانواده و کسانی که ازم خواسته بودن.حالا هر کس قبل از سفر ازم خواسته بود اگه خدا قبول کنه حاجی بيده يا حاجيه خانم .
سر هر نوبت غذا بهمون يه پرتقال می دادن و ما اينو می آورديم توی اتاق روز آخر(يک شهريور) يه ۵ يا ۶ کيلويی بود !! و همه نشستيم دورش خورديم  وخنديديم .جاتون خالی تا حالا اين قدر نخنديده بوديم .واقعا دل درد گرفته بوديم .شب هم که بعد از نماز مغرب به طرف مسجد شجره برای محرم شدن حرکت کرديم ! ما لباس های احرامی ها رو توی هون هتل پوشيديم ! بعضی ها اين لباس احرامی رو سفت بسته بودن انگار  دامن تنگ می پوشيده بودن، نمی تونستند راه برن! آی می خنديديم .ترس از افتادن و اين چيز ها هم اضاف!!! بعد از محرم شدن به طرف مکه حرکت کرديم .بقيه اش تو متن بعدی ! 
مختصر، مختصر!

پ.ن: همين يه هفته توی مدينه بودن کافی بود باری متنفر شدن از عرب های نجس و آشغال! وسط نماز دست توی بينی می کردند !آروغ می زدند! ...می کندند ! و موبايل هم جواب می دادن ! همه اين ها وسط نماز!!! اين وهابی ها که سگ آفريده شده بودن ريش تا زير ناف و حنا بسته به رنگ قرمز!!! بدون سبيل!!! کثيف ! توی فرقه اشون اومده که اگه يه وهابی بتونه سه تا شيعه رو بکشه به بهشت می ره حالا تصور کنيد رفتارشون رو با ما .در حالی که ما  هم نمی تونستيم چيزی بگيم ! چون فوری می گرفتن و معلوم نبود کجا می بردند همون طور که توی بقيع سه نفر رو گرفتن و ديگه نديديمشون! يارو از بنز پياده ميشد ،حالت بهم می خورد بعد توی ايران خودم يارو ژيان داره صد برابر اون عرب نجس وقار و متانت داره و لباس هاش بهتره ! گور باباشون اصن !اونجاس که قدر ايرانی بودنمون رو می دونيم !

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:04 بֽظֽ
19 شهریور 1383

يه حسی مثه سه سال پيش يه جور پشيمونی که چرا باز هم درست استفاده نکردم از اين سفر!!! بگذريم حوصلم نمی شه در مورد مکه بنويسم باشه برای يه وقت ديگه . شايد جمعه رفتم تهران ! شايدم شيراز !‌معلوم نيست بينيم چی می شه !!
بی برنامگی از اين بيشتر نمی شه !‌خودم هم نمی دونم چکار دارم می کنم .از وقتی هم اومدم به هيچ وبلاگی درست سر نزدم و نظر ندادم !‌ديگه ييه چند وقتی طول می کشه تا برگرديم به حالت اول !
مانيتور هم ديشب سوخت!!! پوکيد !!


نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:56 قֽظֽ

آدم رو از خواب بيدار کنند بگن پاشو بريم شيراز ! شهر گل و ولوو و فردای اون هم با اتوبوس بلبل وارد تهران شديم !(جای ولوو و بلبل رو خودتون عوض کنيد حسش نيست!).بعدش هم که مثه مرده ها افتاديم تا ساعت ۲ ظهر خوابيديم !ساعت ۱۱ موبايل زنگ زده ! يه دختری بيد بهم تبريک عيد  می گه ،امين منو می شناسی؟!
- نه شرمنده ! بعد يه کم فکر کردم تنها کسی که عيدها  لطف می کنه بهم زنگ می زنه و تبريک می گه يکی از وبلاگی ها بيده ! گفتم شما .....خانم هستيد ؟
+ ....کيه بابا منم دختر عمه !بعد عيد رو تبريک گفت و .....!!!!!
هيچی ديگه عصر باباهه زنگ زده مبارکه !!!‌انگار بالاخره لوو دادی خودتو !!! حالا بيا درستش کن ! نه بابا جان اشتباه عوضی گرفتی
بگذريم خلاصه اينو عشق کنيد که الان شهرمون تهران هوا عالی .کامپيوتر هم ندارم اين سری و باز ميه يک ماه پيش نمی تونم سر بزنم ! انشاالله از اول مهر

نظرات (27) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:20 بֽظֽ
10 مهر 1383

عاشق بادی هستم که مسيرش را به ، پرنده تحميل نمی کند.

يه مدت از پرشين بلاگ مرخصی گرفته بوديم ! رفتيم مکه بعد که اومديم ديديم بازم بايد تمديد کنی اين مرخصی رو تا يه چيزايی رو از ياد ببری ،يه چيزايی که الان بايد باهات باشند رو کنار گذاشتی و چسبيدی به چند تا چيز الکی و دلت به اونا خوش! 
از وقتی از مکه اومدم خيلی خيلی تنبل شدم ،نه به وبلاگ کسی درست سر زدم و نه خودم درست مثه آدم وبلاگ نوشتم ! يه احساس مسخره تمام جسم و روحم رو گرفته بود . خيلی ها هم از اينکه بهشون سر نمی زنم و به قول خودشون فراموششون کردم ازم ناراحت شدن ! مخصوصا خانم دکتر ولی به خدا هر کاری می کنم وبلاگت باز نمی شه همين الانم . 
توی اين مدت جاتون خالی تهران بوديم ،بازار و خيابانگردی و پارک و ويلای يکی از دوستان توی فشم .گرفتن انواع عکس ها برای وبلاگ که تا چند وقت ديگه يکی يکی پرچم می شه !.....
يه کم هم به خودمون بيايم اين دو واحد باقيمانده رو هم تمام کنيم و فارغل التحصيل بشيم ! که دوباره چند روز ديگه باز بايد برم شيراز و آخر ماه هم باز تهران !!!
 حساب کردم امسال تا حالا چيزی نزديک به ۴ ماه بوشهر نبودم و همش اينور و اونور بودم ! چه دَدَری شدم من

تبصره ۱:باز يکی توی نظر خواهی قبلی اومده تشويش اذهان عمومی کرده ،انگار اون قضييه سوسک رو جدی نگرفته !!!!منو چه به اين حرفا !
تبصره ۲: شنيده شده يکی از وبلاگی ها شاغل شده و منتقد کتاب شده !! ايشون هم بعد از  پيدا کردن شغل جديد در دسترس نبيده و همچنان کلاس می گذارند ! من نمی دونم آخه منتقد کتاب بودن هم کاره !!!
تبصره ۳: تا چند وقت ديگه هم يه تغيير و تحولات اساسی داده می شه اينجا.

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:03 قֽظֽ

بالاخره بعد از مدت ها تونستم عکس هايی که با موبايل گرفتم به کامپيوتر انتقال بدم،کلی عکس برای وبلاگم جور شد خلاصه !
اين عکس آکواريومم بيده که ۱۷ تا ماهی توش بيده و همشون هم نفس من بيدن . 



 اين و اين هم که گلدفيش هام هستند،ماهی های قرمز عيد هم از انواع همين خانواده هستند ولی در نوع مسخرشون ! اينا فقط يه کم !! گرون بيدن و اين آنجلم بيده که به زودی مامان ۴۰۰ يا ۵۰۰ تا بچه می شود!



و  اينم که اين جوری زل زده بهتون مرغ عشق مرحوم بيده که توسط زنبور های جنايتکار چند وقت پيش مورد حمله قرار گرفتند و به همراه اين ها مردند و تنها  اين و يکی ديگه از مرغ عشق ها زنده ماندند.

فقط يه مسئله ديگه مونده که اون ورزشی بيده و لطفا آدم های استرليزه نخونند که بعد بگن امين فلان شده و اين حرف ها ،هر چند خودم رو کشتم که پاستوريزه نوشتم
خط قرمز
يه تاپاله ،عوضی که از يه جای فيل افتاده و اسم خودش هم گذاشته دمبه،شده مدير فنی يه تيم و داره به سيستم علی اصغری به حساب تيم رو می گردونه .ولی نمی دونه که تيم رو هم مثه خودش به گه کشيده ! اين يارو همون کسی بود که پارسال بگوويچ رو متهم می کرد به بد بازی کردن تيمش ! آخه الاغ اگه بيل زنی الان که باغچه دستته بيل بزن ! با اون مترجم لاشيت ،نمی دونم داماد قطعی بود ! البته از همچين آدمی نمی شه داماد بهتری خواست !‌اينهو بادکنک برده درست مثه پدرزنش ! با اون ترجمه کردنش ! يارو سوبل می گه :پروين کاره ای نيست .اون ترجمه می کنه :  من  نظر علی آقا قبول دارم ! آخه الاغ فقط خودت آلمانی بلدی مگه ! تابلو ! بوزينه !
می بخشيد ديگه خيلی از اين دمبه و بادبازی هاش بدم می اومده و می آد !همون موقع که خاک برسران بالايی باشگاه رفتند و با التماس اينو آوردند ،مثه روز روشن بود اينجور می شه .يه روزی خوشم می اومد از پيروزی ! الان تا اين گه هستش نه بازيشون رو درست نگاه می کنم و نه طرفدارشم.الهی که بره دسته يک يه کم بخنديم ! الهی که سوزن بخوره يه جای دمبه بترکه !

نظرات (28) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:56 قֽظֽ

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
سهراب

شرح کامل و بدون نقص دومين همايش وبلاگر های بوشهری اينجا بخونيد ! ولی گرفتن لوح و چيزای ديگه از دست اين شهردار که هميشه باهاش کل کل داری مزه داره !! 
اينکه چيزی ننوشتم به اين خاطر بود توی هر وبلاگ بوشهری می رفتم از همايش نوشته بودند
ديدن بعضی از دوستان از نزديک خودش کلی لطف داشت .

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:57 بֽظֽ

بدون شرح : يک سال گذشت از لطف خدا  به من ! خدا منو يه جوری ديگه برد پيش خودش ... مرسی که يه نيم نگاهی هنوز به من گناه کار داری


 خط سیاه


ارتفاع این خط از زمین !

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:03 قֽظֽ
6 آبان 1383

انديشه ديرينه پرواز را
حتی پر نيست
بيرون شدن را زين قفس در نيست
آيا رهی ديگر به غير از بردباری هست؟

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:27 بֽظֽ

واپسين بر هر نخستين فرا می رسد و هر واپسين آغازيست برای زايش هزاران نخستين..بدرود !
نمی دونم از کيه !



اينجا فقط يه بار ديگه به روز می شه ،می آم !

خنديدی اما صبر نکردی
نگاه کردی ،قهقهه زدی و رفتی

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:14 بֽظֽ

اگر يکدم شرابی می چشانند       خــــــــمار آلود عمری می نشانند
تو هم هر چند مهر بی غروبی       به بی مهری ،گواهت اينکه خوبی

وقتی خورشيد  جز طلوع و غروب و دريا چيزی جز خروشيدن نمی دونه !‌ وقتی که از تکراری بودن ،درجا زدن ، سکوت،توقف ها ی الکی خسته بشی ! و توی اون ذهنت حتی يه کلمه هم پيدا نشه برای به روز کردن دلت می خواد همه چيزو از خودت دور کنی !‌ يه چيزايی مثه وبلاگ !‌که توی اون شرايط فکر به روز کردنش مثه خوره بيافته به جونت !‌ از اونجايی هم که قرار بود دات کام بشم تصميم گرفتم که حداقل تا درست شدن اونجا ديگه به روز نکنم ! تا کلمه ها توی ذهنم جمع بشن !ولی وقتی بخوای بری دريا  برای شنا !، همون موقع دريا خشک بشه ! يا وقتی توی يه خيابون فقط و فقط پای تو بره روی پوست موز !‌ کاری که يک هفته هم کار نداشت ،الان ۳۳ روزه درگيری و هيچ خبری هم نيست هنوز!‌ گفتيم تا اين کلمه ها توی ذهنم گند نکردن بيايم همين جا بنويسيم .توی اين  مدت اون قدر راحت بودم ! وقتی دغدغه خاص نداشته باشی و بتونی  بری کنار دريابشينی و خودتو گول بزنی که داری زندگی رو کم کم می دزدی !

تو که با مو سر ياری نداری           چرا هرنيمه شو آيی به خوابم !‌

يادم نيست موقع قائم موشک (باشک)‌!‌ بازی چشم هايم را پشت کدام ديوار سنگی جا گذاشتم که از آن جا به بعد مجبور شدم با چشم های بسته دنبال آرزوهای گمشده ام بگردم .

به خاطر نظر ها ولطف همتون هم توی اين مدت ممنونم


نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:30 بֽظֽ

از هر زمان ديگری خسته ترم
از هميشه بيشتر دارم به دانسته هايم شک می کنم
حتی ديگر نمی دانم راهی که می رفتم کدام بود
ديگر واقعا نمی دانم
من گم شده ام

نظرات (31) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:04 قֽظֽ
8 آذر 1383

نظرات (26) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:46 بֽظֽ
18 آذر 1383

از صبح اينجا بارونه ! يه نم نم که می شه ساعت ها زيرش راه رفت ،بايد قبل از اينکه بارون تندتر بشه و بخواد گل هام رو خراب کنه ،برم و همه رز ها رو  بچينم ،فکر کنم يه ۲۰ تا شاخه ای بشن.




کاش باران هيچ وقت از ايران نمی رفت ،کاش الان زنده بود و باز می اومد توی وبلاگم و غلط های املاييم رو می گرفت ! باز می اومد مثه هميشه می گفت : بچه ها نترسيد امشب امين باز قرص پردينوزولون خورده قاطی کرده ! و کلی مسخره بازی ديگه !توی چت هميشه بهم می گفت :بزرگترين عيب تو اينه که دلت نمی خواد کسی ازت ناراحت بشه و همين به تو ضربه می زنه! ياد بگير گاهی بگی نه !
يعنی الان پسرش چی می کنه بدون باران ؟!
روحش شاد

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:11 بֽظֽ

من چی بايد بنويسم !! يکی کمک کنه !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:47 بֽظֽ
7 دی 1383

بنده الان تهران بيدم! جمعه عقد تنها دوست واقعيم بيد که انشاالله خوشبخت بشن ولی داماد سرما خورده بيد و داستان منم فکر کنم  بعد از روبوسی های متوالی با داماد شروع می شه .
ديروز يه سری به درمانگاه محل زدم .اسمم رو سوال می کنه وقتی که برگه رو می گيرم ! نوشته امين گچ روی !! هيچی نمی گم،۱۰۰۰ تومن می دم و اون ۳۰۰ تومن نداره پس بده ! می گم باشه بعد می آم می گيرم ! می رم دارو ها رو می گيرم و باز برای تزريق می رم پيشش اين سری زحمت می کشه و اسمم رو امير يش مريمی می نويسه ! می رم تزريقات می گه يه سرنگ کم داری و برو از همون خانمه بگير ! بهش ميگم اين سری حتما می کشتم !! قضييه رو براش تعريف می کنم و کلی می خنده ! اين سری باز اسمم رو امين نوشت،دستش درد نکنه ولی فاميل رو گج رودی!..دوباره نشون دکتره می دم و کلی مسخره بازی .
حالا می خواد تزريق کنه بعد از يه تست و ۱۵ دقيقه نشستن ،آقا شل کن ! نه سفت کن ! شل کن ،سفت کن !!‌گير کرديما! بعد بهم می گه درد داشت ؟ می گم نه ..ميگه شب حسابت می رسه !
شب يه لحظه از خواب می پريم و می آيم بشينيم که از درد می پکيم !! از طرفی يه خواب هم ديديم که ديگه هر کاری می کنيم خوابمون نمی بره ! ساعت حدود ۲ بيد گفتيم اين رفيقمون که خودم همين جمعه شاهد بودم که قاطی مرغ ها شد بيدار باشه ! يهsms زدم  ،خبری ازش نشد .خلاصه تا خوابمون برد ساعت ۴ بيد ! 
الان سه روزه تهرانم حتی تا همين تجريش هم که دو قدم راه نيست نتونستم برم .

نظرات (21) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:49 قֽظֽ

ديروز تلويزيون مرتب در مورد امام خمينی و پيشنهادی که به گرباچف قبل از فروپاشی شوروی داد، حرف می زد ! کسی پيدا نمی شه بگه  نظام فعلی ما به نظام گرباچفی گرايش داره يا نظام امام خمينی ؟


ياس سفيد هم گلايه کرده که چرا ايران توی قضييه زلزله شرق آسيا هيچ کمکی نکرده !! يکی به من بگه با اين همه کمک مردمی که جمع شد و کمک های خارجی برای بم خودمون چه کار کردن !

راستی شنيدين کيا اين سری می خوان کانديد رئيس جمهوری بشن !

چقدر سياسی شد اين متنه !

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:36 بֽظֽ
18 دی 1383

يک ساعت نشستم که ببينم کی نفر بيست و يک هزارو چهار صدم وبلاگم  می شه که برم باهاش دوست شم !‌! ديدم يکی از اسرائيله!!!!!






6 January 21:17 Barak, Israel

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:09 قֽظֽ