آرشیو دسته بندی persianblog
|
آقا من متن اولمه زياد گير ندين .اگه مشکلی پيش نياد از فردا شروع می کنم |
|
|
|
از اين همه تكرار خسته شدم.بيدار شدن و خوابيدن ،از خانه رفتن و آمدن ،سلام هايي كه بوي |
|
فصل پنجمي در راه است و اين راز بزرگ انتظار است. |
|
هر شب به قصه دل من گوش مي کنی |
|
سلام دوباره به همگی |
|
سلام |
|
|
|
بيهوده نکن عمر گران صرف رفيقان |
|
در این دنیای بی فردای فانی... |
|
امروز صبح ساعت ۷.۵ کلاس داشتم ،حالا بماند با چه بدبختی بیدار شدم!و سر کلاس همش |
|
سلام |
|
امروز که قرار نبود کسی بره سر کلاس به خاطر همين من ساعت نيم ساعت قبل کلاس رفتم |
|
-پرسيدن عشق چيست؟ |
|
تحصن چيزی که بچه از شنبه بر ضد رئيس دانشگاه گرفتن،امروز هم مثل روز های قبل سر وقت |
|
سلام |
|
ما که می خواستيم خلق جهان**دوست باشند جاودان با هم |
|
با عرض تبریک بابت میلاد امام حسن مجتبی (ع) |
|
مرگ بر..... زنده باد.....حذف.....خداحافظ.....سلام |
|
سلام |
|
سلام |
|
سلام |
|
عيد شما مبارک، می بخشيد که با تاخيره.نماز و روزتون هم قبول باشه. |
|
سلام |
|
سلام به همگی |
|
شب يلدا مبارک |
|
اشک رازيست. |
|
سلام |
|
اميدوارم که مشکلات همه حل بشه بخصوص انسان هايی قلبشون مثل آينه پاک و زيباست. |
|
پدر و مادرم چند وقت ديگه می خوان برن حج،روزی خودتون باشه ،يه نواری آوردن که تمام جزييات رو نشون داده ،داشتيم نگاه می کرديم که ياد تابستان سال ۸۰ افتادم،یاد مسجدالنبی، |
|
صبح ساعت ۹ از خواب بيدار شدم ،يه نگاهی به آکواريوم انداختم ،ماهی ها زياد سر حال نبودن ديشب جاشون رو تغيير دادم ،دوباره اکواريوم متوسطه رو دو قسمت کردم و ماهی ها رو دوباره سر جاشون گذاشتم. |
|
یکی از ماهی هام همین الان مرد. |
|
آخرين باری که اين جوری سرم درد گرفته بود ۲ سال پيش بود،می خواستم برم توی آشپزخانه که چشم هام تار شد و افتادم زمين طوری که سرم خورد به چهارچوب در ،عکس العمل مادرم هم که معلومه،جيغی زد که دوباره از ترس بلند شدم. |
|
*صبح جمعه بعد از امتحان زبان ،ساعت ۹ رفتن کنار دریا حال می ده .دریا ساکت و آروم،با اون نسیم خنکش خیلی حال می ده(البته اگه امتحان رو خوب داده باشی).يک هفته برای امتحان استاتيک وقت دارم ،از اونجا که اين درس رو خيلی بلدم حالا دارم استراحت ميکنم |
|
سلام |
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی |
|
زندگی رويا نيست. |
|
سلام |
|
امروز انتخاب واحد ما بود ،این دانشگاه ما اگه نگاهش کنیدا از خودتون خجالت می کشید یه خونه وقفی سه طبقه که اتاق (کلاس)بزرگش یه کم از اتاق من بزرگتره.خلاصه می خوام بگم که دانشگاهمون این طوریه بعد انتخاب واحدش تلفنیه ،یعنی تکنولوژی برتر داره!!! |
|
معتاد شدم به این پرشين بلاگ رفت!!!اگه يه روز خراب بشه (روز من همون شبا ست) انگار يه چيزی گم کردم.می گفتم معتاد شدم دارم بچه های مردم هم از راه به در می کنم ،تا حالا دو نفر رو وبلاگی کردم .آخرينش اين علی بود ،آقا وبلاگ رو ساختيم ما رفتيم يه نظر داديم توی وبلاگش از خوشحالی گفت بريم برات پيتزا بخرم ..عجب آدم خوبيه |
|
راستی می بخشيد دير شدا عيدقربان هم مبارک.. |
|
سلام |
|
*با ديدگانی فرو بسته لب بر جام زندگی نهاديم و اشک سوزان بر کناره زرين آن فرو می ريزيم.اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از ديدگان ما بر می دارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه ما بود از ما می گيرد.فقط آن وقت می فهميم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست از اين جام جز باده خيال ننوشيده ايم. |
|
**سه شنبه قراره پدر و مادرم از حج برگردند و ما از اين فلاکت در بيايم!!! انشاالله. تا دلتون بخوات هم کار داريم .نمی دونم به کدوم برسم ، از طرفی هم نقشه های دانشگاه روی دستم مونده ،حالا خر بيار نقشه بار کن!!..ديروز داييم ۳۰ کيلو سبزی آورده که پاک کنيم ، مگه هر چه پاک می کنيم تمام می شه لامصب این عماد هم قرار بود بياد خونمون گفتيم به بهونه او از کار در بريم مگه اومدش ؟! |
|
سلام سلام سلام |
|
جريان باد را پذيرفتن
|
|
هميشه حرف هايم تصوير وارانه می شوند
|
|
دلم کوچک است .دلم خیلی کوچک است و خیلی حرف ها توی آن جا نمی شه،اگر قرار باشه که همه چیز رو توی آن جا بدم ،دلم می ترکد.در طول روز هزار چیز هست که ذهن مرا در گیر می کند،هزار چیز که باید در باره آن بالاخره با کسی حرف بزنم،یک نفر که بتواند خوب گوش کند.من به دنبال چه کسی می گردم؟ ** این عکسا رو هم نگاه کنید. ![]() ![]() چه طوره؟؟؟؟اگه با روسی ها کار داشتین بگینا.
|
|
پيشاپيش عيد سعيد باستانی رو به همه تبريک می گم و انشاالله که همه شما سال خوبی در کنار خانواده داشته باشيد و به همه آرزو هاتون هم برسيد .
عمادجان با امسال دوستيمون ۹ ساله شد انشاالله که به پای هم پير بشيم همتون رو دوست دارم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
|
|
- امين اين نوع، نوشتند رو عوض کن |
|
|
|
از گورخری پرسيدند :تو سفيدی ،راه راه سياه داری يا سياهی،راه راه سفيد داری؟ |
|
********************** امروز تولد من می باشد و من خيلی خوشحال می باشم چون که ۲۰ ساله شده ام !! مامانم می گه ۲۰ ساله بزرگ می باشند ، بابام می گه ۲۰ ساله ها در بعضی کارها می توانند مستقل باشندو عمادهم می گويد ۲۰ ساله ها می توانند بله بگويند!!! |
|
مثل باد ســــــــرد پاييز غم لعنتي به من زد
|
|
پر پرواز ندارم راستش بيخيال اين بلاگ اسکای شديم و همين جا ماندگاريم، دلم نيامد اينجا رو ول کنم.اينم آمار وبلاگ من تا حالا |
|
برای پروژه درس اجرای ساختمان سنتی باید یه خونه با سن بیش از ۱۰۰ سال رو پیدا کنم و روی اون خونه کار کنیم .اون روز همین طور که داشتیم دنبال خونه می گشتیم یه سری به عمارت ملک از بناهای قدیمی اینجا زدیم ،در ابتدای ورود با پارک کردن ماشین سه تا بچه به سرعت برق و باد خودشون رو به ما رسوندن،در ماشین رو قفل کردم و به سما خونه حرکت کردیم .که |
|
از دايره ات ای عـــشــــق،بيرون نروم هرگز ** ديشب جاتون خالی از ساعت ۱۲ ،با پسر داییم و دوست مشترکمون رفتيم کنار دريا و تاساعت ۵ صبح مشغول ماهیگيری بوديم، البته بيشتر حرف می زديم.يه سر رفتيم خونه و ساعت ۷ دوباره با بچه های دانشگاه رفتيم دريا (شنا)..جاتون خالی خيلی خوش گذشت . |
|
نشستن توی شب،توی آرامش شب ،کنار دشت شقايق،بدور از تنهايی،بدور از هر غم و غصه ،گفتن از مشقعشق،گفتن از حرکت گندم زارتوی باد،يا که بارون پاييزیو يا بوی ياسو يا نصب قابعشق بر ديوار زندگی ،هر چند زيباست .اما ،اما اين ها همه پر پر وازمی خوان!!! |
|
|
|
** |
|
آخ که چه قدر برنامه داشتيم ،چه قدر برای مراسم دوندگی کرد اين علی،بدو برو جا رزو کن توی هتل،از اماکن اجازه بگير ،برو ميز سفارش بده ،دسته گل ،سفره عقد،کیک و هزار تا چيز ديگه !!! چه قدر توی اين چند مدت دنبال اين چيزا بود ..مهمون دعوت کرد !! ولی دو روز مانده به مراسم مادربزرگش فوت کرد(روحش شاد).همه چيز به هم خورد .صبح با هم رفتیم تمام این جاها و گفتیم مراسم عقب افتاد،قلبش هم درد می کرد ،هر کاریش کردم نرفت دکتر ،رفته داروخانه و قرص گرفته، می خوات چند تا با هم بخوره که قرص ها رو ازش گرفتم |
|
اين متن از طرف يکی از دوستامه ها به من گير ندينا *** حالا خودم!! ![]() امتحانام داره شروع می شه و ديگه اوضاع درس خوندن !!!!!!!!!! مردم از درس خوندنا می دونيد که يه نظری ،کمکی بکنيد من درسخون بشم !!! درسخونا يالا نظر بدين ....کـــــــــــــــمـــــــــــــــــک!!!
|
|
بعد از ۵ روز اومدم يه چيزی بنويسم ديديم آقا مغزمون تعطيل شده ،روش هم با خط بزرگ نوشته کارگران مشغول کارند!!!! |
|
ما عادت کرده ايم به اينکه هر ميلاد،ميلاد هر عزيزی باشد ،تبريک بگوييم و تنها تبريک بگوييم !! |
|
عصرآينه قدی توی اتاق شکست!! |
|
آخ که چقدر خسته شدم ،ديگه حال ندارم ،می خوام بگيرم بخوابم هفته ها ،ماه ها ،آخ اگه می شد از اين همه دورنگی و دورويی فرار کنم !! |
|
*آخرش چوب بی حوصلگی اين چند روز رو خوردم يکی از ماهی های اکواريومم مرد ! |
|
پروانه ها در حقيقت ناقل بوسه های يک عاشق دور افتاده و نا مرئی و ساکن بر لبان ظريف گل هستند . |
|
خدايا به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر لحظه ای که برای زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم ،هر کس آنچنان ميميرد که زندگی می کند ،خدا بگذار آن(مرگ) را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ،چگونه مردن را خود خواهم آموخت... |
|
کســی می خواهم،نمی یابمش |
|
*آن غريبه سلام کرد به ما،به ترديد ما ،به سکوت ما ،غريبه لبخند می زد به خلق تنگ ما ،به یاس ما و با هر سلامی دلش را در هوا تکذيب می کرد و هيچ نمی ترسيد دلش تمام شود ،غريبه را نديدم ،تنها وقتی که رفت بوی آفتاب را شنيدم! کی بود؟؟ |
|
به یاد دکتر علی شریعتی |
|
اتاق تاريک بود.فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود. |
|
حميد مصدق |
|
اوهوم می گن ازخودت بنويس يعنی چی مثل دخترا همش شعر می نويسی؟ بابا به خدا پسرم |
|
ما هم برای اولين بار به طور جدی رفتيم سر يه کاری ،اما کارم هستا ،طرف قرارداد استاندار بوشهره مگه می شه بگه بالای چشمت دهنه!! ای شب از رويای تو رنگين شده |
|
بشکن طلسم حادثه را مصدق
|
|
- الو ٬ بفرمائين ؟ |
|
مرگ من سفری نيست،هجرتيست يه سری به اينجا بزنيد من که دلم رفت!! يادتان باشد روزي همه متعلق به جهان مردگان خواهيم بود. اما ميپنداريم ميتوانيم از دام مرگ بگريزيم. هميشه از آينده ميترسيم. اما وقتي چشم بر دنيا ميبنديم هر آنچه را داشتيم جا ميگذاريم و با دستهاي خالي ميرويم. اگر غافل نبوديم. شايد نتونم اينجا رو به روز کنم تا چند روز می خوام وارد پايتخت ميهن اسلامی بشم !!از اونجا اگه شد به روز می کنم ! اون وبلاگ هم به روز شد! |
|
ديدگــــــانم همچون دالان های تار |
|
خوب به سلامتی تعطيلات وبلاگی هم که در پايتخت بود به خوبی و خوشی تمام شد! و ما دوباره برگشتيم ،نمی دونستم اين قدر طرفدار چرت و پرت های من هستيد!! از نظراتون ممنون. |
|
سنگ برای ســنگر داشت فوتم می آمدا يه تن ماهی فسقلی مسموم کرده بيد !! حالا خوبه نيرو کمکی از شيراز رسيدا !! |
|
من نمی دونم اين پرشين بلاگ چه مرگشه ، دو ساعت می شينم می نويسم همين تا می فرستمش همش قورت می ده !!! آخه لامصب مراعات کن .متن قبلی هم همين جور شد دو ساعت نوشتم يهو خوردش!! ديگه حوصلم نشد باز بنويسمشون . بدون شرح!!!
|
|
آن دست ها بيش از آنکه گيرنده باشند |
|
قسمت اول |
|
من اناری را،مــی کنم دانه،به دل مـــی گويم:
|
|
سه روز ديگه پايانترم آزخاک دارم .الان يعنی دارم می خونم اگه اين مورچه بذاره .همين تا می رسيم به فرمول رطوبت، تخلخل و وزن مخصوص ،تند تند از روی صحفه کاغذ رد می شه .بار اول گفتم حالا گناه داره می گن: «ميازار موری که دانه کش است» ولی بازم اومد ديگه داشتم به دانه کش بودنش شک می کردم !! اين بار با خودکار دورش يه خط کشيدم همين تا رسيد به خطه برگشت که از اون سمت بره من هم اونور رو با خودکار پررنگ تر کردم که بوی مرکب به خودم هم رسيد ديگه نمی دونم اون داره از اين بو چی می کشه .از ما خط و از اون راهپيمايی روی صحفه کاغذ، يه کم که گذشت انگار ديگه براش عادی شد راحت از روی کاغذ رفت پايين.حالا کاغذ رو نگاه می کنم شده آبيه آبی .اکثر فرمول ها مرکبی شدن فقط اين فرمول پوکی که از همش هم آسون تره پيداست ،پوکی می شه تخلخل به روی يک + تخلخل!! ولش کن گور بابای خاک !
|
|
ميان تاريكي |
|
رفتم يه سر به اکواريوم فروشی بزنم ...توی اکواريوم فروشی به غير از فروشنده يه مرد و دختر ۵ - ۶ ساله هم بود .مرده سرگرم حرف زدن با فروشنده بود و دختره هم داشت ماهی ها رو نگاه می کرد به بعضی از اکواريوما که نمی رسيد روی پنجه پا می ايستاد ولی بازم نمی تونست اونا رو ببينه ... منم داشتم به ماهی هايی که برام آورده نگاه می کردم که يهو مرده بلند گفت : د نکن نکبت!!! و دوباره مشغول پچ پچ کردن با فروشنده شد . من مونده بودم چی شده نگاه دختره کردم ديديم همون جور خشکش زده و سرش انداخته پايين ..يواش رفتم کنارش گفتم :از کدومشون بيشتر خوشت می آد .گفت : اينا و اينا و اينا و اينا و اينا و اينا و ........
|
|
بار ديگر سيب سرخی را بر کف داشت |
|
عاقبت خط جاده پايان يافت |
|
* باد ها خبر از تغيير فصل می دادند! |
|
اندکی بدی در نهاد تو ! |
|
|
|
رفــت يـکـبـاره زدسـت
گذشت زمان همه چيز رو مشخص می کنه ! و خيلی از خط ها رو شير نشون می ده .چند وقت پيش گفتم شايد يه روزی پشت شيشه ماشين نوشتم : اگه مردی بزن ! حالا می گم شايد اينو نوشتم : تا بوده ام ، بوده ای تا هستم ،باش ...
|
|
همسفر عشق يکساله شد
يکسال پيش اولين متن رو توی وبلاگم نوشتم و توی اين مدت وبلاگ شما را خوندم و با وبلاگ خودم زندگی کردم و شما با نظر ها و لطفتون به اين زندگی معنا داديد.از همسفری شما در اين يکسال ممنونم و از اينکه وبلاگ باعث پيدا کردن دوستان عزيزی شد بسيار خوشحالم . |
|
|
|
يه مدت بود حوصله هيچی رو نداشتم ،همه می خواستند يه جوری محبت کنند ولی بدتر بود ! قصدی نداشتند ولی محبتشون برام از عذاب هم بدتر بود . ول کن هم نبودند ! به خاطر همين به روز کردن وبلاگم برام شده بود سخت ترين کار ممکن .که به کمک ستاره ،دريا و يخ حل شد !
|
|
از کلاس اومدم بيرون ،تازه ساعت ۵/۸ صبح بود،به خاطر همين پياده رفتم کنار دريا ، هوا هم کم کم داره سرد می شه ،فکر کنم آخرای پاييزه و ما چند وقتی که کولر ها رو خاموش کرديم !
*خدا ساحل بی طوفان ،آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ! جاده های آسون و هموار ،سفرهای بی معطلی رو قول نداده ولی رسيدن به يه روز خوب رو قول داده .پس خدا را شکر. |
|
زيباست تنهايی...نه تجاوزی و نه رنجشی |
|
ديدم که بر سراسر من موج می زند تا بی نهايت ديدم که در وزيدن دستانش ساعت پريد می خواستم بگويم در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب ديدم که می رهم آهسته آب شد در يکديگر گريسته بوديم ـ فروغ فرخزاد ـ تهيه شده توسط مش رجب ! ** ازدواج پريا خانم هم تبريک می گم ، خيلی خوشحال شدم از شنيدن اين خبر ..انشاالله که خوشبخت شوند . |
|
بر نگه سرد من به گرمی خورشيد مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه اين چشمه ام ، چه سود خدا را شبنم جان مرا ، نه تاب نگاهت جز گل خشكيده اي و برق نگاهي از تو در اين گوشه يادگار ندارم زان شب غمگين ، كه از كنار تو رفتم ، يك نفس از دست غم قرار ندارم اي گل زيبا ، بهاي هستي من بود گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم گوشه تنها ، چه اشك ها كه فشاندم وان گل خشكيده را به سينه فشردم آن گل خشكيده ، شرح حال دلم بود از دل پر درد خويش با تو چه بگويم؟ جز به تو از سوز عشق با كه نالم جز ز تو درمان درد از كه بجويم؟ من دگر آن نيستم به خويش مخوانم من گل خشكيده ام ، به هيچ نيرزم عشق فريبم دهد كه مهر ببندم مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم! پاي اميد دلم اگرچه شكست ست دست تمناي جان هميشه دراز است تا نفسي مي كشم ز سينه پر درد چشم خدا بين من به روي تو باز است
_ فريدون مشيري _
امضا! مش رجب...
|
|
پاييز هم تمام شد ،چيزای زيادی برام داشت ! اول که يه برگ ۱۰ ساله از درخت افتاد ،تلخ بود ولی گذشت ديگه . چيزی نمونده بود که برگ زندگی خودم هم از درخت جدا بشه ولی خدا خيلی دوستم داره که توی آخرين لحظه به کمکم اومد تا برگ های ديگه از نيافتادن من همون موقع انگشت به دهان بمونند ! همه گفتند بگو خدا را شکر ! اون موقع بود که يه احساس عجيب بهم لبخند زد نمی دونم چی ولی!خدايا چاکريم .خدايا دوست دارم . |
|
|
|
دوباره ما هوس تيرون کرديم و يه سری رفتيم تيرون يا همون پای تخت ! جاتون خالی بيد .. اول که پرواز همون شب به خاطر هوای بد کنسل شد و فردا صبحش رفتيم تيرون ! تا به مش رجب ثابت کنم من می تونم ! |
|
بی دريا کشتی ٬ بی معناست مرگ کشتی ها اما در درياست! بدون باورها انسان ٬ بی معناست مرگ آدمی اما در انجماد باورهاست!
ـ ميرزا آقا عسگری ( مانی ) ـ مش رجب! |
|
|
|
امتحانا هم تموم شد و دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطيل ، استادای محترم هم لطف می فرمايند و کم کم نمره ها رو اعلام می کنند ، خوشبختانه اين ترم مثه ترم های پيش ديگه استرس خرابکاری نداشته بيدم و مثه خيلی ها توی زندگيم هدف! ندارم که با اعلام نمره ها گل کاری کرده باشم !! |
|
دوباره ما از بيکاری سر از تهران در آورديم ،هی می گفتند جشنواره ،جشنواره ، خواستيم ببينيم چه جوريه ! اگه کمتر توی صف ها برای ديدن فيلم منتظر می مونديم بيشتر حال می داد . دو ساعت زودتر می رفتيم که به حساب خودمون زود برسيم می ديديم که ۱۰۰ نفر زودتر ما زنبيل گذاشتند ! بازيگر فيلم اشک سرما (گلشيفته فراهانی )توی جلسه بعد از نمايش فيلمش به خاطر سختی های ساخت فيلم و ... گريه افتاد ! ولی خدايی گريه هم داشت ،برای يه فيلمی پدرشون رو در آوردند ! |
|
اول مثه همه اين روزا رو تسليت می گم . |
|
اين روز ها از صبح ساعت ۹ بيرون هستم و گاهی شب ها هم ساعت ۴ يا ۵ می آم خونه،شايد گاهی خستگی جسمی داشته باشه ولی خستگی روحی نداره و ديگه از بيکاری و به اين و اون فکر کردن راحتم .الانم هر کاری کردم خوابم نمی برد گفتم بيام چند تا خطی بنويسم البته مثه هميشه بی موضوع |
|
سال نو هم داره می رسه ، يا اگر بتوانم بالاخره بگويم عيد، دم باغچه، پشت در منتظر است، پا پا مي كند كه در را باز كنيم و راهش دهيم. قراره با خود طراوت و تازگي و شادابي بياورد. قرار است كلي اوقات فراغت به آدم بدهد تا بشود، نشست و فكر كرد به چند و چون بودن. مثل تولد. ولي در عيد چون نو شدن همه گير است انگار بهتر مفهوم مي يابد که در روز تولد در آمدنمان بي اختيار و تنها ييم. از خود مي پرسيم: خوب حالا من آمدم كه چه؟ نمي آمدم چه مي شد؟ بروم چه خواهد شد؟ ... ولي سال نو با آمدن و رفتن كاري ندارد با ماندن و نو شدن و دور ريختن و آراستن و حرف از بودن و بودن مي زند و بهتر و بهتر بودن. امسال نمی تونم بوشهر باشم تا بعد از سال تحويل بين خانواده ها مسابقه باشه برای زودتر رسيدن به خانه بابا بزرگ ، دارم می رم کيش . |
|
اقامت توی هتل تماشا ،اشباع شدن از بازار ! چارشنبه سوری و جت اسکی ،کشتی يونانی و رفتن به پارک دلفين ها ....
|
|
سايه هاي تاريكي روي چهره ها جاي خودشون رو پيدا كردن.... |
|
يه اتفاق ساده مثه يه سلام می تونه باعث بزرگی يه قلب بشه ؟!بزرگ مثه يه بادکنک سرخ ،بادکنکی که دست يه بچه خردسال باشه و پشت خواب درخت ها گم بشه ولی من يادم رفت سلام کنم .مثه هميشه يادم رفت .فصل پنجمی هم تو راه !!
|
|
شگفتا ! وقتی که بودی نمی ديدم،وقتی که می خواند نمی شنيدم ...وقتی ديدم که نبود ...وقتی شنيدم که نخواند...! چه غم انگيز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ،در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،تشنه آتش باشی ،و نه آب،و چشمه که خشکيد ،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شدو به هوا رفت ،و آتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان باريد ،تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،و بعد ،عمری گداختن از غم نبودن،کسی که ،تا بود از غم نبودن تو می گداخت . |
|
ده سالی هست که تنها سرگرميم ماهی و آکواريومه ..همه دردسرهاش از عوض کردنه آب ،خريد دارو های مختلف برای درمانشون و غذا دادن و ... را دوست دارم .چند تا عکس داشتم ولی چون نمی تونستم بفرستم روی اينترنت اينا رو زدم |
|
يادت هست |
|
فاتح شدم . |
|
يه روزايی خاطراتم رو توی يه دفتر می نوشتم . هر چی می خواستم بدون هيچ دغدغه ای مينوشتم .هيچ نوع سانسوری توی متن های دفترم نبود .خوشحال بودم که دفتر مال خوده خودمه ،نظرم رو در مورد هر چيزی يا هر شخصی راحت می نوشتم .توی همون دفتر گريه می کردم ،می خنديدم هيچ کس هم نبود که بگه چرا اينقدر بلند می خندی يا بلد گريه می کنی ،تمام ماجراها هم با بستن دفتر تمام می شد.وقتی وبلاگ نويس شدم خوشحال بودم که يه جايی مثه دفتر پيدا کردم که بتونم حرف دلم رو توش بنويسم ولی ازقديم گفتن ..خشت اول چون نهد معمار کج تا ثريا رود ديوار کج .. همون روز اول تکليف خودم را با من ،خودم روشن نکردم ،نفهميدم از وبلاگ نويسی چی می خوام ،همش تو فکر بيشتر شدن نظر هام و تعداد بازديد کننده هام بودم و بس !هر از گاهی يه چيزايی می نوشتم ولی هر بار به کسی بر می خورد !هر بار نظر خواهيم می شد پر انواع فحش ها و حرف های مسخره ! الان چند وقتی هست که ديگه برام نظرها اهميت ندارند ،ديگه تعداد بازديدکننده ها برام مهم نيست ،ديگه قبول کردم که وبلاگستان هم آدم بد داره ،مثه توی جامعه که آدم احمق هم هست ! |
|
|
|
ديروز هر کاری کرديم حس وبلاگ نويسی نيامد .توی اينترنت داشتم می گشتم اين رو پيدا کردم ،خواستم بزنم اينجا ديدم هيچ توجيهی نداره !!!
|
|
پنجشنبه قبل برای چندمين بار رفتم دکتر پوست .اين سری ششم هست که می رم پيش اين دکتر ! سری سوم که رفته بودم به خانم دکتر که يه کم هم شوخ تشريف دارند گفتم :خانم دکتر يه شامپو يا داروی خوبی بهم بدين تا از دست اين پوسته خلاص بشم،هر چی بوده تا حالا امتحان کردم،ديگه اين سری يه چيز خوبی بدين مشکل پولش نيست ! خنديد و گفت:حالا اينو برات می نويسم اگه خوب نشد سری ديگه بيا گردنت رو می برم از دست پوسته سرت راهت بشی ! گذشت و اين سری باز رفتم پيشش و گفتم خانم دکتر به خدا خسته شدم از پس قرص خوردم هيچ فرقی نمی کنه ،دو روز خوبه دوباره همون می شه يه چيز خوبی بدين راحت بشم بابا ! که اين بار گفت برات مرگ موش مينويسم که راحت بشی !!! |
|
ديشب خواب می ديدم که بالشت زير سرم سفت و سخت شده ،درست مثه يه تکه فلز سرد،بعد آروم آروم از توی بالشت صدای سوت شنيدم و اين صدا يواش يواش اونقدر بلند و سرسماور شد که گوش را کر می کرد.فلز زير سرم ديگه سرد نبود ،خيلی آروم داغ شده بود ،آنوقت که صدا به اوج خودش رسيد بالشتم از جايش کنده شد و سنگين و سريع با يه شيب ملايم به سمت آسمان اوج گرفت ،نگاه که کردم فهميدم که تمام مدت روی موتور يه هواپيما خوابيدم ! |
|
اول اينکه خودم هم نفهميدم توی متنه قبلی چه ارتباطی بين نوشته ها بود ! و اينکه چرا همشون رو توی يه روز نوشتم !ولی در کل احتمالا ربطشون توی ارتباطشون بوده و اصن چه فرقی با تفاوت داره ؟ همه متن هايی که می نويسم همين جوری هستند .خواستم بگم من اون قرص را رو نمی خوردم !
پ.ن:فکر می کردم که خيلی هنر دارم که ماهی هام ۹۰ يا ۱۰۰ تومنی قيمت دارند و حال می کنم باهاشون .امروز رفتيم يه جايی نامرد توی يه اتاق ۲در ۱ همه کار کرده بود !انواع ماهی ها رو توی همين يه تکه جا نگه داشته بود !يه جفت ماهی ازش برداشتم ،وقتی که رفتم ماهی ماده تخم ريزی کرده بود و ماهی نر داشت اونو بارور می کرد .کارشون که تمام شد من آوردمش خونه . |
|
آخرين فرمان |
|
لباسم را کندم افکارم عوض شد ! |
|
نـــردبام زندگی ما و منـــــی ست عاقبت اين نردبام افتادنيست |
|
دلم يه پنجره می خوات |
|
همين حالا از سر کار اومدم ،يه دوش آب سرد گرفتم و الان هم به هيچ وجه خوابم نمی آد.الانم هيچ موضوعی به نظرم نمی آد که بخوام اونو بنويسم و بگم حداقل چيزی نوشتم و به روز کردم ! |
|
هميشه وقتی تو ماشين تنها هستم صدای ضبط رو اونقدر بلند می کنم که تمام ماشين از صدا پر می شه ،داشتم اينجوری می رفتم که موبايل زنگ زد ،شمارشو که نگاه کردم مطمئن شدم که کار داده باهام. يه سلام کردم و اونم بعد از سلام ،شروع کرد به احوال پرسی !!! تو همين حال يکی ديگه از بچه ها رو ديدم که کنار خيابون منتظر ماشينه . براش ايستادم و اونم سوار شد . يارو هنوز داشت حرف می زد |
|
ديگه منم دارم کم می آرم ، منم دارم تمام می شم ،هر کاری و هر راه می رم باز دو روز بعد همون آش و همون کاسه! هر چی حرف می زنم باز هم همون جوريه .نمی دونم شايد هم حق داشته باشه ،شرايطش خيلی سخته ! ولی پس اميد چی می شه ؟؟!! تو که خودت پرنده هستی چرا هيچ وقت اينو نفهميدی ؟؟ |
|
ديروز فقط يه گوش می خواستم ،داشتم می مردم. وقتی اومدم اينجا نوشتم يه کم راحت شدم ،منتظر بودم يکی بگه چته ؟ ديگه رفتيم پيش يه نفر و خودمون رو تخليه کرديم شديد ، ما خيلی مخلصيما برات هر چی خواستی می آرم،دو سری از هر کدومش |
|
آدم بايد هر از گاهی بره تهران . اونجا جاهايی که دوست داره رو بره ،باز بعضی ها رو زحمت بده و بره پارک جمشيديه ،بعضی ها رو با بيل تهديد کنه تا بستنی گيرش بياد ،بعضی ها رو با سوغاتی تهديد کنه که بازم کار ساز نبود !!!! من اگه چيزی دادمت حالا وايسا . آدم برای خودش بايد از تهران قناری بياره . |
|
من چه گويم که کسی را به سخن حاجت نيست |
|
بحريست بحر عشق،که هيچش کناره نيست
|
|
به قول ژينوس :من گاهی دچار جنون ادواری می شم ! حالا من ،چند وقته بد جوری به اين درد دچار شدم ،ديگه گاهی دست راست و چپم را هم گم می کنم اين وسط . |
|
داريم شطرنج بازی ميکنيم . |
|
تنها ، و روي ساحل، مردي به راه مي گذرد. نزديك پاي او دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد نقش خاطر را پر رنگ مي كند. انگار هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟ و مرد مي رود به ره خويش. و باد سرگران هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟ و مرد مي رود. و باد همچنان... امواج ، بي امان، از راه ميرسند لبريز از غرور تهاجم. موجي پر از نهيب ره مي كشد به ساحل و مي بلعد يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب. دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و ... امضاء: مش رجب!! |
|
فاصله يه حرف ساده س بين ديدن و نديدن دارم می رم تهران تا وقت اعزامم هم اگه مشکلی پيش نياد اونجا هستم. |
|
تو خونه مثه بچه آدم نشستی که صدای بارن هواييت می کنه ،ميری تو حياط ،کم کم بوی خاک خيس همه جا رو می گيره واين وسط خودتو پر می کنی از اين بو ،می رم داخل لباسم رو عوض می کنم و به طرف پارک قيطريه حرکت می کنم ،حدود ۱۰ دقيقه بعد اونجا ،عجب حسی خوشمزه ای بهت دست می ده قدم زدن زير بارون اونم توی پارک.روی يکی از صندلی ها می شينی ،جالب اينه که قبلش با وسواس صندلی رو پاک می کنی در حالی که خيس خيسی خودت |
|
من به او سخن سهراب را گفتم که نور سبزی لب درگاه تو است و اگر در بگشايی به رفتار تو خواهد تابيد ،سبز خواهی شد .و من او را به طنين ..سيب سرخ .. بشارت دادم و به نزديکی نور.و باز به او گفتم :هر که با مرغ دلش دوست شود،خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ! کعبه يک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببين يار کجاست |
|
کاخ صاحبقرانيه که قدمت اون به دوران قاجاريه بر می گرده و در دوران پهلوی هم مورد استفاده قرار می گرفت .حياط خيلی جالب و توی کاخ هم که پر از تابلو ها و ظروف دوره های مختلف از صفوی به بعد .عکس ها و مبلمانی که اکثر اون ها فرانسوی بودند. |
|
**فاطمه، فاطمه است ...شهادت حضرت فاطمه، زهرا رو تسليت می گم |
|
هر سال ،سه ماه تابستون من بوشهر بودم ،خانواده اينجا .امسال برعکس شده ! امروز ناهار را در يکی از پارک های زيبای شهرمون و بعد از يه کم نشستن چند تا عکس اون بالا گرفتيم و راهی پايين شديم ! اينم يه عکس از ما که مرديم تا پله ها تموم شد ! ذهنم داشت قاط می زد يه کم بهتر شد بعد از اينکه از پارک اومديم . |
|
ديروز برداشتيم با شاهين رفتيم يک قرار وبلاگی ! که خيلی زود در حالی که من و چهار تا از پسر ها دو تا از نويسنده های خانم نشسته بوديم(متاسفانه لينک هاشون يادم نيست )،توسط عوامل متعهد ! (اين عکسو با موبايل گرفتم )پارک به داخل محل فرماندهی احضار شديم برای توضيح! حالا ما توضيح می ديم يارو پرت ! نمی دونست وبلاگ با چه دالی می نويسند اصن ! ديگه بعد از کلی گفتند بريد و ما اومديم پايين تر پارک با سعيد، محمود ، مصباح، حامد آشنا شديم ..يه کم نشسته بوديم که دوباره نيروهای انقلابی وارد عمل شده و ما متواری ! و به اين ترتيب به قول محمود : حرکت عوامل ضد انقلاب که ديروز در ارتفاعات پارک گفتگو تجمع کرده بودند در نطفه خفه شد! |
|
امروز بالاخره يه دليل برای ساکت بودن خودم توی يه جمع پيدا کردم ! |
|
جانم از آتش گذر می کند |
|
کم کم بايد جل و پلاسمون رو جمع کنيم و از اين يکی شهرمون بريم به اون يکی شهرمون ،و آماده اعزام باشيم .
۱. قرار بود يه قالب ديگه بذارم ولی هر کاری کردم نتونستم اون رو يه جای درست آپلود کنم و ديگه اينجوری شد ..فکر کنم از اون قبلی بهتر باشه !چطوره؟! |
|
من انار را می کنم دانه دانه ،به دل می گوييم |
|
از تهران اومدن و آماده شدن برای اين سفر فکر کنم بهانه خوبی می تونه باشه برای به روز نکردنم !
خوب من فردا دارم می رم شيراز و از اونجا روز دوشنبه عازم هستم .نمی دونم برای خداحافظی همچين موقع هايی چی می گن ؟ ولی اين چيزی که توی اين مدت ياد گرفتم ! اميدوارم کسی از من ذره ای ناراحت نباشه و اگه با شوخی هام و حرفام ناراحتتون کردم ،منو ببخشيد و مطمئن باشيد اونجا برای همتون نماز می خونم .قول قول . تا وقتی برگردم |
|
جای همتون اونجا خالی ،برای همه کسانی که خواسته بودند دعا کردم و نماز خوندم ...فعلا خونه شلوغه، خيلی حرف بيده که بزنم ،يه کم سرم خلوت بشه می آم می نويسم |
|
اول ممنون به خاطر لطفی که داريد به من و بازم می گم جاتون خالی بود انشاالله نصيب تک تکتون بشه و بريد اونجاو آخر اينکه می خوام همه سفر رو تو دو تا متن می نويسم. |
|
يه حسی مثه سه سال پيش يه جور پشيمونی که چرا باز هم درست استفاده نکردم از اين سفر!!! بگذريم حوصلم نمی شه در مورد مکه بنويسم باشه برای يه وقت ديگه . شايد جمعه رفتم تهران ! شايدم شيراز !معلوم نيست بينيم چی می شه !!
|
|
آدم رو از خواب بيدار کنند بگن پاشو بريم شيراز ! شهر گل و ولوو و فردای اون هم با اتوبوس بلبل وارد تهران شديم !(جای ولوو و بلبل رو خودتون عوض کنيد حسش نيست!).بعدش هم که مثه مرده ها افتاديم تا ساعت ۲ ظهر خوابيديم !ساعت ۱۱ موبايل زنگ زده ! يه دختری بيد بهم تبريک عيد می گه ،امين منو می شناسی؟! |
|
عاشق بادی هستم که مسيرش را به ، پرنده تحميل نمی کند. |
|
بالاخره بعد از مدت ها تونستم عکس هايی که با موبايل گرفتم به کامپيوتر انتقال بدم،کلی عکس برای وبلاگم جور شد خلاصه !
اين و اين هم که گلدفيش هام هستند،ماهی های قرمز عيد هم از انواع همين خانواده هستند ولی در نوع مسخرشون ! اينا فقط يه کم !! گرون بيدن و اين آنجلم بيده که به زودی مامان ۴۰۰ يا ۵۰۰ تا بچه می شود!
و اينم که اين جوری زل زده بهتون مرغ عشق مرحوم بيده که توسط زنبور های جنايتکار چند وقت پيش مورد حمله قرار گرفتند و به همراه اين ها مردند و تنها اين و يکی ديگه از مرغ عشق ها زنده ماندند. |
|
به تماشا سوگند |
|
بدون شرح : يک سال گذشت از لطف خدا به من ! خدا منو يه جوری ديگه برد پيش خودش
|
|
انديشه ديرينه پرواز را |
|
واپسين بر هر نخستين فرا می رسد و هر واپسين آغازيست برای زايش هزاران نخستين..بدرود ! |
|
اگر يکدم شرابی می چشانند خــــــــمار آلود عمری می نشانند |
|
از هر زمان ديگری خسته ترم |
|
از صبح اينجا بارونه ! يه نم نم که می شه ساعت ها زيرش راه رفت ،بايد قبل از اينکه بارون تندتر بشه و بخواد گل هام رو خراب کنه ،برم و همه رز ها رو بچينم ،فکر کنم يه ۲۰ تا شاخه ای بشن.
|
|
من چی بايد بنويسم !! يکی کمک کنه ! |
|
بنده الان تهران بيدم! جمعه عقد تنها دوست واقعيم بيد که انشاالله خوشبخت بشن ولی داماد سرما خورده بيد و داستان منم فکر کنم بعد از روبوسی های متوالی با داماد شروع می شه . |
|
ديروز تلويزيون مرتب در مورد امام خمينی و پيشنهادی که به گرباچف قبل از فروپاشی شوروی داد، حرف می زد ! کسی پيدا نمی شه بگه نظام فعلی ما به نظام گرباچفی گرايش داره يا نظام امام خمينی ؟ ياس سفيد هم گلايه کرده که چرا ايران توی قضييه زلزله شرق آسيا هيچ کمکی نکرده !! يکی به من بگه با اين همه کمک مردمی که جمع شد و کمک های خارجی برای بم خودمون چه کار کردن ! |
|
يک ساعت نشستم که ببينم کی نفر بيست و يک هزارو چهار صدم وبلاگم می شه که برم باهاش دوست شم !! ديدم يکی از اسرائيله!!!!!
|



undefined



.


بعد هم عروس و داماد اومدن.
خلاصه زياد حال و حوصله نداريم.



)
.شيشتا شماره تلفن دادن برای ۳۰۰ دانشجو،حالا خودتو بکش تا بتونی وصل بشی ،تازه اگه وصل شدی کامپيوتر درست باشه يا نه بماند.از ساعت ۶ صبح پشت تلفن بودم تا ۹ وصل شد حالا که گرفته هر چی می زنم می گه:(ظرفيت تکميل) ،فقط ۱۳ واحد گيرم اومد.
.
اينم مطلب داره ها نه !!؟؟؟
امين حيايی هم خواننده شد!!!صداشم بد نيستا!! اگه تونستيد حتما گوش کنيد .





کلاه ايمنی يادتون نره!!
)در انتهای هر راهرو عده ای با پارچه یه دیوار حائل ساختند و داشتند توش زندگی می کردند.باید وضع رو از نزدیک می دیدید تا بفهمید چی می گم.خلاصه با دیدن این چیزا از اینجا گذشتیم و رفتیم طرف ماشین ،حالا می خواهیم بریم این بچه ها رفتن رو ماشین پایین بیا هم نیستند،یه لحظه اومدن پایین و ما مثل تیر فرار کردیم
مردم کجا دارن زندگی میکنند؟؟؟؟؟؟؟


البته ما مخلص همشون هم هستيما !!!

)




پمپ هوا خاموش شده بود و به خاطر کمبود هوا مرده بود .آخ که چقدر دوستش داشتم ،از کوچکی پیش خودم بود حالا ۲۵ سانتيمتری شده بود .....اگه درست بهشون سر می زدم اين طور نمی شد 


احتمالا بايد با يه دست يکيش رو و با يه دست ديگه ديگری رو بنويسم !! آخر برنامه ريزی هستند اين دانشگاه ما!
چرا باور نمی کنيد من امين متولد ۱۳۶۲ شيراز ولی ساکن بوشهر ،می گن يه جورايی مرده دنيا اومدم !! ولی بعد زنده شدم !!
.هر چند چیزی نمانده بود موقعی که من بالای سر کار بودم بیل مکانیکی تمام کابل های برق رو از جا بکنه ،خلاصه داریم برای آبادی شهر کار می کنیم (شما باور نکنید )،اما توی این هوا اگه مرغ تخم بذاره همون جا آبپز می شه!!مردیم گرما
فقط تشکر کردم !!
.اما خداييش نمی دونم چرا بعضی موقع ها ياد عماد می افتادم ..آی چقدر دريا باصفاست!!!
بيا اين تيشه ،خودت کوه بکن ! تيشه رو دادم دستش و از کوه اومدم پايين . 




.خوب بگذريم ! رفتيم توی کافی شاپ نشستيم ! همش من حرف می زدم اين عماد که ساکت!! خلاصه يه کافی گلاسه سفارش داديم توپ ! دل همه وبلاگی ها آب ! ای خوشمزه بيد آی خوشمزه بی که نگو ! جاتون خالی! انشاالله هفته ديگه قرار عمومی وبلاگر های بوشهری در همان مکان به صرف کافی گلاسه حاوی آب ،قهوه و مقداربستنی از نوع ميهنش!!! زحمت اضاف کردن شير و شکر با خودتون !



آی شيرين بود که نگو ! نمی دونم چرا از اين کافی شاپ رفتن اين جوری می شه .












.کلی دستت درد نکنه .
می دونم سر منو شيره می مالی و می گی باشه !ولی ..
اون سری هم که کلی ماهی هام مردن !

نه شرمنده ! بعد يه کم فکر کردم تنها کسی که عيدها لطف می کنه بهم زنگ می زنه و تبريک می گه يکی از وبلاگی ها بيده ! گفتم شما .....خانم هستيد ؟
بعد عيد رو تبريک گفت و .....!!!!!




