درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا

آرشیو دسته بندی persianblog


آقا من متن اولمه زياد گير ندين .اگه مشکلی پيش نياد از فردا شروع می کنم
برای اولين بار شعر می نويسم


ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطرتوام سنگين شده
ای بروي چشم من گسترده خويش
شادی ام بخشیده از اندوه بيش



| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:44 بֽظֽ
29 مهر 1381


سلام امروز چشمتون روز بد نبينه از همون صبح تو تعميرگاه بود.
با اجازتون موبايلم از صبح در دسترس نبود خراب شده بود .ماشين هم خراب بود چون بابام مسافرته افتاد گردن من. خلاصه موبايلم ساعت ۳ درست شد ولي فقط خودم مي توانستم
زنگ بزنم بقيه كه زنگ مي زدن يه خانمي گوشي برمي داشت و مي گفت امين در دسترس
نيست!!!!
ماشين هم ساعت ۶ درست شد.بعد هم كه رسيدم خونه حال ماهي هام خوب نبود ؛دوباره
رفتم دارو خريدم و اومدم ،بماند كه نزديك بود تصادف هم بكونم.
شب هم برادرم رو بردم تعميرگاه(همون دكتر)
راستي بابام هم فكر كرده موبايلم سوخته برام يه موبايل نو خريده!!undefined

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:38 قֽظֽ

از اين همه تكرار خسته شدم.بيدار شدن و خوابيدن ،از خانه رفتن و آمدن ،سلام هايي كه بوي
كهنگي مي دهند ، نگاهاي بي رمق، لبخندي كه به بن بست مي رود و از اين همه تظاهر.
از اين همه تكرار خسته شدم، نفس هاي تكراري، خشم ها ، مهر ها، غم ها همه تكراريند.
دلم مي خواهد از اين همه تكرار بگريزم، اما به كجا؟؟ جايي كه فردا به رنگ ديروز نباشد و ديروز
به رنگ امسال وامسال به رنگ پس فردا كه من نباشم.
آقا ما يه رفيق توپ بيشتر نداريم كه خوره اينترنته ، طرفدار اين علي پروین هم هست از قضا يه
سايتي هم داره ، بد نيست بريد ببينيد.قرمزته

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:48 قֽظֽ
1 آبان 1381

فصل پنجمي در راه است و اين راز بزرگ انتظار است.
امروز عيد بود ولي خيلي كسل كننده . بابام كه رفته مسافرت،مامان هم شيراز،ايمان پسر داييم
هم كه امسال دانشگاه اينجا قبول شده رفت تهران.
صبح كه ساعت ۱۱ بيدار شديم.
عصر هم كه برادرم كلاس داشت مجبور شديم تو خونه بمونيم،تا شب كه يه دوري خورديم
عليرضا پسر دايي گلم هم امروز رفت خواستگاري.انشا الله به زودي عروسيشه..
عليرضا جان مباركه
شب هم ساعته ۱۱ براي بار چهارم فيلمه دختري به نام تندر رو نگاه كرديم
آقا ما ديشب تبليغ سايته دوستم عماد رو كردم به علته تقاضاي زياد هموطنان يه بار ديگه تبليغ
مي کنیمقرمزته
اين به روش صدا و سيما بود.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:30 قֽظֽ
2 آبان 1381

هر شب به قصه دل من گوش مي کنی
فردا مرا چون قصه فراموش می کنی
صبح زود ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم و رفتم دانشگاه .بعد که اومدم خونه حال يکی از ماهيها
بد بود نگاه كردم ديدم روي تن همه ماهي ها انگل هست (اين نوع انگل درست كار زالو رو مي كنه ) وقت نداشتم بايد مي رفتم سر كلاس.
بجز دو نفر بقيه پسر بودن يعني كلاس مختلطه ،وسطه كلاس يكي از اون دو تا هم رفت !!!!!
ساعته ۶ خونه بودم مشغول اكواريوم شدم ماهي ها رو يكي يكي ميگرفتم و انگل ها رو جدا
مي كردم .خيلي سخت جدا مي شدن خلاصه بعد هم اكواريوم رو خالي كردم و سنگ ها رو توی آب جوشوندم

آقا اين باير مونيخ مسخره هم حذف شد تا از اين به بعد تو يوفا بازي هاي ماه رو ببينيم
مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
همين.....

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:57 قֽظֽ

سلام دوباره به همگی
آقا ما داشتیم عادت می کردیم که این چینی های مائو!!!!! زدن تو حالمون.
تو این مدت هم ما فقط مردیم ، اون از دوست صمیمیمون که نمی دونم چشه هر چی هم سوال
می کنیم جواب نمی ده ، میگه من چیزیم نیست!!!!!
از گورخری سوال میکنند که تو سفیدی راه راه سیاه داری یا سیاهی راه راه سفید؟

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:02 بֽظֽ

سلام
با اجازه سحر بلند شدیم برای گرفتن روزه؛بعد از اذان از خدا خواسته خوابیدم،چون امتحان
هم داشتم ساعت ۹ بیدار شدم درس بخونم !!!اونقدر خوندم که نگو.
از اونجا که خسته شده بودم رفتم توی حیاط و مشغول حرص کردن درخت ها شدم که یهو ازدرخت (لوز) افتاد و من هم بی خبر مشغول خوردن شدم وقتی یادم اومد که فقط هسته
مونده بود.
ظهر هم دانشگاه بودم که چشمتون روز بد نبینه داشتن چاه توالت رو خالی می کردن.
ساعت ۳ تعطیل شدیم با بچه ها دم دانشگاه ایستادیم و مسخره بازی. جای عماد خالی
عباس و میلاد شده بودن ناطق و ما هم با شکم خالی خنده .من و محمود که دلمون درد
گرفت.اذان که گفتن همه رفتن خونه...

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:51 قֽظֽ


امروز صبح ساعت ۹ بلند شدم و مشغول کشیدن نقشه شدم تا ساعت ۱۱ .ساعت ۱۳ هم رفتم دانشگاه با اون استاد مسخره اش ، سر کلاس به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس بود.
تا می رفتیم تو فکر این عماد حرف می زد!!
عصر ساعت ۶ هم ماشین رو برداشتیم و با ایمان رفتیم بیرون،آبمیوه خریدیم و رفتیم کنار دریا
هوا ابری بود و مرتب رعد وبرق می زد ، یه کم قدم زدیم بعد رفتیم دنبال برادرم؛ دوباره رفتیم
همون خیابان که دور بخوریم که باد زده بود و کابل ها رو انداخته بود!!!!!!!!!
همه درخت های محل هم افتادن و با لودر مشغول جمع کردن هستن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 بֽظֽ

بيهوده نکن عمر گران صرف رفيقان
عمرصرف کسی کن که از جان با تو باشد
سلام
امروز چهلم خانم ....... بود،یادش بخیر ساعت ۹ اومد خونمون؛ساعت ۱۱ بردیمش بیمارستان و
به همین راحتی تمام کرد.زن های همسایه اومده بودن خونه ما و چی می ساختندبرای افطار.
ظهر از بیکاری ماشین رو شستم و بعد رفتیم کنار دریا تا ساعت ۱۰.۵ که اومدیم خونه..

طی شد این عمر تو دانی چه سان؟
پوچ و بس تند، چنان باد دمان
همه تقصیر من است که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی،که چسان می گذرد،عمر گران.
راستی تو سایت دوستم عماد یه قسمته جدید درست شده به اسمانجمن هواداران

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:49 قֽظֽ
17 آبان 1381

در این دنیای بی فردای فانی...
بجز(فردا)بگو!دیگر چه دانی؟!
همه اش (فردا)! چرا فردا؟چه فردا؟!
امروز ظهر ساعت ۳ رفتیم برای اسب سواری ولی کسی نیامده بود،از اونجا رفتیم کنار دریا
عجب آبی بود چشمک می زد، ما هم دوباره رفتیم خونه لباس هامون رو آوردیم و رفتیم تو
آب .. آی کیف داد جاتون خالی..

زیبا و شاد باشین!!!!

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:51 بֽظֽ
18 آبان 1381

امروز صبح ساعت ۷.۵ کلاس داشتم ،حالا بماند با چه بدبختی بیدار شدم!و سر کلاس همش
خواب بودم.
ساعت ۹ تعطیل شدیم سریع رفتم مشکل معدلم رو حل کردم و دوباره برگشتم دانشگاه،قرار
بود بچه ها به خاطر غذای بد دانشگاه که باعث مسمومیت چند نفر شده ،جلوی دانشگاه به
نشانه اعتراض بشینند،تا همه بچه ها جمع شدن حدود ۹.۴۵ شد و همون جا جلوی دانشگاه
روی زمین نشستیم.کم کم شلوغ شد و راه رو به کلی بستیم.رییس دانشکده اومد و همون
حرف های همیشگی(حالا شما برین ما پیگیری می کنیم) که بچه ها زیر بار نرفتن.
کم کم شروع به نوشتن شعار روی مقوا کردن..(بیایید به جای ترسیدن از تاریکی شمع روشن
کنیم و............)و مقواها رو دیوار چسباندن.حدود ۳۰۰ نفری شدیم.
از روزنامه های محلی برای گرفتن عکس اومدن و چند تا دوربین هم برای فیلم برداری که بچه ها
اجازه فیلمبرداری رو ندادن .ساعت ۱۳ شد و از مسئولان دانشگاه خبری نشد،من هم رفتم
خونه و دوباره ساعت ۱۵ با ایمان رفتیم دانشگاه؛هنوز شلوغ بود ،رفتیم جلوی در دانشگاه
ایستادیم که یهو متوجه شدن یه نفر از خونه همسایه دانشگاه داره فیلم می گیره فوری دور
خونه رو گرفتن که یارو فرار نکنه، من و ایمان درست جلوی او بودیم.
ساعت ۱۶ رییس دانشگاه اومد حرف بزنه که همه بهش پشت کردن و اون هم رفت.ساعت۱۶.۵
فرماندار اومد که با اون هم کنار نیامدیم و همه خواستاراستعفای رییس دانشگاه شدن.
با صحبت نیروی انتظامی یک روز برای استعفای رییس وقت دادیم و قرار شد فردا دوباره همه
جمع بشن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:15 بֽظֽ

سلام
امروز از ساعت ۹ رفتم دانشگاه که چون نيروی انتظامی اجازه تجمع نداد مجبور شديم همه به
دانشگاه انسانی بريم.تا همه رسيدن اونجا ۱۰ شد ، دوباره روی زمين نشستيم و بعد از مدتی
از دانشجو های انسانی هم خواستيم که به ما بپيوندند، که اونها هم کلاس ها رو تعطيل کرده
و به جمع بقيه پيوستند.چون تعداد زياد بود صدا درست بگوش نمی رسيد و مجبور به مهيا کردن
بلندگو شدن...
دوباره دوربين آوردن و مشغول فيلمبرداری ،که اين بار ترس بچه ها ريخته بود و هيچ عکس العمل
خاصی از خودشون نشان نمی دادن.. درست توی همون لحظه چاه فاضلاب آشپز خانه بالا زد و
دوربين هم فيلم گرفت.
تا قبل از اذان هيچ خبری از نماينده استانداری نشد، برای افطار رفتم خونه و بعد دوباره برگشتم
نماينده استاندار هم اومد و با نمايندگان ما صحبت کردن که به توافق رسيدن آخرين مهلت برای
چهارشنبه باشه..بعد هم پليس کل خيابان رو ايستاد تا همه متفرق شدن...
بيهوده نکن عمر گران صرف رفيقان
عمر صرف کسی کن که از جان با تو باشد.
زيبا باشين.

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:52 بֽظֽ

امروز که قرار نبود کسی بره سر کلاس به خاطر همين من ساعت نيم ساعت قبل کلاس رفتم
و چند تا از بچه ها رو راضی کردم که کلاس نرن..بابا دم دانشجو های فنی گرم از صبح هيچ کس
کلاس نيامده،دانشجو های انسانی سر کلاس رفته بودن.
خلاصه کلاس که تعطيل شد رفتيم استاديوم برای بازی های فوتبال سالنی که ما هم عضو تيم
هستيم با اجازتون با برق بازی داشتيم که برق گرفتمون.
بعد از بازی با ماشين داشتيم حال می کرديم که نزديک بود تصادف بکنم!!
شب هم مهمون داشتيم ، دختر عمه ام برام آدامس خرسی آورده بود.!!!بعد هم عروس و داماد اومدن.
تو که با مو سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم.
عزيز ميام دنبالت بریم بیرون سنگ هامون رو با هم وا بکنيم فقط کار نداشته باش..فردا

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:15 قֽظֽ
21 آبان 1381

-پرسيدن عشق چيست؟
-گفت :امروز بينی و فردا و پس فردا.
-پس او را که آن روزش بکشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادن....يعنی عشق
اين است؟

ديوار های اتاقم شاهدند،ماهی ها نيز،همين ديروز به خودم قول دادم که دیگه هيچ وقت به ياد
تو نباشم ولی می دونی که نمی شه.
در هر حال هر جا می ری موفق باشی و به اميد قوس ليمويی پرستوها.
در ضمن دره خونه ما هر وقت که خواستی بيای بروت بازه ،البته اگه خواستی..
کسی می آيد
کسی مي آيد
کسی که در دلش با ماست و نفسش.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:37 بֽظֽ

تحصن چيزی که بچه از شنبه بر ضد رئيس دانشگاه گرفتن،امروز هم مثل روز های قبل سر وقت
اونجا بودن،برای ورود کارت دانشجويی می خواستند.راستش امروز اصلا مثل هميشه نبود حدود۴۰ لباس شخصی داخل بودن و برای بر هم زدن نظم هر کاری می کردن.
اجازه ورود بلند گو هم ندادن،از طرفی هوا هم ابری بود و کم کم بارش هم شروع شد،نمايندها
هم تهديد شده بودن و مثل هر روز نبودن،چند تا از بچه ها هم گرفتن،خلاصه اوضاع خيلی بد بود
که بارش باران هم اضاف شد.بارش باران به اوج رسيد ولی هيچ کس از جای خودش تکان هم
نخورد توی باران هم شعار می دادن.
بعد از باران نمايندها برای مذاکره با استاندار و نماينده دانشگاه رفتن،توی اين مدت هم لباس
شخصی ها که به دنبال بهانه می گشتن مرتب به بچه ها گير می دادن.جلسه ۴ ساعت طول
کشيد،ورود نماينده با گريه گويای همه چيز بود . برای امنيت شهر و دانشگاه بايد کوتاه بياييم که
اين با مخالفت بچه ها روبرو شد ،نماينده ها حتی قادر به حرف زدن هم نبودن که با ورود معاون
استاندار و درخواست او برای پايان دادن اين تحصن ، بچه ها به عنوان ادامه تحصن روی زمين
نشستن،لباس شخصی ها هم مرتب کار خرابی می کردن.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:24 بֽظֽ

سلام
دیروز چيزی نمونده بود که ببرنم کلانتری که با کمک دوست سرباز شده ام گذشت
تحصن هم با مهلت خواستن رئيس دانشگاه ۱۵ روز عقب افتاد.
عماد جان تو قهری نه من.

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:11 بֽظֽ

ما که می خواستيم خلق جهان**دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستيم نيکی و مهر*** حکم رانند در جهان با هم
شور بختی نگر که در همه عمر**** خود نبوديم مهربان با هم
ای شمايان! که باز می گذريد ******بعد ما زير آسمان با هم
گر رسيد آن دمی که آدميان * دوست گشتند و همزبان با هم
آن زمان، با گذشت ياد کنيد *******ياد نوميد رفتگان!باهم

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:07 قֽظֽ
30 آبان 1381

با عرض تبریک بابت میلاد امام حسن مجتبی (ع)

وقتي توي اتاق كسي نيست كه بخواهي چيزي را ازش پنهان كني، مي تواني هرچه دوست داري بپوشي، هر چه مي خواهي بخوري، با خودت حرف بزني، گريه كني، بخندي، برقصي، خلاصه آنطور كه دوست داري زندگي كني. كسي هم چيزي نمي فهمد و كار به كارت ندارد. ولي خدا آن روز را نياورد كه بفهمند آنوقت بيچاره مي شوي و خلوتت را هم، مثل چيزهاي ديگر، ازت مي گيرند. بيشتر از هزار سال است كه يواشكي زندگي مي كنيم. هر كسي توي اتاقش.

اگر عشق وجودمان را نمي خراشيد زندگي تمام مي شد.
آيا ما تمام مي شويم؟

پریا خانوم همیشه موفق باشین.

سبز باشین.





| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:09 قֽظֽ
1 آذر 1381

مرگ بر..... زنده باد.....حذف.....خداحافظ.....سلام
عشق
برش های زندگی من و تو ......چه با خشم ،چه با نرمی،دید و نگاهی که هرگز میانمان
مشترک نبوده اماشبیه.
چرا.
به اشتراک می گذاریم نگاه هایمان را برای پیدا کردن شباهت ها ..... که هر چه بیشتر باشد،
دوست داشتن را ساده می کند.

خسرو نقيبي

زيبا باشين.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:58 قֽظֽ
4 آذر 1381

سلام

مثل همیشه عمری است که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره می کنم،باشد برای روز مبادا.
و در صخره های ترديد،روزی به نام روز مبادا هست. آن روز هر چه باشد شبيه ديروزو امروزوفردا
است.بی تو هر روز ،روز مباداست.
عشق کور است در عوض دوست داشتن نتیجه بصیرت است.
سبز باشيد.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:39 بֽظֽ

سلام
خليفه ای را دختر عمی بود که دل بدو آويخته بود.پس روزی هر دو بر طرف چاهی نشسته بودند.
انگشتری خليفه در چاه افتاد آن دختر انگشتری خويش را بيرون کرد و به چاه انداخت.خليفه دختر
را پرسيد که چرا کردی؟ گفت: فراق آزموده داشتم ، چون ميان ما وصل و انس بود نخواستم که
انگشتری تو را وحشت جدایی بود،انگشتری خود را مونس وی کردم!
من از روز دوشنبه نتوانستم وارد قسمت مديريت يادداشتها و پيامها بشم ،مرتب از پسوردم ايراد
می گرفت که با کمک دوستم عمادو آقا رضا مشکلم حل شد.
از پرياخانوم ونی نی کوچولوبه خاطر نظراشون ممنونم.
امروز عصر هم رفتیم کنار دریا فوتبال توی شن ها بعد از بازی از پاهامون خون می آمد به خاطر
شن ها (آخه پا برهنه بازی کردیم )،بعد هم اسب سواری.خلاصه جاتون سبز .

سبز باشيد

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:35 بֽظֽ
12 آذر 1381

سلام
چو رفتم به مهمانی چشم تو**دلم گشت زندانی چشم تو
ما هی آکواريومم از روز شنبه مريضند .دو تاشون هم مردن خلاصه زياد حال و حوصله نداريم.
الان هم همه ماهی هام گیج هستن ،نمی دونم چه کار کنم.
دیروز هم امتحان محاسبات داشتیم جاتون خالی ۳ تا سوال ۱۳۰ دقیقه وقت،لازم به ذکره که تو
برگه هیچ عددی پیدا نمی شد،من هم مثل همه یه کم سیاه بازی کردم و اومدم بیرون.
امروز از طرف دانشگاه از ساختمان جديد و در حال ساخت دانشگاه ديدن کرديم ،چه عرض کنم
فقط اونو بالا می برند ،همش با اشکال ،تمام اسکلت ها و جوشکاری ها مشکل داشتن
وقتی به دنبال سراب بودم........به آب رسيدم.......بی احساس تشنگی.
بهاری باشيد.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:40 قֽظֽ
16 آذر 1381

عيد شما مبارک، می بخشيد که با تاخيره.نماز و روزتون هم قبول باشه.
اینک تویی و بازتاب آینه *اینک تویی و نگرش جدید در آینه
پس ای دوست آینه را از گرد پاک کن تا زیبایی را بهتر جلوه دهد و گلی از عشق را در مقابل خود بینی.

جمعه مراسم عقد پسر داييم بود.انشاالله روزی خودتون باشه اما نه به شکل اين.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:49 بֽظֽ

سلام
من آن خاکسترسردم که در من شعله همه عصيان هاست.
من آن دريای آرامم که در من فرياد همه توفان هاست.
من آن سرداب تاريکم که در من آتش همه ايمان هاست.
صبح زود بلند شدن و کشيدن نقشه هم بدبختی ها،البته جاتون سبز يه صبحانه آماده کردم که نگو ،شما هم بفرماييد.
راستی :چه خاصیتی که آدم کفترتنهای برج کهنه ای باشد؟
دنيای ما قصه نبود .
پيغوم سر بسته نبود.
دنيای ما عيونه
هر کی می خواد می دونه:
دنيای ما خار داره...بيابوناش مار داره.........
ديروز بعد از ۵۰ روز با يکی از دوست های صميميم رفتيم بيرون ،اونم چه بيرونی می خواستم برادرم رو برسونم کلاس که ديديمش .يادش به خير قبلا هر روز با هم بوديم.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:48 قֽظֽ

سلام به همگی
آقا کمکم کنيد ،شما بگين چکار کنم ،چند وقتی که اصلا حوصله درس خوندن ندارم ،نه اين که نخواما ،باور کنيد دلم می خواد ولی حواسم رو نمی تونم جمع کنم.خلاصه شما يه راهی پيش پام بذارين .
*قلب های کوچک بازيگوش از حس گريه می ترکند.
راستی چند وقت پيش اينجا يه باد که بعدا فهميديم بهش میگن طوفان اومد.امروز تو تاکسي
يه نفر کنارم نشسته بود که دستش گچ گرفته بود(البته داغون شده بودا) گفت باد ماشينم رو
وارو کرد که دستم زير بدنه ماشين گير کرد.
سبز باشيد و از باد دوری کنيد.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:31 بֽظֽ

شب يلدا مبارک
خلاصه امشب کرايه نشين جديد هم اومد و پاييز با همه خوبی و بديش رفت.زمستان رو با برف می شناسند ولی تو شهر ما از اين خبرا نيست.
صبح ساعت ۷ بلند شدن و رفتن سر کلاس زبان هم خودش يه نوع مجازاته،حالا توی کلاس عباس اومده کنارم می گه: امين يه برگه با خودکار اضافی نداری بهم بدی؟ خودم ديگه دارم
خجالت می کشم..يه نگاهی بهش کردم و با هم زديم زير خنده ،استاد هم چپ چپ نگاهمون
کرد که خودمون فهميديم چه ضايع خنديديم.
عصر هم رفتم پيش يکی از دوستام توی فنی و مهندسی ،يارو ۲۸ سالشه و يه ساختمان
بزرگ دادن دستش،از اولش مسخره بازيه تا وقتی که خداحافظی می کنيم.بدبختی فردا شب
پيتزا خودشو دعوت کرد.
شب هم همه خونه ما بودن تا ساعت ۱۲ ،اين رفيق ۲۸ ساله ما زود می خوابه،ما هم با موبايل خودم ،علی،بابام،رضا و ايمان بهش زنگ می زديم و قطع می کرديم .آخر هم تسليم
شد.
خلاصه زمستان خوبی داشته باشيد و هميشه سبز باشيد

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:44 قֽظֽ
3 دی 1381

اشک رازيست.
لبخند رازيست.
عشق رازيست.
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
***
قصه نيستم که بگويی.
نغمه نيستم که بخوانی.
صدا نيستم که بشنوی.
يا چيزی چنان که ببينی،يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
***
پريا هم رفت،عادت کرده بوديم بهش ،انشاالله بر می گرده.
بعد از امتحان رفتن کنار دريا حال می دها.

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:01 بֽظֽ

سلام
قسمتی از فیلم شب يلدا:
زخم های آدم قسمتی از سرمايه آدمه،سرمايه خودت رو با اين و اون تقسيم نکن ،داد نکش ،هوار نکش ،آروم و بی سر وصدا همه چيز رو تحمل کن.
يه چند وقتی با پسر دايی هام و علی دوست عليرضا می ريم بيرون دور می خوريم و برای شام هم سکه ۲۵ تومنی ميندازيم هر کی خط بود پيتزا می خره ،بار قبل نوبت من بود .
امشب ساعت ۸ با رضا و ايمان رفتیم دنبال دو تا علی ها،از شانس ما يه بارونی هم گرفته بود
که نگو.جلوی پيتزا فروشی از ماشين پياده شديم و مشغول انداختن سکه اونم تو بارون .
بار اول همه شير ولی آخر اسم ايمان افتاد و رفتيم توی پيتزا فروشی ،اونجا هم بعد از کلی خنده
و خوردن پيتزا اومدهم بيرون .من رفتم ماشين رو آوردم جلوی در ايمان و دو تا علی ها عقب نشستن يهو رضا هم پريد عقب و درو بست ،من هم حرکت کردم.اون قدر بهم زدن که نگو ،منم بخاری رو روشن کردم ،ديگه اصلا نمی شد نفس کشيد .
ساعت ۱۱ هم اومديم خونه.همه ۲۵ تومنی ها رو مگه داشتن برای دفعه بعد.يادگاری خوبی می شه
***
تو غريزه ات را بخوان عشق قانون خود را می داند.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ

اميدوارم که مشکلات همه حل بشه بخصوص انسان هايی قلبشون مثل آينه پاک و زيباست.
يه فلش هم از فريدون فروغیاميدوارم خوشتون بيات.
سبز باشين

نظرات (1) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:36 بֽظֽ

پدر و مادرم چند وقت ديگه می خوان برن حج،روزی خودتون باشه ،يه نواری آوردن که تمام جزييات رو نشون داده ،داشتيم نگاه می کرديم که ياد تابستان سال ۸۰ افتادم،یاد مسجدالنبی،
یاد قبرستان بقیع،یاد عظمت مسجدالحرام و یاد بوسیدن حجرالاسودو رفتن به غار حرا ساعت ۲.۵ شب ،نشستن کنار غار حرا و توی تاریکی گریه کردن ،راستش توی غار حرا فقط ۶ نفر بودیم
ساکت نشسته بودیم ،بعد که هوا با اذان شروع به روشن شدن شد ،دیدم که چشم های همه
خیسه.
شب هم با پسر دايی ها و دختر دایی ها رفتيم شام بيرون و بعدش هم کنار دريا ايستاديم و آتيش روشن کرديم.جاتون خالی.
سبزباشید.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ

صبح ساعت ۹ از خواب بيدار شدم ،يه نگاهی به آکواريوم انداختم ،ماهی ها زياد سر حال نبودن ديشب جاشون رو تغيير دادم ،دوباره اکواريوم متوسطه رو دو قسمت کردم و ماهی ها رو دوباره سر جاشون گذاشتم.
ظهر هم با پدرم رفتم سر کار ،يکی از دوستاش اومده بهم گير داده که نسبت سيمان،ماسه و شن تو بتن چنده؟... يکی از دوستام هم بعد از ۷۳ روز اومد خونمون.بازم شکرش که اومد.
******
راستی اگه بخواهید دو جمله در مورد خدا بگين چی می نويسيد؟
******
از مهربانی پرچين ها ساده نگذريم سيم های خاردار در راه اند

نظرات (3) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:44 قֽظֽ

یکی از ماهی هام همین الان مرد.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوری و ديري
دانی که رسيدن،هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رودکه پيوسته روان است
باشد که يکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله اين کهنه کمان است
از راه مرو سايه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است.
از پرياخانم برای نظراتش ممنونم.

نظرات (2) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:19 قֽظֽ
25 دی 1381

آخرين باری که اين جوری سرم درد گرفته بود ۲ سال پيش بود،می خواستم برم توی آشپزخانه که چشم هام تار شد و افتادم زمين طوری که سرم خورد به چهارچوب در ،عکس العمل مادرم هم که معلومه،جيغی زد که دوباره از ترس بلند شدم.دکتر هم گفت فشارت بالا و پایین رفته .
دیشب هم باز همون طوری شدم داشتم چت می کردم،اومدم بلند شم برم دنبال يه چيزی که باز چشم هام تار شد ولی اين بار نشستم که باز زمين نخورم.
*******
نه در حالت بمان ،نه در جايت بمان
همواره روحی مهاجر باش بسوی مبداء
بسوی آنجا که می توانی انسان باشی
بسوی آنجايی که می توانی جهاد کنی
بسوی آنجايی که می توانی از آنچه هستی و هستند فاصله بگيری
اين رسالت دائمی توست.
دکتر علی شريعتی
*******
وبلاگ يعنی به آفتاب گذاشتن شخصيت هر فرد .
*******
راستی عماد جان به خاطر نظرت ممنون ،پريا خانم هم به همچنين.

نظرات (5) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:53 قֽظֽ

*صبح جمعه بعد از امتحان زبان ،ساعت ۹ رفتن کنار دریا حال می ده .دریا ساکت و آروم،با اون نسیم خنکش خیلی حال می ده(البته اگه امتحان رو خوب داده باشی).يک هفته برای امتحان استاتيک وقت دارم ،از اونجا که اين درس رو خيلی بلدم حالا دارم استراحت ميکنم.
*چند وقتی هست که می خوام برای وبلاگم آهنگ بذارم ،تو سايت های مختلف می چرخم ديروز رفتم سایت يانی بد نيست اگه بريد ببينيد.
سبز باشيد.
undefined

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:01 بֽظֽ

سلام
يک هفته برای امتحان محاسبات فنی وقت داشتم،دو روز اول که نخواندم،قرار بود يکی از دوستام بياد با من کار کنه ،که براش يه مشکلی پيش اومد ،خودم هم هر چی می خوندم چيزی ياد نمی گرفتم.خلاصه شب چهارشنبه تا ۴ خوندم و پنج شنبه هم تا ۳ ،از طرفی تو کل روز هم می خوندمش..سرتون درد نيارم ،رفتم سر جلسه ۴ تا سوال ۳ ساعت وقت هر چی مي نوشتم تمام نمی شد ،حالا که اومدم بيرون فهميدم خرابه.دعا کنيد قبول بشم شيرينيش رو می دم.
*ايمان پسر داييم هم که همرشته خودمه و از تهران اومده بود اينجا چهارشنبه امتحاناش تمام شد و تا ترم بعد رفت .
*راستی يکی از دوستام هم تازگی وبلاگ دار شده:بارانی در کوير
*در جواب دل شدهعزیز هم بگم من هر کاری ازم بر بیاد مطمئن باشید انجام می دم.
*پرياخانم هم که خیلی زحمتشون دادم ،امیدوارم بتونم جبران کنم .البته اگه کاری ازم بر بیاد
*کلانترجان منم از آشنايي با شما خوشبختم ،بله من از جنوب هستم .نيروگاه اتمی!!!!!!!

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:33 بֽظֽ
7 بهمن 1381

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیبرا دزدیدم
باغبان از پی من تنها دوید
سیبرا دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیبدندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
خانه ما سیبنداشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴۰ چراغ
راستی دوری از خانواده برای کار ، درس و هر دلیل دیگه چه مزه ای می ده ؟؟
من خودم که ۲ ماه تابستون تنها بودم ،دروغ نگفته باشم داشتم دیوانه می شدم ..شما چی؟
**پدر و مادرم چهارشنبه به عربستان اعزام می شن،اگه کسی سفارشی چیزی داره سه روز وقت هستا ،ما در خدمتیم.

**راستی یه خبر در موردبه راه انداختن صندوق خیریه که تو وبلاگپريا بخونيد.
سبز باشيد.

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 قֽظֽ

زندگی رويا نيست.
زندگی زيباست.
می توان ،بر درخت تهی از بار،زدن پيوندی.
می توان در دل اين مزرعه خشک و تهی بذری ريخت.
می توان،از ميان فاصله ها را برداشت.
دل من با دل تو ،هر دو بيزار از اين فاصله هاست.
**
وقتی شب تا صبح نخوابی و بشينی درس بخونی و سر امتحان استاد از جزوه خودش سوال نگه تکليف چيه؟ها؟
**
آقای کلانتر هم گفته :(می خواستم بپرسم که تو هم عاشقی مگه؟؟؟ به خاطر اسم وبلاگت.)در جواب ايشون این مطلب از دکترشریعتی رو می گم:
(خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه / عشق از زندگي كردن بهتر است / وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه / دوست داشتن از عشق برتر)
**
عنوان وبلاگم به زمان تحصن تو دانشگاه بر می گرده وقتی که همه از دوربين های فيلم برداری می ترسيدن يکی اين بيت شعر رو خواند.(تحصن ما برای دکتر آقاجری نبودا)
سبز و بهاری باشيد

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:18 بֽظֽ

سلام
امروز امتحاناتم تمام شداز امشب پيتزا خورونه.
بيا سکوت را از من چون هديه ای بگير و با خود ببر ،سکوت که کنيم همه چيز بر خلاف تو حرکت می کند.بيا صداهای روزمره را نشنويم بلکه به خاموش ترين صدا گوش کنيم!آنگاه اگر خوب گوش کنيم به تنهايی،صدای آهسته ديگری می شنويم که در ميان آن همه صدا جاريست.آن صدا ،صدای ماست،صدای شماست٬صدای اوست.
**
راستی اگه دلتون خواست بريد آهنگ های فروغرا بگيريد،مخصوصا تولدی ديگر رو.
**
مکه هم طبق آخرين گزارش هوا گرمه حسابی.مادرم آنفولانزا گرفته.
**
از بنده خدا ،پريا خانم و فاطمه خانم گل هم به خاطر نظرشون ممنون .يادم رفت کلانتر بود(شبا که ما می خوابيم آقا پليسه هم می خوابه)
سبز باشيد.

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:51 بֽظֽ

امروز انتخاب واحد ما بود ،این دانشگاه ما اگه نگاهش کنیدا از خودتون خجالت می کشید یه خونه وقفی سه طبقه که اتاق (کلاس)بزرگش یه کم از اتاق من بزرگتره.خلاصه می خوام بگم که دانشگاهمون این طوریه بعد انتخاب واحدش تلفنیه ،یعنی تکنولوژی برتر داره!!!.شيشتا شماره تلفن دادن برای ۳۰۰ دانشجو،حالا خودتو بکش تا بتونی وصل بشی ،تازه اگه وصل شدی کامپيوتر درست باشه يا نه بماند.از ساعت ۶ صبح پشت تلفن بودم تا ۹ وصل شد حالا که گرفته هر چی می زنم می گه:(ظرفيت تکميل) ،فقط ۱۳ واحد گيرم اومد.نمراتم هم که گند زدم حسابی.
**
چند وقت پيش رفتم يه وبلاگی در مورد کربلا نوشته بود.راستش اسم وبلاگ يادم نيست ولی من خيلی خوشحالم که تمام نقاط زيارتی رو تا حالا رفتم .
کربلارو توی ۲ سالگی وقتی می خواستيم با هواپيما بريم مشهد،رفتميعنی هواپيما رو دزديدن و ما سر از بغداد در آورديم،خلاصه زيارت هم رفتيم.(اين يارو که هواپيما رو دزديده بود می خواستم بزنمش که بابام نذاشتشانس اوردا)
سوریه هم که بعله و مکه هم که سال ۸۰ .یادش بخیر گفتن وقتی مکه یا مدینه می شین بار اول که مسجدالنبی یا مسجدالاحرام رو می بینید ،سه آرزو بکنید بر آورده می شه.اولین آرزوم قبولی دانشگاه بود که توی همون مدینه خبر قبولیم رو دادن.
**
(توحيد،امیر،پريا،فرداد،کلانتر وبلاگستان،یاس سفید،دختر مشرقي، احسان(پسرایرونی)،مامان و بابا و دخترشون،داش امير،سپیده،الهه،شقایق و عماد) جان به خاطر نظرتون ممنون
**
امروز خیلی نوشتما..سبز باشید.

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:32 قֽظֽ
21 بهمن 1381

معتاد شدم به این پرشين بلاگ رفت!!!اگه يه روز خراب بشه (روز من همون شبا ست) انگار يه چيزی گم کردم.می گفتم معتاد شدم دارم بچه های مردم هم از راه به در می کنم ،تا حالا دو نفر رو وبلاگی کردم .آخرينش اين علی بود ،آقا وبلاگ رو ساختيم ما رفتيم يه نظر داديم توی وبلاگش از خوشحالی گفت بريم برات پيتزا بخرم ..عجب آدم خوبيهنظر بدين پيتزا بخوريد.(کوه يخی).
الانم با پسر داييم و دختر دايی ها کنار دريا بوديم ،جاتون سبز اين پسر دايی ما جو گرفتش گفت ۱۰۰۰ تومن بدين تا برم تو آب ،ما هم قبول کرديم ،خلاصه لباساش رو درآورد رفت يه کم که خيس شد با دو برگشت (نمی شه لا مصب آبش سرده) ما هم روش خنده جلوی مردم!!برای برگشتن هم چون خيس بود رفت توی صندوق عقب نشست!!منم نامردی نکردما هر چی چاله و چوله توی خيابون جلوم بود نه نمی گفتم،اونم هی داد می زد آروم برو.
راستی می خوام ماهی هام رو بفروشم ،ديشب رفتم آکواريوم فروشی گفتم برام مشتری پيدا کنه ،صبح رفتم اونجا دست کرده يه کارت بهم داده که روش شماره تلفن و عکس مشتريه هست با کت و شلوار ژست گرفته اينم مطلب داره ها نه !!؟؟؟

**
از نظر همه هم ممنون انشاالله که همه به اين زيارت ها برن.
سپيده خانم والا منم نمی دونم ولی فکر کنم يه نوع صيغه محرميت باشه. ما که دانشجو اينجاييم نفهميديم شما اگه دونستيد خبرم بدين.

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:32 بֽظֽ

راستی می بخشيد دير شدا عيدقربان هم مبارک..

*دیروز از بیکاری افتادم به جون درخت لیمو شیرین توی باغچه از ته کندمش ،آخه خشک شده بود با ماشین کشیدمش در نیامد،خلاصه با یه بدبختی تمام شد آخر کار هم پوست دستم بلند شد .شب خانم دکتر گفت کره بهش بزن!!!!!
*در رختخواب می غلتم و خوااب تو را می بینم.خواب هایم روال صحیحی ندارند،فصل ها را مخلوط می کنم،زمان را جابجا می کنم.......
امين حيايی هم خواننده شد!!!صداشم بد نيستا!! اگه تونستيد حتما گوش کنيد .

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:43 بֽظֽ

سلام
*آقا اين امين حيايی ما رو توی خيابون ديد گفت توی وبلاگت برام تبليغ کن ما هم گفتيم باشه،زدن توی ذوق نداشتمون! آقا اصلا نخريد ،منم نوارو انداختم دور
*اين نمرات دانشگاهم که گل کرده حسابی ،به سلامتی همه دارم مشروط می شم ،انشاالله نصيب شما نشه.
*راستی اين پنج شنبه عروسی يکی از آشناهاست،قراره بيان ماشين ما رو ببرن،تا حالا يه ۸ باری ماشين عروس بوده،اين حميد که چند روز ديگه عروسيشه ،پارسال می خواست بره
خواستگاری اومد ماشين ما رو برد ،بعد خانواده عروس فکر کرده بودن ماشين خود حميده و مهريه رو ۲۵۰۰ سکه گذاشتن،ديگه هم کوتاه نيامدن،خلاصه اون يکی که بهم خورد ، اونقدر اذيتش کرديم که نگو .آخه چرا نبايد خودمون باشيم چرا همش تظاهر؟؟؟و يا ۲۵۰۰ سکه کجا می تونه يه زندگی رو تضمين کنه؟؟؟
*راستی ياس سفيد عزيز ما اينجا زمستون نداريم ،هوا فقط توی آذر و دی سرد می شه ، الان
ديگه درخت ها شروع به شکوفه زدن می کنند.
*از همه کسانی که توی وبلاگم نظر دادن هم ممنونم.

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:20 بֽظֽ
1 اسفند 1381

*با ديدگانی فرو بسته لب بر جام زندگی نهاديم و اشک سوزان بر کناره زرين آن فرو می ريزيم.اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از ديدگان ما بر می دارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه ما بود از ما می گيرد.فقط آن وقت می فهميم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست از اين جام جز باده خيال ننوشيده ايم.
*امروز خواستگاری يکی از دوستام بود .با هم رفتيم شيرينی و گل خريديم و بعد هم رسوندمش خونه عروس ،دستشو گذاشتم توی دست عروس و رفتم!!!برای خوشبختش دعا کنيد.
*آقا هر کی می آد توی وبلاگمون نظر ميده ميگه حالا اينجا برفه..ما که بوشهر از گرمی داريم ميميريم ،اینجا اکنون هوا بهاری است.حسرت برف هم تو دلمون موند..ای محمد رضا بگم خدا چکارت کنه که هر چی می کشيم از تو!!!من به زودی بعد از برگشت پدر و مادر یه سفر میام تهران بگین برفا آب نشن تا بیام.
*اقا راستی تعداد بازديد کنندها از وبلاگم به ۱۰۶۳ نفر رسيد،من نمی دونم اين اسپانيايی ها از وبلاگم چی می خوان؟۴۰۳ نفرشون از اونجاست ..عمادتو نمی دونی؟؟؟ها؟؟

نظرات (23) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:03 قֽظֽ

**سه شنبه قراره پدر و مادرم از حج برگردند و ما از اين فلاکت در بيايم!!! انشاالله. تا دلتون بخوات هم کار داريم .نمی دونم به کدوم برسم ، از طرفی هم نقشه های دانشگاه روی دستم مونده ،حالا خر بيار نقشه بار کن!!..ديروز داييم ۳۰ کيلو سبزی آورده که پاک کنيم ، مگه هر چه پاک می کنيم تمام می شه لامصب این عماد هم قرار بود بياد خونمون گفتيم به بهونه او از کار در بريم مگه اومدش ؟!

**راستی این روزا تبلیغات شوراها دیواری رو سالم نداشته! همسایه ما هم کاندید شده!!

**راستی اين رنگ وبلاگ هم بذارين سرم خلوت بشه و اين عماد هم بياتش عوض می کنم. از تمام کسانی که تو وبلاگم نظر دادن ممنون. سعی می کنم به همتون سر بزنم البته اگه بشه...

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:51 بֽظֽ

سلام سلام سلام
من دوباره اومدم!!خوش آمدمپدر و مادرم هم اومدن!! اونا هم خوش آمدن،کسانی هم که اومدن توی وبلاگم نظر دادن خوش آمدنمرسی از نظراتتون.
توی اين هفته هر تلافی اين يک ماه که راحت بوديم رو در آوردن..سه شنبه که اومدن خودم تنها رفتم جلوشون ،خوشبختانه زود از فرودگاه اومدن بيرون و خيلی زودتر از اونی که فکر می کرديم رسيدن خونه.بعدش هم که اوضاع رفت و آمد و پذيرايی..خدا نصيبتون نکنه.دمار از روزگارمون در امد.
****
ميخوام اگه دوست داشتید نظرتو نو در مورد اين جمله بدونم
دوست داشتن دوستی که نداند دوستش داری زيباست ؟
علیجان مي بخشيد دزدی کردما!!!

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:34 بֽظֽ

جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است،و جاودانگی
رازش را ،با تو در ميان نهاد
پس به هئيت گنجی در آمدی
بايسته و آزانگيز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان دلپذير کرده است


**
نيلوفر،الهه،کیمیاگر،مامان و بابا و دخترشون،کلانتر وبلاگستان، عماد،ني ني،سپيده و احسان!،توحيد،پرهام،عطا،ميرزا قلمدون،mabhooty،شقايق هميشه عاشق و آرش از نظراتون توی وبلاگم ممنونم.
**
راستی چند وقت پيش بعضی هامی خواستن يه صندوق خیریه درست کنن ،حالا درست شد.
حساب قرض الحسنه ؛به شمارهء 147276974 ؛ بانک تجارت ؛ شعبه کشاورز- فلسطين ؛ به نام سيد حيدر مرتضوی و سارا سعيدی کيا
در ضمن فردا ۱۶ اسفند هم هستا.
**
آخر هفته خوبی داشته باشین

نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:01 بֽظֽ

هميشه حرف هايم تصوير وارانه می شوند
حرف هايم پشت واژه هاست
حرف هايم را با چشم های بسته نگاه کن
در کوچ کلمه
وقتی از من می گويی
به روايت آينه چاله های چشم تو
تصوير می شود
سکوت مجال بهتری است
و طعم خيال بوسه
که به هيچ کلامی نمی آويزد.
**
اين روزا همش گير کارم به خاطر همين نمی تونم سر وقت وبلاگ رو بنويسم ،شبا ساعت ۱۲.۵ می آم خونه و مثل مرده ها می افتم توی رختخواب.
**
راستی امير جان با وبلاگ قاب شيشه ای و مهرنوش خانم با وبلاگ کيمياگر شرمنده کردن و يه جايی هم به من دادن توی وبلاگشون.ممنونم

نظرات (20) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:07 بֽظֽ

دلم کوچک است .دلم خیلی کوچک است و خیلی حرف ها توی آن جا نمی شه،اگر قرار باشه که همه چیز رو توی آن جا بدم ،دلم می ترکد.در طول روز هزار چیز هست که ذهن مرا در گیر می کند،هزار چیز که باید در باره آن بالاخره با کسی حرف بزنم،یک نفر که بتواند خوب گوش کند.من به دنبال چه کسی می گردم؟
حرف های واقعی دلم را نمی توانم به کسی بگویم ،هدف هایم و حتی حس واقعی ام نسبت به بعضی آدما..ولی من یه دوست دارم یه دوست که وبلاگ می خوات جاشو بگیره ولی من نمی ذارم..اون همون دفتره که حرف هام رو گوش می کنه و منتظر که فردا،ادامه حس هاو آرزو هام رو بشنود.
کسی مثل من از این دوستا داره یا نه؟؟


**
این عکسا رو هم نگاه کنید.


چه طوره؟؟؟؟اگه با روسی ها کار داشتین بگینا.
نظرات (29) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:54 قֽظֽ

پيشاپيش عيد سعيد باستانی رو به همه تبريک می گم و انشاالله که همه شما سال خوبی در کنار خانواده داشته باشيد و به همه آرزو هاتون هم برسيد .
از همه کسانی که تو اين مدت با من بودن و با قدم سبزشون وبلاگ من رو بهاری کردندممنونماميدوارم که سال نو هم باز بتونيم در کنار هم باشيم .




من کيم يک قطره از دريای تو
يا نه کمتر ذره در دريای تو

عمادجان با امسال دوستيمون ۹ ساله شد انشاالله که به پای هم پير بشيم به خاطر همه چيز ممنونم.


همتون رو دوست دارم
نظرات (19) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 قֽظֽ



آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پيداست
من به پایان دگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:49 قֽظֽ
9 فروردین 1382

- امين اين نوع، نوشتند رو عوض کن
+مگه چشه؟؟
- چشه ؟؟همش شعر عاشقانه...هی من عاشقتم ،عشق پايان راه است ،پايان راه نيست و ..
+خوب چی بنويسم ديگه؟
ـ بابا يه کم پسرونه بنويس !!نمی بينی همش دختر ها می آن نظر می دن؟
+ عجبا خوب من اين جور راحتم و خيلی هم راضی هستم
- بابا بيا رنگ وبلاگت رو عوض کن ،يه رنگ تيره مثل مال من يا يه رنگ تند،بعد هم يه کم رک تر بنويس يه چند تا فحش تو وبلاگت بنويس بازديد کننده ها هم زيادتر ميشن.
+!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- خلاصه اين نظر ما بود دلت خواست عمل کن وبلاگت رله بشه.
**
اگه رله شدن وبلاگ به خاطر فحش و از اين حرف ها باشه همون رله نشه بهتره ،من همين طوری خوشم می آد ،دلم هم نمی خوات همش يه جور بنويسم ،يا يه دفتر خاطرات باز کنم اينجا ،سعی می کنم از اين به بعد بهتر بنويسم البته بدون فحش رلش می کنم،در مورد نظر ها هم بچه ها به من لطف دارن که منو با نظر هاشون راهنمايی می کنند.از همشون هم ممنونم .راستی این رله یعنی چی؟؟
در کل وبلاگ به آفتاب گذاشتن شخصيت نویسنده است،البته به نظر من.
**
راستی اين آهنگه وبلاگم هم عمادزحمتش کشيده،هر چند که آهنگ مورد نظرم نشد ولی در اولين فرصت و در صورت پيدا کردنش حتما اين رو عوض می کنم ،آخه از اون آهنگه خاطرات دارم،فعلا همين رو گوش کنيد تا يه رووووووووزی اونو بذارم.
کسانی هم که لينکشون يادم رفته در اولين فرصت اضاف می کنم.

سبز باشيد.

نظرات (30) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:19 بֽظֽ
14 فروردین 1382


می توان هر گونه کشتی راند بر دريا
می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوت آرام دريا راند
می توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاری زد،لبی بوسيد
ليکن آن شبخيز ترين پولادی ماهيگير ،که زير چشم بر می اندازد شراع کشتی خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب های هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،