درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا

آرشیو دسته بندی Personal


امروز يه روز خوب براي من بود كه مي تونه بهانه اي براي افتتاح اين جا باشه .يه روز پر استرس از همون اول صبح .


گزارش كامل دات كام شدن در متن بعد

5 ارديبهشت

نظرات (10) | لینک مطلب | | نویسنده : amin | ساعت 1:44 قֽظֽ
2 خرداد 1384

!!!


حالم از خودم بهم مي خوره ! همه چيز خراب شد ! كاش زودتر برم سربازي

2 خرداد

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 5:35 بֽظֽ
6 خرداد 1384

اين هفته خفن هوس نشستن توي كنج اتاق و روي تخت بهم دست داده بود ! دلم مي خواست همون جا بشينم و راحت بدون وز وز ها براي كمك كردن بهم ,به همه چيز فكر كنم ! دلم براي كنار دريا تنگ شده بود ولي توي اون شرايط ترجيح مي دادم نرم چون اعصابم الكي خورد مي شد!
هر از گاهي هم كه آنلاين مي شديم همه در مورد منطق و اين چرت و پرت ها نوشته بودن و يا همه مايو پوشيده بودن براي شنا!! آدم حالش بدتر مي شد ...هنوز نفهميدين كه اگه زيادي به منطق بچسبيد,هرگز قادر نخواهي بود بخشي از فرآيند زندگي - بخشي از هستي , باشي؟
زندگي فراتر از منطق است.زندگي جمع اضداد است و يك راز!

جملهء بی قراریت از طلب قرار تست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

نشسته داره فكر مي كنه ..و هي ذره ذره بيشتر توي فكر غرق مي شه ,بدون اينكه بفهمه اصن كل ماجرا اشتباه و خودشو درگير هيچ كرده !

رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

وقتي آدم دلش مي خوات يه چيزي درست بشه ,حتي اگه هيچي هم نفهمه با يه حرف عادي هم درست مي شه ! يه حرف كه مي تونه براي دل خوشيت زده باشه ولي وقتي به همين هم فكر كني , يه جورايي ته دلت ..اون جا كه تا چند روز همش سياه شده بود ,رنگ عوض مي كنه و قرص مي شه .

هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر؟
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را ؟


پ.ن 1: شعر ها از مولانا و به كمك عاقلانه
پ.ن 2: من همچنان سر قولم هستم اگه همه چيز درست بشه ...مي آم طرفدار راه راه چندش آور مي شم !
پ.ن3:نوشته هاي من براي خودمه نه براي كسي ديگه.. و هر نوشته ام هم با توجه به روحيات و اتفاقات روزم هست و اگه با خوندم وب من ناراحت مي شيد مي تونيد نيايد ! شايد من دلم خواست به آدم و عالم فحش بدم !
پ.ن4: من دلم مي خوات ريئس جمهور آينده كشورم يه آدم خوش تيپ باشه مثه شهردار تهران !!!! و يا يه مورچه زرد مثه !!! و يا مي تونه يه چند تا بادمجون دور قاب چين باشه ! خوب منم جوونم دل دارم آرزو كردن كه عيب نيست !ولي زهي خيال باطل! جوون نمي دونه كه انتحاب شده ! راي مردم پشم !
پ.ن5: به يك طراح براي قالب هاي وبلاگم نيازمند بيدم !

6 خرداد

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:51 بֽظֽ
12 خرداد 1384

* 24 ساعت سکوت در اعتراض به تولد مردم آزارترین دوست دنیا

تولدت مبارك

انشاالله تولد 100 سالگيت در كنار خانم و بچه ها D:

* انشاالله بعد از برد ايران باز مي نويسم

پ.ن:جمله با از اينجا
13 خرداد

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:50 بֽظֽ
15 خرداد 1384

*خدايا خودت مي دوني كه هميشه توي زندگيم يه آدم قانع بودم ! هيچ وقت حرص داشتن چيزي رو نزدم ! شايد به خاطر اين بوده كه همه چيز دارم ولي مي تونستم بيشتر از اين بخوام ...شايد خيلي وقت ها به خاطر چيز هايي كه بهم دادي شكر نگفتم ولي هميشه اين باور رو داشتم كه همه چيزو از تو دارم .
ولي ، ولي اين بار مي خوام حرص بزنم ،ميخوام خودت درستش كني ،اين دفعه نمي خوام قانع باشم .قول مي دم همين يه بار باشه ..همين يه بار ،بعد باز مي شم همون امين قبلي ..اين بارو كمكم كن ...خدايا باشه ؟؟؟
مي آم روي پله ها همون جاي هميشگي مي شينم باز قول مي دم ...


*ببستي چشم يعني وقت خواب است
نه خوابست آن حريفان را جواب است

تو ميداني كه ما چندان نپاييم و چشم مستت را شتاب است

جفا كن، جفايت لطف است
خطا كن، خطايت ثواب است
تو چشم آتشين در خواب مي كن

بسي سر ها ربوده چشم ساقي
به شمشيري كه آن يك قطره آب است
يكي گويد كه اين از عشق ساقي است
يكي گويد كه اين از فعل شراب است

مي و ساقي چه باشد، نيست جز حق
خدا داند كه اين عشق از چه باب است

يكي گويد كه اين از عشق ساقي است
يكي گويد كه اين از فعل شراب است

پ.ن 1: شعر از مولانا
پ.ن2: ايران هم برد فقط يه امتياز از بازي چهارشنبه مي خواد..انشاالله كه مي بره و مي ره جام جهاني و من همون شب از حاشيه بازي و عكس هايي كه گرفتم براتون مي نويسم ...اين يعني دارم مي آم تهران و مي رم استاديوم D:

15 خرداد

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:45 بֽظֽ
22 خرداد 1384

هميشه خواب هاي بد يا همون كابوسي كه مي بينم يه شكلند ...از همون بچگي همين خواب رو مي بينم تا الان و هنوز هم ادامه داره ...هميشه وقتي تب مي گيرم اين خواب مسخره رو مي بينم ,خوابي كه تا حد جنون مي رسونتم و براي فراري از اين خواب بايد مرتب راه برم حتي تا خوده صبح , گاهي با اين هم برطرف نمي شه ! آخرين باري كه اينجور شدم دي ماه قبل بود كه اومدم تهران و بعد يه هفته تب كرده بودم و توي خونه تنها بودم ! بدون اينكه 4,5 روز اول خانواده بفهمند ...اون شب هر كاري مي كردم براي فرار از اون خواب ..حتي sms زدن به تازه داماد ! ولي فايده نداشت .يادمه اونقدر راه رفتم تا از خستگي ساعت 6 صبح باز خوابم برد .چيزي حدود 2,3 ساعت درگيري
ولي الان بيدارم و دارم اين كابوس رو مي بينم ! بيدار, بيدار !

22 خرداد

پ.ن:البته توي اون هفته زحمت مراقبت از من به عهده همسايه بالايي ها بود !

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:28 قֽظֽ
9 تیر 1384

من شنبه ديگه سربازم ! حدودا 2 ماه آموزشي اونم كرمانشاه !
سعي مي كنم زياد اضاف نخورم !D:
دروغ نگفته باشم يه احساس مسخره چند روزه باهام كلنجار مي ره ول كن هم نيست لامصب..از يه چيزي نگرانم ولي نمي دونم چيه !
فكر نكنم حسش باشه كه بخوام باز به روز كنم ! يعني وقتشم نيست اين روزا يه كم درگيرم ديگه !

فعلا تعطيل تا برگردم
حلال بفرماييد ما را اي بزرگواران وبلاگي !

9 تير

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:02 قֽظֽ
17 مرداد 1384

الان يه چهار روزي هست كه اومدم مرخصي با همون مياندوره .همين مدت 32 روز با اينكه اون چيزي كه از سربازي مي گفتند ،نبود يعني زياد اذيت نمي كردند و به جز هفته اول كه اونم به خاطر ناآشنايي با محيط مشكل بود بقيه اش برام عادي شده بود و تكراري وار مي گذشت،ولي همينم باعث از ياد بردن پسورد هاي ياهو و وبلاگم شد و از ياد بردن خيلي چيز ها .
آي دي رو كه مي شد درست كرد و همون موقع amin_gash@yahoo.com رو ساختم ،حداقل تا زماني كه پسورد اون رو پيدا كنم ،ولي وب رو نمي تونستم كاري كنم كه اونم با كمك عماد حل شد .
كرمانشاه اون چيزي كه فكر مي كردم نبود ،خيلي تعريفش مي كردند ،آب و هواش ،مردمش و خيلي چيز هاي ديگه ولي همين مدت باعث شد كه ديگه هيچ وقت كرمانشاه نرم . در كل توي پادگان راحتيم ( راحتي از نظر من توي اون شرايط) مشكل زيادي هم نداريم به جز گرماي هوا و توي يه محوطه بزرگ به دور از تلويزيون ،روزنامه و اخبار بيرون،حداقل آزادي و همچنين نداشتن يه آب سردكن درست ! و ....زنداني بودن !
ديگه اين مدت به خوردن آب معمولي و گرم عادت كرديم و همچنين به خوردن غذاهايي كه هر لحظه ممكن بود توي ته سيگار و يا چسب زخم و اين نوع افزودني هاي مجاز !!
به جز ما بوشهري ها كه 40 نفر هستيم ،بقيه يا شمالي هستند يا شيرازي! و از اين تعداد هم مقداري نخاله باهاشون اعزام شده ! نخاله هايي كه به همه چيز مي خودند به جز تحصيل كرده ! بايد اونجا بود و به خودت افتخار كني ! وقتي كه نگهبان هستي شاهد خودارضايي به ليسانسه پتروشيمي باشي !! يا حموم نكردن 1 ماه يه ليسانسه كامپيوتر! و يا چند تا دست مال به دست (سانسور) كه براي خودشيريني دست به هر كاري مثه فروختن بچه ها مي كنند !بگذريم
اونجا به غير از بوشهري ها كه باهاشون راحتم و با هم هستيم با 4 شمالي هم خوب صميمي شدم ! 2 تا رشتي و 2 تا آستارايي...خلاصه اگه يه وقت خواستم برم شمال يه دوست بايد داشته باشم ديگه !!!! حالا مي آن مي خونن شر مي شه D:
هر هفته اگه مشكلي پيش نياد مرخصي 5 ساعته شهري مي دن كه توي اين 5 ساعت مي توني عقده هاي يه هفته رو خالي كني ...مي توني تا دلت بخواد بستني بخوري ،مي توني دو تا روزنامه بخوني و خيلي چيز هاي ديگه كه توي شرايط معمولي برامون عاديه عاديه . از همه اين ها بگذريم فقط كبابش خوبه ! اطراف طاقبستان شده مثه دربند تقريبا ..بشيني توي يه رستوران و آره ديگه D:

خلاصه فعلا نمي شه بيشتر چيزي گفت و بد يا خوب عادت كرديم ، بايد 20 روز ديگه حداقل اونو تحمل كنيم تا راحت شيم !

بعد از اين همه مدت به روز كردم و همش شد گلايه ! اگه شد قبل از جمعه كه مي رم چند بار ديگه به روز مي كنم براي فروكش كردن عقده بي وبي توي اونجا

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:33 بֽظֽ
21 مرداد 1384

خيلي دلم مي خواست مرتب به روز كنم ولي !

و اين جهان به لانه ماران مانندست و اين جهان پر از رد پاي مردميست كه همچنان كه مرا مي بوسند در ذهن خود طناب دار مرا مي بافند

تا 20 روز ديگه كه باز برگردم

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:39 بֽظֽ
28 شهریور 1384

1.فقط يه هفته ديگه! يك هفته ديگه من اين موقع اولين روز كاريم رو پشت سرگذاشتم! بعد از گرفتن گواهي تدريس ،اول، پيشنهاد تدريس رياضي راهنمايي رو داشتم و فرداي همون روز هم تدريس نقشه كشي ساختمان هنرستان! فردا صبح آخرين وقت براي انتخابيكي از اين دو درس هست و من هنوز نمي دونم چكار بايد كنم!
از پس هر دو تا درس كه بر مي آم،نقشه كشي كه يكي از درس هاي عمران بوده و با كمي تمرين مي تونم اونو درس بدم.رياضي راهنمايي هم كه چيزي براي گفتن نداره !
مسئله اي كه منو دودل كرده توي انتخاب برقراري نظم كلاس ِ...با توجه به اينكه اولين سال تدريسم هست و هنوز اونجور كه بايد تجربه ندارم ؛ شايد انتخاب دوره راهنمايي كه مي شه كمي بيشتر اقتدار نشون داد بهتره و از طرفي تعامل بين شاگرد و معلم هم بهتر ايجاد مي شه ولي انتخاب نقشه كشي هم مي تونه براي پيشرفت خودم هم بهتر باشه ! هر چند كه شرايطش خيلي سخته! از طرفي اينجور وقت آزادم هم بيشتره و مي تونم براي كنكور بخونم .
هنوز هيچ انتخابي نكردم ،يك لحظه اينوري هستم و يك لحظه اونوري! تا ببينيم فردا صبح توي آموزش و پرورش چي مي شه ؟!البته اگه تا صبح انتخاب قطعي رو نكرده باشم .

2. از همين جا از حسين جان هم كه تمام زحمات پيدا كردن طراح قالب ،پيگيري هاي مدام در نبود من ،و رفع اشكالات طرح رو به تنهايي كشيدن ممنونم و اميدوارم بتونم توي عروسيشون برقصم!!

3.يه مدته خيلي خودم رو گرفتم كه از كوره در نرم !!!! از اينكه هنوز صبورم خوشحالم
---------------------------------------------
آپديت تكميلي: صبح توي آموزش و پرورش هنوز دو دل بودم كه كدوم برم ،ديگه بعد از نيم ساعت يكي از آشنا ها اومد و گفت چكار كردي ؟كدوم رو مي خواي بري؟ بدون معطلي گفتم نقشه كشي و قبل از اينكه پشيمون بشم درو باز كردم و رفتم داخل و كارامو كردم .از اونجا خودم رو به مدرسه معرفي كردم ،به خودمون اميدوار شديم،كلي ما رو تحويل گرفتن هم مدير و هم معاون . يه توضيحات اجمالي داد و رفتم برنامه كلاسيم هم گرفتم روز هاي سه شنبه،چهارشنبه و پنجشنبه.جو مدرسه هم بد نبود بچه ها تقريبا همسن خودم بيدم ،با يه اختلاف 4 تا 6 سال..
سعي مي كردم از همين امروز برخوردم مناسب باشه ...طوري مدير جلو بلند شد اين چيزا كه يكي از دانش آموزا امده پيشم و مي گه بيا پارتي ما بشو فلان مشكلم حل بشه ! مي گم بذار حداقل يه بار روي صندلي دفتر بشينم !!

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:08 قֽظֽ
11 مهر 1384

خو کرده ی قفس را
میل رها شدن نیست ...
----------------------------
*راستی ميگن امروز خورشید گرفته بود ؟!! هیچکی ازش نپرسید چرا ؟
ميگن چون گرفته بود نماز آيات هم داشته!
هميشه اين جور موقع ها نماز خوندن يه راهه مثه موقع دلگرفتگي. يه چي تو مايه هاي خورشيد گرفتگيه ديگه!!

خدايا مرسي به خاطر اين روزهاي خوب

كليب برره در كنيد از خودتون از اينجا

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:15 بֽظֽ
27 مهر 1384

همسفر عشق امروز سه ساله شد.
*وقتي اولين متن رو مي نوشتم ،هيچ وقت فكر نمي كردم اين قدر نوشتنم دوام بياره توي اين دنياي مجازي... همين وبلاگ بهترين دوست ها رو برام داشته،دوستاي مجازي كه بعضي هاشون رو هيچ وقت نديدم ولي توي زندگيم از خيلي افراد حقيقي دور و برم براي من با ارزش تر و مفيدتر بودند و هستند.
*اولين تولد با كلي آمار ،دومين تولد باكلي تشكر از خدا براي زنده موندن توي يه اتفاق ! و الان سومين تولد با 224 متن و 4829 نظر.
*خوشحالم كه مي نويسم و وبلاگ جزيي از زندگيم شده ،خيلي حرف هامو اينجا مي زنم و خيلي حرف ها هم به خاطر ترس از خاله زنك بازي هاي معمول هيچ وقت نمي تونم بزنم ولي بازم راضي هستيم !وقتي نوشته هاي قديمي رو ميخونم يه احساس خاصي بهم دست ميده، انگار كه دارم جدي جدي صفحه هاي زندگيم رو ورق ميزنم... آخه وقتي خودم ميخونمشون دقيقا يادم مياد كه چه جريان و اتفاق و فكري پشت هر كدوم از اين نوشته هاي اينجا بوده و از اينكه تونستم اينطوري همشون رو ثبت كنم يه احساس رضايت مي كنم.
*دلم هوس يه قرار وبلاگي كرده نه مثه اين كه گرفتنمون،دلم براي نظر دادن و شوخي هاي وبلاگي با بعضي از وبلاگي ها تنگ شده .
*ياد باران هم بخير ..روحش شاد ...چند وقتديگه اولين سالگردشه.
-------------------------------------------------------------------
می توان هر گونه کشتی راند بر دريا
می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوت آرام دريا راند
می توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاری زد،لبی بوسيد
ليکن آن شبخيز ترين پولادی ماهيگير ،که زير چشم بر می اندازد شراع کشتی خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب های هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه خونين
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده است؟؟

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:23 قֽظֽ
30 مهر 1384

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
رخنه اي نيست در اين تاريكي ؟
.
.
روياهايم را به نخي گره زده ام و بالاي سرم نگاهش مي كنم و از دور سرنوشت را كه به سويم خيز مي آ يد مي بينم .
همه چيز همين طوري شروع مي شه ،از يه اتفاق ساده مثه يك سلام ! اون روز از جلوي آينه كه مي گذشتم،كسي صدام كرد از توي آينه،پسري كه وقت را مي پرسيد ؟!شبيه به من بود .به سرفه افتادم و همين اتفاق اول بود. وقتي كه فقط يكي بود و آن هم #@!^$ !!!!!
قلب. از اون پس بزرگ شده ،بزرگ مثل يك بادبادك سرخ،ولي بادبادك پشت خواب نارون ها گم شده !من يادم رفته بود كه به پسرك توي آينه سلام كنم و حتي جواب سوالش رو بدم .
الان مدتي هست كه از آينه مي ترسم ،از اوني كه تو آينه بود خجالت مي كشم ،وقتي اونجوري بهم زُل ميزنه ،خيس عرق ميشم،خرد مي شم !
كمي پَست شدم اگه بشه پَست رو واژه مناسبي انتخاب كرد !به يه تنگر نياز دارم يه چيزي مثه سوزن كه بابادك را مي تركونه و نابود مي كنه ! منم همچين چيزي مي خوام كه از نو درست بشم .
.
خدايا از تو طلب آمرزش و بخشش گناهانم را دارم ،خدايا من را آن چنان قرار ده كه تو مي خواهي،چنانچه تو همان هستي كه من مي خواهم .
در ها همه بسته اند الا در تو
تا ،ره نبرد غريب الا برِ تو

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:27 قֽظֽ
15 آذر 1384

1.امروز خودم رو به علی چپ ترین کوچه ممکن زدم !
.
2.واسه هر کی دل من تنگ می شه ،تا می فهمه دلش از سنگ می شه



.
3.توی آکواریوم فروشی سیما رو دیدم تا منو دید شناختم.بزرگتر و نازتر شده بود..ماهی هاش هم پیشم مردن

نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:07 قֽظֽ
30 دی 1384


باید زندگی کنی ،هیچ کس با سگ های وحشی شوخی

 نمی کند اما سگ های سر به زیر را با لگد می زنند



زندگی زد و خورد سگهاست


از کتاب اوالونا ..

؟
,

؟؟


نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:56 بֽظֽ
4 بهمن 1384


یک من دنیا....

یک دنیا من ...

یک خستگی پایان پذیر...

 


.
.
.
پ.ن:آخه مردم یه جاهایی بی شعورن که دلت می خواد خیلی با شعور باشن

نظرات (18) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:59 بֽظֽ
7 بهمن 1384



آقایان !

خانم ها !

ما دیگر چیزی ازمان نمانده ,

شما اگر لطف کنید کمی آنطرف تر بشینید

و ما تحت های مبارک را بجنبانید

می توانیم سرمان را بذاریم روی همین نیمکت های چوبی

و بمیریم !

البته شکی هم  نیست

مردن ما

مدل متفاوتی از زیستن شماست

.

پس سوال نفرمایید.

 


نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:18 قֽظֽ
9 بهمن 1384

<<خیلی فکر می کردم که تک تک انسانهایی که پایشان به اینجا باز بشود و من ِ خودم را بشناسند به منزله موریانه هایی در یک سازه چوبی خواهند بود که خانه ام، (وبلاگم) را ویران خواهند کرد. اما اکنون که شاه ملکه های آنها هم خانه ام را پیدا کرده اند، حالا که مخرب ترین آفت های یک دفترچه معمولی خاطرات ، اینطرفها می پلکند، حالا یک اتفاق بامزه جدیدی افتاده، دارم خودم را با محیط جدیدم منطبق می کنم، از ته مانده های دلم کمتر می گویم و هی حرفهای بزرگانه تحویل وب می دهم، تا آنجایی که یک بلاگری بیاید و بگوید بزرگ شده ای، از نوشته هایت معلوم است! حس خوبی که دستم داده بود اجازه نداد یاداوری اش کنم که من همان کودکی که بودم هستم، ولی این روزها پستانکم را بیشتر می مکم، و گاهی می جوم، که زیاد ونگ نزده باشم، راستش را بخواهید فلسفه وبلاگم عوض شده. >> آره فلسفه وبلاگم عوض شده چون خودم رو یه جای دیگه می نویسم ،خودِ خودم رو نه خودی که خانواده و یه تعداد از دوستان ازم می خوان !! دلم همون دوستای وبلاگ نویس قدیمی رو می خواد ،همون راحتی قدیم .
نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:40 بֽظֽ
26 بهمن 1384

هی شما!
خب البته نظر شما محترمه...ولی فقط برای خودتون!
.
.
هی تو !
مرسی
.
.
هی امین
هیچی بعدا می گم !

نظرات (14) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:35 بֽظֽ
28 اسفند 1384

آنقدر بین تقدم و تاخر این تبریک و تسلیت چرخ زدم تا آخر خواستم که اینطور بنویسمش ، تا رعایت تقدم و تاخر زندگی هم شده باشد ...گو اینکه زندگی رعایت ما را نمی کند :
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
...به همین سادگی می آییم ، خیلی خیلی سخت می مانیم و چه ساده تر می رویم و سخت تر می مانیم که چه کنیم
از خوابيدن دلم گرفته بود .کلی چيز بود که دلم می خواست بهشون فکر کنم و توی ذهنم بهشون نظم بدم .
امسال با تمام بالا و پايينی که داشت سال خوبی برام بود هر چند که می تونست بهتر باشه .بعضی از اتفاق ها برام گران تمام شد .خیلی چیز ها رو از دست دادم و خیلی تجربه ها و کارها رو یاد گرفتم!
یاد گرفتم زندگي فراتر از منطق است.زندگي جمع اضداد است و يك راز!
یاد گرفتم که به خودم هم اعتماد نکنم !
یاد گرفتم که انسان باشم !
یاد گرفتم که جواب خیلی ها را با خاموشی می شه داد !
یاد گرفتم چجوری 2 ماه با تن ماهی و سیب زمینی می شه زنده موند !
یاد گرفتم چطور در عین اعصبانیت بخندم ! با بچه ها سر و کله زدن ،زدن و اخراج کردن رو یاد گرفتم!
یاد گرفتم بی تفاوت بودن نسبت به خیلی حرف ها ،رفتار و برخورد ها ولی پررو بودن و پست بودن رو یاد نگرفتم
.
زيباست تنهايی...نه تجاوزی و نه رنجشی
ديگران تو را به حال خود وا نهاده اند
و تو نيز خلوت ديگران را بهم نمی زنی
هرگز در نمايشنامه ای که ديگران نوشته اند
بازی نخواهم کرد
من خود اصول بازی رو می نويسم

.
دو روز دیگه فقط مونده ! پیشاپیش عیدتون مبارک . انشاالله که سال خوبی در کنار خانواده داشته باشید
.
پ.ن:در مورد پاراگراف آخر متن قبل همه اشتباه کردن به جز دو ،سه نفر
پ.ن: انشاالله که امسال دوستای وبلاگی قدیمی مثه کلانتر ،یاس سفید و ... دوباره فعال بشند و همون جو دوستانه قدیمی پا برجا بمونه !
پ.ن: دست خواهر عزیزم درد نکنه برای همه خوبیش ..خیلی ناز بود مرسی

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:39 قֽظֽ
22 فروردین 1385

بهترین روز زندگیم
مرسی از همه اونایی که sms زدن و زنگ زدند.
مرسی به خاطر کیک خوشکل و سوپرایز تمام بچه های اکواریوم سیلور شارک
مرسی به خاطر هدیه خوشکلت آبجی
مرسی از عماد و حاج خانمشون برای همه خوبیشون
مرسی به خاطر امروز و تمام خاطره ها از همه

| لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:43 قֽظֽ
8 اردیبهشت 1385

چند روز قبل از اینکه بریم تهران یه اتفاقاتی افتاد که ما در اومدیم یه متن نوشتیم ! این که مخاطب متن کی بود و چرا نوشتم به خودم مربوط بود ولی اینکه بعضی ها خودشون رو مخاطب اصلی متن شناختند و فرت و فرت جوابیه می دهند و دست بردار هم نیستند بحث دیگه داره !
طلایی که پاکه چه منتش به خاکه
اولا که من با شما نبودم و مگه کرم دارم که بخوام برگردم به اون روز های مسخره .
در ثانی: شما مگه به خودتون شک داشتید و فضولی کرده بودید که بهتون برخورده بود ! با توجه به جوابیه تون ؛ می شه خیلی چیز ها رو فهمید!
ثالثا اونقدر هم بی معرفت نیستم که تشکر نکنم که رئیس هیئت در مورد ظرفیت ها و معرفت ها بنویسند !
رابعا :همین جا همه چیز تمام می شه و جوابیه داده نمی شه !اینجا یه فضای عمومی بید نه جای شمشیر کشی ! اگه قرار به شمشیر کشی بود خیلی چیز های تغییر می کرد !
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دل ندادم که بخوام قلوه بگیرم
هر وقت قلوه گرفتم همتون جیگر مهمون من

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 قֽظֽ
19 اردیبهشت 1385

من گاهی دچار جنون ادواری می شم ! حالا من ،چند وقته بد جوری به اين درد دچار شدم ،ديگه گاهی دست راست و چپم را هم گم می کنم اين وسط .
.
به یک عدد پایه کنار دریا نیازمندیم !

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:44 بֽظֽ
27 اردیبهشت 1385

روزهای تکراری کارای تکراری همه چیز یکنواخت....
ولی همه اینها رو تحمل میکنم چون با همه این یکجور بودنشو بازم دوستشون دارم به این امید که تغییرشون بدم .

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:49 قֽظֽ
29 اردیبهشت 1385

رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک درین کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
.
هنوز محکم هستم مثه دیروز
.
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:00 بֽظֽ
31 خرداد 1385

(کسانی که مشکل قلبی دارند و به خودشون می گیرند ,نخونند)



هر کسی باید فشنگ آخری رو همیشه برای خودش




نگه داره وگرنه باخته


 


.
.
.
.
.
این مدت ننوشتم چون چیزی نداشتم بگم ! چیزی نبودم که باشم ! اونقدر به روحم تجاوز شد که روحم ایدز گرفت .دیگه اون انگیزه وبلاگ نویسی رو ندارم حداقل توی این وبلاگم. هر چیزی بخوام بگم مثه اینه که تف سر بالا بندازی ,غافل از اینکه تف درست به صورت و هیکل خودت برمی گرده ! اون موقع اس که از گ... خوردن پشیمون می شی و همه چیزو به جهنم واگذار می کنی .
گاهی به فردا که 30 ساله می شی فکر می کنی به فردای اون که 40 ساله می شی ! معیار ها و ارزش هایی که الان داری اونی نیست که باید داشته باشی و همین آدم رو بیشتر خرد می کنه .وقتی می بینی توی اون سن به عقب که برمی گردی پشتت هیچی نیست که بهش بنازی ! هیچ چیزی نیست که باهاش زنده باشی و خوش .
هر وقتی خواستی تصمیمی رو الان بگیری ٬ به ۱۰ سال دیگه فکر کن. به ۲۰ سال دیگه ٬ به اون روزی که به عقب نگاه میکنی و لبخند میزنی . چون اون لبخند میتونه تلخ‌ترین لبخند زندگیت باشه ٬ میتونه آروم‌ترین لبخند زندگیت باشه.
.
من
دیده ام
مردی
که روزی
سایه اش در پیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
.
خوبی این مدت حداقل به سرگرم بودنش با فوتبال ها و دوباره نزدیک شدن به ماهی ها بود ,تنها موجوداتی که در مقابل محبتی و کاری که ببراشون می کنی تنها و تنها زیباییشون رو به رٌخت می کشند و اونقدر هم بهشون وابسته می شی که تلف شدن یکیشون می تونه مدتی دپرست کنه ,مثه الان !
.
.
پ.ن:این دل اونقدر پر هست که اینجوری خالی نشه ! و اون چیزی که نشه در موردش با کسی حرف زد و از تحمل خودت هم خارج باشه چقدر سنگینه .
پ.ن: بالاخره از دست اسپم های لاشی و مسخره که تمام وبلاگم رو گرفته بودن راحت شدم از دست هر 56000 تاش !
پ.ن:از شما دو تا هم مرسی از نوع زیادش ...هووم با خودتونم

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:18 قֽظֽ
27 تیر 1385

یه نفر میتونه برات مثل غروب جمعه دلگیرو کسل کنننده باشه
یا میتونه مثل روزی باشه که برات روز خوبیه, حالا هر کسی یه روز در هفته براش خوبه دیگه یه جورایی دوستش داره!
.
پ ن1:آدم باید متنوع باشه.
پ.ن2: توی این روز ها بعضی ها مثه روز وفات می مونند,بعضی ها هم یه روزی هستند که هیچکی نمی دونه چند شنبه اس توی تقویم فقط اونایی می دونند که یه راز رو بدونند و بهش ایمان داشته باشند .

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:57 قֽظֽ
31 تیر 1385

الان یکی از همون وقت هاست !
هر چی فکر میکنم,می بینم که نمی تونم فکرکنم که چه حسیه این !
.
هر کی فهمید به اون نافهمیده ها بگه!

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:20 بֽظֽ
4 مرداد 1385

یه زمانی بیش از حد وابسته بودم ! به امور زندگیم , به والدین , به دوستان کمی که دارم , به اینکه هر کاری رو که می خواستم بکنم برای انجامش از کسی انتظار داشتم .هر چند اکثرش بیجا بود ! ولی الان هیچی نمی خوام ,هیچ کمکی به جز اندکی درک متقابل !
یه زمانی بعضی آدم ها اطرافم برام مثه بت بودن یعنی شده بودند , به داشتنشون افتخار می کردم , به خاطر صمیمیت هاشون , به کارهای بی دریغشون , به بزرگیشون و کلی کیفول بودم که باهام سلام می کنند و یا به نوعی تحویل می گیرند ! ولی الان به خاطر اون احساسم به خودم تشر می زنم و به سادگی کودکانه ام می خندم !
یه زمانی دلم خوش بود به کودکیم و اون دلی که هیچ چیزی توش سیاه نمی شد !
یه زمانی دلم خوش بود به آدم ها
به
< آدمهايی که از هنگام تولد شير از پستان تمرّد می نوشند . آدمهايی که خانه های برادرانشان را می سوزانند تا برابری برقرار کنند .... آدمهايی که سايهء خدا را بر روی زمين می يابند و او را سجده می کنند . آدمهايی که خود را سايهء خدا بر روی زمين می دانند .... آدمها .... آدمهايی که در تمام عمر توتم پرستند .... آدمهايی که عروسکهای خيمه شب بازی تماشاخانه های تاريک و سرد و دخمه های کثيف می شوند . آدمهايی که با اشباح و ارواح زندگی می کنند نه با انسانها . آدمها .... آدمهايی که بردگی را بر می گزينند و می انديشند که آزادند و آدمهايی که آزادگيشان را باور نمی کنند و می پندارند زندانی اند .... آدمها .... آدمهایی که می خواهند کر و کور باشند .... آدمها .... آدمهايی که در برابر در بند ماندگان مغرورانه خودنمايی می کنند و در مقابل پادشاهان بزدلانه سر به زير می اندازند .... آدمها .... آدمهايی که قربانگاه و مسلخ خود را نيز مانند قصر شاهانه ای می آرايند و آنهايی که قصر شاهانه شان را کلبهء گدايان حقير می بينند .... زنانی که حجلهء خود را در شب زفاف تنها ميعادگاه می دانند و مردانی که بستر ساير زنها را ميعادگاه خود .... آدمها .... آدمهايی که صحنهء زندگی را ميدان نبرد می دانند و و آدمهايی که عشق را سلاحی برای جنگيدن در اين نبرد .... آدمهايی که طعام از دهان ديگری بر می گيرند تا از همدردی با گرسنگان بگويند .... آدمها .... زنهايی که چون عيسای ناصری را بر بالای صليب می بينند می انگارند مريم مجدليه اند و مردانی که يهودای اسخریوطی را به خاطر جسارتش تحسين می کنند .... آدمها .... آدمهايی که هرگاه از خواب بيدار می شوند می پندارند که خوابهايشان تصويرهای روشن زندگی بوده است .... آدمهايی که خود را با اوراق کتابها کفن پيچ می کنند و زندگان را احمقهايی بيش نمی دانند .... آدمها .... آدمهايی که در محرم هر سال برای تشنگی حسين خون گريه می کنند و امّا بعد خون انسانها را می نوشند تا رفع تشنگی کنند . آدمهايی که سوار بر مرکب غرور همه عمر می تازند و عزيزانشان را زير سم اسبان نخوت از دست می دهند .... آدمها .... آدمهايی مثل من .... آدمها .... آدمهايی مثل تو >
.
فقط یه کم ! خیلی کمتر از اونی که باید باشیم منطقی باشیم !
مرسی

نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:24 بֽظֽ
11 مرداد 1385

شده گاهی اونقدر سکوت جمع شه توی سرتون که فقط صدای تیک تاک ساعت رو بشنوی .من الان اینجورم

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:58 بֽظֽ
30 مرداد 1385

+ گاهی کل کل کردن هم حال می ده
- آره خوب
+ مگه خودت نگفتی منم اهل کل کل کردن هستم , پس چرا زودی تسلیم شدی به ضررت میشه ها
- اشکال نداره برا من که خیلی خوب میشه
+ اینجوریاس؟ هی با توام تسلیمی ؟
-mmmmmmmmmmmmmmmmmmmm !!!
+ .......... (تریپ سانسور )

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:52 قֽظֽ
14 مهر 1385

.

چرا الان یکی در نمی آد بگه خرت به چند ! ها ؟!! فقط دم در آورده بودید اون موقع !
می دونید مثه خرمالو می مونید ! شیرین ,قشنگ و توی دلبرو با اون رنگ قشنگش ولی وقتی خورده می شید یه طعم گس مسخره می دید ! یه طعمی که حال آدم رو بهم می زنید !
.
.
پ.ن:بزرگ شدن تجربه خوشایندیه درست مثه گاز زدن و گس شدن هان ها با طعم شما ها ! بابت این بزرگی هم ازتون ممنونم!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 10:41 قֽظֽ
15 آبان 1385

مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر
می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد
.

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:48 قֽظֽ
23 آبان 1385

می بینی که آرومم؟صورتم یخ زده,اما توی دلم آشوب است.همه چیز قاطی شده.دارم گم می شم...خیلی بد شدند.خیلی بد شدید.خیلی بد شدم.امین لعنتی!
امروز پرینترم مشکل پیدا کرده!دیگه نمی تونم لبخند چاپ کنم...
خسته شدم .همین
توی این گیر و دار باز هم همون خواب مسخره همیشگی . همون دیونگی های بعد از خواب.ای مرده شور این خواب رو ببره که همیشه یه جوره و تکراری ولی بازم عادی نمی شه .
.
.
شب خوبی بود با شماها.هنوز هم فکرش که می افتم می خندم .چاکریم حسین خان :دی

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:58 بֽظֽ
2 آذر 1385

...

اول نامه به جای دل تنگ چند نقطه می گذارم ...
از تمام فلسفه چینی ها و مثال ها و حرف های تکراری حالم بهم می خوره ! حوصله هیچ کس رو هم ندارم به جز خودم و منیت خودم ! هر چند که خیلی دلم می خواست درباره احساسی که الان نسبت به خودم دارم حرف بزنم , بنویسم ولی شرایط ایجاب نمی کنه و سکوت بهترین راهه.
این مدت بدجوری دلم می خواست به یکی اعتماد کنم ,به یکی که باهام باشه نه اینکه منو هی هل بده به جلو و یا اینکه وایسه جلوم و یا نطق های الکی کنه !مرسی از ..میم.. برای تمام کمک هاش , بدجوری معتاد شدم به راه حلش !
من دیگه امین نیستم ! همین . بای

نظرات (4) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:19 بֽظֽ
27 دی 1385

Alt + Ctrl + Delete
.
پ.ن:کلی نوشتم و پاک کردم ,نوشتم و پاک کردم .ترجیح دادم دیگه چیزی ننویسم از دور و بری هایی که دو ماه نمی بینمشون ! پس صحفه را بستم !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:51 قֽظֽ
4 بهمن 1385

.. اینم عاقبت پازل چیدن یکی از دوستان با توجه به داشتن کلی عکس نصفه و نیمه از من ! با تشکر از بوبو میلانی به خاطر پشتکارش توی عوض کردن تیم ها و موهای وزوزی داریوش جان و همچنین همون اسمشو نبر توی سریال جوات ها که ایشون رو در این امر یاری کردند ! . پ.ن:من آخرش نفهمیدم چکش رو برای چی خریدیا !
نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:13 بֽظֽ
2 اسفند 1385

دخترک هر روز برای ارضا کردن خود و پسر های دانشجوی همسایه دم در حیاط درس می خونه !و این صحنه هر روز و هر روز توی محله ای که داریم کار می کنیم تکرار می شه ! یک روز با شلوارک ,یک روز با شالی آویز از گردن و یک روز با تاپی بالای ناف!
توی این بلبشو مسخره آدم های به حساب تحصیل کرده ای که به قعر می کشند شخصیت خود را در حد یه کارگر و نشستن و صحبت کردن در مورد اندام مختلف بدن زن و مرد, هر هر و کر کر های آزار دهنده باعث می شه که آدم حالش از سر کار رفتن گاهی بهم بخوره !
مدتیست شدم مثله یه نارنجک از ضامن خارج شده توی کارگاه ! یک روز همه ادب و احترامم رو به بزرگترام می شکنم .

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:20 قֽظֽ
5 اسفند 1385

اون روز که دفتر خاطرات رو بهم دادی ,یاد قدیم ها افتادم که رادیو رو روشن می کردم و زیر نور چراغ مطالعه حس می گرفتم تا بتونم روزنوشتم را بنویسم ولی هیچ وقت نمی تونستم ! بعد که می خواستم بخوابم همه چیز یادم می اومد و گاهی هم حس شعر و دویاره روی تخت دراز کش مشغول نوشتن می شدم! اصولا کل نوشته های دوران تحصیل و درس خوندن هاییم را خوابیده انجام دادم به جز روز های اولی که میز خریده بودم و جو گیر بود !
یاد اون روزی افتادم که دفترم رو دادم بهت که برام دو خط بنویسی برای یادگاری . اولش کلی نوشتی و نوشتی و آخر پاره اش کردی و ریختی دور و دو بیت شعر نوشتی ! بعد که رفتی من همه اون تکه ها رو بهم چسبوندم و لطف اولیه ات رو خوتندم ! و این شروع همه نامه نگاری هامون شد ! همه اون ها رو الان دارم !
یاد اول روزی که دیگه نوشتن خاطرات رو کنار گذاشتم و یکی از دفتر هایم رو از عصبانیت و ناخوشی پاره کردم با همه نوشته هایی که یه روزی قلبم رو می لرزوند ! بعد ها پشیمون شدم ولی چه فایده !
آره مدت هاس که خاطره ای نمی نویسم , خاطره ای ندارم که بنویسم !
ولی با همه اینا کم کم دارم تعادل زندگی رو بدست می آورم .گاهی وقت کم می آورم برای زندگی کردن برای خودم و گاهی هم از بودن با خودم بی حوصله می شوم .
دیگه هیچ کدومشون برایم به اندازه پشه ای هم ارزش ندارند !من با یک قوم طرف بودم و نه با تعداد معدودی ! الان بروند و خانواده هایشان رو از خطری که من برایشان درست کرده بودم نجات بدهند ! اصن بیخیال همشون !
از وضعیت فعلیم راضیم و همین برایم کافیه !
.
پ.ن: زیادی شخصی و مبهم شد ولی توی دلم بود و باید می نوشتمش .نفهمیدید ببخشید !

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:07 قֽظֽ
21 فروردین 1386

تولّد ٬ مرگ ٬ بهار ٬ درد ٬ بيماری ٬ عشق ٬ زخم ٬ بهار و باز هم بهار : بهار 24 سالگی
و من امسال تجربه کردم خیلی چیز هایی را که نمی دانستم ، چنانچه از کودکيم چيزی به جا نماند و هر از گاهی برای از یاد نبردن اين خاطره را مرور می کنم و تکرار .
و امروز سالگرد اين تکرار است : تکرار بودن ٬ تکرار ماندن و تکرار تجربهء لحظات غير قابل تکرار .
.
.
از همه بچه ها به خاطر دیشب وهمه کسانی که از هر طریقی تبریک گفتن ممنونم.




.
پ.ن. تکمیلی:چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچقدر سبز مرسی
پ.ن.تکمیلی تر :بازم شرمنده شدیم ،دست گلت درد نکنه . مرسی

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:05 بֽظֽ
19 اردیبهشت 1386

سعی خودم رو می کنم که بیشتر از این غرق نشم توی خودم .
 میخوام شروع کنم به حرف زدن و همه چیز رو بگم و فراموش کنم که نباید حرف بزنم و فراموش کنم که طرفم حرف منو نمیفهمه٬ و فراموش کنم تمام قول‌هایی که به خودم دادم و میدم رو ،میخوام حرف بزنم ٬ وقتی واقعا میخوام حرف بزنم ٬ همیشه درست در همون لحظه یه بغض وحشتناکی تو گلوم میپیچه که نمیذاره صدام در بیاد.اما وقتی بیخیال میشم مثه بختک روی جونم می شینه .
چند مدتیست سایه ای تیره بر خیلی از سلام ها و علیک هایم با اطرافیانم گسترده شده و از اطرافیانم به جز چند نفر خاص که واقعا توی بدترین لحظه هم کنارم بودم ،بقیه جز دسته متنفرسیم هستند !

ادامه مطلب ...
نظرات (12) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:58 بֽظֽ
1 خرداد 1386

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم،که در برابرم دریا بود
و دریا و دریا ...!
اونقدر روی بعضی از فکر هایم مانور می دهم که آخر چند تا شهید می دم! این اخلاق مرده شوریمه که همیشه یه اتفاق یا حرف  ساده تا مدت ها مشغولم می کنه ،یه جورایی اینجور موقع ها مختل می شم! مختل شدن و فکر های چرت و پرت هم همان:
اینکه چرا دختر همسایه هر روز یک شوهر او را می رساند! چرا اون شلوار مشکی ایتالیایی رو که اینقدر پول دادم براش رو حتی یک بار هم نپوشیدم تا حالا،اینکه چرا اینقدر دنبال ماهی فلان بودم و الان برای جفت دادنشون با نر آبیه جداشون نمی کنم و کلی فکر کپک زده دیگه

تو منشین منتظر بر در 
که آن خانه دو در دارد
روز ها گذشته و من دیگر با من جدید خود کنار آمدم ! منی که پر از حرفِ  و ساکت! منی که دیگه دنبال خیلی از رابطه ها نیست و یه جورایی به درک گفتن برایش راحت شده !
گذشتن از این موضوع و برگشت به روز های عادیم رو مدیون دو سه نفر خاص هستم که توی بدترین شرایط و در نبود دوستان همیشگی  کمکم کردند!
یکی شاید برادری.یکی شاید خواهری و دیگری شاید مادری 
در مورد برنامه هایی که از قبل  داشتم و دیوار سربازی جلوشون بود  فکر می کردم که به اینا رسیدم ! کلی کار عقب مونده دارم .
.
پ.ن: کسی که توی این متن اول بشه 6666 نظر دهنده وبلاگمه! 

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:37 قֽظֽ
7 خرداد 1386

 تا وقتی شک نمی کنی  به چیزی
زنده ای
ولی اگه نتونی راه رو  ادامه بدی 
مردی.
تموم شدی

پ.ن: وقتی فهمیدم که چه می کنی !  سوختم فقط حیف که بزرگتر بودی وگرنه توی گوشت می زدم! الاغ جان!

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:04 قֽظֽ
11 خرداد 1386

بهترین لحظاتم رو کنار تو داشتم و همچنین بدترین هاش! بهترین های رو برای تقسیم با آبی پاک ت و بدترین ها  رو برای دادن آرامشی که از دیدنت پیدا می کنم !
عاشقانه ترین روز هایم را تو دیدی با دوستان همراه و ماجراهای بد و داغون کننده ام رو فقط و فقط تو دیدی ! یادته هر روز یکی دو ساعت کنارت می نشستم و روی ذهنم کار می کردی تا بالاخره نجاتم دادی !
 

دریا

مدتیه دلتنگ نشستن دو سه ساعته هستم در کنارت ! یا حتی شنا کردن توی موج ها و خوردن اون آب شورت!
.
پ.ن:اینکه یه روزی نتونم مثه الان دریا رو هر روز ببینم ،آدم رو اذیت می کنه !
پ.ن: به یک عدد همیاری برای درست کردن تاریخ میلادی آرشیو وبلاگم نیاز مندیم !

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:31 قֽظֽ
12 خرداد 1386

هی تو
طعنه هایت برای برانگیختن حس درونی من دیگر اثری ندارد ! نه اینکه همه چیز رو فراموش کرده باشم ،می خواهم خوب باشم و خوبتر باشد! پس هر از گاهی رو که با هم هستیم بگذار با آرامش بگذرد،طوری که فاصله بینمان بیشتر نشه.
از اینکه به فکر ما بودی و هستی و فکر می کنی اینجور برخورد هات می تونی توی من اثری کنه ممنونم ! بذار اینجوری آرامش داشته باشیم ! ما رو همینی که الان هستیم قبول کن !
قلبم را در مجری کهنه ای پنهان می کنم 
و به جای همه نومیدان می گریم
از مهتابی به کوچهء تاريک خم می شوم
در اتاقی که دريچه ايش نيست
پس بذار انسانیت رو رعایت کنیم !
.
پ.ن: نقاب رو دیدم ،حس خوبی ندارم !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:31 قֽظֽ
14 خرداد 1386

اگر گیاهان به بهار ایمان دارند
پس چرا من در انتظار بهار نباشم ؟
بهاری که خود را در آن شکوفا کنم
شاید بهار ما در این هستی نباشد
شاید وقتی دیگر از راه رسد .....
این زندگی شاید ، زمستاني است
زمستاني در انتظار بهار...

.
دلمان زودی می تنگد،خیلی زود! برای همه ماجرا ها ،حرف ها ،خنده ها و گریه های اخمالو !
به من هم بگو دلش نگیره !
کافه نادری یادت نره ! می آم زودا
.
پ.ن1: و من چقدر این روز ها از شخصی نویسیم لذت می برم !
پ.ن2:امروز که روزی نچسبی بود ،با این نچسب تر هم شد !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:23 قֽظֽ
23 خرداد 1386

برگ به برگ!
سطر به سطر!
جمله به جمله!
کلمه به کلمه!
حرف به حرف!
نقطه به نقطه!
تکرار شدن همه خاطرات!
 .
ولی چرا نقطه پایان کمرنگ شده؟ چرا کاغذ ها خاکستری شده اند؟ چرا این همه خسته شدم از یاد آوریش؟
.
پ.ن :مرسی به خاطر یاد آوری !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:28 قֽظֽ
25 خرداد 1386

پر بودم و سیر بودم و سیراب . و لذتی تنها این که ...
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هر چه شیرینی و شادی و بازی محروم
اما ...
این بس که می فهمم!
خوب است...
احمق نیستم!*
.
 خیلی وقته  به این رسیدم که از اطرافیان خودم تاثیر نمی گیرم و همون امین قبلی هستم با طرز فکر جدید!
.
* دکتر شریعتی

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:24 قֽظֽ
2 تیر 1386

اتفاق تازه ای نیافتاد!
رفتن بهار،شکوفه ها در باد !
همون بادی که بعضی خاطرات رو دوباره به رویم آورد.
ولی تمام شد
فصل جدیدی از کار ،زندگی ، فکرها  و ....
شاید عازم سفری کاری باشم چند روز دیگه

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:43 قֽظֽ
25 تیر 1386

الف ... میم ...ی... نون
.
فقط دارم خودمو تجزیه می کنم و دوباره می سازم ! همین
.
پ.ن:برزیل رو عشق است !

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:14 بֽظֽ
28 تیر 1386

همیشه وقتی آب و روغنم قاطی شده و تو خودم نیستم،وقتی کلافه ام ،وقتی حوصله هیچی رو ندارم
حرفات آرومم می کنه ! انگار آب سردی رو آتیش .
.
مرسی به خاطر همه خوبی ات

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:47 قֽظֽ
4 مرداد 1386

مهم نیست چه غلطی تو زندگیت می‌کنی. مهم اینه که دیگران خیال کنن داری یه کاری می‌کنی، تا دست از سرت بردارن و بذارن با خودت خوشبخت باشی. خودت باشی

نظرات (13) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:31 قֽظֽ
21 مرداد 1386

باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برای یکی از بهترین ها