درباره من

    امين هستم 21 روز بعد از سال تحويل 62 به دنيا اومدم و تا الان 23 فروردين رو به روايت زيستن پشت سر گذاشتم و اولين متن وبلاگم رو توي 27 مهر 81 به روايت بودن نوشتم.

متا

آرشیو دسته بندی Work


دو روز گذشت!
روز دوشنبه اولين روز كاري...ساعت 7 مدرسه بودم ،هنوز هيچ معلمي نيامده بود ،با شروع شدن مراسم صبحگاه يكي يكي پيداشون شد و ساعت 45/7 رسما پيش به سوي كلاس! كلاس من كارگاهه و از دفتر حدودا 400 متري فاصله داره ،يعني درست دم در وردي مدرسه .كل راه به اين فكر مي كردم الان كه رفتم سر كلاس چي بايد بگم.ديروز عصر يه سر رفته بودم توي كلاس مثلا با جو و محيطش آشنا بشم .از در كه وارد شدم همون كلاس خالي و ساكت ديروز<اينجا> به يه كلاس با 26 دانش آموز و پر از حرف تبديل شده بود !
مستقيم به سمت ميز رفتم ،اونجا بود كه تازه متوجه ورود من شدن و برپا دادن ! هميشه از برپا دادن اين چيزا بدم مي اومد حالا 26 نفر براي خودم بايد بلند مي شدن ! خودمو معرفي كردم و نحوه كار در طول سال و يه سري حرف ها كه هميشه روز هاي اول به خورد،خودمون هم مي دادند.
كلاس تا ساعت 12 بود و من براي روز اول هيچ برنامه اي نداشتم . يه آشنايي با بچه ها و توضيحات در مورد وسائل لازم و مورد استفاده .مي خواستم ساعت بعد رو تعطيل كنم كه مدير اجازه نداد و همون توضيحات جلسه اول رو بهشون گفتم باز و اين باز نوشتن !
روز دوم اما خوب بود ،تمرين هاي مختلف و شروع به كار بچه ها .براي خودم جالب بود و براي دانش آموز ها بيشتر . چند تا تمرين براي روان شدن دستشون تا ساعت 12 همه رو سرگرم كرده بود ،يكي يكي بهشون سر مي زدم و كمكشون مي كردم و راهنمايي در مورد كشيدن .بد نبود يه جورايي خودم هم خوشم اومده بود از اين حالت .كاراشون كه تمام شد زودتر تعطيل كردم .
در كل الان فهميدم معلمي كاره سختيه ولي مي تونه شيرين هم باشه .بايد براي لحظه به لحظه وقت كلاست برنامه داشته باشي .

توي دفتر هنوز با كسي راحت نيستم همه با هم مي شينند به حرف زدن ،من نه كسي رو مي شناسم و نه اونا زياد توجهي دارند به جز دو سه تاشون كه سرباز معلم هستند و گاهي با هم صحبت مي كنيم .

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:33 قֽظֽ
14 مهر 1384

خيلي زودتر از اوني كه فكر مي كنم داره مي گذره ! دو هفته گذشت .هنوزم هم مثه روز اول صبح ها اولين نفري هستم كه وارد دفتر مي شم ...رابطه ام با مدير و معاون خوب شده ،صبح ها تا بقيه معلم ها بيان يه كم صحبت مي كنيم !
كلاس خيلي بهتر از اوني هست كه فكر مي كردم.رابطه ام با بچه خيلي خيلي خوب شده به موقع مي تونم كلاس رو ساكت كنم ، همشون رو مشغول به كار كنم . به طور كلي بهشون مسلط هستم .تا الان هيچ مشكلي بي نظمي و يا شرايطي كه بخوام عصباني بشم و عكس العملي نسبت به كاراشون نشون بدم ،نداشتم.از نظر درسي هم به جز چند نفري كه يه كم ديرتر مي گيرند بقيه كارشون خوبه .
روز سه شنبه توي دفتر نشسته بودم كه مدير به نفر رو بهم معرفي كرد ،ايشون آقاي فلاني قراره از امروز به عنوان كمكي شما باشند! يه حس ناجوري بهم دست داد و اين حس وقتي بيشتر شد كه فهميدم طرف داره فوق ليسانس مي خونه !از نظر اداره كردن كلاس به صورت دو نفرمشكلي نبود ،به اين فكر بودم كه با وجود اون جو كلاس عوض مي شه و خودم هم اون قدرت عمل قبل رو توي كلاس ندارم و از همه بدتر اينكه من از نظر علمي و سني از اون پايين تر بودم و يه جورايي خجالت مي كشيدم كه بهش بگم اينكار بكن يا نكن !
همون جور هم كه فكر مي كردم شد ! سر كلاس بعد از معرفي كردنش شايد توي برخورد اوليه بيشتر به خاطر شكل ظاهري به هيچ وجه مورد استقبال از طرف بچه ها قرار نگرفت .و بعدا توي اداره كلاس موقعي كه يه جا بلند شد و شروع كرد به توضيح دادن يكي از مسئله ها اوضاع بدتر شد .طوري كه هيچ كس حرفاشو گوش نمي كرد و بي توجهي مي كردن .خودم دلم سوخت براش،با بچه ها صحبت كردم و براي مدتي ساكت شدن ولي باز هم دست از عكس العمل هاشون بر نداشتند مخصوصا وقتي پشت طرف بودن ! همون يه زنگ بودنش همه عوض شدن جو كلاس رو به چشم ديدن و نسبت به اون واكنش نشون مي دادند. راستش خودم هم از اين وضع به وجود اومده راضي نبودم .
امروز باز كلاس داشتم و يارو نبامد .از مدير مدرسه در موردش سوال كردم .گفت : مثكه منتفي شده ،ما هم درست خبر نداريم ازش! فعلا كه هم من و هم بچه ها از اين وضع راضي هستيم .
---------------------
خلاصه از شرايط فعلي كاملا راضي هستم ،همين كه سربازم ولي نظامي نيستم خودش كلي ارزش داره .

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:54 بֽظֽ
29 آبان 1384

اولین فیش حقوق سرباز معلمی رو گرفتم... مهر و آبان



برای واضح شدن روی عکس کلیک کنید


.
به همین سادگی دوماه گذشت ،دیگه کاملا همه چیز عادی شده و با بچه ها هم جور هستم. گاهی برخلاف میلم با چند تاشون بدجوری باید رفتار کرد تا حساب دست بقیه هم بیاد .
توی دفتر هم کاملا جا افتادم ،هر چند که من زیاد خوشم نمی آد از اون جوّ،اکثر موقع ها دایی مردک (خاله زنک )بازیه .اکثر زنگ های تفریح هم توی کلاس پیش بچه ها می مونم .
.
*توی کلاس دو تا دانش آموز دارم به یه اسم و فامیل! اون روز پدر یکیشون اومده از درسش سوال کنه ! بهش می گم کدومشون بچه شما اون صورت کشیدهه یا اون که صورتش گرده! بعد دوتاییمون خندمون گرفت !
*ولی یکی از بچه های چند وقت پیش اومد سر کلاس که در مورد درس دانش آموزه سوال کنه ! دیدم سرشو کرده توی کلاس و هی اینور و اونور رو نگاه می کنه ! بعد رو به من کرده می گه : می بخشید معلمتون کجاست!؟!؟
.
.
فوتو بلاگ رو هم راه انداختم :اینجا ..هر روز هم اگه مشکلی نباشه به روز می شه !
.
.
تو! یادت باشه ! می زنم توی دهنت ! ببین کِی گفتم!فقط ...
.
.
.
امروز شد یک سال...یک سال از فوت باران گذشت ...روحش شاد

نظرات (22) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:34 بֽظֽ
9 آذر 1384

بعضی روز ها خستگی من بعد از تمام شدن کلاس ها باخستگی یه چوپان یکی است !
.
پ.ن1:چوپان سگ هم کمک داره !
پ.ن2:چهارشنبه ها هم کلاس دار شدم !یه کلاس تئوری و نچسب!

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:56 بֽظֽ
29 آذر 1384

امروز بعد از 4 جلسه یکی از بچه ها رو به خاطر دعوای توی کلاس راه ندادم بالاخره مادرش رو آورده سر کلاس !
+ سلام ! این پسر شما توی کلاس من با یکی دعواش شده ! بار اولش هم نیست !
_ چی بگم والا ! می گه بهم فحش خوار مادر داده !!!!!!!!
+ اگه هم چیزی بوده به خودم می گفت با اون طرف برخورد می کردم !
- شده دیگه ببخشیدش!
+ از نظر درسی هم ضعیفه ! الان هیچ نمره کار تو کلاسی توی این 3 ماه پیشم نداره !
_ این نمره که می گین الان برم از دفتر مدرسه بیارم براتون ؟!!!!!!! بعد من تا اینجا اومدن می خواستم بپرسم درس برادرش علی چطوره ؟
دانش آموز: مامان علی رشته کامپیوتره من نقشه کشی!!
--------------------------------------------------------------------
از همون اول سال زنگ های راحت نمی رفتم دفتر مدرسه ! همون کلاس می شینم و کارا و تمرین های زنگ بعد رو آماده می کنم ...هر از چند گاهی توی زنگ های راحت یه چیزی می خریم توی کلاس با بچه ها می خوریم !
توی یکی از تعطیلی ها هم می ریم بیرون از شهر با بچه ها !
.
.
پ.ن:ما با تکنولوژی پیش می ریم ADSL داریم سرعتش توووووپ ! هر کی چیزی بخواد سی دی بهش می دم جز تو تا چشاش در آد

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:44 بֽظֽ
23 دی 1384


داره بارون می آد .توی یه جمعه دلگیر ,از او بارون ها که

 می شه چتر ها رو بست و آروم آروم زیرش راه رفت


.
.
.
.
این چند وقت که مدرسه به خاطر امتحان ها تعطیل بود ، مراقب جلسه امتحان بودم .زیاد اهل سخت گیری نبودم ولی هر چی مراعات کردم آخرش نشد! و چند نفر رو بلند کردم !
سه شنبه رفتم مراقب توی یکی از کلاس ها..همشون بچه های کلاس خودم بودن ! امتحان هم ادبیات و از اونجا که دیدم همشون اوضاعشون خرابه رفتم دم در ایستادم و اونا کارشون کردند !
یکی ازسوال ها : اسم چند تا کتاب رو داده بود و اسم نویسنده رو می خواست ! رفتم بالای سرش می گم سووشون سیمین دانشور که معروفه بابا ! دانش آموزه می گه :آقا نشنیدیم !!!!!! یا یکی از سوال ها گفته منظور از داستان جیم و دلا ( همون زنه می ره موهاشو می فروشه که برای جیم هدیه بگیره !) چیست؟ اینو بهش می گم رفتم و برگشتم یارو نوشته همون داستانی که زنه موهاشو می فرووشه !
دیروز پنجشنبه هم رفتم سر جلسه می گن آقا اسم معلممون رو نمی دونیم ! فرزانه است یا پولادی!!!!!
خلاصه این که اگه کتاب هم بذارین جلوشون نمی تونند سوال ها رو پیدا کنند !
دوباره از این هفته کلاس ها شروع می شه !

نظرات (17) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 7:00 بֽظֽ
29 بهمن 1384

13

نحسی شماره 13 توی مسابقه فوتبال معلمان آموزش و پرورش گرفتم !
هم بازی شدم با معلم های سابقم ،طوری که همشون می شناسنم ! از داور تا چند تا از بازیکن های حریف و هم تیم ها خیلی جالب بود ! مخصوصا داور که بعد از خطا بهم کارت نداد !
.
بازی رو 4-3 بردیم توی 5 ثانیه آخر

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:01 بֽظֽ
18 اسفند 1384

خوشبختانه روز های آخر سال و تقریبا از این هفته مدارس هم تعطیل می شه و یه مدت از دست بچه ها راحتم ! بیشتر از اونکه فکر می کردم خسته شدم . توی این مدت هر چه به پایان سال نزدیک تر می شدیم بچه احمق تر و بیشعور تر می شدن! دیگه از اینکه خودم مستقیم باهاشون سر و کله بزنم و اعصاب خودم رو خورد کنم به خاطر نکشیدن شکل و یا نداشتن وسائل و کلی بی نظمی این چیزا خسته شده بودم ، و همه چیز رو به تصمیمات دفتر واگذار کردم !
طوری که امروز چند تا از بچه ها آش و لاش شدن !
.
پ.ن: گور .....

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:16 بֽظֽ
17 فروردین 1385

. یکی از بچه ها امروز یه لباس پوشیده که روش بزرگ نوشته fuck ! و از همه جا هم بی خبر بهش می گم این چیه پوشیدی ؟ می گه آقا بابامون از دبی آورده برامون قشنگه نه ؟!!!!
نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:42 بֽظֽ
22 اردیبهشت 1385

یک سال به همین زودی تمام شد .یک سال سروکله زدن با 29 تا بچه 15، 16 ساله و تلاش برای یاد دادن پلان ،برش ،نما ،آکس ،فنداسیون و ......
اعتراف می کنم این اواخر اصلا کشش نداشتم یعنی اون انگیزه روز های اول رو برای یاد دادن جزییات و درس جدید رو نداشتم ،وقتی بعد از این همه کار کردن هنوز چند تاشون توی کشیدن یه خط با ضخامت یکنواخت عاجز بودن ! هنوز چند تاشون حتی معنی پلان رو نمی دونستند ! این اواخر تمام وقتم برای اون 15 ،16 نفری بود که توی کلاس مفید بودن ،ازم کار می خواستند و کاری رو که بهشون می دادم بهم تحویل می دادند !
این اواخر اونایی که می دونستند چقدر داغونند به هر بهونه ای خودشون رو بیشتر نزدیک می کردند ! انواع شیرینی های 10 تا 50 هزار تومنی ! انواع سفارش ها و انواع التماس های والدین برای گرفتن کلاس خصوصی ! کلاس خصوصی برای نقشه کشی!
الان می خوام بشینم نمره هاشون رو وارد لیست کنم ! 200 نمره از 300 نمره لازم دسته منه ! سعی می کنم نمره ها رو دست بالا بدم ولی حاضر هم نیستم دانش آموزی رو که سر کلاس همه کار می کرده و یا کسی که هیچ وقت درست کارش تحویل نمی داده رو قبول کنم !این قضییه الان شامل 6 تا 8 نفر می شه ! تا شب که ببینیم چند تا شدن !

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:00 بֽظֽ
27 شهریور 1385

WC

+ از اینکه به مهر نزدیک می شیم و دوباره باید بری سر کلاس چه حسی داری ؟
- یه حسه خاصه , نمیدونم چجوری بگم که درک کنی یه چیزی مثه حس WC !

نظرات (9) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:23 قֽظֽ
30 مهر 1385

اوضاع کلاس و مدرسه هم خوبه , بعد از روز اول که کلی گرد و خاک کردم که به سرنوشت پارسال دچار نشم , بقیه روز ها معمولی و بدون حاشیه اس !
اونقدر حساب می برند که اگه نیم ساعت روز بعد احیا هم دیر تر برم توی کلاس نشستن و کار می کنند !
.
دلم یه پاییز برگ ریزان می خواد , همون هایی که کلی برگ ریخته و هوس دویدن برای شنیدن صدای خش خشون بهت می ده
دلم یه سفر می خواد
.
پ.ن: بدجوری کرمم گرفته یه چیز هایی اینجا بنویسم ! بدجوری اذیت می کنند ! بدجور...الان توی همون دیگی آبگوشت می خورید که قراره سر سگ توش جوشیده بشه ! پس لطفا << سٍنیخ دوواردان اوزاخ گَز >>


نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:34 بֽظֽ
25 آذر 1385

کار توی یه روز بارونی با تمام دردسر هاش بازم مزه می ده !
بعد از بارون دوباره ادامه کار توی هوای صاف و دلچسب !



.
.
پ.ن: از اینکه توی هر اتفاقی بهترین تصمیم رو می گیری و اینجوری بخشش و بزرگیت رو به رخ می کشی, خوشحالم و از اینکه مثه خیلی از مردم فقط مادی بودن برات مهم نیست ممنونم .
.
پ.ن: هادی هم وبلاگ نویس شد و از اونجا که زیاد نمی شه چیزی ازش انتظار داشت ,از همون متن اولش شروع کرده به .....

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:29 قֽظֽ
23 دی 1385

امروز توی مدرسه امتحان تاریخ داشتیم ,تا رسیدم امتحان شروع شد به خاطر همین جای مشخصی نداشتم و توی راهرو دور می خوردم .همین که بالای سر بچه ایستاده بودم سوال ها رو هم نگاه می کردم و خودم جواب می دادم به یاد جوانیمون!
توی همون حس و حال بودیم که یه آدم جیم شده از کار و زندگی زنگ زد که کجایی؟؟ بیا بریم, لب دریا بارون هم هست می چسبه !که گفتم فعلا گیرم اینا و بعدا
بچه ای که بالاس سرش ایستاده بودم هی موس موس میکرد. بالاخره گفت آقا جواب این سوال چی می شه ؟<< سوال این بود : چه کسی مجلس را به توپ بست ؟!!!>>
منم همین طوری گفتم میرزا عماد خان دشتی ! و اونم نوشت .حالا من نمی دونم چه جوری جلوی خنده خودم رو بگیرم .برای همین رفتم بالای سر یکی دیگه ایستادم اون یکی توی این سوال گیر کرده بود که <<چه کسانی با قرارداد 1919 مخالف بودند؟؟>> یه کم که ایستادم و نگاهش کردم گفت آقا نمی دونید این چی می شه ؟ گفتم عمادالدین دشتی ! وای بازم نوشت و من از خنده رفتم توی دفتر یه چند لحظه !
دوباره رفتم توی یکی از کلاس ها همین طور که نگاه برگه طرف می کردم خندم گرفت !اسم چند تا شاعر رو نوشته بود که مثلا بگن توی دوره کدوم شاه زندگی می کردند ! یارو جلوی اسم حافظ نوشته بود قاجار و یکی دیگه هم پهلوی !!!!
این قاجارش ولی کیفیت نداره زیاد

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:44 بֽظֽ
14 اسفند 1385

توی این دو سالی که توی مدرسه هستم با همکارا, زیاد بگو و بخندی ندارم به جز یکی از معلم هاکه 33 سالشه و مجرد , بدجوری بهش عادت کردم . از شخصیتش خوشم می آد.
یه جورایی مثه خودمه ولی خیلی با اطلاعات و روشن تر . در مورد بعضی از مسائل که با هم حرف می زنیم اونقدر دلیل و منطق می آره که مجبور به قبول کردن حرفاش می شم . گاهی این باخت ها در مقابل اون رو دوست دارم. یه جورایی بودنش به آدم اعتماد به نفس می ده و بعضی کمبودهای منیتم رو کامل می کنه هر سری .
ولی امروز آخرین روز انجام وظیفه من توی مدرسه بود و از این به بعد فقط به خاطر مشکل مدرسه توی جایگزینی نیرو به جای من ,توی مدرسه درس می دم . یه دو ماه هم روش !
.
.
پ.ن:بعضی از نوشته ها معرکه ان و انگار حرف خوده آدمه مثه این
پ.ن : آب دریا را اگر نتوان کشید... هم به قدر تشنگی باید چشید

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:55 قֽظֽ
16 اسفند 1385

صبح نمی دونم درست دیدم یا نه ؟
سر به زیر نبودن ها هستم, نه اینکه ندیدم!
بماند.
.....
این روز ها حداقل بین معلم ها توی مدرسه ,بحث فقط و فقط در مورد تجمع معلمان تهران جلوی مجلس ِ که بلکه اون ها یه کاری بکنند و یه چیزی به این ها هم برسه .
روز سه شنبه که همه داشتند در این مورد حرف می زدند و ابراز خوشحالی می کردند یکی می گفت: شما اگه خیلی دنبال حق و حقوق خودتون هستید خودتون یه فکر کنید ,که آره ما هم باید این کارو کنیم اصلا یه اتوبوس بگیریم با بقیه بریم تهران ! همین طور که داشتند این چرت و پرت ها رو می گفتند به بقل دستیم گفتم همشون باد خالی هستند . این ها یا حداقل بوشهری ها این کاره نیستند ! قرار شد زنگ بعد سر کلاس نرند ! زنگ خورد و همه یه نگاه به هم کردند و بلند شدند رفتن سر کلاس!!!
همین آدم ها توی بوشهر هستند که هیچ وقت پیشرفت نمی کنه دیگه !یه نماینده مجلس داریم دنبال دوست پسر قزوینی فلان خانمه ! دنبال خراب بودن فلان دختر توی دانشگاه و ... هر وقت هم می بینیش یه چفیه انداخته گردن با کت و شلوار!!همینا باعث جدا شدن عسلویه از بوشهر می شند ! همین مسئول هایی که خودشون رو به میز ریاست بستند و فقط و فقط به فکر مادیات خودشون هستند, این شهر رو این جوری کردند . هر چند مردم شهر هم خودشون مقصرند ,توی بوشهر اگه یه روز کرایه یه مسیر 100 متری بشه 500 تومن یکی حرف هم نمی زنه ! وقتی هم برای آبادی شهر داری کار می کنی فقط فحش بلندتد !
همه امکانات توی شهر های مردم پیدا می شه ,بعد ما اینجا برای یه کپی رنگی ,یه اسکن معمولی و ... باید کلی شهر رو زیر و رو کنیم !
...
پ.ن:از همین جا حاج آقا شدن حسین خان زیارتی رو تبریک می گوییم .
پ.ن: تجمع های فردا : معلم ها و زنان

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 8:17 بֽظֽ
14 فروردین 1386

از بزرگ بودن نترسید
بعضی ها بزرگ دنیا میان،بعضی ها به بزرگی می رسند
بعضی ها هم بزرگی ازشون می ریزه
.
ملتی که حوصله شان را ندارم ،فرت و فرت تعارف تیکه پاره می کنند !چقدر محبت ها قلبه شده باز!
.
توی بوشهر خودمون کم آشنا این چیزا داشتیم ،هر جا می رفتیم می شناختنمون . این معلم شدن ما هم شده قوز بالا قوز ! تا سر کوچه هم می ری باید به 2 ،3 تا از بچه های مدرسه که سلام و احوال پرسی می کنند جواب بدی ! حالا اون تعدادی که مثه آدم سلام می کنند جاشون رو چشم !اونایی که وسط خیابون سوار ماشین و موتورن با اون صدای نکرشون چاکرم ماکرم می گن و همه نگاهم می کنند رو کجای دلم بذارم !

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 9:59 بֽظֽ
25 فروردین 1386

سلانه سلانه راه همیشگی مدرسه رو می رم ! همه چیز مثه همیشه ،فقط اون دختر کفش نارنجیه که همیشه راهمون بالعکسه برای رسیدن به مدرسه هامون رو ندیدم ! پوریاهه رو هم دیدم توی مسیر ، بعد از کلی دست و پا زدن و رد کردن کار توی یه شرکت منطقه ویژه از تاکسی تلفنی، در اومد تا یکی رو برسونه ،اونقدر اذیت کچلیش کردم اول صبحی که حالم بهم خورد .
می نشینیم توی دفتر منتظر زنگ کلاس که مدیر می آد: امین بیا سر صف یه مراسم کوچیک داریم ،مراسم تقدیر از دانش آموزان نمونه !! کادو هاشون رو من می دادم و موقع تحویل ویار زدن کشیده ای آبدار رو به چند تاشون اذیتم می کرد !
سر کلاس اولین کاری که می کنم شّر کلاس رو می اندازم بیرون و می گم آخر زنگ بیا ،حاضری می زنم برات و اونم می ره تا بتونم کلاس رو آروم کنم ! دو تا شکل خفن می دمشون که مطمئنم از بس هیچ کدومشون بر نمی آن و خودم می شینم رو صندلی ! از اینکه بعد از مدت ها فقط دو تا شکل دادم و دیگه نمی خوان مثه همیشه برای کم کردن شکل به 6 یا 7 تا چونه بزنند خوشحالند ولی وقتی که مشغول می شند و قیافه هاشون رو میبینم خیلی بامزه می شه !
صندلی رو می آرم کنار در کلاس و بارون بوشهر اونم توی موقع سال رو نگاه می کنم !
اسمم رو برای اردو هفته آینده با معلم ها می نویسند ،می گم نمی آم قبول نمی کنه و می گه یه 20 روز دیگه بیشتر پیشمون نیستیا هی نق بزن ! می نویسد و جایم امضا هم می کند .اردویی دیگر هم هستیم همون روز که فعلا لنگ در هوا گذاشتیمش تا تکلیف یه چیز هایی مشخص شه که آیا بریم یا نه ! شاید هم دوتاشون رو پیچوندیم محض خنده .
مدرسه تمام می شود و مثه همیشه از نانوایی که این موقع تنها مشتریش منم ،باز هم 300 تومن نون می گیرم ،جالب این جاس که این کارو دو سال انجام می دم ولی تا حالا تعداد نون ها را نشمردم که قیمتش دستم بیاد !
ناهارم رو زودتر می خورم و روی تخت به آکواریوم جدید و این روز های عشقوله ام نگاه می کنم که تلفن رو می آرن و ما هی می گیم الو و قطع می شه . یک بار ،دو بار ،سه بار و چهار بار ! فکر کردم یکی از دانش آموز هاس که بار آخر می خوام دادی فحشی چیزی بدم که یهو می گه : امین صدات درست نمی آد، الو... دعوت شدی برای کیش برای چند روز با بلیط رفت و برگشت و اقامت ! تندی بلند می شوم و از تلفن درسته زنگ می زنم و مثه همیشه کلی کل کل و خنده ! این مسئله هم منتفی می کنم تا سر وقتش و خداحافظی می کنم !
الانم از خواب بیدار شدم !حاج خانم ها ریختم خونه ما و من هم با زیر شلواریی هستم که بچه ها کادو دادن بهم و نمی تونم از اتاق در بیام ! آخه یه شلوار با طرح بهتر می خریدین !: دی .لباس بپوشیم و جیم شیم فعلا .
.
.
پ.ن: همین جوری بیکار بیدم خواستم به روز کنم یه جوری ،هر چی اومد تو ذهنم نوشتم !!

نظرات (7) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 6:00 بֽظֽ
2 اردیبهشت 1386

بعد از اینکه پارسال سر کوچک ترین چیزی با بچه ها درگیر می شدم و یکی دو بار هم بدجور زدمشون که یه یک بار حتی کار به شکایت به اداره این چیز ها هم کشید ! امسال دیگه اصلن خودمو توی بدترین شرایط هم درگیر نمی کردم !
این رویه ادامه داشت تا امروز که یکیشون دیگه خیلی اعصابم رو خرد کرد ،هی خواستیم چیزی نگیم ،هی خواستیم به روی خودمون نیاریم ،نشد که نشد . آخرش همچین رفتم طرفش و سرش داد زدم که از ترس اومد برگرده، افتاد روی زمین و همین جوری روی زمین خودشو می کشید. از این صحنه خندم گرفت و بیخیال شدم و بعد از اون کلاس ساکت شد .
چند دقیقه بعد باز یکیشون دم در آورد و کرمک ریخت که این سری گفتم : گوساله می شینی یا نه !
خودش فهمید اوضاع پسه ساکت شد باز !
از اینکه گفته بودم گوساله بشین ناراحت شده بود!موقع ای که نقشه اش رو تحویل داد با خودکارشروع کردم به نوشتن روی کاغذش:
مهر مادری نه ،ولی شیر مادری جایگزین داشت
پدرم در کودکی یک گاو خرید و مرا با شیر آن بزرگ کرد و در تمام این دوران هیچ کس نفهمید،به غیر از معلمم که همیشه سر کلاس بهم می گفت : گوساله بشین !
اینو براش نوشتم وقتی خوندش دهنش تا بناگوش باز شد و شروع کرد به خندیدن !
که باز بهش گفتم : مرض ،برو بشین ! و اونم باز با اخم رفت !
.

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:35 بֽظֽ
13 اردیبهشت 1386

می خواستم در مورد روز معلم دیروز بنویسم که همزمان شد با ارتقا دادن سیستم موویل تایپ از 1 خورده ای به 3.35 ،به خاطر همین سیستم مدیریت تعطیل بود .
مثه وب نوشین هوس کردم بنویسم از:
خانم سرشار معلم اولم رو که هنوز گاهی می بینمش و منو خوب می شناسه و هر سری هم اون روز امتحان که من خودم رو زدم به مریضی و رفتم خونه رو به رویم می آره ! آقای غریبی* معلم سومم هم که اون موقع تا اذیتش می کردیم می گفت انشاالله 9 سال دیگه هم بگذره من راحت شم از همتون! آقای نجفی معلم چهارمم یه جورایی متنفر بودم ازش اونقدر منم منم می کرد بعد پسر خودش به زور یه کلمه رو می نوشت موقع املا .
اول راهنمایی آقای آرین که معلم انشا، فارسی ،تاریخ، جغرافی و اجتماعی مون بود و همه هم مثه سگ ازش می ترسیدن ! معلم ریاضی اول راهنمایی که کوچه کناری خودمون هستش و هنوز که هنوزه بدم می آد ازش و حتی وقتی می بینمش سلام هم نمی کنم با اینکه می شناستم.
معلم ریاضی دوم و سوم که عشقوله من بود و الان هم همکاریم کنار هم .خیلی با تیپش حال می کردم و هیچ وقت هم روز اول مدرسه اون کشیده ای که به پسر عمه ام زد رو یادم نمی ره !بیچاره حسین سرش دو دور چرخید!
آقای رضایی دبیر زبان هم که همیشه دستش توی بینیش بود !چقدر با عباس می خندیدم و اون حسن زاده دبیر فیزیک که تیکه کلامش درسته بود یادم می آد با عباس تیک می زدیم توی یه تک زنگ 120 خورده گفت درسته و آخر هم قهر کرد و رفت !دبیر ریاضی آقای کاویانی که مرکب زیر پاهاش ریختن و اونم یه مدت قهر کرد !
دبیر فارسی آقای زنگنه هم که همیشه با من مشکل داشت و هر سری به خاطر خنده های من یا منفی بهم می داد یا از کلاس می رفت بیرون !
توی دانشگاه هم که توی کل مدت تحصیلم 16 واحد افتادم که 14 واحدش رو مدیون آقای کیانی عزیز بودم ! و آخر سر هم با درس خودش رو معرفی به استاد گرفتم و تمام شدم ! آقای افراسیابی هم که کتاب فیزیکش همونی بود که هالیدی نوشته بود هر وقت کتاب رو باز می کرد چند تا برگش می افتاد زمین دست هم که می زدی از پس پوسیده بود پاره می شدن !
.
* : امروز دیگه رسما با آموزش و پرورش تسویه حساب کردم ،یکی از امضاهایی هم که باید پای برگه تسویه ام می شد امضای آقای غریبی معلم سومم بود ! کاراشو کردم خلاصه شنبه دیگه نامه می گیرم برای سپاه برای تحویل کارت .

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 4:38 بֽظֽ
9 خرداد 1386

پارسال:
- صاحبی بشین درس بخون می افتی امسال اینجوری پیش بری!
+ نه آقا چی چی رو بیافتم ! مامانم قولم داده قبول بشم برام موتور بخره !
- کمبود تو یکی همین موتوره!
امروز رفتم مدرسه ،مراقب جلسه امتحان بود! تا وارد شدم بچه های پارسال رو دیدم ،همه دور و برم رو گرفتن و سلام و احوال پرسی !
-ولی چرا همه سیاه پوشیدین!
 آقا صاحبی دیشب با موتور تصادف کرد و فوت کرد!
یه جوری برام سنگین بود ،تا به دفتر رسیدم همش همون تیکه که می گفت مامانم قولم داده موتور بخره توی ذهنم بود ! توی دفتر همه فضولی های پارسالش رو مرور کردم! 
اونقدر ذهنم درگیر بود که حتی توی جلسه امتحان نای حرف زدم رو هم نداشتم و همه بچه هایی که توی کلاس بودن تقلبی می کردن و من فقط نگاهشون می کردم و لبخند می زدم! اونا هم فکر می کردن من به خاطر خودشون آزادشون گذاشتم.
از اونجا که اهل اصفهان بود دیگه  توی همون جا هم دفن می شه
روحش شاد

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:41 قֽظֽ
10 خرداد 1386

مرا به زوزه‌ی دراز توحش چه‌کار
مرا به حرکت حقير کرم در خلأ گوشتی چه‌کار
مرا تبار خونی گل‌ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خونی گل‌ها می‌دانيد؟
*فروغ


نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:08 قֽظֽ
2 تیر 1386

آذر ماه

 چند ماه بعد

خرداد ماه


.
همین جوری عکس های چند ماه پیش زمان شروع کار رو نگاه می کردم و عکس های الان کار!
برای خودم که توی بطن کارش بودم از اول تا الان این تغییرات با لحظه، لحظه دردسر هاش جالبه .
نظرات (15) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 11:11 بֽظֽ
4 تیر 1386

 سزایتان همین بود ! صبح که داشتم شیشه رو تمیز می کردم ، خندیدید و زیر لب چیزی گفتید!فکر نمی کردید توی اتاق ناظری باید کار کنید که من هم باهاش کار دارم و قراره با هم به کار ها سر بزنیم ! فکر نمی کردید که اون تا ظهر با من می باشد و نمی تونید اشکالاتون رو ازش بپرسید! قیافه شما موقع تحویل پرسپکتیو دو نقطه ای که به شما داد برای کار امروزتان دیدنی بود!
ما رفتیم و آمدیم و وقتی با کلی خوشحالی زحمت های صبح تا ظهر رو جلوی مهندس گذاشتید و روی اون  پاشنه های بلند کفشتان به زور ایستاده بودید ، هم قیافه تان دیدنی بود!
ولی وقتی اشکال فاحش محاسباتی کارتون رو مهندس متوجه نشد و من گفتم هم دیدنی شدید ! کاش یکی بود و پوز هایتان را روی زمین جمع می کرد !
این تلافی کار صبح بود و انشاالله اینکه فردا درست انجام بدید!
با شما بودم 4 تا دختر سحر خیز برای کار طاقت فرسای آرایش! راستی عطرتون هم خوب نبود!
.
.
یک sms  :
دیشب داشتم وبلاگ مرموزت رو می خوندم ! دارم تحقیق می کنم چه اتفاقی افتاده که تو چند وقته اینجور می نویسی ! البته به نتایج جالبی هم رسیدم!
سنگی که طاقت ضربه های تیشه رو نداره مجسمه ای زیبا نمی شه!پس یه بار فرصت داری از خودت یه تندیس بسازی! از زخم تیشه خسته نشو
قربانت خانم مارپل!
.
پ.ن: خدایی امروز وجود چهار تا کارآموز چه قدر همه اون اداره رو اکتیو کرده بود!

نظرات (25) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:23 قֽظֽ
17 تیر 1386

- دستت درد نکنه س...  جان امروز زحمت صبحانه افتاد گردن تو !
+ نه بابا چه حرفیه دو تا بسکویت گرفتم ! این حرفا نداره که!
- آره خوب! حتما بازم  بسکویت کاکائویی هم هست دیگه؟!
+ آره بابا آخرشه . هیچی به پاش نمی رسه !
خوب بسکویت رو باز می کنیم و شروع به خوردن می کنیم سه تا لیوان هم می آریم که شیر هم بخوریم! اولین دهنی که به لیوان می زنی مز شوری رو توی دهن حس می کنی !
- س...  جان این که دوغه بابا اشتباه برداشتی ! جای شیر دوغ آوردی؟!
+ نه خودم دوغ آوردم باحاله نه !
- آره خوب !!! خیلی خوبه ! دستت درد نکنه بابت صبحانه!

نظرات (10) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 3:34 قֽظֽ
20 تیر 1386

*چنان می کوبم توی سرت که صدای طبل بده ها !
حماقت بعضی ها مثه تو فیلم هاست !
دوباره سر کار 110 آوردند!  کم کم دارم با پلیس های شهر دوست می شوم!
.
.
پ.ن1: عماد جان می دونی تنها زنگ های برقرار نشده موبایلم رو تو تشکیل می دی ! اونم توی بازده زمانی خواب من ! کاش همیشه جمعه باشه تو صبح زود بری کله بخوری  و ظهر ها بخوابی!
پ.ن2:کارت سوخت شما را خریداریم !

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:24 قֽظֽ
27 تیر 1386

من : آقای شین این لودرتون مدل چنده؟ الان چند می ارزه؟ماله چه شرکتی بود
شین :والا این مدلش بالاس . الان 60 تایی  شایدم بیشتر قیمت داره ! کوناتسو* هم هست حرف نداره!!!
- : موتوری که مشکلی نداره ؟
+ : نه فقط یه بار نیکانیک* موتورشو آورده پایین درست کرده!
- پس دست یه خانم دکتری بوده می رفته تا مطب و می اومده!!
.
*کوماتسو
* مکانیک
من و هادی عاشق این تلفظ کوماتسو و مکانیکش  هستیم و همیشه سوال می کنیم اونم ساده جواب می ده!
.
پ.ن: یه پایه می خوام برای خوردن قهوه! نبود؟!

نظرات (11) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 1:12 قֽظֽ
12 مرداد 1386

-آقا امین ، آدرس منو یادداشت کن کارتم آماده شد برسونید دستم !
* خوب من قلم و کاغذ رو برمی داریم که بنویسم *
-خوب اون خیابون آسفالته هست اونور خیابون اصلیه که وارد می شی ! اونجا  کوچه اولی نه دومی ، فقط یکی از خونه ها آیفون داره  اون خونه منه !
*من هنوز موندم چی بنویسم، آخه داره با دست توی هوا نقشه می کشه و آدرس می ده !توی آدرس هم اسم هیچ خیابونی نیاورده !*
من: پس همون خونه که آیفون داره دیگه ؟! آره ؟
- آره ما همون جا می شینیم !
من: باشه می گم برسونند دستت!

نظرات (6) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:28 قֽظֽ
15 مرداد 1386

جای تک تکتون خالی  زیر آفتاب نشستن توی هوای 40 درجه و در کنار آسفالت 160  درجه ای !
دیدن توی پلاستیک فریزر آب می کنی و بعد آب رو خالی می کنه جچوری بهم می چسبه ! لباس های منم یه جورایی پلاستیک شده بود
فقط کاش منم خالی می شدم !

نظرات (16) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 0:49 قֽظֽ
22 آذر 1386

   
     30 متر بالا رفتن از دکل 36 متری ایرانسل واقع در محل کار !!!

     و حس عکس گرفتن از کار قدیم و جدید توی اون شرایط!






پ.ن:نمیدونم چرا عکس توی firefox پیدا نیست و explorer درسته!

نظرات (8) | لینک مطلب | ترک بک(0) | نویسنده : amin | ساعت 2:35 قֽظֽ